بعد از جواب دادن به ۲۸ تا سوال تپل، سوار اتوبوس می شم تا برگردم خونه و بعد از یه خواب کوچولو دوباره برای امتحان فردا بخونم... اتوبوس هم حتی با من شوخی ش گرفته بود!... کلا گویا منتظر بود کارمندا هم بند و بساطشونو جمع کنن و یه باره همه با هم برگردیم خونه... دقیقا وقتی بی حوصله و خسته و کلافه ای، هزار و یک جور مورد برای ریز ریز شدن اعصابت پیدا می شه! نمی دونم... شاید هم توی یه همچین مواقعی پررنگ تر نشون میده!... بعد از سال های مدید(!!!) می رسم خونه و یه چند تایی تلفن می زنم و بعد یک چیزی می خورم و شروع می کنم به برنامه ریزی... همین که خودکارم رو می ذارم زمین، یهو تلویزیون و چراغا چشمک زنون خاموش می شن و به همین خوشمزگی برقامون میره! خب آره همیشه گفتم لـ.وک خوش شانس رو از روی من ساختن، منتها کسی باور نمی کرد!! خیلی هم جالب بود... توی کوچه یه تعداد از خونه ها برقاشون رفته بود و ما هم....! دیگه خودت بخوان حدیث مفصل را!! اومدیم توی این تاریکی دو مین استراحت کنیم و چشمی روی هم بذاریم که رئیس زنگ زد و با خودش برقا رو هم آورد!... بعد من یه سوالی خیلی ذهنم رو درگیر کرده! اینکه مگر این آقایون محترم نگفتند که امسال قطع برق و این حرف ها توی تابستون نداریم؟!!... یعنی چی که دیشب برقا رفته... دوباره صبح رفته؟!! من کشته ی این پیش بینی های دقیق و به جاشونم!!!