<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بن بست یک دروغگوی صووورتی!</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Dec 2009 17:54:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ما آدم ها همونیم، فقط خونه هامون عوض می شه!!</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-470.aspx</link>
<description>نمی خواستم اینطور بشه، اما شد! دیگه اینجا نوشتن برام راحت نبود و نیست! نمی بخشم افرادی رو که اینجا رو ازم گرفتن!.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر صوورتی منم که باز هم حتما خواهم نوشت! منتها دیگه اینجا نه... یه جایی خیلی راحت و دنج!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون از همتون که بودین و تنهام نذاشتین!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* &quot; توضیح &quot; نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عده از دوستان اومدند و گفتند چرا؟! چرا دارم میرم؟!... اینکه چرا دارم میرم برای کسی که خواننده باشه زیاد دور از ذهن نیست... من صوورتی م! دختری که عادت داره زیاد بگه... از همه چیز... از اطرافش... اتفاقایی که براش می افته، محتویات ذهنش... از همه و همه و همه چیز... این زیاد گفتن برای آدم هایی که نمی شناختنم آسون بود، اما الان دیگه نه! اینجا خیلی ها منو می شناسن... برام سخته یه چیزایی بگم، چون غرورم زیر پا گذاشته می شه... برامم سخته نگم، چون عادت کردم که بگم... این شد که تصمیم گرفتم برم! یه جای دیگه می نویسم، اما این &quot;بن بست &quot; چنان انرژی به من می داد که تا فیها خالدین خودمو می آوردم روو صفحه... این جای جدید خیلی بی روحه! سخت می تونم باهاش کنار بیام... سخت جذبم می کنه! از دیروز و امروزم نمی تونم براش بگم، یا اگر هم می گم، خیلی مختصر! امیدوارم که بالاخره هم من بهش عادت کنم هم اون! دیگه بخوام نخوام تو پامه! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر تونستم ایشالله آدرس جدیدم رو به بعضی از دوستان می دم، البته اگر من و وبلاگ جدید تونستیم با هم کنار بیایم و زیر یک سقف زندگی کنیم! اگر هم نه که ... همه ی این ننوشتن ها رو کتاب می کنم و به صورت رایگان در خدمتتون می ذارم!:دی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                                                           والسلام!...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 17:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=470</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-470.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>457 : دور از انتظار</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-469.aspx</link>
<description>تا حالا نشده بود این حس رو داشته باشم... همینطور که توی خیابون قدم می زدم ، یک آن به خودم اومدم و فهمیدم &quot; دخترم &quot; ! قسم می خورم که برام مثل یک شُک بود!! انگار این همه مدت جدای ِ از جنسیتم زندگی می کردم.... انگار من تا اون موقع فقط یک آدم بودم... همین! دختر بودنم برام جالب اومد... یعنی باید از این به بعد چیکار کنم؟! دختر ها معمولا چی دوست دارن؟! چطور راه می رن؟! چطور غذا می خورن؟! چطور حرف می زنند؟! یعنی الان که دخترم باید لطیف باشم؟! باید از اون شال صوورتی جیغ که مورب داخل ویترین آویخته شده، لذت ببرم و بی هوا نیشم برای خریدش باز بشه؟! باید به فکر مدل ابرو م باشم و از اینکه خودم زدم درب و داغونش کردم افسرده باشم و دائما غُر بزنم؟! باید برم کلاس بدنسازی تا هیکلم فُرم بگیره و بتونم هر نوع لباسی رو بپوشم؟! یادم میاد... انگار خیلی قبل بود، انقدر قبل که اگر بگم قبل از میلاد مسیح نباید کسی قهقهه بزنه. خیلی قبل بود که همه ی این ها برام مهم بود، از این بیشتر هم یادم میاد... داشتم عزای جوش های جدیدی که روی صورتم دهن کجی می کردند، می گرفتم! چه بی کلاس!! اما الان دیگه نه... اصلا برام مهم نیست...چه خوش خیال بود دکتر تیروئیدم... یادمه می گفت &quot; تا وقتی تیروئیدت خوب نشده، نباید ازدواج کنی &quot; یعنی فکر می کرد من به طور منظم، هر روز صبح که از خواب بیدار می شم بعد از مسواک زدنم و قبل از خوردن شیر، اون دو تا قرص ِ بد ترکیب رو می ندازم بالا؟! ... بعضی از آدم ها چقدر احمقند!!... دختر ها لواشک تُرش هم دوست دارن، پس یعنی الان باید برم سوپر مارکت و لواشک تُرش بخرم! این دختر ها چقدر بیکارند!... می رسم خونه. نگاهم می افته به آینه ای که درست جلوی در قرار گرفته... کفش هام رو در میارم و به فاصله ی دوسانتی ش می ایستم! سه تا موی سفید دارم... درست یادم نیست... از کی سه تا شدند؟! این اینه هم چیز بیخودیه... انگار عادت کرده همیشه راست بگه! بیچاره!!...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 10:40:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=469</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-469.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>456 : دوستی به نام امید!</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-468.aspx</link>
<description>امید جان خوشحالم که تو این دنیای وبلاگ نویسی با فردی مثل تو آشنا شدم. کامنت های خصوصی ِ دلگرم کننده ت گاهی بهترین مسکن بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم هر جا که هستی موفق باشی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 10:18:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=468</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-468.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>455 : دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور!</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-467.aspx</link>
<description>وقتی دارم لیوان چایی رو که خیلی وقته سرد شده، بالا می کشم ،به این فکر می کنم که گاهی چقدر بدجنس می شم! وقتایی که یه کار مهم با کامپیوتر دارم و یکی ازم می خواد بهش اجازه بدم بره تو اینترنت... به دروغ می گم &quot; الان سرعتش امده پایین و وصل نمی شه! بذار نیم ساعت دیگه! &quot; ... وقتایی که از خاله لواشک می گیرم نصف بیشترشو می ذارم کنار و از اون نصف باقی مانده با ساغری تقسیم می کنم! خنده م می گیره... دیگه چیزی هست که نشون بده تا چه حد اژدها هستم و می تونم بدجنس باشم؟! مممم... دیشب، پریشب بود! ساغر دیوان حافظ رو آورد و خیلی ناگهانی گفت &quot; نیت کن! می خوام برات فال بگیرم! &quot; ... چشمانم رو بستم... نیت کردم! فاتحه ای نثار روح حافظ کردم و بهش گفتم که فال بگیره! نگاهش کردم... چشمانش رو بست و انگشتانش رو به صفحات کتاب کشید و باز کرد! لب هاش خندیدند... یک خنده ی شیطنت آمیز! رو کرد به من و گفت &quot; حدس بزن چی اومد! &quot; نیشم باز می شه و می گم &quot; الا یا ایها الساقی ... ؟! &quot; نُچ ِ محکمی می گه و می خونه  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور            کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن                  وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داره همینجور می خونه... می رسه به این بیت که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; هان مشو نومید چون واقف نئی ز اسرار غیب         باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا آخرش می خونه و نگاهم می کنه!...  &quot; چی بود نیتت؟!! خواااااااهشااااا &quot; سرش رو مثل همیشه با لوسی ِ دل نشینی کج می کنه و خواهشا رو می کشه! ابرو بالا میندازم و با یه حال بد جنسی ِ شیطنت واری می گم &quot; دیگه دیگه! &quot; ... لیوان چای رو میذارم رو اُپن و برای کلاس حاضر می شم... استاد مثل همیشه با خنده جواب سلامم رو میده ... می شینم و به حرف های بچه ها می خندم! مثل همیشه قبل از شروع کلاس پشت سر بچه هایی که نیودن سناریو می چینیم و می خندیم!... کلاس شروع می شه!... تند و تند سوتی می دم و هنوز آی پی ست نکرده، دلم می خواد پینگ بشه!... استاد به ستوه میاد و می گه که آنتراک باید برم شیرینی بخرم! بچه ها به اصفهانی بودن خطابم می کنند و زبون ِ تیز ِ من از عهده ی ۱۰ نفر بر نمیاد. با نگاه های این و اون مجبور میشم این دفعه رو کوتاه بیام و از ناتالی براشون شیرینی می گیرم و تاکید می کنم که باید بقیه راه ِ منو ادامه بدن! ... بامزه ست! امشب شب یلداست و ما دو شب پیش تا صبح رو بیدار سر کردیم و با خانواده آجیل و قاشق قاشق انار خوردیم! خوبی ِ خانواده ی ما همینه... همیشه دوست داره هر برنامه ای میذاره شب جمعه باشه تا بتونه کمپ بزنه خونه مادربزرگ و تا ۱۱ جمعه شب بساطشو جمع نکنه!...  ساعت نزدیک به ۶  بعد از ظهره! فکر کنم کتاب جدیدی که خریدم حرف های زیادی برای گفتن داشته باشه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 13:49:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=467</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-467.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>454 : ما برای خوب بودن آمدیم...</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-464.aspx</link>
<description>ملت رو سوار کردم بردم یکی از محل های عزاداری... از صبح همینجور کار خیری کردم بیا و ببین... به هیچ کدوم از کارهامم نرسیدم! فقط منتظرم این دعای خیری که پشت سرم می کردند افاقه کنه و تمریناتم به اتوماتیک وار به اساتید میل شه!!! { فک کن! }&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* &quot; توصیه های ایمنی &quot; نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محرم و صفر یه ماهی یه که اتفاقات بد برای آدم زیاد می افته! روزانه صدقه دادن، می تونه واکسنی باشه برای مقابله با این اتفاقات!...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 17:23:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=464</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-464.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>453 : گفت و گو </title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-463.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;با هم میریم بیرون... انگار جفتمون می دونیم که باید حرف بزنیم... گاهی نگاه آدم ها حرف های زیادی برای گفتن داره، اما برای تکمیلش نیاز داری تا بچرخونی اون یه تیکه گوشت و بگی ... من حرف می زنم... تند و تند... انقدر تند که نفس هام به شماره می یفته.. می گه آروم باش، آروم... دور میدون، فرمون رو با یک دست می گیرم و حرصم رو توی دست دیگه خالی می کنم و کلمات رو محکم هجی می کنم. نگاه ازم بر نمی داره... مات! خیره شده بهم و گوش میده... دائما می گه &quot; حق داری! &quot; همین. بهش مهلت نمی دم حرف بزنه... دلم می خواد گریه کنم. اما نمی شه... انگار سنگ شدم! یهو خالی می شم.. سکوت می کنم! این بار اونه که به حرف میاد... &quot; ببین صورتی، حق کاملا با توئه! اونا اشتباه کردند... اما خود تو هم مقصری! &quot; با تندی نگاهش می کنم، تا دهنمو باز می کنم که چیزی بگم ادامه میده که &quot; ببین تو چند دفعه این مدلی ضربه خوردی. چرا نمی خوای بپذیری که رفتارت رو باید تغییر بدی؟!... ببین من از بچگی تو رو می شناسم. ما با هم بزرگ شدیم... با هم درد و دل کردیم! تو وقتی من این آخری ها مشکل داشتم انقدر خوب باهام حرف زدی که کلی آروم شدم... دلم می خواد عین خودت، آرومت کنم! اما اوضاع من با تو فرق داره!... متاسفانه برات اتفاقی افتاده که نباید می افتاده! وقتی از جون و دل مایه میذاری و فکر می کنی همه عین خودتن همین مشکلات برات پیش میاد... اما بالاخره که چی؟! به این فکر کن که حالا که شده! &quot; حرفشو قطع می کنم &quot; یعنی که چی؟! به خدا نمی تونی بفهمی من چی می کشم! اصلا هیچکس نمی فهمه! &quot; معجونی که همیشه عاشقش بوده و هست توی دستش مونده و بهش لب نزده، نگاه می کنه به ناخنم که دارم از حرص می کَنمش، می گه &quot; من با این که یه پسرم! اما باور کن می فهمم تو چه موقعیتی هستی... کاملا درکت می کنم! ببین من همیشه به مامانم گفتم، گفتم این صورتی آینده ش درخشانه، گفتم از هر کسی که می شناسم صادق تره، خیلی پاکه!... اینا رمز موفقیت توئه! شاید اگر اوضاع یه جور دیگه پیش می رفت تو آینده ی خوبی رو نداشتی، می فهمی؟! &quot; با حالت عصب سر تکون می دم!.. می گه &quot; منم نمی دونم چرا این کارو کردند... اما اینو می دونم که نمی خواستند اینجوری پیش بره &quot; نیشخند می زنم و بدون اینکه نگاهش کنم، می گم &quot; آره خوب نمی خواستند! منو بازی ندادند اصلا... من نخودی بودم! مشکل من اینه که چرا بهم نگفت؟! همین... &quot; دیگه تا برسیم خونه حرفی نمی زنه فقط در مقابل &quot; آه &quot; های بلند من می گه &quot; حق داری! &quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;* وقتی انقدر خوب نقدم می کنه لذت می برم! این موجود منو تماماً می شناسه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;….&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 21:35:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=463</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-463.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>452 : هوش آزمایی</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-462.aspx</link>
<description>دلم از این ها می خواد...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کی فهمید از چی ها منظورمه می فهمیم خیلی باهوشه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دیگه نه دپرسم، نه ناراحت! فقط بی شمار تا عصبانی م!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=462</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-462.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>451 : الهی دستت برسه به ضریح خود خدا!!!</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-461.aspx</link>
<description>همیشه دلم می خواسته بیزی باشم... دلم می خواسته انقدر کار رو سرم بریزه تا حوصله م سر نره، یعنی همیشه کلی کار و پروژه رو به بیکار بودن و بیکار نشستن و از این اتاق به اون اتاق رفتن و ول بودن ترجیح دادم... الآنم همینه... چیزی عوض نشده! با اینکه کلی پروژه رو دستم باد کرده و کلاس بیرونم و تمرین هاش و نفهمی های خودم داره جد بزرگم رو میاره جلو چشمام، اما باز هم دوست می داریم این روزها را...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط اگر یکی پیدا بشه محض رضای حق تعالی یک تحقیق انگلیسی به همراه ترجمه ی فارسی ش اونم در ۱۰-۲۰ صفحه، اونم در زمینه ی ورزش به من بده، الهی که دست به خاک بزنه طلا بشه، الهی که چوب بغل کنه حوری بهشتی یا غلمان از آب در بیاد، الهی که ... ( ببین چقدر اوضاع وخیمه!!!! )&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 04:37:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=461</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-461.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>450 : هیچ خوب نیست!</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-460.aspx</link>
<description>یه ساختمون  که پله هاش مارپیچی رفتند به سمت بالا... تا خود پشت بومش که در ِ فرسوده ا داره و قفلش زنگ زده. من اون بالا ایستادم. دارم از همون بالا پایین رو نگاه می کنم و پله های مارپیچی رو می شمارم... یه تکونی می خورم و سریع چشمام باز می شه، درست شبیه جن زده ها! خواب بود... انگار پرت شدم. یادم نمیاد چی شد که رفتم بالا... یادم نمیاد چی منو کشید به اون خونه و اون پله ها... فقط می دونم که پرت شدم... دیگه خوابم نمی بره، سر درد دارم. شده شبیه به اون کارخونه ای که توی فیلم چارلی چاپلین بود... همون که پر بود از پیچ های بزرگ و کوچیک... صدا می ده... درست کنار چشمام صدا می ده، تیک تاک.. تیک تاک... شبیه به صدای ساعت!  دست هام رو حلقه می کنم دور سرم.. نه! پوزیشن خوبی نیست... هنوز درد هست! با انگشت اشاره ی هر دست شقیقه ها رو سفت فشار می دم و چشمام رو می بندم... باز اون روزهای لعنتی یادم میاد... چیکار باید بکنم تا همه ی همشون پاک بشه؟! پاک کن ِ ش هنوز کشف نشده! هنوز باید زجر کشید... سعی می کنم افکار جدید به مغزم تزریق کنم اما باز همه ی اون ها یادم میاد... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 07:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=460</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-460.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>449 : توفیق اجباری!</title>
<link>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-459.aspx</link>
<description>صداش می زدیم &quot; خانم سالاری &quot;... یه خانم نسبتا چاق با صدایی گرفته و مهربون... یه خانمی که دست پختش بی نظیر بود و تنها زندگی می کرد و از قضا همسایه ی ما از آب در اومد. نمی دونم چرا هیچ وقت از ایشون خوشم نمی اومد.... چند سال پیش وقتی از نامزدی دختر خاله م بر می گشتیم ، دم در ورودی خونه پر از ماشین بود ... در باز شد و چند نفر سفید پوش روی برانکارد یه چیزی رو حمل کردند و گذاشتند توی ماشین... مامان ترسیده بود. اومدیم بیرون و وقتی متوجه ماجرا شدم کلی وحشت کردم. طفلک از بعد از ظهر فوت کرده بود و تا اون وقت شب که ما بر می گشتیم کسی متوجه جریان نشده بود. من رفتار بدی با ایشون نداشتم، اما از اینکه فکر خوبی راجع به ایشون نداشتم همیشه ناراحتم! دیشب، پریشب ها خواب دیدم که ایشون اومدن خونمون و منو برای یه نفر خواستگاری می کنند. بعد برای یه نفر که نمی دونم کی بود کلی تعریف می کردند که  &quot; آآآآآآآره، این صووورتی ِ ما خیلی دختر خوبیه ... &quot; و منم در همین حین هی رنگ پس می دادم.  بعد گویا قرار شد منو با خودشون ببرن.. صبح که بیدار شدم برای مامان خوابم رو تعریف کردم و اینجوری شروعش کردم که &quot; آره مامان. رفتنی م من ... هـــــــی &quot; ،خلاصه اگر خوبی و بدی دیدید حلال کنید. یه مُرده وقتی میاد به خوابت و می خواد با خودش ببرتت جز سفر به آخرت معنای دیگه ای نداره که! هــــــــی... مُردیم و لیسانسمونم نگرفتیم!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 09:24:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbast-e-soorati&amp;postid=459</comments>
<dc:creator>bonbast-e-soorati</dc:creator>
<guid>http://bonbast-e-soorati.blogfa.com/post-459.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
