تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
پنجشنبه 21 آبان1388
426 : طالع بینی
با شیدا رفتیم کتاب فروشی ِ سر تخت طاووس و یه چند تایی کتاب بار کردیم... از اینکه برم توی کتاب فروشی و دست تو هر کتابی ببرم و آرزو کنم یه روزی یکی شونو داشته باشم، لذت می برم!... وقتی خیلی ناگهانی نگاهمون رفت سمت ِ کتاب های طالع بینی ش نتونستیم دست و پامونو جمع کنیم و بی اختیار دسته رفت سمت ِ ماه تولد رئیس و شروع کردیم به خوندن و تطبیق دادن خلق و خوش با گفته های کتاب و خنده هامون رو نثار گوله گوله اتمسفر کردیم!! منو چوب هم بزنند از این عقیده نمی گذرم که " بیشتر این طالع بینی ها درسته " و قبولشون دارم!وقتی توی سال تولدش تمام مشاغلی که ازش نام برده به رئیس و ریاست ختم می شد و صراحتا گفته بود مشاغل این سال همه به فرمانروایی مربوط می شه، با پوست و گوشت و استخون و بند بند کوفت و زهرمارم حسش می کنم که طالب قدرته... وقتی برای شیدا از تردید توی ازدواج و با وجود دل پاک زبون تند داشتن و کنار نیومدن با کار ِخونه حرف می زنه می شه فهمید که این خصوصیت صرفا مربوط به این آدم نمی شه... بلکه بیشتر متولدین این ماه این خصوصیات رو دارند، حالا یکی یه ذره بیشتر، یکی یه ذره کمتر! طالع بینی ِ مهر رو برداشتم و شروع کردم به خوندن خصوصیات اخلاقی و رفتاری ِ خودم! اینکه خیلی سر سخت و سرتق ن... اینکه با وجود سرتق بودن روح لطیفی دارند و عمرا نمی تونی زمانی رو پیدا کنی که اون لبخند همیشه معروفشون کنار لبشون خونه نکرده باشه... یا اینکه همیشه به دنبال صلح ن و دوست دارن همرو به هم پیوند بزنند. مثلا می گه :

" متولدین‌ مهر ماه‌ نسبت‌ به‌ نیازها و خواسته‌های‌ دیگران‌ حساس‌ هستند، گاهی‌ اوقات‌از آن‌ چنان‌ درک‌ و قدرت‌ فراوانی‌ برخوردار می‌شوند که‌ به‌ راحتی‌ به‌ واسطه‌ خوش‌بینی‌ ذاتی‌شان‌ از نیازهای‌ عاطفی‌ و احساسی‌ دوستان‌ و هم‌ نشینان‌ خود مطلع‌ شده‌ وبه‌ یاریشان‌ می‌شتابند، در حقیقت‌ این‌ جمله‌ دقیقا وصف‌ حال‌ آنهاست‌: متولدین‌ مهرماه‌ همیشه‌ کاری‌ می‌کنند که‌ شما از هم‌ نشینی‌ و بودن‌ در کنارشان‌ حال‌ خوبی‌ پیداکرده‌ و با نشاط شوید. آنها خیلی‌ اجتماعی‌ و خونگرم‌ هستند و از بی‌رحمی‌، قساوت‌،سنگدلی‌، خشونت‌، ستمکاری‌، آزار و اذیت‌، تندی‌، پرخاش‌ جویی‌، هرزگی‌،بی‌نزاکتی‌، دعوا و اصطکاک‌ بیزار هستند، در نتیجه‌ نهایت‌ سعی‌ و تلاش‌ خود را به‌ کارمی‌بندند تا با اطرافیان‌ خود تشریک‌ مساعی‌ و مصالحه‌ کرده‌ و با همه‌ کنار می‌آیند. درواقع‌ کمال‌ مطلوب‌ و نمونه‌ ایده‌ آل‌ آنها در کل‌ جامعه‌ و در دایره‌ زندگی‌ خودشان‌اتحاد، سازگاری‌ و اتفاق‌ است‌.  "

برای من جدا همینه... یعنی جدا با همه قشر آدمی کنار میام... متاسفانه برای خودم زیاد زمان نمی ذارم و کاری که دارم انجام میدم مهم نیست..اگر ببینم یکی از دوستان کاری داره حتما اون رو توی اولویت قرار می دم!

 "یکی‌ از خصوصیات‌ منحصر به‌ فرد متولدین‌ مهر ماه‌کنجکاوی‌ و علاقه‌ سیری‌ناپذیرشان‌ به‌ هر مسأله‌ جدید است‌ که‌ همین‌ خصوصیت‌آنها را وسوسه‌ می‌کند تا در مورد هر شایعه‌ اجتماعی‌ به‌ تحقیق‌ و پرس‌ و جو بپردازند "

این مورد در مورد من بسیار بسیار تو چشم می زنه!! :-"

یه چیز دیگه ای که نوشته بود این بود که از بی ادبی متنفرند. راستش با اینکه خودم با دوستانم گاها از لغاتی استفاده می کنیم که نباید، اما از این حرکت خوشم نمیاد و همیشه دوست داشتم وقتی دوتا شدم با کمال احترام با هم برخورد کنیم و به قولی حرمت ها رو زیر پا نذاریم... این خیلی برام شیرینه! نمی گم صمیمی نباشیم... می گم همدیگر رو با الفاظ ِ بد خطاب نکنیم!

خلاصه که اگه هزار بار... هزار جور طالع بینی رو ببینم ذهنم به این سمت نمیره که ممکنه اشتباه باشه و قلبا (!!!) دوستشون دارم!

سه شنبه 19 آبان1388
425 : رفتیم تو باقالی ها . . .
من عاشق تجربه های جدیدم... ریسک و خطر رو هم دوست دارم... یعنی اگر چیزی باعث بشه جونم به خطر بیفته هم ازش مضایقه نمی کنم! کلا زیادی خرسند گونه عمل می کنم. توی رانندگی هم که هزار الله اکبر! روز به روز تجربه های جدید و اتفاقات هیجان انگیز! فقط هنوز " له شدن توسط کامیون " رو تجربه نکردم که اونم به زودی ِ زود!!:دی... شنبه ی هفته ی پیش از عوارضی که رد کردم دیدم یه ماشین پلیس داره اونورا مانور میده، سرعت ِ ۱۴۵ تایی م رو کردم ۱۲۰ تا و خیلی محتاطانه حرکت می کردم و با خنده به شیدا گفت " فک کن بگه پراید فلان ایست، ایست " ، پلیس هم نه گذاشت، نه برداشت، هنوز حرف من تموم نشده علامت داد که کنار بایست!! منم عصبی که مگه من چیکار کردم؟! طلبکارانه پیاده شدم و رفتم جلو که گفت " مدارک خانم! " منم ابتدا از پاچه شلوارش شروع کردم به گازگیری که " چرا؟!! ببخشید میشه بگین من چیکار کردم؟!! " گویا راهنما نزده بودم و عین ِ انسان های یابو سوار رفته بودم لاین ِ ۳! منم جاتون خالی کیف پولم رو یادم رفته بود ببرم و گواهینامه م همراهم نبود! خیلی زیرکانه گواهینامه ی شیدا رو با کارت ماشین برداشتم و به شیدا گفتم توی ماشین بشینه و بیرون نیاد! رفتم بهش نشون دادم و خیلی احمقانه برخورد کردم تا بهم گیر نده... وقتی گفت معاینه ی فنی ماشینم نشونش بدم، با اینکه می دونستم چیه، کعینهو انسان های نخستین سر کج کردم که " ببخشید چی هست؟! " طرفم وقتی منو دید گفت " برو ، برو فقط مراقب باش! " :دی! بالاخره ۲۱ سال از خدا عمر الکی که نگرفتم!:دی ... این هفته هم به عوارضی که رسیدم، دیدم ترمز سخت میگیره! یه ذره ترسیدم و سرعتم رو کم کردم و برای امتحان ترمز گرفتم که دیدم واویلا اصلا نمی گیره! گویا ترمز خالی کرده بودم... آقا یوهو قالب تهی گرفتم... کشیدم کنار و وایسادم... از این امداد خودرو ها اومد و گفت که وسیله نداره درست کنه و باید ببرم مکانیکی و تا دم خونه بُکسُرم (؟) کرد!! اما چه تیکه ها که من و شیدا تو طول راه نشنیدیم! یعنی واقعا فکرشو نمی کردم دیدن یه پراید که داره بکسر می شه تا این حد خنده دار باشه!! ملت خسته ن گویا!!... خلاصه که این دفعه منتظرم چرخم وسط راه بترکه یا ماشینم چپ کنه یا برم زیر کامیون یا بیفتم توی دره!!! هر چی قسمت باشه!

انقدر سرم شلوغه که وقعا موندم باید چیکار کنم... هیچ روز که هیچ... هیچ ساعتی ندار که بیکار باشم!  پروژه از سر و کوله م داره بالا میره و از اون طرف پایان نامه ای که قبول کردم... کاش هفته یه ۲-۳ روزی بهش اضافه می شد! اما خوبه... همین درگیر بودن و بیزی بودنم رو هم دوست دارم... از این که کار داشته باشم و حرص بخورم که وقت ندارم بیشتر خوشم میاد تا علافی! ( دیدی اینا رو مازوخیسم دارن؟! من صوورتی شونم!! )

چهارشنبه 13 آبان1388
424 : یکی از اون پست های هویجوری!!!
این بارون های تندی که یه روز در میون سعی می کنه بارشش رو نشونمون بده و بهمون یاد آور بشه پاییز اومده رو دوست ندارم.

یعنی هیچ وقت بارون عریان رو دوست نداشتم... همیشه عادت کردم بارون رو از پشت پنجره نظاره گر باشم... با اومدن بارون و خیس شدن ِ یه تیکه پارچه ای که روی سرم بوده همیشه سردرد گرفتم و این از نوجوونی دلیل خوبی بوده برای تنفرم از قطره قطره ی بارون. . .

* " راستش رو بخوای " نوشت:

همینجوری دلم خواست یه آپ ِ کوچیک کنم... از اینکه بعد از چند وقت بیام و اتفاقات روزمره م رو بنویسم بدم میاد. دلم تنگ شده بود برای پست زدن های این مدلی ...

چهارشنبه 13 آبان1388
423 : اندر وقایع غیبت های این چند وقت...
* این چند وقته مریضی کنه شده توی خونه ی ما و لامصب بیرون رفتن تو کارش نیست... داداشی کوچیکه مریض می شه و سه روزی نمی ره مدرسه...مامان سوپ درست می کنه! داداشی خوب می شه و من می گیرم و سه روزی مرخصی بهم میده، مامان سوپ درست می کنه، ساغری مریض می شه و دکتر دو روز بهش استراحت می ده و مامان باز سوپ درست می کنه و به جان تک بچم دوباره داداشه مریض شده و دکتر بهش استراحت داده و بازم مامان سوپ درست کرده! تنها غذای مصرفی مون شده سوپ و تنها میوه ی مصرفی لیمو شیرین! کعینهو بیمارستان شده خونمون. بابا که از سر کار میاد میره سمت اونی که تبش بیشتره و با زور می بره پاشویه ش می کنه و نوبتی این روند طی می شه! خلاصه که دلتون نخواد روزگار شیرینی رو داریم می گذرونیم!! :|

* رئیس بالاخره ماشینش رو خرید. یه مزدا تیری ِ نوک مدادی! خیلی سعی کرد سوناتا شه، اما تو آخرین لحظه کیس ِ خوبی از آب در نیومده بود و اینو گرفته بود. همون روز اومد دنبالمون رو رفتیم باهاش بیرون... خیلی خنده دار بود... عین ِ این ماشین ندیده ها هر دکمه ای دم ِ دستمون بود ازش می پرسیدیم چیه و اونم چون خودش تازه گرفته بود و نمی دونست در جواب می گفت " رادیوشه فک کنم! " یعنی اونجوری که من فهمیدم دور تا دور ِ مزدا تیری رو رادیو کار گذاشتن!!:دی شب که شد اصرار کرد که بریم شام و مام که خیلی تعارف داریم باهاش ( :| ) هی نه و نو آوردیم، در صورتی که هممون ناهار نخورده بودیم و حسابی گرسنه بودیم. من که رسما صدای ِ شکمم در اومده بود و برای اینکه اینا نفهمن به شیدا گفتم هر وقت خبرت کردم تو یوهو شروع کن به آواز خوندن... :)) یوهو سکوت شده بود و به شیدا علامت دادم و شروع کرد به خوندن ... لای لالای لای .... اینام همکاری کردن و با اینکه نمی دونستند جریان چیه شروع کردن خوندن! من و شیدا که رسما اون پشت کبود شده بودیم از خنده!!:دی ...  بالاخره شام رو رفتیم پاتوق ِ همیشگی خودمون و چون دکوراسیونش رو خیلی تغییر داده بود، خاطرات گذشته مون اصلا تجدید نشد!...

* امروز بعد از کلاس مون با شیدا رفتیم کتاب خریدیم! خیلی مزه داد... البته خب یه کم قیمت ها رو بیارن پایین تر بیشتر هم مزه میده! ...یه کتاب از نیچه گرفتم و یکی از بوبن!

* پایان نامه ی یکی از بچه ها رو گرفتم و قراره من روش کار کنم... احساس ِ مسئولیت ِ خرکی رو گلوم سنگینی کرده و می ترسم که از پسش بر نیام... فعلا پروپوزالش رو نوشتم و امیدوارم که خوب پیش بره..

سه شنبه 5 آبان1388
422 : 3 شنبه ی دل انگیز؟!
صبح های سه شنبه یک درس ِ خفن ِ تخصصی ِ ۳ واحدی داریم با یه استاد ِ خفن ِ خود درگیر ِ دانشجوگریز ِ بی اعصاب و روان. اینه که سعی خودمون رو می کنیم که سر ساعت کلاس باشیم، چون بعد از خودش کسی رو راه نمیده! امروز هم از شانس ِ ما از دم خونه تا دم ِ دانشگاه، گوله گوله ماشین وایساده بود و جاتون خالی ترافیکی بود در حد پارکینگ ِ استادیوم آزادی ( فک کن بدونم استادیوم پارکینگ داره یا نه... یه چی پروندم حالا!! ) خلاصه ما یه ربعی دیر کردیم و نفس نفس سه کیلومتر از دم ِ ورودی دانشگاه تا دانشکده رو طی کردیم و سه طبقه رفتیم بالا و جنازه رو کشوندیم تا دم ِ کلاس و دیدم استاده وایساده دم ِ در ِ کلاس و داره شُر شُر اشک ریختن یکی از بچه ها رو نگاه می کنه و حذفش می کنه... مام مثلا خیلی زبر و زرنگانه خواستیم عمل کنیم... خیلی اسلومونشنانه اومدیم از پشتش بریم تو کلاس که یقه مون رو گرفت و گفت کجا؟!!! یه سری سوالات پرسید که در نوع خودش بی نظیر بود... مثلا تا حالا کجا بودین؟! فک کن کله ی صبح جز ترافیک کجا می تونستی باشی؟!... تازه خودش هم جلوی در بود و این یعنی اینکه خودشم دیر اومده بود. خلاصه خیلی شیک در رو رومون بست و ما موندیم و حوضمون! ... گفتیم خوب بریم سر کلاس بعدی... همین که وارد شدیم، پسره یواشکی گفت " امتحانه، برگرد " مام سر ِ خر ِ رو کج کردیم ( بلا نسبت!! ) و از کلاس زدیم بیرون! من نمی دونم این همه استرس رو چرا سر ِ صبحی باید تحمل کنم؟!!... دیدیم این مدلی نمی شه! از اینور کلاس ها این مدلی و از اونور شکمه قار و قوور می کنه، اینه که جای همه ی بچه های وبلاگی خالی، زدیم تو شهر و رفتیم چایخونه و صبجانه " نیمرو " سفارش دادیم... همین نیمرو ما رو بست تا ساعت ِ ۷ شب! یعنی برکت داشت ماشالله!!... کلاس ها که تموم شد و برگشتیم تهران، بارونی گرفت در نوع خودش بی نظیر... بعد از مدت ها یه هوای تازه فرستادیم توی این بدن ِ عقده ای!! جدا عقده ی اکسیژن گرفتیم... اما جاتون خالی همچنان ترافیک بود و دیگه انقدر ماشین دیدم که احساس می کنم یه دو- سه تایی تو حلقم گیر کرده!!

* رئیس ( همون که دوستمه و رئیس اسم ِ مستعارشه و اینو صد بار گفتم!!!! :| ) می خواد ماشینش رو عوض کنه و گفت که می خواد مزدا تیری بگیره، منم حالا از مزدا تیری شاکیییی... کلا نتونست خودشو تو دل من جا کنه و خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم! خیلی جلف و جفنگه به نظرم! اینه که بهش گیر دادم سوناتا بگیره...!!!:دی ... حالا دیگه هر چی قسمت بشه، اما خدا کنه سوناتا باشه! نه که قراره به من کادو بده!!!! والا! نمی دونم چرا من حرصشو می خورم؟!!

یکشنبه 3 آبان1388
421 : من و خیلی چیزا . . .
از وقتی که مامان بابا از مسکو اومدن همینجور زندگی داره روی روال عادی خودش مسیر طی می کنه!!! یعنی جدا اوضاع حکم  ِ پیاده روی روی سنگ رو داره... داری می ری اما با سختی و با دهن کج و کوله!! هنوز نتونستند خوب خودشون رو وفق بدن و این از حرکاتشون کاملا معلومه!... هنوز که هنوز عکس ها رو نگاه می کنن و با خودشون فکر می کنن الان هوا اونجا چطوره؟!! بابا هم که قبل رفتن ماشینش رو فروخته بود ، بعد از برگشتش اقدام مفیدانه ای جهت ِ خرید ماشین برای خودش نکرد و فقط منو یه آقا تقی مهمون کرد. الان یه در میون ماشین می بریم و احساس می کنم آقا تقی توی تشخیص صاحبش به مشکل بر خورده! اولش که سوار می شی یه خورده غریبی می کنه و این نشون می ده که بابا بهتر تونسته باهاش ارتباط برقرار کنه... هی به بابا می گم حالا که با این خوب کنار اومدی، آقا تقی مال خودت و ما رو یه مزدا مهمون کن!:دی ، هی نگاه عاقل اندر عاقل به من میندازه!!! دیروز برای اولین بار توی جاده که مگس پر نمی زد با سرعت 145 تا اومدم و همینجور که داشتم میومدم! (:دی )، یهو جیـــــــــــغ زدم که  " کمربند نبـســــــــــتم " !!! آبی و شیدا خندیدند و آبی گفت " به رانندگی خودشم اعتماد نداره! احتمال میده هر لحظه اتفاقی بیفته " ... البته اینجاشو کاملا از خودش گفت، من همچین احتمالی نمیدم!! فقط متعجب شدم یوهو! خلاصه که بی تعارف خودکشی خود را به ما بسپارید، تضمینی، یک دقیقه ای، بی درد!! :|

"هفته ها زمانی ست " نوشت :

حوصله ی وب نویسی م اومده پایین و کمتر می تونم با این صفحه ی سفید ارتباط برقرار کنم!... آمآ وبلاگ های دوستانم رو می خونم... بی شوخی!

" نفست حق " نوشت :

شاعر خوب وصفم کرده وقتی می گه " هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار ... چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار "
چهارشنبه 29 مهر1388
420 : هیچ کجا خونه نمی شه!!
قبل از اینکه بیام و صفحه ی مدیریت رو باز کنم به این فکر کردم که خیلی جدی و بدون ذره ای شوخی و تعارف و کلا خیلی خاکی و صمیمی، کی توی یک سال انقـــــــــــــدر سینما رفته که ما رفتیم؟!! واقعا تا حالا برای هیچ کدوممون همچین موقعیتی نبوده که از هر فیلمی که اکران شده دیدن کرده باشیم. امروز بعد از کلاس تخصصی مون رفتیم دنبال آبی اینا ... توی ماشین خوابیده بودیم و به حالت مسخره ای خمیازه می کشیدیم تا ساعت ۶ بشه و بریم سانس ِ فیلم ِ کتاب ِ قانون! خوب بود... یعنی من خوشم اومد... دوست ندارم داستان ِ فیلم رو اینجا بگم و دلم می خواد خودتون برید و ببینید... به نظرم ارزش یک بار دیدن رو داره... اصلا بازی ِ پرویز پرستویی همیشه ارزش دیدن رو داره! وقتی رئیس و آبی رو رسوندیم نزدیک ِ شرکت، تصمیم گرفتیم که بریم بگردیم!:دی ... ساعت ِ خوبی برای گشتن نبود، اما دلم بد گرفته بود! جای دوستان سبز... همچنیم قشنگ گُم شدیم که دلم همچین زیادی گشاد شد!! یعنی رسما به گریه افتاده بودیم... هوا تاااااااااریک... تقریبا نزدیک های سرزمین عجایب بودیم و از بس هر خیابون رو دور زده بودیم همه جا به نظرمون آشنا میومد! خلاصه که بساطی بود... بالاخره راه رو پیدا کردیم و اومدیم خونه!

 اما عجب شبی بود امشب ....

دوشنبه 27 مهر1388
419 : سام سونـ . . . گ؟! :دی
این روزها بازار ِ سریال دیدن داغ ِ داغه ... یکی ش همین سام سون ِ خودمون که پر از دیوانه بازی و احساسه! یه دختر تقریبا سرخوش با یه عالمه احساس ... بعضی از صحنه هاش خداست... هم می خندی و هم گرم می شی از گرمای عشقش. من که ازش راضی م، خدا ازش راضی باشه!...

* کلاس ِ تخصصی که با شیدا میریم آینده ی خوبی داره!... ۱۰-۱۱ نفریم و از بین ِ همه، فقط ما دو تا کم سن و سالیم! بقیه از ۲۸ شروع می شن و همینجور رشد صعودی دارن! این یعنی ما جلوییم؟! این یعنی ما خوب داریم پیش می ریم؟! این یعنی فرصت ِ کاری برای ما بیشتره؟! این یعنی دهه!! چه معنی می ده فضا رو برای رقابت آماده نمی کنن و کلاس ها رو خالی می کنن از هرگونه رنج ِ متوسط ِ انگیزه ای؟!

یکشنبه 26 مهر1388
418 : هوا بس جوانمردانه متعادل است...
با رئیس صحبت کردم و هر کدوم حرف هامونو زدیم! تقریبا حرف تازه ای بینمون رد و بدل نشد. فقط هر کدوم به یه قطعیتی رسیدیم و می دونیم با هم مَچ نیستیم و اختلافمون توی نوع ِ دوستی مونه! من دوستی رو به جور دیگه می بینم و اون یه جور دیگه ... باید اعتراف کنم بعضی جاها حرف هاشو قبول داشتم... این اواخر ناراحتی م بیشتر از خودم و کارهام بود، اما خب نمی تونستم بهش بگم و اون فکر می کرد که از اون ناراحتم! سوء تفاهمات زیاد شده بود و رابطه به زشت ترین وجه خودشو نشون می داد! دیگه مهم نیست... مهم اینه که فعلا مسالمت آمیزه، هر چند جای اون حرف نابجاش روی قلبم مونده، اما احساس می کنم با گذر زمان پوست می ندازه و از بین میره! یه زمان طولانی ...

* پسر خاله تصمیم گرفته با دختری که مد نظر داشته ازدواج کنه ... این روزها بیشتر با هم از ازدواج و مشکلاتی که داره صحبت می کنیم و حالا که توی موقعیت ِ یکی دیگه قرار گرفتم می فهمم چه فشاری روی دو طرفین وجود داره! اینکه خانواده های طرفین چه برخوردی ممکنه داشته باشن و چطور می خوان با هم کنار بیان و اصلا می تونن با هم کنار بیان؟!، یه جورایی دیوانه کننده ست! می فهممش و برای خوشبختی ش دعا می کنم!

* لپ تاپم درست شد! از این به بعد بیشتر میام...

چهارشنبه 22 مهر1388
417 : اوقات مفرح!
این مدت که لپ تاپ ندارم وقت بیشتری برای کتاب خوندن و عیضا سریال دیدن پیدا کردم! بعد از یک عاشقانه ی آرام ِ زیبای نادر ابراهیمی رفتم سراغ ِ " فراتر از بودن " شاااااااهکار کریستین بوبن! از نمایشگاه خریده بودم و فرصت نکرده بودم بخونمش! خیلی یوهویی از کتابخونه م برداشتمش و شروع کردم به خوندن!! خیلی آرام و ملیح ... انگار سوار ِ یه کشتی شدی و یه موزیک ِ آروم گوش می دی و امواج خیلی نرم و لطیف به یه سمتی می برنت! داستان نیست... کریستن بعد از فوت ِ عشقش شروع می کنه براش عاشقانه نوشتن! یه عاشقانه ی واقعی... هیچ وقت فکر نمی کردم یه مرد انقدر دقیق باشه روی حرکات ِ همسرش و جزئی ترین حالت و برخوردش رو انقدر قشنگ و عاشقانه برداشت کنه! توصیه ی اکید می شود!!!

کتاب ِ بعدی " من گنجشک نیستم " ِ مصطفی مستور که چندی پیش از کتاب فروشی ِ سر ِ فاطمی گرفتم! خوب بود... کلا من نوشته های مصطفی مستور رو دوست دارم!  " روی ماه خداوند را ببوس " شون که واقعا خوندنی بود! این کتابشونم نه به اندازه ی اون یکی، اما خب به دل نشست! یه جور روون می نویسن و قابل درک!

اینی هم که الان دارم می خونم " نون والقلم " جلال آل احمده! :دی خیلی بامزه نوشته شده! کلا نوشته هاشون عین ِ شنیدن یک قصه به لحن ِ کودکانه ست!

مثنوی ِ مولانا هم که جای خودش رو داره! گاها برش می دارم و بعضی از حکایاتش رو می خونم! به دل می شینه ... امتحانش بی ضرر!!!

* خوشم میاد برای مقابله با رئیس باید همیشه با سیاست رفت جلو ... اصلا صاف و ساده رفتن گناه کبیره ست! کلی با شیدا تصمیم گرفتیم که سه شنبه که میاد یونی به هیچ وجه نبینیمش و سرمون رو بندازیم پایین و از این کلاس بریم اون یکی و توی راه پله ها نچرخیم! صبح ... همین که سرمون پایین بود و اومدیم به سمت ِ طبقه ی سوم، جلومون ایستاده بود و سرش رو برگردوند و توی تخم چشممون نگاه کرد و با سر سلام کرد! بعد فک کن چقدر همونی شد که می خواستیم...!!!!!! روابط در حد دوستی ِ جاده خاکی و آسفالت! :|

* همچنان بی لپ تاپم!!

دوشنبه 20 مهر1388
416 : بعد از یه کمی تاخیر . . .
شنبه بود. صبح ماشین رو برداشتم و با شیدا به سمت ِ دانشگاه حرکت کردیم! توی راه متاسفانه یک اتفاق کوچیک افتاد و همین اتفاق شروعی بود برای اتفاق های هیجانی تر ... بعد از تمام شدن ِ کلاس ها من و آبی و شیدا به سمت ِ پارکینگ رفتیم... پشت ِ ماشین، یه ماشینی پارک شده بود که کار رو برای بیرون اومدن سخت می کرد... دوستان ِ ۸۸ که خودشون رو خیلی با نمک می دونن هم از اون دور هی داد می زدن که " ترمز وسطی یه ها " و خیلی از اراجیفی که کلا بعضی از آقایون اونو شوخ طبعی می دونن و از نظر من حماقت و لودگی بیشتر نیست. خیلی سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و چیزی نگم... اما یهو جوش آوردم و از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف ماشینش و نگاه غضبناکم رو نثار روح ِ بی فتوحش کردم!  بعد از حدود ۳۰ ثانیه برگشتم سمت ِ ماشین و به ماشین ِ عقبی که صاحبشم توش نشسته بود نگاه انداختم و یهو دیدم آبی پیداش شد و رفت به سمت ِ ماشین عقبی و داد زد " روت رو بکن اونور"  و به همراهش کف گرگی نثار صوورت ِ اون بخت برگشته کرد . از آیینه داشتم نگاه می کردم و یهو یخ کردم و داد زدم که ولش کنه، اما بیشتر بهش چسبید و تمام فن هایی که توی کلاس های ورزشی ش یاد گرفته بود رو روش پیاده کرد! بد بخت دست هاش دور ِ صوورتش گره خورده بود و پاش از پنجره ی ماشین بیرون بود! به طرز وحشت آوری استرس داشتم و تا میومدیم از ماشین بیایم بیرون داد می زد که " بشین تو و برو " جریان به حراست کشید و چون آبی توی دانشگاه خیلی معروفه، اینه که حراست به نفع آبی حکم رو صادر کرد!!! طرف هم ناشی، جلوی حراست کلی فحش های آبدار به آبی می داد و به من می گفت " خااااانم، من به شما توهینی کردم که این الااااااغ اومد یقه ی منو گرفت؟! " من و شیدا به طرز فجیعی ضربان ِ نبضمون رسید به ۹۰۰ و حتی ۲۰۰۰ و بعد از تموم شدن جریان وقتی بهش می گم " بابا اون بدبخت مقصر نبود که " می گه " می دونم! به اون پرایدی یه نرسیدم، اومدم یقه ی اینو گرفتم! "  به سمت ِ تهران حرکت کردیم و توی راه دوباره یه تصادف اتفاق افتاد و اینجا بود که ظرفیتم تموم شد و زدم زیر گریه! واقعا از سر ناچاری بود ... احساس ِ ضعف ِ بی نهایتی می کردم ... دوباره توی پمپ ِ بنزین کارت سوختم رو جا گذاشتم و این شد که من با اعصابی در حد الکترون به خونه رسیدم و زدم زیر گریه و همه ی جریان رو برای مامان و بابا تعریف کردم! بابا که پیشنهاد بابونه می داد و می گفت " برم یه چیزی درست کنم برات اعصابت آروم شه! " حالا آبی شب زنگ زده و وقتی فهمید که به خاطر غیرتی شدنش خانواده مثل ِ یک دلاور بهش نگاه کردند ذوق برش داشت و زنگ زد به شیدا ببینه خانواده ی اون چی گفتند و کلا شب ِ پر افتخاری رو توی تاریخ ِ زندگیش به ثبت رسوند! مامان که می گه " احتمالا اگر رئیس بود میکشتش " و مفتخرم که انقدر خانواده دوستان رو خوب می شناسن! آبی رو هیچ وقت اینطور ندیده بودم! آبی یه موجود بی نهایت مهربونه که همیشه آروم و خونسرد و شوخ برخورد می کنه و هیچ وقت عصبی شدنش رو ندیدم! این بار به شدت شوکه شدم و باید بگم از این به بعد یه کمی ازش می ترسم... چهره ش دیدنی بود!!

* دوستان سیم شارژر ِ لپ تاپ ِ اینجانب خیلی یوهو ازش دود بلند شد و به فنا رفت! اینه که دسترسی م به دنیا کلا قطعه! الانم از کافی نت حضور به هم رساندم!!! برای شفای همه ی لپ تاپ های دنیا بالاخص لپ تاپ ِ مذکور صلواتی ختم کنید!!

* یه ضبط برای آقا تقی گرفتم که هنوز وارد بازار نشده، توی انبار بوده و از طریق یه سری فعل و انفعالات ِ پارتی بازی بهش نایل شدم! یعنی خداااااا.... اینه که آقا تقی به مستر تقی ارتقا پیدا کردند! :دی

چهارشنبه 15 مهر1388
415 : کشف ٍ تازه!!!
دنیای وبلاگ هم عین ِ دنیای واقعی عمل می کنه! افرادی که حرف زدن رو دوست دارن، عموما وبلاگ ِ روزمره دارن و روزمره می نویسن و اونهایی که عادت کردند بیشتر شنونده باشن، نقش ِ خواننده رو عمل می کنند و گاها کامنتی می دهند!

به این هم می گن زندگی . . .

سه شنبه 14 مهر1388
414 : چاقی موضعی!!
چه زمانی داشتم هاااا.... منی که تقی به توقی هوس ِ یک چیزی می کنم و فورا باید خواسته م اجابت شه، چه سختی ها که متحمل نمی شدم! یهو مثلا ساعت ۱۱ شب هوس ِ ماکارونی می کردم و باید عنر عنر لباس می پوشیدم می رفتم از سوپر ماکارونی می گرفتم و به دلیل ِ عدم وجود گوشت، باید مایه ماکارونی هم می گرفتم و بعد هلک هلک خودم درست می کردم! یا مثلا کلی میوه هوس می کردم که شب خونه نداشتم و باید فرداش می رفتم خرید ... الآنه با وجود مامان بابا یه همچین مشکلاتی اصلا وجود نداره! تا هوس ِ چیزی بکنی کافیه در فریزر یا یخچال رو باز کنی و همچین که بگی " چه هوس ِ ماکارونی کردم " مامان بگه تا شب برات درست می کنم. احساس می کنم دارم به قول این قدیمی ها " رو میام "!!!! این چند وقت همش پای لپ تاپ بودم و خوردم و ۲۴ دیدم! یعنی همینجور ظرفی بوده که مامان از اتاق می برده بیرون... البته مشکلات در خور توجهی تو این " روو اومدن " ِ بنده هست، اونم اینکه این مواد غذایی همه جا شرف یاب می شن جز اون نواحی که باید بشن! حالا جاهای دیگه هیچ، قسمت نبوده، اما مُچ چرا باید این مدلی باشه؟!!می خوام برم چاقی موضعی!:دی ... تو رو خدا ببین ملت چه دغدغه هایی دارن، من چه دغدغه هایی دارم! جدی ها ... خوشم میاد سر خوشم!

* چند وقته که یه ضرب المثل ِ انگلیسی افتاده تو دهنم که در جواب ِ هر چیز بیخود و بی جهت تکرار می کنم! مثلا طرف بگه " سلام " هم در جوابش همین رو می گم! " now,now,now " !:دی هر کی می دونه یعنی چی که می دونه دیگه! آفرین بهش... هر کی هم نمی دونه، بیکار نشینه! از بغلی ش بپرسه!!!

یکشنبه 12 مهر1388
413 : بخشش . . . استحکام رابطه!
خیلی دوست داشتم در مورد این مسئله یه پست بذارم و فکر می کنم با توجه به اوضاع این چند وقت بهترین فرصته! راستش من فکر می کنم توی زندگی ِ هر آدمی ارتباط هایی به وجود میاد و آدمایی دور و برش رو می گیرن که یا بهش سود می رسونن، یا بهش ضرر می زنن، یا اینکه کلا خنثی عمل می کنن، یعنی از طرفشون نه خیری بهت می رسه و نه شری! وقتی ارتباطت زیاد می شه و می فهمی که طرف مقابلت قصد ِ ضرر زدن رو بهت نداره و توی خیلی از کارها مشاور خوبی برات بوده و از قِبلش بهت سود رسیده، باید اسمشو بذاری " دوست " و سعی کنی تو هم تا جایی که ممکنه و از دستت بر میاد کمک کنی و براش کار مثبتی انجام بدی! حالا ممکنه این فردی که تو به عنوان " دوست ِ من " انتخابش کردی بعد از چند وقت خُرده حرکاتی نشون بده که آزارت میده ... شاید بی قصد و غرض و شاید بی منظور! اما به هر حال انجام میده و تو ناراحت می شی. به نظر من این خُرده حرکات نباید باعث به هم خوردن ِ دوستی ها بشه! باید سعی کرد درستش کرد... باهاش جنگید ... حلش کرد! اگر بخوای مدام ناراحت بشی، این چیزی رو حل نمی کنه! اینه که توی گروه ِ خودمون یه طرحی دادیم که محتواش اینه که " سعی کنیم از دست ِ هم ناراحت نشیم! " که یادمه آبی همون موقع گفت " خب چه کاریه! سعی کنیم همدیگر رو ناراحت نکنیم! " حرف ِ به ظاهر درستی میاد، اما خب عملی نیست! به نظرم ممکنه که ناراحتی ها به وجود بیاد و نمی شه احتمال ِ وقوعش رو صفر در نظر بگیریم! نمی دونم خوبه یا بد... اما من به شخصه آدم کینه ای نیستم و آدم ها رو خیلی زود می بخشم! یعنی بعد از اینکه کسی سهوا یا عمدا ناراحتم بکنه، سریع از دستش عصبی می شم و تمام نکات ِ منفی که ازش دیدم رو به یاد میارم و برای خودم تکرارش می کنم تا خودم و ناراحت شدنم رو منطقی نشون بدم و طوق ِ حق رو به گردن خودم بندازم، اما بعد از مدت کوتاهی همه ی جریان فراموشم می شه و ناراحتی هامو به دست ِ باد می سپرم! به نظر خودم خوبه که اینطور باشی و خوبه که زود فراموش کنی... مگه زندگی چند روزه؟! مگه تو چقدر فرصت داری تا زندگی کنی و از لحظه به لحظه ش لذت ببری؟! مگه همه ی ما چقدر سلول ِ عصبی داریم که بخوایم برای هر موضوع کوچیکی دست به نابودیشون بزنیم؟! این مدت بین ِ من و رئیس اتفاقاتی افتاد که هر دوی ِ ما رو عصبی کرد... ناراحت کرد. درسته انقدری از دستش عصبی بودم که تصمیم گرفته بودم دیگه هیچ وقت نبینمش، اما باید بگم جدا الآن دیگه اینطور فکر نمی کنم. دارم سعی میکنم موضوع رو فراموش کنم و به این فکر می کنم که اگر قراره به این سمت کشیده بشه که رابطمون بشه در حد سلام علیک دانشگاهی، حداقل به شکل عادی اتفاق بیفته! بدون کینه ... فقط یه بحثی می مونه اونم غروره! من آدم ِ فوق العاده مغروری بودم ... یادمه یک بار یک نفر بهم گفت " کوه غرور "، اما این کوه غرور الآن تبدیل شده به یه تپه! سعی کردم بذارمش کنار فقط به شرطی که ارزشش رو داشته باشه! رئیس هم همینطور ... دیدم که غرورش رو گذاشت کنار! چندین بار... دیدم که توی ناراحتی ها چندین بار زنگ زد فقط به خاطر اینکه من یا شیدا از دستش ناراحت نباشیم، من و شیدایی که به قول ِ خودش با هیچ کس عوضمون نمی کنه! ازش خواستم... چندین بار که " غرورش رو خودش بذاره کنار تا یکی ازش نگرفته "  و اینکار رو کرد! اما حالا خودم نمی تونم دست به یه همچین کاری بزنم... نمی تونم بهش زنگ بزنم و طوری برخورد کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ... رفتارم بسته به رفتار طرف مقابل داره، نمی تونم این ریسک رو بکنم که زنگ بزنم و با برخورد ِ خوبی مواجه نشم! دلم نمی خواد " دوست ِ من " از دستم ناراحت باشه اما با آدم هایی به شکل و سیاق ِ رئیس نمی تونم خیلی رو راست و صادق باشم! فقط امیدوارم این فاصله باعث شه به این فکر کنیم که چقدر می تونیم توی روابطمون عالی باشیم و نیستیم ...
شنبه 11 مهر1388
412 : استان گردی!!
دیشب از درد ِ پا خوابم نبرد ... صبح هم با همون درد ِ پا آقا تقی رو آتیش کردم و رفتم دنبال ِ شیدا. از طرف خونه ی شیدا اینا به هیـــــــچ عنوان راه ِ دانشگاه رو بلد نبودم و این شد که سر از میدون توحید و نواب در آوردیم! جاتون خالی انقدر تو ترافیک بودیم و انقدر کلاج ترمز کردم که پام رسما از زانو به پایین فلج شد! با هــــــــــــــزار مکافات و با هــــــــزار بدبختی راهمون رو پیدا کردیم و ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم یونی!!!! بعد آبی رو پیدا کردیم و یه ساندویچ خوردیم و برای یه کاری راه افتادیم به سمت ِ کرج! توی راه یه فالوده و آب هویج خوردیم ... همینجور که داشتیم کرج گردی می کردیم چشممون خورد به سینما و همینجوری الکی الکی پارک کردیم و نشستیم به دیدن ِ مضحکانه ترین فیلم های ایرانی ــ سلام امید ــ خیلی بی برنامه و خیلی یهو آنه!!:دی . واقعا سینمای ما داره به کجا میره؟!! یه روزگاری از بالیوود ایراد می گرفتن، حالا بیا و ببین چه تولیدات ِ ارزنده ای نثار روح پر فتوحمون می کنن!! برگشت به سفارش ِ آبی رفتیم شهریار تا زیبایی ِ باغ هاش رو تماشا کنیم! جدا با صفا بود ... نفس که می کشیدی، زباله ی کنسرو و آب معدنی راه ِ بینی ت رو سد نمی کرد!! همش درخت بود و منو یاد ِ فیلم ِ آن شرلی انداخت! خواستیم برگردیم سمت ِ دانشگاه که دیدیم بی فایده ست! امشب حذف و اضافه ست و کلاس ها هنوز پایدار نشده، پس سر ِ آقا تقی رو به سمت ِ تهران کج کردیم و به جان ِ تک پسرم الآنه وجود ِ پامو احساس نمی کنم! بی تعارف ... 

جمعه 10 مهر1388
411 : تنگه واشی
امروز با شیدا رفتیم تنگه واشی ... خوب بود! چسبید... وقتی پات رو می کردی توی اون آب ِ یخی که با مغز و استخونت الک و دولک بازی می کرد، به خودت امیدوار می شدی! یعنی آب تا زانو بود و در بعضی نواحی حتی بیشتر ... همینجوری که دست ِ همو گرفته بودیم و از تنگه رد می شدیمو وقتی به سنگ هایی که واسه سوپرایزمون اون وسط مسط ها کار گذاشته شده بود، جیغ می زدیم، یاد ِ رئیس کردیم! یه بار قرار بود ۴ تایی بریم تنگه واشی که به علت ِ کمبود ِ خواب ِ جغد ِ اعظم ــ جناب رئیس خان ــ کنسل شد! فک کن رئیس با اون لباس های مارک دار و گوچی ش پاشه بیاد تنگه واشی توی آب و گِل و بعد غُر هم نزنه! بعد اونم حساااااس... فک کن اون باشه و مام بخوایم جیغ جیغ راه بندازیم! کلی با شیدا خندیدیم که این همه می کوبه میاد تا تنگه و وقتی اون همه آب و پیاده روی رو می بینه با لجبازی برمون می گردونه.... با این همه حُسن (!!!!) چه خوب شد اون دفعه کنسل شد ها... نه؟!!

* انقدر خسته م که احساس می کنم یه انشای در حد تیم ملی ِ نوزادان نوشتم!!

چهارشنبه 8 مهر1388
410 : کمترین فایده ی عشق!!
راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست

بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده عشق،پشیمانی ماست

خانه ای بر سر خود ریخته ام اما عشق

همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست

...

* گاهی می شه پشت به حافظ کرد و دست به دامن ِ شاعران ِ دیگه شد!

چهارشنبه 8 مهر1388
409 : یه روز ٍ طولاااااااانی
مسیر ِ رفت ِ خوبی داشتیم. اما دانشگاه ... دیگه اونی نیست که پارسال بود! ورودی های ۸۳ و ۸۴ که رفتند انگار روح ِ دانشگاه رو با خودشون بردن! ما موندیم و ورودی های جدید که یکی بچه تر از دیگری یه! هنوز هر روز کلی مادر و پدر می بینی که همراهشون اومدن تا کارهاشونو انجام بدن. ما کجا و اینا کجا ... هنوز نیومده هم انواع و اقسام مدل مو و مانتو و آرایش به سمع و بصرمون رسوندن. آخه با پاشنه بلند کی میاد یونی؟!! نه من بدونم آخه .... واقعا با دانشگاه غریبم و واقعا حالم ازش به هم می خوره! آبی می گه " ۱شنبه اومدم یونی دیدم دریغ از یه آشنااااا ... گشتم و گشتم یکی که رابطمون فقط در حد سلام علیک بود پیدا کردم و کلی باهاش حرف زدم " یعنی واقعا باید بگردی آشنا پیدا کنی و این یعنی عذاب! کلی رئیس گفت " درس با استاد زن بر ندارین هااااا " من گوش نکردم و یعنی چاره ای هم نداشتیم ... باید بر می داشتیم! بر داشتیم و رئیسم پشت ِ سر ما برداشت. حالا یا باید یکی تو سر خودمون بزنیم و بریم سر کلاسش یا اینکه حذف کنیم و من فکر می کنم گزینه ی دوم عاقلانه تره! استاد گرام روزی دو بار یا حتی سه بار حاضر غایب می کنن، روزی یکی یا دو تا کوییز می گیرن و هر جلسه م پروژه می خوان و باید به گروه های ۵ نفره تقسیم بشیم و پروژه ی پایانی ارائه بدیم و اوووووووه کی میره این همه راهو؟! این استاد فکر کردن ما تو طول ِ ترم قراره فقط با ایشون سر و کار داشته باشیم و فقط درس ِ اختیاری ِ ایشون رو بخونیم... هنوز نشِسته، کوییز گرفت! منم کوییز رو ندادم و پنج دقیقه ای زدم بیرون از کلاس ... خیلی شیک بعد از این کلاس برگشتیم و انگار نه انگار کلاس ِ بعدی تا ۶:۳۰ ! راه ِ برگشت ِ خوبی هم داشتیم اما سینما رفتن ِ خوبی نداشتیم! با آبی و رئیس میریم سینما ... بی پولی! یه فیلم ِ نیمه کمدی ِ شیرین! یه اتفاق که ممکنه برای همه ی ما بیفته... بازی ِ خوب ِ همه ی بازیگرها، حتی بازیگرهای درجه ی ۳ و ۴ انقدر بهت انرژی می ده که خسته نشی ... بازی ِ خوب ِ حبیب رضایی و بابک حمیدیان... عالی بود! من که دوست داشتمش... بعد یه چیزی، از فیلم ِ " پستچی سه بار در نمی زند "، تقریبا همه ی فیلم ها یه جور عرق ِخجالت ِ ما رو در آوردن. از یه اصطلاح ها و الفاظ و حرکاتی استفاده می کردن که خدایی خوب نبود. توی زندگی ِ شیرین که با اصرار ِ رئیس رفتیم، اونم فقط به خاطر ِ علی صادقی، که دیگه هیچ!! جواد رضویان با اون طرز ِ حرف زدن ِ اِوا ش و بعد حرکات ِ دستش و  نگاه های بدش حاااااااالم رو به هم زد! خلاصه که تصمیم گرفتیم که سینما رو حذف کنیم! خیلی شیک البته!! تو راه ِ برگشت، باز هم یه حرف ِ نابجا منو ساکت کرد. من کلا آدم ِ ساکتی نیستم، یعنی وقتی ساکت می شم، یا ناراحتم یا ... باز هم ناراحت! چون واقعا چیز ِ دیگه ای ممکن نیست. پس وقتی ساکت می شم مشخص می شه که ناراحتم و توی اکیپ هر وقت یکی از اعضا ناراحت بوده کل ِ اکیپ به نابودی رفته. دیشب اتفاقات ِ خوبی نیفتاد... دیشب سراسر اذیت شدن بود و سراسر تصمیم! فکر کنم ۴ تایی به جایی رسیدیم که ناخواسته داریم همدگیر رو نابود میکنیم. یه سری تصمیم گرفتیم... الان که دارم می نویسم هیچ حس ِ خوبی ندارم... ما با هم زندگی کردیم! فکر نمی کنم هیچ اکیپ ِ دوستانه ی دانشگاهی مثل خودمون پیدا بشه... پر از دوستی و پر از اعتماد! واژه ی که برای من در درجه ی اول ِ اهمیته!! درسته نگاه های خوبی به سمتون نبود... چون دو تا دو تا بودیم، اما واقعا بی قصد و غرض و پاک بود! عین ِ باران ... اما خیلی ناگهانی و ناخواسته کشید به این سمت ... هیچ کدوم راضی نیستیم! از اینکه چرا باید " ما  " برسیم به اینجا؟! مایی که حتی خانواده هامون هم در جریان ِ دوستی  و بیرون رفتن هامون هستند. پدر و مادر ... مایی که توی مصلی خانواده های همو می بینیم و چاق سلامتی می کنیم. نباید به این سمت می کشید، اما حالا که کشیده شده دلم می خواد به بهترین شکل حل بشه! راضی نیستم از شرایط و فکر نمی کنم که بقیه هم راضی باشن... اما ... اما...

* کادوی شیدا واسه تولدم، لوازم آرایش و عطر بود، کادوی آبی یه کیف ِ پول ِ چرم و کادوی رئیس، یه دیوان ِ حافظ ِ زیبا!

* دیروز به یه چیزی که خیلی وقت بود رسیده بودم، ایمان آوردم!!

سه شنبه 7 مهر1388
408 : این دم ٍ آخری!!!
فردا برای اولین بار می خوایم با شیدا تک و تنها بریم دانشگاه!... با ماشین ِ شیدا. خواستم بگم آقا تقی که مال ِ خانواده و تک خواهر... گوشی م که به درد بخور نیست خودم قصد ِ تعویضش رو دارم!فقط کتاب هام می مونه که آدرس می دم بیاین ببرین... خیرات!!! به رئیس می گیم آدرس ِ یونی رو بگو ما گم نشیم، می گه بذار یه آدرس ِ سر راست بت بدم! بعد خیلی شیک آدرس ِ بهشت ِ زهرا رو به ما میده! فک کن... تا چه حد حس ِ دوستانه واقعا؟!! من فردا تا ۶:۳۰ یونی م و برگشت چون توی ترافیک می خورم احتمالا طرف های ۱۰ می رسم خونه ... تا اون موقع ازم خبری شد که شد، نشد هر کی از اینجا رد شد یه فاتحه م نثار ِ روح ِ پر فتوح ِ ما بخونه!!! :|
دوشنبه 6 مهر1388
407 : 24
از همون روزهای نخست ِ (!!!) تابستون من به آقای آبی گیـــــر که ۲۴ رو برای من بیار! ایشون هم از این در به اون در تا بالاخره خیلی زود خواسته ی مرا اجابت کرد و دقیقا ۴ مهر، سریال ِ ۲۴ به دست ِ من رسید! :| ، آآآآآآآمآآآآآآ... منم که کنجکاو و منم که اهل هیجان ... یعنی واقعا فعلا دوستش می دارم و احساسم میگه اونم دوستم داره!! :| فعلا از سیزن ِ یک ش سه تا دی وی دی ش رو دیدم و خوشم اومده! اما حیف که جک بووره! حیف ...
یکشنبه 5 مهر1388
406 : تنها چیزی که نبود، مبارک بود!!
امسال، گند ترین تولد ِ عمر ِ ۲۱ ساله َ م رو تجربه کردم!

به حد اعلا تخــ.م ِ چشمام داره از جاش در میاد و به حد اعلا صووورتم از گریه پف کرده!...

شنبه 4 مهر1388
405 : انتظار ٍ عبث
ساعت ۱۱:۰۲ دقیقه!

به انتظار ترین لحظه ی این روزهایم را می گذرانم!

بی دلیل . . .

جمعه 3 مهر1388
404 : اینم از این . . .

بالاخره اومد ... همون بچه ی لجبازی که کسی باور نمی کرد به دنیا اومده! همونی که انقدر ریزه میزه بود که مادرش جرئت نمی کرد حموم ببرتش و مادربزرگش حمومش می کرد! همونی که باباش می گه درست به اندازه ی کف ِ دستم بود! همونی که یه سالش بود بردنش سوریه و توی هتل، از این اتاق به اون اتاق می رفت و همه رو عاصی کرده بود! همونی که اگر چیزی می خواست، یعنی می خواست!!یعنی باید به دست می آورد! یعنی حق ِ خودش می دونست! همونی که یک سالش بود باباش می بردش کنار دریا و از همون موقع بهش دست و پا زدن توی آب رو یاد داد! همینه که این بچه به این سن هم که رسیده کشته مُرده ی آب و آب بازیه! این بچه همونه که یه بار جلوی چشم ِ مامان و باباش توی دریا گم شد و تا نزدیک ِ غرق شدن رفت... اما خب خدا خواست بیشتر بمونه تا بیشتر حمدش رو بکنه! همون بچه ای که باباش می گه " کشت ما رو انقدر شیطون بود! "،این بچه همون بچه ایه که عاشق کتاب و مدرسه بود... همونی که روز ِ اول مدرسه ها با دندون و بی دندون زودی لباساشو پوشید و منتظر ِ مامانش شد که از خواب بیدار شه!... همون که وقتی از مدرسه می رسید هنوز روپوششو عوض نکرده دفتر ِ مشقش رو باز می کرد و می نوشت " بابا آب داد " این بچه همون بچه ایه که برای ثبت نام توی مدرسه راهنمایی آزمون داد و نفر دوم شد! همون که توی مدرسه یکی از شلوغ ترین بچه ها به حساب می اومد!همونه که دبیر ِ دیفرانسیلش یه بار بهش گفت " این مسئله رو تو کل ِ مدت معلمیم کسی نتونسته بود حل کنه و تو تونستی "... همونه که مادرش براش حکم ِ دوست رو داره... از ریز ِ اتفاقات ِ زندگیش با خبره! از بچگی همین بود... از همون وقتی که با کوله ی سبزش می رفت مدرسه... تا می رسید شروع به تعریف می کرد. این بچه همونه که از همون کودکی کینه رو توی دلش راه نداده و از هیچ بنی بشری طلب نداره و همرو دوست ِ خودش می دونه! همون که اخلاق ِ گندش اصرار کردنشه! این که برای هر چیز، زیاد اصرار می کنه!!... همون که شناسنامه ش شهریور خورده و خودش متولده مِهر ه! همون که اسمش صوورتی یه! آره... بالاخره صوورتی هم یک ساله شد!

پنجشنبه 2 مهر1388
403 : روزی که انرژی ٍ مرا بلعید!!
دلم می خواد از امروز بنویسم!... خیلی می خوام توضیح بدم...! قرار می ذاریم بریم بیرون... ساعت ِ ۸ با آبی قرار می ذارمو ساعت ِ ۱۲ به رئیس زنگ می زنم! می گه که مریضه و نمی تونه بیاد... حرصم می گیره و گوشی رو قطع می کنم! آماده می شم و آق تقی رو آتیش می کنم و می رم دنبال ِ آبی. زنگ می زنه که رئیس هم اومده شرکت و میاد ... این بشر خدای ضد حال زدن و بعد خدای رفع و رجوعشه! رفتم دنبال ِ شیدا و بعد از اون رفتم پیش ِ آبی و رئیس و سوارشون کردم! نمی دونستیم کجا بریم.. فقط می دونستیم می خوایم بریم... انداختم تو اتوبان... رفتیم جلو...همینجور جلو! هر کدوم از بچه ها و به ویژه رئیس داشت آدرس می داد و می گفت " برو سمت ِ راست، برو چپ ... اینجا دور بزن " خدایی خیلی خوب داشت راهنمایی میکرد و من به قول ِ آبی سرتق بازی در میاوردم و اصلا گوش نمی دادم! یوهو از این همه چپ و راست گفتنش عصبی شدم و به خدا خیلی یهویی... به خدا بی اراده بر گشتم زدم تو دهنش!... خودمم نمی دونم چی شد! فقط به خودم اومدم دیدم با بُهت داره نگام می کنه و من لب هام داره " ببخشید " رو زمزمه می کنه!... به حالت ِ عصبی نشست و دیگه چیزی نگفت!... نمی دونم چطور بگم! اما واقعا دیوونه شده بودم... از طرفی عذاب وجدان داشتم و از طرفی نمی خواست به حرفم گوش بده! خیلی بد بود... خیلی!... حرکت کردم! به آبی می گفت " بهش بگو بره فلان جا" و اصلا نگاه نمی کرد...گند زده بودم! می دونم! ... یهو یاد ِ یه رستوران افتادیم که فقط اسشمو می دونستیم و اینکه توی پاسداران! حالا کجای پاسدارانش، آی دنت نو!  منم عین ِ این خر ها ( گلاب به روی دوستان البته! ) کفش ِ پاشنه بلند پوشیده بودم و برای گرفتن ِ کلاج به نوعی ... شدم! نه که نوک ِ کفشم تیز بود.. اینه که یوهو کلاج می یومد بالا و ماشین خاموش می کرد... حالا توی اون ترافیک ِ غول ِ پاسداران ...  منم هی خاموش می کردم! عصبی هم شده بودم... دیگه واویلا! یوهو یه ماشینه از پشت ِ سرم اومد بغلم و رو کرد به بچه ها و گفت " خب یکی از شما ها بشینین دیگه " همینجور نگاهش به من بود تا من جوابشو بدم که یهو دیدم تق زد به ماشین ِ جلویی ش!  یهو همه ی ما قـــــــــــــه قـــــــــــــه! یارو خودش از ماشین پیاده شد و گفت " ضایع کردم نه؟! " چاکر ِ دل ِ پاکم که خدا زود جواب ِ طرف رو داد! خلاصه با بدبختی رفتیم صوفــــ.ی توی تخت طاووس و همه با اعصاب خوردی و دلخوری ناهارمون رو خوردیم! من که به شخصه با زور دو- سه لقمه خوردم! بعد از یک ساعت جو بهتر شد و شروع کردیم به فالگیری ِ ازدواج و بچه دار شدن ِ دوستان... اینام مشــــــــتاق!! خلاصه که همه مون قراره تا دو سال ِ دیگه ازدواج کنیم گویا!!:دی. البته جز شیدا که بچم تا یک و سال و نیم دیگه از پیش ما میره!!  این آقای گارسن هم هی میومد رفت و آمد می کرد و به گمانم سوژه ی نابی بودیم برای خنده ی اطرافیان!...

* این صووورتی ِ سرتق فردا به دنیا میاد! ... اس ام اس ِ تبریک ِ آبی شوک زده م کرد! هیچ وقت من نگفته بودم که چه روزی به دنیا اومدم و این ها هیچ نمی دونستند!... بعد از شیدا، آبی اولین نفری بود که تبریک گفت. خوشحال؟! نه نیستم! روز ِ خیلی عالی نداشتم و از اینکه یک سال پیر تر شدم ذوق ِ خاصی احساس نمی کنم! فقط برام جالبه... همین! { می دونم خیلی با ذوقم! می دونم :| }

پنجشنبه 2 مهر1388
402 : لطف ٍ عالی مستدام!
یعنی گاهی می مونم توی این قدرت ِ خدا ... گاهی عجیب این همه عظمت و قدرت منو به شگفتی وا می داره! یعنی تا چه حد آخه؟!!... هوووم؟! بعضی دوستان در جریانات ِ قد و هیکل ِ اینجانب هستند!...من موندم فک و دهانی که یکی از دوستان با بند انگشت برابر می دونه چطور می تونه این همه فشار رو تحمل کنه؟!! یعنی یه بند ... امروز این تلفن و گوشی ِ اینجانب رسما به ... خوری افتاده بودن! هی اینو می گرفتی اون یکی در می رفت ... با این حرف می زدی اون یکی زنگ می زد و این وسط خودتم کرم می ریختی و زنگکی می زدی... خلاصه که هی این پشت ِ خط ِ اون بود و اون پشت ِ خط ِ این! بعد فک کن توی قدرت ِ خدا نمونی... کلا با مخلفات و نون اضافه و دستمال کاغذی رو هم می شم ۴۶ کیلو، اما روزانه به اندازه ی ۲ سال از این بدن کار می کشم!!... بحث ِ خوش هیکلی م شد (!!! ) بگم این آرایشگاه هم همچین جای بدی نیست ... یعنی زیاد هم شکنجه گاه نیست! همچین که وارد می شی طرف یه لبخند ِ ملیح تحویلت می ده و نرمک نرمک اگر مثل ِ من باشی باهاش دوست می شی و این می شه که تا فیها خالدین ِ زندگی ش رو برات تعریف می کنه و به نوعی درد و دل می کنه! بد این وسط هی هم ازت تعریف می کنه ... " خوش به حالت! چه هیکل ِ خوبی داری! من خیلی چاق م! " و تو باید بگی " نه عزیزم! خیلی هم متناسبی! " و این مدلی همچین یه نموره بهت لبخند می زنه که نشون دهنده ی رضایت ش از حرفته! یا مثلا می گه " موهات رو رنگ نکنی ها... آدم یه همچین رنگی رو که رنگ نمی کنه " و تو در مقابل ِ این تهاجم یهو گارد می گیری و سرت رو به علامت ِ " نه " بالا می بری! خلاصه که هم فاله و هم تماشا... هم ازت تعریف می شه و اعتماد به نفست می کشه به قله های سرکش ِ خودی و غیر ِخودی، هم اینکه کلا تجربه ت می ره بالا و درس ِ زندگی یاد می گیری!!!! آها بحث ِ فک م بود! آره خلاصه ... قراره یه تخم مرغ ببندم بهش! می گن تقویت می کنه!!! :|

چهارشنبه 1 مهر1388
401 : مشکلات ِ عدیده ِ زنانه!
خدایا نمی شد خانم های محترمه من جمله خودم، بدون رفتن به شکنجه گاه ابروان ِ مدل ِ جدید در میاوردند و برای جاهای خاص یهو ریزش ِ موی شدید می گرفتند؟!! خدایا نمی شد؟! ...

" لازم می دونم حتما بگم " نوشت :

دوستان ِ عزیز ِ وبلاگی، من نمی تونم براتون کامنت بذارم! متاسفانه بلاگفا عجیب با من سر دشمنی برداشته. هاله جان حالا که به ما فرصت دادن بذار بگم که دلم برات تنگ شده بود و چه خبر؟! بهتری؟! ( آیکون ِ فرصت طلبی )

چهارشنبه 1 مهر1388
400 : باز آمد . . .
اون همه بارون و باد بی حکمت تقدیم به زمین نشد... مقدمه ای بود برای فصلی نو! فصلی که خودش خوب بلده خودش رو معرفی کنه... سلامش رو با ریزش برگ و شُر شُر ِ بارون شروع می کنه و می برتت به دنیای نارنجی ها ... قداست ِ مهر انقدر هست که به افتخارش آسمون و زمین کف بزنن.  برای ماهایی که یه چند وقتی هست از دنیای مدرسه کشیدیم کنار، دیدن ِ یه کلاس اولی که لباس نو و اتو کشیده ش رو تنش کرده و کیف ِ اسپایدر من ش به کولشه، پر از خاطره ست! پر از " باز آمد... بوی ماه مدرسه " ها ... پراز شلوغی و همهمه و شور! چقدر خوب یادمه اون روزها ... همون روز ِ اول که اشتیاقم رو به دست گرفته بودم و وارد کلاس شدم! طعم ِ شیرینی داشت ... طعم ِ یه هلوی رسیده!! با اون دندون های یکی در میون افتاده چه خنده ها که تحویل ِ روز ِ اول نمی دادیم و چه یادگاری ها که ضمیمه ی دفتر ِ زندگی نکردیم!... دروغ چرا؟! دلم نمی خواد برگردم به اون روزها ... خاطره اگر قشنگه ... همه ی قشنگی ش رو مدیون ِ تکرار نشدنشه! اگر باز هم تکرار بشه، می شه عین ِ دومین لیوان ِ شربتی که با اکراه سر می کشی. خاطره رو گذاشتن برای امروز و فردای ِ من و تو که گاه گداری بهش سر بزنیم و چند صفحه ش رو مرور کنیم. یعنی بچه های الان هم حس و حال ِ جمع کردن خاطره ها رو دارن؟! ... گمان نمی کنم.
سه شنبه 31 شهریور1388
399 : آرزو بر جوانان عیب نیست!
چقدر دلم می خواد یکی از کره ی مریخ پیداش بشه که برام یه وبلاگ بسازه با تمامی امکانات و بر طبق سلیقه م!

اونوقته که  ... هیچی دیگه! همین!:دی

سه شنبه 31 شهریور1388
398 : یک عاشقانه ی بیش از حد آرام!
همیشه از زیر بار خوندنش در میرفتم! نمی دونم چرا... اما در می رفتم! بیشترچیز های قشنگ زندگی توی حادثه ها اتفاق می افته! رفتنم به کتاب فروشی سر تخت طاووس یه حادثه بود. توی اون سکوت دنبال یه اسم ِ آشنا می گشتم که نا خود آگاه چشمانم جلد ِ سفید " یک عاشقانه ی آرام " رو لمس کرد. بالاخره خریدمش... بدون وقت قبلی! الان به معنای واقعی کلمه دارم لذت می برم... انگار یکی در گوشم داره از عشق می گه. از روزهای خوب ِ دو تایی بودن ، اون هم به شکلی کاملا خاص. بی عادت ... پر از سرگرمی... پر از تنوع ... همیشه هر وقت بحث بوده که یه زن و شوهر از خیلی با هم بودن خسته نمی شن و حرف کم نمیارن؟! جواب من " نه " بوده! به نظرم توی این دنیای خاکی انقدر تفریح و سرگرمی و واژه هست که آدمی کم نیاره! انقدر من بگم و تو بگو ها هست ... انقدر جاهای دیدنی و حرف های ناگفته هست که مطمئنن با هم بودن ها به تکرار نمی کشه! خوندن  صفحه به صفحه ی این کتاب چیزی حدود نیم ساعت طول می کشه!... آروم می خونم و بعد از به اتمام رسیدن ِ یک صفحه، دوباره بر می گردم سطر اول! بازی ِ با کلمات رو به حد ِ کمال رسونده!

* " از کتاب کش رفتم "  نوشت:

عشق ِ به دیگری، ضرورت نیست، حادثه ست.

عشق ِ به وطن، ضرورت است نه حادثه.

عشق ِ به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه.

 

چند دقیقه بعد نوشت:

کد های قسمت ِ کامنتینگ دستکاری شده بود! الان دیگه فکر نمی کنم مشکلی داشته باشه... هووم؟!  

دوشنبه 30 شهریور1388
397 : من چند بُعد دارم؟!
در مورد ِ چند بُعدی بودن ِ این موجود دو پا خیلی فکر می کنم! جس می کنم من شبیه به مدیرم که باید تمامی قسمت ها رو مدیریت کنه!... خودم رو چند بُعد می بینم و از دیدنشون لذت می برم! یه بُعدم صوورتی ِ مهندس ِ پولداره! یه خانم مهندس که برای خودش یه شرکت داره و وقت ِ سر خاروندن نداره! بُعد ِ دیگه م یه شاعر و نویسنده ست که بیشتر ِ وقتش رو توی خونه و پشت ِ میز ناهار خوری نشسته و کنار ِ دستش فنجان ِ چای ش قرار داره و داره به نوشته هاش فکر می کنه! بُعد ِ دیگه م یه خانم سیاست مداره که توی یک جلسه نشسته و داره در مورد نیاز ها و گاها مشکلاتی که باهاش مواجه شده صحبت می کنه و دور و برش پره از آدم هایی که هم جناح شن! بُعد ِ دیگه م یه صوورتی ِ خانه داره که زندگی ش رو دوست داره و داره برای شام تدارک می بینه و کلی کیک و دسر و غذاهای خاص و غیر خاص بلده و یه شب ِ سرد ِ زمستونی داره به سلیقه ی خودش میز می چینه و تموم ِ خونه رو پر از شمع های ریز و سفید می کنه!! همه ی همه ی اینها رو دوست دارم. به قول ِ یک دوست نباید بذارم هدر برن... باید هر کدوم رو تقویت کنم و بهشون شاخه و برگ بدم! باید اولویت بندی کنم... ببینم من ِ صوورتی کدوم بُعد رو هدف می دونم و همون رو پیش بگیرم... این وسط هیچ ایرادی نداره با سلیقه میز بچینم و شبم رو به شعر و کتاب و رمان اختصاص بدم و با اهلش سیاسی صحبت کنم و برای خودم شرکت داشته باشم! فقط کافیه بهشون نظم بدم و شماره بندی کنم. چه جالب ...

* گویا کامنتینگم مشکل داره! هر دم از این باغ بری می رسد ...

دوشنبه 30 شهریور1388
396 : کمی آرامش!
توی این زندگی ماشینی که دم آ دم حرف از برنامه ریزی و هدفمند بودن می زنیم، گاهی، حرکتی رو بدون برنامه انجام دادن لذتی برابر با یه پتو توی سیبری رو داره! مثل ِ حرکت ِ پریشب ِ ما که بدون فکر و برنامه ریزی، خیلی ناگهانی ساعت ۱۱ شب نشستیم تو ماشین و رفتیم مسافرت! تو این مدت ِ ۲ سالی که گواهینامه داشتم انقدر پشت ِ ماشین نشسته بودم! از دم ِ خونه تا مقصد رو توی بارون ِ شدید و باد روندم! اولش بابا خیلی استرس داشت... اما بعد از یه مدت یهو گفت " من برم عقب بخوابم! هوووم؟! " جمله ی ادبی و قصار نبود! اما ازش لذت بُردم!... یه مسافرت ِ یه روزه باعث شد از اون حال و هوا یه کم بیام بیرون و آفتاب رو هم ببینم!... دیشب بعد از مدت ها با رئیس طولانی تلفن صحبت کردیم! از همون صحبت ها که به هر سمتی کشیده می شه!... وقتی از مسخره بازی هامون و خاطره هامون یهو می رسیم به مسائل اعتقادی و روانشناسی و وقتی اونقدر خوب تو بعضی مسائل برام دلیل میاره و وقتی توی جملاتمون از واژه های خاص و سخت استفاده می کنیم لذت می برم! ... چقدر پیچیدگی توی این من ِ نوعی می بینم.

* مرد ها دوست دارن تو با یک " آره " ، " درسته " یا حتی یک " اوهوم " تصدیقشون کنی. مهم نیست اون کار رو انجام بدی یا نه... همین که تصدیقشون کنی براشون کافیه، در صوورتیکه زن ها با یک " آره " ، " درسته " و ... راضی نمی شن! باید توی عمل تصدیقشون کنی... اینو با گوشت و پوست و رگ و مویرگ و بند بند ِ ذرات وجودیمون و کوفت و زهرمارم حس کردم!!

جمعه 27 شهریور1388
395 : صبر باید ... صبر
خدایا قبولت دارم. میدونم همه ی این بد بیاری ها واسه اینه که ایمانم به تو بیشتر بشه. فعلا که دور، دور توئه خدا... بتازون!!

بد بیاری ها روز به روز داره پوست می ندازه! من که گله ای نکردم... فقط خواستم بگم ایول مقاومت! یادم باشه یه تریپ خودم رو رستوران به دعوتم!!!

چهارشنبه 25 شهریور1388
394 : پیشگو
قرار است اینبار دیگر حسایی پاپیچشش شوم! از ثانیه ی اول ِ دیدار مدام دهان به شکوه باز کنم که " چرا منو نمی بری پیشش؟! " این " ش ِ " ی آخر، یعنی همون که می دونه آینده ی من چی می شه! اعتقاد دارم که نه همه، اما معدود آدم هایی هستند که می دونند تا چند سال ِ بعد، تو چند تا لیوان ِ آب ممکنه بخوری و پشت بندش چند دفعه می بایست بری دستشویی! این ذفعه سه پیچ می شوم! هر دفعه که تعریف می کند بیشتر تحریک می شوم! تحریک ِ دانستن ِ بیشتر از اینده! قرار است من را نبرد و قرار است من با اصرار بخواهم که بروم! قرار است به من بگوید که احتمالا چنین می شوم و چنان! شاید هم چنین و چنان نه... اما بالاخره می شوم! حالا هر چیز...! قرار است من تنها یک سوال ِ اضافه بر سازمان بپرسم ... اسمش چیست؟!
سه شنبه 24 شهریور1388
393 : مرور ٍ هست و نیست ها!
بعضی اوقاتت می شه درست مثل حالا! توی دنیای عجیب و غریبی که فقط شب ها می تونی برای خودت بسازی غرق می شی و زل می زنی به همه باید ها و نباید ها! همه ی اون چیزهایی که مورچه ی سمج ِ توی نمکدون متوجه ش می شه و تو نه! انقدر دور و برت شلوغه که مطمئنن اگر عکس بگیری سوژه ی ناب ِ روزنامه ها می شه و براش با یه فونت ِ مناسب و درشت تیتر می زنن که " شلخته ترین جوان ِ کره ی زمین یافت شد! " و تو می مونی و این همه معروفیت... حتما بعد از اون هم باید عینک آفتابی بزنی بری بیرون و گاها وقتی از بین ِ جمعیت ِ کثیری رد می شی و یکی از اون بچه سرتق های فضول می شناستت و داد می زنه " اِه! خودشه ... " یقه ی پالتوی مشکی ت رو بیشتر به سمت ِ بالا میدی و گوشه ی کلاهت رو با دست ِ راستت می گیری و با گام های بلند و سریع از مهلکه دور می شی..! زیاد دور از ذهن نیست... اینکه بعد از این گریز ِ توهمی فشارت بیفته و آب طالبی روپوشی باشه برای تلقین های الکی ت! این روزها همه چیز می تونه اتفاق بیفته... همه ی اون چیزهایی که مادر و پدربزرگ های پیر بهش می گن " آخر زمون " ! از این دنیایی که دم از نظم و ترتیبش می زنن، من، فقط مرور یاد گرفتم! مرور ِ همه چیز... مرور رد پاهایی که امروز و دیروز، صاحبانشوم برام یادگاری گذاشتند و رفتند! مرور ِ آدم های این دفترچه ی ۴۰ برگ ِ زندگیم! مرور ِ شعر های خونده شده و مرور ِ " من به خــ.ال لبت ای دوســ.ت گرفتار شدم! " مرور ...  مرور ... مرور!

سنگینی ِ کتاب ِ تخصصی شبکه انقدر هست که بی درنگ بزارمش زمین و کتاب ِ شعرم رو باز کنم! همون که خیلی وقته این نظام ِ هستی رو با تموم ِ تجهیزات و مدارات و بند بند ِ قوانینش برام گنجونده توی واژه واژه دل!

دوشنبه 23 شهریور1388
392 : دو قدم مانده به صبح . . .
اینم از نت ورک! امتحانش take home بود! آوردم خونه و دیدم هه.. چه جالب! از۱۵ تا سوال، ۶ تاشو بلد نیستم... خب البته به گمانم استاد از قصد یه سری از مباحث رو درس نداده و وارد امتحانش کرده که خودمون بریم دنبالش و کلی تفحص کنیم... منم که دیگه همه فهمیدن چقدر تفحص کن م!! :| ، یه مقدارشو ( :دی شما بخوانید بیشتر اون ۶ تا رو! ) از مهندس پیشول کمک گرفتم! پروژه ش هم که خیلی خوب دادم... رفتیم سر کلاس دیدیم اِه! گویا پارتنر عزیزمان رفته ماموریت و نتونسته بیاد... هی به اعصابم مسلط شدم! هی گفتم خوبه! نترس... از اون ورم هی شیدا اس ام اس می داد که " من می دونم تو فوق العاده ای " ( خب شرایطم خاص بود! باید هندونه بارونم می کرد!:دی )... یکی مونده به آخر رفتم جلو تا پروژه م رو ارائه بدم! پاور پوینت رو اسکن کردم واسه همه بچه ها...  همراه با توضیح م، این قلب ِ مبارک شروع کرد به بندری زدن! بی حیا!!!  یه نگاه به بچه ها... یه نگاه به استاد... بالاخره تموم شد! استاده برگشت سمت ِ بچه ها و پرسید " چطور بود؟! " همه گفتن " خدایی خیلی خوب بود! مدیریت ِ زمانشون عالی بود!! "

* با ساغر تصمیم گرفتیم پشت ِ آق تقی بنویسیم " رفیق بی کلک، مااااادر " حسم می گه خیلی خوب می شه!! :|

شنبه 21 شهریور1388
391 : آق تقی!!
خب شد دیگه! فعلا روزگار رو با آق تقی می گذرونیم تا ۶ ماه بعد که بریم سراغ خانوم خانوماااا...!:دی امشب پرایدم اومد! از اونجایی که هیبتش یهو کشتوندم! اینه که برازنده ترین اسمی که می تونستم براش انتخاب کنم همین "آق تقی" بود!!... اصلا با معیار هایی که من می خواستم از ماشین یکی نیست... اما خب نبینم کسی بهش اوف بگه! سالاره واسه خودش!!!:دی

آق تقی بچه ها...

بچه ها آق تقی!!

:دی

جمعه 20 شهریور1388
390 : ندید بدید!
وقتی مامان میاد و می گه " آش پختم! بیارم برات؟! " بدون ِ آره دستت درد نکنه و ممنون می شم و تمام تعارف های الکی سریع سر تکون می دم که یعنی اِهِم! همون یه کاسه می شه عین ِ دروغ ِ اولی که بهت مزه میده و تا شب همینجور دِ بخور! عین ِ این پیرمرد های هاف هافو بشقاب ِ اِن م رو می گیرم دستمو با ولع ِ خاصی که همچین یه نموره خستگی و " بابا غلط کردم، دیگه نمی خوام " همراهشه، رشته ها رو به سمت ِ نای و معده و روده سوق می دم! وقتی عقده ای بشی همینه! وقتی از بیرون آش نمی گیرن که پیفه! بده! بو می ده! اِخه! سبزی هاش درست شسته نمی شه! نخودش خیس نخورده! انواع و اقسام میکروب ها از توش برات دالی می کنن و ...! آره! همین می شه که له له آش می زنی و مامان با کلی ناز و کرشمه بهت قول هفته ی دیگه می ده و چه خوب که بعضی اوقات خدا خوب بلده بزنه پس ِ کله ِ بنده ش! هفته ی دیگه مامان خیلی زودتر از 7 روز رسید...

 میون ِ این همه آش خوردن و خوابیدن و باز آش خوردن داشتم به این فکر می کردم که خسته نباشم کلا! بعد از عمری درس خوندن و لب گاز گرفتن که اِه! متوجه نمی شین من درس دارم و هزار جور خود بزرگ کردن های رنگارنگ، هنوزه که هنوزه وقتی قراره یه فرمی پر کنم و تیک ِ میزان ِ تحصیلاتمو بزنم، با شرم باید بزنم دیپلم! خب به اینجاش فکر نکرده بودم که می شه یه کوچولو دروغ قاطی ِ عجله ت کنی و خودکار رو از روی دیپلم به سمت ِ تیک ِ لیسانس سوق بدی و با زور وادارش کنی که " اینه "! رنگی ش کن! می شه اینکار هم کرد... اما خودمونیم دیگه! چرا هر ساله یه مدرک به ما نمی دن تا بیشتر دلخوش بشیم به این درس خوندن ِ عزیز و بیشتر پاس به داریمش؟!!

پنجشنبه 19 شهریور1388
389 : عشق ٍماشین .....
زنگ زده که تا ۵ دقیقه دیگه سر کوچه تونم! حالا من چه وضعی؟!! اون وضعی ... یعنی داغون! انگار یکی ولم داده تو مُرداب... گفتم نمیشه! اما می دونه چی بگه که ۵ دقیقه که هیچ، دو دقیقه دیگه سر کوچه باشم!... اَه! اینم فهمید من فضولم!!:دی... گفت بیا که واست سوپرایرز دارم... خدافظ! سریع حاضر شدم و همه چیزهایی که قرار بود همین امروز برسونم دست ِ یکی از دستانم بر می دارم و سریع می رسم سر کوچه!من که حاضر شدم برم بیرون... خوب به بقیه کارهامم هم برسم!!:دی.... گوشی رو که نگاه می کنم می بینم هه! چه جالب... دو تا میس کال دارم!:دی زنگ میزنم...

ــ سلام!:دی

+ سلام و .... العلیکم! { به برکت ِ شب ِ قدر مودب شد یوهو!!!:دی }

ــ :دی! الان کجایی؟!

+ دو بار خدمتتون زنگ زدم جواب ندادین! { آیکون ِ اصلا عصبی نمی زد، می دونی؟!!:دی }

ــ سایلنت بود! الان کجایی؟!!

+ هیچی دیگه! بر نداشتی منم بر گشتم!!

ــ هـــــــــــــــــــا؟!!! دروغ مــــــــیــــــــگی!!! بیا ببینم!

+ الان .... َم!! بر گشتم دیگه!

ــ زهرمار! بیا ببینم... بــــــدو!

+ :دی! تا ۲ دقیقه دیگه سر کوچه تونم!

ــ { فک کن جا نداشته باشه بگی زهر مار... پس } زهر مااااااار!!!

از سوپری چیزی می خرم و همین که میام بیرون یهو می بینم ... به به به! سوار یک عدد هلو شده!:دی سوار می شم و بلند می گم " باباااااااااا.... مبارکه!... خوشگله! " و با ذوق شروع می کنم به حرکات ِ فضولانه ی مخصوص به خودم!!:دی... هر چی دکمه مکمه تو ماشین بود امتحان کردم و یهو بی هوا دنده رو گذاشتم رو خلاص و دیدم بد نگاه کرد!:دی، فهمیدم با این یکی شوخی نداره گویا!!!:دی ... کلی حرف زدیم در رابط با ماشین و کلی ذهن ِ کنجکاوانه ی منو پاسخ گفت !!:دی بعد خیلی شیک باز ۳۰یا۳۰ حرف زدیم و صدامون رفت بالا و این بار دیگه به این نتیجه رسیدیم که با هم در این مورد حرف نزنیم! چون حس و حال و حوصله ی جفتمون خیلی وقته اسباب کشی کرده و بی خانمانه!! :| ...

* یه مدت که یادتونه من چقدر دلم ماشین می خواست؟!! الان اصلا نمی خواد!!! یعنی به هیــــــچ وجه الان ذوق و حس و حال ِ رانندگی نیست... ! یوهو گویا عوض شدم! :دی

راستی... امشب هم از اون شب هایی ِ که قشنگه بیدار بمونی و اظهار پشیمونی کنی و خواسته هاتو یکی یکی بشمری! به یاد ِ منم باش!!!

پنجشنبه 19 شهریور1388
388 : حتی عنوان هم عددی نیست!!! :دی
خیلی بهتر شدم... خیلی آرامش دارم جدیدا... انقدر که مسائل ریز و درشت اذیتم نمی کنه! این چند وقت اتفاقاتی تو زندگیم افتاد { شخصی نه، خانوادگی }، که هر کسی بود از پا می افتاد! جدا هر کسی بود میزان افسردگی ش از عشق ِ مجنون به لیلی هم زیاد تر می شد! اما سعی کردم مسلط باشم به خودم! سعی کردم خیلی ریلکس با خودم زمزمه کنم " می گذره! " . توی وب گیلاسی، یه بار یه دوستی براش کامنت گذاشته بود که " از عارفی می خواهند: جمله ای بگو که توی شادی غم به دلمون راه بده وتوی غم شادی! ایشون هم در جواب می گن : این نیز بگذرد! " همین! این جمله برای من فقط یه نوشته نبود... یه نوشته که ساده از مقابلش رد بشم! به معنای واقعی روم تاثیر گذاشت! تمام اون مشکلات رو حواله دادم به شورت ِ مامان دوزه اصغر آقا!!! هنوز مشکلاتم حل نشده... حتی به جرات می تونم بگم روز به روز داره بیشتر می شه! انقدری که تنها کسی که براش تعریف کردم شوکه شده که چرا این همه پشت ِ سر هم بد بیاری؟!... بیخیال ! مهم نیست! فقط می خوام بگم جدا این صووورتی داره بزرگ می شه! یه دنیا هنوز مسخره بازی در میاره... یه دنیا از سر و کول ِ باباش بالا میره و ادای بچه ها رو در میاره.. یه دنیا لجبازی می کنه انقدر که بی شباهت به یه بچه ی دو ساله نمی بیننش!یه دنیا هنوز موقع خداحافظی با دوستان صمیمی ش می گه " خداحانـــــــززز " !... اما بزرگ شده... سعی کرده کنترل ِ اعصابش رو به دست بگیره! یکی از دوستان ِ وبلاگی در جریان بود... یه مدت جدا یخ بودم! هیــــچ چیز آرومم نمی کرد! گویا خیلی سعی ش رو کرد تا از این حال و هوا بیام بیرون... درسته اون لحظه نتیجه نداد... اما الان واقعا آرومم! هیچ چیز اونقدر ناراحتم نمی کنه... چون هیچ چیزی رو آدم حساب نمی کنم! البته این رفتارم معلوم نیست تا کی ادامه پیدا کنه... اما فعلا که هست و امید که بمونه! یه چیزی هم بین خودمون باشه... درسته مشکلات و غم و غصه عددی نیستند که منو از پا در بیارن، اما هنوز که هنوزه رو اون حرفم هستم که " دیگه هیچی مثل سابق نیست " !
سه شنبه 17 شهریور1388
387: نیــاز
یه شب هایی هست که دیوانه وار دوست داری صبح نشه!... دوست داری انقدر طول و عرضش رو بکشی تا عین ِ این آب نبات های میوه ای که کش میومد و میزان ِ عشقش به میزان ِ کش اومدنش بستگی داشت، بهت مزه بده! بعضی شب ها نیاز داری تا خود ِ صبح بزنی برقصی... بعضی شب ها نیاز داری کتاب ِ شعر بخونی و بعضی اوقات دلت می خواد خودتو پرت کنی تو دامن ِ خدا! امشب همینه... یکی از اون شب هایی که دلم می خواد از همه طرف کشش بدم تا بتونم یه ذره بیشتر تو بغلش بمونم... دلم می خواد سرم رو بذارم رو پاش و های های زار بزنم غم و غصه هامو... خیلی منتظر امشب بودم!

هر کسی از اینجا تک عبوری داشت... اگر دلش خواست نیم دعایی هم برای من بکنه!

سه شنبه 17 شهریور1388
386 : سرعت؟!! . . . خداااااا
یه سرعتی الان دارم حتی از کره ی جنوبی هم بیشتر!!! :| حتی به گرد ِ پام هم نمی رسن... یعنی سرعت خدا! می دونم خیلی حس ِ حسادت رو بر می انگیزه... می دونم!! سرعت ۲۸ kbps!!! تازه این که چیزی نیست!... به خدا اولی که کانکت شدم سرعتم ۴ تا بود!! تکنولوژی تو ایران بیداد می کنه... بر منکرش لعنت!! :|

اینم از انتخاب واحد ِ ما! به سلامتی و میمنت ۲۰ تا برداشتیم!! بعد یه جوری هم برداشتم که یه وخ دلم برای دانشگاه تنگ نشه!.. بالاخره آدم ِ و حس محبت و دلتنگی و اینا... یعنی هر روز ِ هفته باید برم دانشگاه! می دونم خیلی باحالم... می دونم!!:دی. بعد من یه چیزی گفتم پست پایین که ترم آخرم و نگران نیستم واحد ها پر شده باشن؟!!... یعنی ماشالله ۸۳ یی ها و ۸۴ های دانشگاه! واقعا من بهشون افتخار می کنم... پا به پای ما همه رو برداشتن و به ما تخــ.ماشونم نرسید!!! :|

* " مدیونی فک کنی ذره ای عصبی م " نوشت :

خودش گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را... این ۸۴ یی ها از دانشگاه رخت بر کنن، صلوااااااااات....

دوشنبه 16 شهریور1388
385 : اســــــترس!
ترم پیش یکی از درس هامون مشترک بود! من و شیدا و رئیس... قرار گذاشتیم که با هم درس بخونیم تا هر چی قراره بفهمیم با هم بفهمیم ... چون نه ما سر کلاس رفته بودیم و نه رئیس و تا یه هفته قبل از امتحانات اصلا در جریان هیچ مبحثی از درس نبودیم و نمی دونستیم اصلا خوندنیه یا محاسباتی یا برنامه نویسی... یه هفته قبل از امتحانات بود که دو روزش رو اختصاص دادیم به با هم خوندن... خیلی خوب که نمی شه گفت... اما در یه حد مطلوبی یاد گرفتیم! روز امتحان سه تایی به شدت استرس داششتیم! با اینکه رئیس مثــــــــلا می خواست نشون نده! اما خیلی مشخص بود که نگرانه... بهش امید دادیم که استاد خیلی عالیه و مطمئن باشه که نمره میاری! ما این استاد رو بزرگ کردیم و همیشه باهاش درس برداشتیم و همه رو هم با نمره ی خوب پاس شدیم! امتحان شروع شد... تمااااااام بچه ها به نحو احسنت گند دادن! من که رسما از 7 تا سوال به 4 تاش جواب دادم و همون 4 تا هم از خودم نظریه صادر کردم... رئیس هم می گفت 2 تاش رو مطمئنه و در مجموع بچه ها از امتحان راضی نبودند! تازه دیروز نمره ی همون درس اومد! خوب شدم... 17! حس ِ فضولیم ترغیبم کرد برم تو پیج ِ رئیس و ببینم اون چند شده... یوزر و پسش رو خیلی قبل بهم داده بود! وقتی دیدم با 9.75 افتاده بـــــــی نهایت ناراحت شدم! قبل از اینه پیجش باز بشه، داشتم فکر می کردم که بهش زنگ بزنم و خوشحالش کنم که با نمره ی خوب پاس شده... اما یهو... با دیدن ِ نمره ش گویا آب یخ خالی کردن رو سرم! خیلی دلم سوخت... هیچی بهش نگفتم! خیلی هم سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم که مبادا از دهنم در بره که نمره ها اومده! گذاشتم خودش بعد از سالی، ماهی که سر زد ببینه! حالا از همون استرس های خشک و بیابونی امشب گریبانگیرم شده! از همونایی که دل درد و بالا پایین پریدن چاشنی شه! امشب انتخاب واحدمه! با اینکه همه چیز مهیا ست و سال آخر هستیم و مشکل پر شدن واحد ها رو نداریم { گرچه دوستان ِ 84 یی هنوز مهمون ِ دانشگاه هستند! } با این حال استرس و دل نگرانی ِ شدیدی دارم! کاش همه چیز خیلی خوب پیش بره! همه ی اونایی که می خوایم بتونیم انتخاب کنیم!

* " جنبه م خوب چیزیه والا!! " نوشت :

چه خوب که خدا بهم جنبه داده... خیلی از بچه ها می گفتن " ما اگه شرایط تو رو داااااشتیم، چه کارا که نمی کردیم "! و نا خود آگاه شمام بودین یاد همین جمله می اُفتین که " خدا خر رو می شناخت که بهش شاخ نداد! " . یه مدت زیادی شرایط کاملا آزادی داشتم! دارم فکر می کنم چقدر خوب که مادر و پدرم خوب می شناسنم و بهم اعتماد دارند.

یکشنبه 15 شهریور1388
384 : :|
* کارتون ِ Monster رو دیدم! همونی که آبی خیلی اصرار داشت ببینم... همون که گیر داده بود تو شبیه ِ اون سوسکه ای!! :| ، می گه این سوسکه عین ِ عین ِ توئه! هر چی بزنی ش بازم بلند می شه! باز هم سرتق بازی در میاره! هر چی بهش بگی و هر چی کتک بخوره بازم زبونش درازه و پرروئه! { می دونم محو  ِ سجایای اخلاقی م شدید!! :| } بعد این فیلم رو گویا از روی ما ۴ تا ساختند!:دی. همه ی ما به خوبی توش یافت می شیم... خود ِ آبی همون ژله ماننده س! همونی که عقل نداره!:دی... خیلی هم بامزه ست! شیدا اون کرم ِ بزرگه س که آخرش پروانه می شه! رئیس هم همونه که شبیه ِ دایناسوره! :| { تا امروز نمی دونستم انقدر حیوان شناسی م ضعیفه! :| }

* دیروز رو با رئیس بودم... درگیر و دار ِ خرید ِ ماشینه و با هم ماشین های های کلاس رو نگاه می کردیم و در مورد خوب و بد بودنشون بحث می کردیم! از کُپ و کرولا و مزدا تیری و ۲۰۶ ِ صندوق دار رسید به خرید ِ پیکان جوانان!! :|

* فیلم ِ " کــ.وری " رو هم دیدم!! به اندازه ی کتابش دوست نداشتم... اما دلم بی اندازه برای همسر دکتر سوخت!

* باور دارم به آینده ی کاملا روشنم! مطمئنم می تونم خوب باشم! مطمئنم....

* همرو می خونم! اما جدیدا حرف زدن برام سخت شده!... بیشتر تو خلوت می نویسم...!

جمعه 13 شهریور1388
383 : بیا فــالِت بگیرم. . .
دیشب خونه ی یکی از اقوام به صرف افطاری دعوت شدیم! بعد از افطاری و تماشا کردن سریال های تلویزیون، همه پخش و پلا و با هم گرم صحبت شدند! من و دختر خاله بزرگه که یه چند سالی هست ازدواج کرده و از قضای روزگار یه دختر کوچیک هم داره، رفتیم تو آشپزخونه و همین که مشغول حرف زدن بودیم، یهو دست ِ راست منو گرفت و گفت " بذار ببینم جریان ِ بچه هات چیه؟! " دست ِ راستم رو گرفت و روی قسمتی که نبضم بود شروع کرد به انجام دادن عملیاتی متحیر العقول!بنده فقط با چشمانی 4 تا شده نظاره گر بودم! گویا فال ِ ابن سینا بود... اولیش رو که گفت " پسره "  به حالت تهاجمی دستم رو کشیدم و گفتم " نمی خواد ! ولش کن... " وقتی پرسید چرا؟!... گفتم " من پسر نمی خوام آخه! بچه هه پسر شد جاش مستقیم دم ِ در ِ خونه ست! " دوباره دستم رو کشید و خواست ببینه بعدش چی می شه... خلاصه که یه چهار تایی گویا تو پامونه و از هر جنس هم دو تا دو تا!!! جالبیش اینجا بود که برای هر کسی می گرفت درست در میومد! منظور خانم های ازدواج کرده... برای خاله ها گرفت درست در اومد.. برای یکی از اقوام گرفت و اون بچه ای که سقط کرده بودن هم نشون داد. حتی برای شوهرش هم گرفت و عینا مثل هم در اومد!! من که دیدم جریان از این قراره، یه نگاه غضب آلود بهش انداختم و انگار که خودش 4 تا بچه انداخته تو دومنم، فغان راه انداختم که " چه خبره؟!! 4 تا رو چیکارشون کنم یعنی؟!! " که گفت "این ترتیب بچه هات رو نشون میده! می تونی بعد از دومی دیگه بچه نیاری... اما اگر بیاری به همین ترتیبه!! "تا دو دقیقه آروم گرفتیم و جریان 4 تا بچه و فکر به تربیت و اینده و عروس و داماد ها و نوه ها رو فراموش کردیم، یه لیوان آب دستم داد تا از روح ِ مسیحایی م (!!!) توش بدمم و شروع کرد باز به حرکات متحیر العقول ِ دیگر... اینبار سن ِ ازدواج ملاک بود! 24 ضربه صوورت گرفت و همانا گویا قرار است بنده با یک آقای به شدت خوش شانس و خوش بخت (!!!) 3 سال ِ دیگه رهسپار خانه ی آرزوها شویم! فک کن... خیلی بامزه ست! خودش22 سالگی براش در اومد و دو روز بعد از تولدش همین آقای شوهر ِ الآنشون اومد خواستگاری!! گفتم تا 1 سال دیگه که این مدرک رو بگیریم و از قِبلش بخوایم نون بخوریم، بزنیم تو کار کف بینی و دستت بده فالت ببینم و این حرفا... بالاخره اون 4 تا بچه خرج دارن دیگه! مای بیبی هم که جدیدا گرون شده... خدا رو خوش نمیاد!:دی

پنجشنبه 12 شهریور1388
382 : چرا داغونم این شب ها . . .

"یه شب که حسابی داغون بودم " نوشت :

گاهی شاکر می شی... شاکر می شی آسمون و زمین رو که این وقت شب که سگ تو خیابون پرسه نمی زنه و هیچ مرغ عشقی واسه جفتش قصه ی لیلی و مجنون نمی خونه، بیدار نگه ت داشته! انقدر بیدار که چشمات رو چهار تا کردی و زل زدی به سقفی که می دونی سقفه و اگه انتهاش رو ادامه بدی و خیر سرت خلاقانه فکر کنی آسمون رو می بینی... آسمونی که ستاره هاش رو دور خودش جمع کرده و تو رو نشونه شون میده و به علامت ِ " سلام " دستش رو بالا می بره... توهم مردی می کنی و یه " چاکرم " تحویلش می دی و خیلی خودمونی می گی " هستیم در خدمتت " البته که خودتو انداختی... خودتو انداختی توی این شبی که می دونی زیاد نیست شب زنده دار هاش! حداقل توی این منطقه...تو این کوچه! تو این خونه... دلت می خواد بلند بلند بگی همه ی اون چیزایی که خیلی وقته گوشه ی دلت کنگر خوردن و لنگر انداختن و بدجور بهشون خوش گذشته انگاری که هیچ خیال ندارن بقچه شون رو جمع کنن و برن ابادی خودشون! می خوای بگی چته... بگی که... که چی؟!! که خدایا... من کجام؟! بین این همه آدمی که قرار بود بیاد و نیومد ...حالا کاری ندارم اشکال از باباهه بوده یا مادره! می خوام بگم بین همه ی اونا چرا من؟! چرا من اومدم... گله و شکایت نیست... این حرفه! داریم عین ِ دو تا آدم عاقل و بالغ حرف می زنیم! می خوام بدونم قرار بود من از این دنیا چی برات سوغات بیارم؟! خیلی سلیقه م رو قبول داشتی که منو فرستادی؟! از من خوش سلیقه تر تو آستینت نداشتی؟! خدایا... همه ی همه ای که الان دارم همینه... یه مشت ِ خالی! بهم نیشخند نزن! از این دنیات من یکی انتظار دارم... نه ماشین می خوام و نه خونه و نه مدرک و نه هیچ کوفت و زهر ماری ِ دیگه! فقط معجزه می خوام... تو یه بار توی خواب خودت رو به من نشون دادی... یادت میاد یا می خوای دبه کنی؟! یادته که... همه ترسیدن و فرار کردن... خدایا ایستادم و نگات کردم! خدایا من اون خواب رو نمی خوابم... خدایا من تو رو می خوام! خود ِ خود ِ واقعی ت رو! این روزا مثل خورده دارم خودمو می خورم بی هیچ دلیلی... هر چی به سرمون میاد ما نسل ِ جدیدی ها از همین " نمی دونم " های بی طعم و بی مزه ست! از همین نداشتن دلیل ها... از همینی که می خوام بگم جدیدا چه مرگمه و زبونم تو دهنم نمی چرخه...  گاهی می خوام یقه ی یه عابر خیالی رو بیگرم و داد بزنم " هُی یارو...  تقصیره توئه حال و هوای سیاه و سفید ِ این روزهای ابری ِ من! آره؟! " و عین فیلم های گانگستری یه تیر تو مخش خالی کنم و بفرستمش جهنم! اما معلومه که نه... معلومه که تقصیر اون طرف نیست... یقه ش رو ول می کنم و می شینم کف زمین و اشک هام حواله می دم به آب های زیرزمینی! توی این تاریکی و این لذت و شنیدن صدای دل، تنها کاری که از دستم بر میاد بالا بردن دست هامه! مشت خالی م رو به سمت ِ خودت میارم بالا و تو با زبون خوش برام پُرش می کنی... خدایا! هیچ آداب و ترتیبی روعایت نکردم... خیلی خودمونی و خاکی اومدم جلو... تو هم مردی کن و خیلی خودمونی و خاکی مشتم رو پر کن!  درشت هاش رو سوا کن... ! من هنوز شاکرم محبوبم!... شاکر این آسمون بی ستاره ی واقعی ِ تهرانت! همین که با همه ی دودی بودن و خاکستری رنگ بودنش هنوز بلده چطور من رو به تو سنجاق بزنه!  مهربون که می گن تویی دیگه... ببینم چیکار می کنی مهربون!!

سه شنبه 10 شهریور1388
381 : مزاح فرمودم!!!
چند وقت پیش یکی از اقوام برای افطاری دعوت کردند! هر خانواده ای دور یک میز نشسته بودند! مامان نگاهی به میز ِ خاله کرد و گفت " چه یهو خانواده شون بزرگ شد! داماد و نوه و ... " نگاهی به میز ِ خودمون انداختم و یهو چشم تو چشم ِ بابا شدم! می دونم که بابا متوجه شد چی می خواستم بگم، چون خودش رو مشغول خوردن نشون داد! رو به مامان کردم و گفتم " الان اینجا { اشاره به صندلی ِ خالی ِ کنارم! } باید یه نفر نشسته بود! جاش خالیه! " :دی ، مامان و بابا لبخند زدند، فقط یه نگاه با مضمون ِ " اَی روتو برم هِی " چاشنی ِ خنده ی بابا بود!!
دوشنبه 9 شهریور1388
380 : بی حوصله !
این روزها حوصله م رو دادم  به همون آقایی که سر ظهر خواب رو از چشم های در و همسایه می پرونه و داد می زنه " نــــــــــون خشکی یه!! " تا ظهر می خوابم و بعد از اونم بی هدف می چرخم و گل واژه نثار دنیا می کنم! دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست و خوش نمی گذره! همون هایی که تا چند ماه پیش سرعت ِ رفت و آمد ِ خونم رو چندین برابر می کرد و همون هایی که ذوق و هیجان رو نثار روح پر فتوحم می کرد، الان حتی لب هام رو وادار به یک نیشخند کوچیک هم نمی کنن! دیروز با هم رفتیم بیرون... قرار شد روزه مون رو با هم باز کنیم... اما نبود اونی که همیشه بود! نمی دونم چرا.. اما باز افتادم توی اون موود ِ بی اهمیتی به همه چیز! به همه چیز و به همه کس!

* " هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم "  نوشت :

ساغر می گه " معلم دینی مون گفته هر کی توی شب های قدر 1000 آیه بخونه، یکی از آرزوهاش بر آورده می شه " ، حالا جدا آرزو از کجام بیارم؟! نمی دونم باید چی از خدا بخوام...  می گن " بزرگی هر کس به آرزوهایی که داره " پس چقدر من کوچیکم!...

شنبه 7 شهریور1388
378 : تکنولوژی تا کجا ؟!! . . .
این کلاس شبکه ای که میرم جدا از اینکه بهمون درس میده، یه سری هم داستان ها و پروژه های مربوط به قضیه رو تعریف می کنه! امروز موضوع بحث، دی اس ال بود و کشید به اینترنت... استاد می گفت "الان می تونن "بو" رو هم مجازی انتقال بدن! حتی درصد کمی از ماده رو هم تونستن انتقال بدن! یه زمانی می رسه که توی پایگاه هایی شبیه به کیوسک ِ تلفن قرار می گیریم و کد کشوری که می خوایم بهش سفر کنیم رو می زنیم و بی درنگ به سمت مقصد می رسیم! چون بدن ِ انسان تشکیل شده است از آب و کربن و موادی نیست که در فضا نباشه، به همین دلیله که می تونه جزء جزء منفک بشه و بعد همین جزء جزء در مقصد دوباره شکل بگیره و بهم متصل بشه!! " خیلی جالبه هااا... اصلا آدم میره تو بحرش کف می کنه! واسه خاطر یه مسافرت به خارج از کشور دیگه دغدغه ی ویزا و بلیط و هتل و کوفت و زهرمار رو نداری! تازه این مدلی می تونی یه خلاف سنگین بکنی و فرتی بپری تو یکی از این کیوسک ها و بری به کشور دیگه! چه بامزه! مثلا من هوس اون بستنی هایی که توی مک دونالد خوردیم رو کردم و می تونم برم بخرم و بیام توی خونه خودم جلوی تی وی بخورم!! استاد می گفت " این طرح سه بعدی کردن تصاویر رو وقتی مطرح کردن، مک دونالد هم روش سرمایه گذاری کرد! چون به این فکر کرد که یه روزی،وقتی می ری رستوران تا ناهاری بخوری، توی یک اتاق هایی قرار می گیری که دور تا دورش از این تی وی های بزرگه و می تونه هر کسی رو که بخوای پیج کنه و سه بعدی نشونش بده و تو حس کنی داری با فلانی ناهار، همبرگر می خوری!!  " تمام این حرف ها فعلا برامون در حد آرزوئه! وقتی می شنویم نیشخند می زنیم و حتی ممکنه بگیم  " فک کــــــن " !! اما همینی هم که الان هستیم یه روزی فکرش رو نمی کردیم!! خیلی دوست دارم تو همچین دنیایی قرار بگیرم... اما احساسم می گه این دنیا رو بچه ی بچه ی بچه م هم لمس نمی کنه و مونده تا هنوز تمام کشور ها به همچین توانایی برسن! مام که ....  !!:دی

جمعه 6 شهریور1388
378 : سوتی های فضایی!!
ــ کی می گه آمار ازدواج پایینه؟! این همه دور و بر ما ازدواج بود... این همه دور و بر شیدا!!

+ خب فصل، فصل ِ ازدواج بود دیگه!

ــ چه جالب... فصل ازدواج!! اما من پاییز رو دوست دارم!

+ نه! منظورم اینه که بیشتر ازدواج ها تو رجب و شعبان می یفته! اینه که شلوغ بوده...

ــ اما باز هم پاییز!!:دی

+ خب می تونه بیفته تو پاییز...

ــ اوهوم!

+ بعد فک کن محرم بیفته تو ماه رمضون!!!

ــ اَاااااااا، چه شود! بیچاره می شیم که!!

+ :|

ــ =)) خودم فهمیدم!! حواسم نبود خب....

+ دیگه هیــــــــــچی نگو!!!

ــ به جان ِ خودم حواسم نبود! اصلا تو باغ نبودم!...

خب به من چه؟!! خب من چیکار کنم یهو حواسم رفت پی ِ سیبیل ِ زبل خان؟!! خب خدا خواست اصلا :|

 

جمعه 6 شهریور1388
377 : تشخیص
زنگ زده... صدا گررررررررفته!! به جان ِ تک بچه م فقط به خاطر اینکه شماره ی شرکت سیو بود فهمیدم خودشه، وگرنه اصلا!! یعنی با اینکه شماره سیو بود هم هی شک می کردم که نکنه یکی دیگه س... خط رو خط شده و ...!! بعد اصلا نپرسیدم که چرا صدات گرفته؟! خودش گفت که سرما خورده و من در مقابل فقط خندیدم! صدا کعینهو خروس ِ مش غــ.لام حسین!!:دی. بهش گفتم :

+ از اون روز سرما خوردی؟!

ــ کدوم روز؟!

+ همون روزی که می گفتی تب دارم!

ــ باز منو با کی اشتباه گرفتی؟!! مطمئنی اشتباه نگرفتی؟!

تا اینو گفت، به خودم گفتم " خاااااااااااااااک، معلوم نیست کیه! اشتباه گرفتی "...بعد هی حرف می زد و هی من بیشتر شک میکردم!:دی، مثل همیشه هم که قد حرف نمی زد! خیلی عادی بود...

+ بابا تو بودی دیگه که بهت گفتم برو دکتر...

ــ اگه راست می گی در جواب بهت چی گفتم؟!

+ گفتی من هیچ وقت دکتر نمی رم! نه خودم تا حالا رفتم دکتر، نه ماشینم رو بردم تعمیرگاه!! و من در جواب بهت گفتم " ماشینتم عین ِ خودت بار آوردی!! "

ــ آآآره! من بودم!

+ زهــــــرمار!! اما صدات بهتر شده ها... همیشه همینجوری بمون!! هَ هَ هَ هَ!!:دی

ــ کوفت!

کلا خیلی به هم ارادت داریم! این توی صحبت هامونم مشخصه و خودشو نشون داده....!! :|

"اینجام گیر کرده بود بگم " نوشت :

دعوت بودیم یه جا... بعد مادر شوهر خاله م هم حضور داشتند! طفلک یه آلزایمر خفیفی دارن! بعد من رو ۱ سال پیش دیده بودن و کلی به خاله گفته بودن که " من این صووورتی رو خیلی دوست دارم! با نمکه!! " بعد امسال من رو دیدن... می گن " شما کی هستی ؟!  " بهشون گفتم که دختر فلانی هستم و اسمم صوورتی یه! بعد ساغر هم اومده سلام علیک کرده باهاشون... به ساغر می گن " شما بزرگتره ای؟! ماشالله!! " ( :| دقیقا این منم الان!!! :| ) بعد ساغر خندیده می گه " نه صووورتی خواهر بزرگمه! " بعد من پیششون نشستم و کلی با هم اختلاط کردیم!:دی خیلی بامزه و دلنشین صحبت می کنن! یهو خیره شدن به من و می گن " ماشالله با نمکی چقدر!! " و همین که من می رفتم جواب بدم که ممنون و این حرف ها، ایشون برام دعا می کردن! بعد گویا همه ی دعا ها هم به واژه ی بیگانه و غیر متمدن ِ شوهر ختم می شد! یعنی انواع و اقسام دعا ها کردن... ایشالله خوب باشه! ایشالله مهربون باشه... ایشالله دوسِت داشته باشه.... ایشالله بلند بالا باشه! .... ایشالله خوشگل (:-& ) باشه!... حالا یه ایل دارن نیگاه می کنن و منم از طرفی خنده م گرفته و از طرفی هی دارم رنگ میدم!! ( حجب و حیام ستودنی یه واقعا!!:دی ).... پیرهای فامیل، یه جور ریشه به حساب میان! ریشه ای تنومند برای ادامه ی حیات ِ جوون ها! انقدر شیرین صحبت می کنن و انقدر با محبتن که دل کندن ازشون یه نیروی زیادی می خواد! با اینکه ایشون فامیل دور به حساب میان، اما با فکر به نبودشون کلافه می شم!!