" متولدین مهر ماه نسبت به نیازها و خواستههای دیگران حساس هستند، گاهی اوقاتاز آن چنان درک و قدرت فراوانی برخوردار میشوند که به راحتی به واسطه خوشبینی ذاتیشان از نیازهای عاطفی و احساسی دوستان و هم نشینان خود مطلع شده وبه یاریشان میشتابند، در حقیقت این جمله دقیقا وصف حال آنهاست: متولدین مهرماه همیشه کاری میکنند که شما از هم نشینی و بودن در کنارشان حال خوبی پیداکرده و با نشاط شوید. آنها خیلی اجتماعی و خونگرم هستند و از بیرحمی، قساوت،سنگدلی، خشونت، ستمکاری، آزار و اذیت، تندی، پرخاش جویی، هرزگی،بینزاکتی، دعوا و اصطکاک بیزار هستند، در نتیجه نهایت سعی و تلاش خود را به کارمیبندند تا با اطرافیان خود تشریک مساعی و مصالحه کرده و با همه کنار میآیند. درواقع کمال مطلوب و نمونه ایده آل آنها در کل جامعه و در دایره زندگی خودشاناتحاد، سازگاری و اتفاق است. "
برای من جدا همینه... یعنی جدا با همه قشر آدمی کنار میام... متاسفانه برای خودم زیاد زمان نمی ذارم و کاری که دارم انجام میدم مهم نیست..اگر ببینم یکی از دوستان کاری داره حتما اون رو توی اولویت قرار می دم!
"یکی از خصوصیات منحصر به فرد متولدین مهر ماهکنجکاوی و علاقه سیریناپذیرشان به هر مسأله جدید است که همین خصوصیتآنها را وسوسه میکند تا در مورد هر شایعه اجتماعی به تحقیق و پرس و جو بپردازند "
این مورد در مورد من بسیار بسیار تو چشم می زنه!! :-"
یه چیز دیگه ای که نوشته بود این بود که از بی ادبی متنفرند. راستش با اینکه خودم با دوستانم گاها از لغاتی استفاده می کنیم که نباید، اما از این حرکت خوشم نمیاد و همیشه دوست داشتم وقتی دوتا شدم با کمال احترام با هم برخورد کنیم و به قولی حرمت ها رو زیر پا نذاریم... این خیلی برام شیرینه! نمی گم صمیمی نباشیم... می گم همدیگر رو با الفاظ ِ بد خطاب نکنیم!
خلاصه که اگه هزار بار... هزار جور طالع بینی رو ببینم ذهنم به این سمت نمیره که ممکنه اشتباه باشه و قلبا (!!!) دوستشون دارم!
انقدر سرم شلوغه که وقعا موندم باید چیکار کنم... هیچ روز که هیچ... هیچ ساعتی ندار که بیکار باشم! پروژه از سر و کوله م داره بالا میره و از اون طرف پایان نامه ای که قبول کردم... کاش هفته یه ۲-۳ روزی بهش اضافه می شد! اما خوبه... همین درگیر بودن و بیزی بودنم رو هم دوست دارم... از این که کار داشته باشم و حرص بخورم که وقت ندارم بیشتر خوشم میاد تا علافی! ( دیدی اینا رو مازوخیسم دارن؟! من صوورتی شونم!! )
یعنی هیچ وقت بارون عریان رو دوست نداشتم... همیشه عادت کردم بارون رو از پشت پنجره نظاره گر باشم... با اومدن بارون و خیس شدن ِ یه تیکه پارچه ای که روی سرم بوده همیشه سردرد گرفتم و این از نوجوونی دلیل خوبی بوده برای تنفرم از قطره قطره ی بارون. . .
* " راستش رو بخوای " نوشت:
همینجوری دلم خواست یه آپ ِ کوچیک کنم... از اینکه بعد از چند وقت بیام و اتفاقات روزمره م رو بنویسم بدم میاد. دلم تنگ شده بود برای پست زدن های این مدلی ...
* رئیس بالاخره ماشینش رو خرید. یه مزدا تیری ِ نوک مدادی! خیلی سعی کرد سوناتا شه، اما تو آخرین لحظه کیس ِ خوبی از آب در نیومده بود و اینو گرفته بود. همون روز اومد دنبالمون رو رفتیم باهاش بیرون... خیلی خنده دار بود... عین ِ این ماشین ندیده ها هر دکمه ای دم ِ دستمون بود ازش می پرسیدیم چیه و اونم چون خودش تازه گرفته بود و نمی دونست در جواب می گفت " رادیوشه فک کنم! " یعنی اونجوری که من فهمیدم دور تا دور ِ مزدا تیری رو رادیو کار گذاشتن!!:دی شب که شد اصرار کرد که بریم شام و مام که خیلی تعارف داریم باهاش ( :| ) هی نه و نو آوردیم، در صورتی که هممون ناهار نخورده بودیم و حسابی گرسنه بودیم. من که رسما صدای ِ شکمم در اومده بود و برای اینکه اینا نفهمن به شیدا گفتم هر وقت خبرت کردم تو یوهو شروع کن به آواز خوندن... :)) یوهو سکوت شده بود و به شیدا علامت دادم و شروع کرد به خوندن ... لای لالای لای .... اینام همکاری کردن و با اینکه نمی دونستند جریان چیه شروع کردن خوندن! من و شیدا که رسما اون پشت کبود شده بودیم از خنده!!:دی ... بالاخره شام رو رفتیم پاتوق ِ همیشگی خودمون و چون دکوراسیونش رو خیلی تغییر داده بود، خاطرات گذشته مون اصلا تجدید نشد!...
* امروز بعد از کلاس مون با شیدا رفتیم کتاب خریدیم! خیلی مزه داد... البته خب یه کم قیمت ها رو بیارن پایین تر بیشتر هم مزه میده! ...یه کتاب از نیچه گرفتم و یکی از بوبن!
* پایان نامه ی یکی از بچه ها رو گرفتم و قراره من روش کار کنم... احساس ِ مسئولیت ِ خرکی رو گلوم سنگینی کرده و می ترسم که از پسش بر نیام... فعلا پروپوزالش رو نوشتم و امیدوارم که خوب پیش بره..
* رئیس ( همون که دوستمه و رئیس اسم ِ مستعارشه و اینو صد بار گفتم!!!! :| ) می خواد ماشینش رو عوض کنه و گفت که می خواد مزدا تیری بگیره، منم حالا از مزدا تیری شاکیییی... کلا نتونست خودشو تو دل من جا کنه و خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم! خیلی جلف و جفنگه به نظرم! اینه که بهش گیر دادم سوناتا بگیره...!!!:دی ... حالا دیگه هر چی قسمت بشه، اما خدا کنه سوناتا باشه! نه که قراره به من کادو بده!!!! والا! نمی دونم چرا من حرصشو می خورم؟!!
"هفته ها زمانی ست " نوشت :
حوصله ی وب نویسی م اومده پایین و کمتر می تونم با این صفحه ی سفید ارتباط برقرار کنم!... آمآ وبلاگ های دوستانم رو می خونم... بی شوخی!
" نفست حق " نوشت :
شاعر خوب وصفم کرده وقتی می گه " هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار ... چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار " اما عجب شبی بود امشب ....![]()
* کلاس ِ تخصصی که با شیدا میریم آینده ی خوبی داره!... ۱۰-۱۱ نفریم و از بین ِ همه، فقط ما دو تا کم سن و سالیم! بقیه از ۲۸ شروع می شن و همینجور رشد صعودی دارن! این یعنی ما جلوییم؟! این یعنی ما خوب داریم پیش می ریم؟! این یعنی فرصت ِ کاری برای ما بیشتره؟! این یعنی دهه!! چه معنی می ده فضا رو برای رقابت آماده نمی کنن و کلاس ها رو خالی می کنن از هرگونه رنج ِ متوسط ِ انگیزه ای؟!
* پسر خاله تصمیم گرفته با دختری که مد نظر داشته ازدواج کنه ... این روزها بیشتر با هم از ازدواج و مشکلاتی که داره صحبت می کنیم و حالا که توی موقعیت ِ یکی دیگه قرار گرفتم می فهمم چه فشاری روی دو طرفین وجود داره! اینکه خانواده های طرفین چه برخوردی ممکنه داشته باشن و چطور می خوان با هم کنار بیان و اصلا می تونن با هم کنار بیان؟!، یه جورایی دیوانه کننده ست! می فهممش و برای خوشبختی ش دعا می کنم!
* لپ تاپم درست شد! از این به بعد بیشتر میام...
کتاب ِ بعدی " من گنجشک نیستم " ِ مصطفی مستور که چندی پیش از کتاب فروشی ِ سر ِ فاطمی گرفتم! خوب بود... کلا من نوشته های مصطفی مستور رو دوست دارم! " روی ماه خداوند را ببوس " شون که واقعا خوندنی بود! این کتابشونم نه به اندازه ی اون یکی، اما خب به دل نشست! یه جور روون می نویسن و قابل درک!
اینی هم که الان دارم می خونم " نون والقلم " جلال آل احمده! :دی خیلی بامزه نوشته شده! کلا نوشته هاشون عین ِ شنیدن یک قصه به لحن ِ کودکانه ست!
مثنوی ِ مولانا هم که جای خودش رو داره! گاها برش می دارم و بعضی از حکایاتش رو می خونم! به دل می شینه ... امتحانش بی ضرر!!!
* خوشم میاد برای مقابله با رئیس باید همیشه با سیاست رفت جلو ... اصلا صاف و ساده رفتن گناه کبیره ست! کلی با شیدا تصمیم گرفتیم که سه شنبه که میاد یونی به هیچ وجه نبینیمش و سرمون رو بندازیم پایین و از این کلاس بریم اون یکی و توی راه پله ها نچرخیم! صبح ... همین که سرمون پایین بود و اومدیم به سمت ِ طبقه ی سوم، جلومون ایستاده بود و سرش رو برگردوند و توی تخم چشممون نگاه کرد و با سر سلام کرد! بعد فک کن چقدر همونی شد که می خواستیم...!!!!!! روابط در حد دوستی ِ جاده خاکی و آسفالت! :|
* همچنان بی لپ تاپم!!
* دوستان سیم شارژر ِ لپ تاپ ِ اینجانب خیلی یوهو ازش دود بلند شد و به فنا رفت! اینه که دسترسی م به دنیا کلا قطعه! الانم از کافی نت حضور به هم رساندم!!! برای شفای همه ی لپ تاپ های دنیا بالاخص لپ تاپ ِ مذکور صلواتی ختم کنید!!
* یه ضبط برای آقا تقی گرفتم که هنوز وارد بازار نشده، توی انبار بوده و از طریق یه سری فعل و انفعالات ِ پارتی بازی بهش نایل شدم! یعنی خداااااا.... اینه که آقا تقی به مستر تقی ارتقا پیدا کردند! :دی
به این هم می گن زندگی . . .
* چند وقته که یه ضرب المثل ِ انگلیسی افتاده تو دهنم که در جواب ِ هر چیز بیخود و بی جهت تکرار می کنم! مثلا طرف بگه " سلام " هم در جوابش همین رو می گم! " now,now,now " !:دی هر کی می دونه یعنی چی که می دونه دیگه! آفرین بهش... هر کی هم نمی دونه، بیکار نشینه! از بغلی ش بپرسه!!!
* انقدر خسته م که احساس می کنم یه انشای در حد تیم ملی ِ نوزادان نوشتم!!
بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست
موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
کمترین فایده عشق،پشیمانی ماست
خانه ای بر سر خود ریخته ام اما عشق
همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست
باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست
...
* گاهی می شه پشت به حافظ کرد و دست به دامن ِ شاعران ِ دیگه شد!
* کادوی شیدا واسه تولدم، لوازم آرایش و عطر بود، کادوی آبی یه کیف ِ پول ِ چرم و کادوی رئیس، یه دیوان ِ حافظ ِ زیبا!
* دیروز به یه چیزی که خیلی وقت بود رسیده بودم، ایمان آوردم!!
به حد اعلا تخــ.م ِ چشمام داره از جاش در میاد و به حد اعلا صووورتم از گریه پف کرده!...
به انتظار ترین لحظه ی این روزهایم را می گذرانم!
بی دلیل . . .
بالاخره اومد ... همون بچه ی لجبازی که کسی باور نمی کرد به دنیا اومده! همونی که انقدر ریزه میزه بود که مادرش جرئت نمی کرد حموم ببرتش و مادربزرگش حمومش می کرد! همونی که باباش می گه درست به اندازه ی کف ِ دستم بود! همونی که یه سالش بود بردنش سوریه و توی هتل، از این اتاق به اون اتاق می رفت و همه رو عاصی کرده بود! همونی که اگر چیزی می خواست، یعنی می خواست!!یعنی باید به دست می آورد! یعنی حق ِ خودش می دونست! همونی که یک سالش بود باباش می بردش کنار دریا و از همون موقع بهش دست و پا زدن توی آب رو یاد داد! همینه که این بچه به این سن هم که رسیده کشته مُرده ی آب و آب بازیه! این بچه همونه که یه بار جلوی چشم ِ مامان و باباش توی دریا گم شد و تا نزدیک ِ غرق شدن رفت... اما خب خدا خواست بیشتر بمونه تا بیشتر حمدش رو بکنه! همون بچه ای که باباش می گه " کشت ما رو انقدر شیطون بود! "،این بچه همون بچه ایه که عاشق کتاب و مدرسه بود... همونی که روز ِ اول مدرسه ها با دندون و بی دندون زودی لباساشو پوشید و منتظر ِ مامانش شد که از خواب بیدار شه!... همون که وقتی از مدرسه می رسید هنوز روپوششو عوض نکرده دفتر ِ مشقش رو باز می کرد و می نوشت " بابا آب داد " این بچه همون بچه ایه که برای ثبت نام توی مدرسه راهنمایی آزمون داد و نفر دوم شد! همون که توی مدرسه یکی از شلوغ ترین بچه ها به حساب می اومد!همونه که دبیر ِ دیفرانسیلش یه بار بهش گفت " این مسئله رو تو کل ِ مدت معلمیم کسی نتونسته بود حل کنه و تو تونستی "... همونه که مادرش براش حکم ِ دوست رو داره... از ریز ِ اتفاقات ِ زندگیش با خبره! از بچگی همین بود... از همون وقتی که با کوله ی سبزش می رفت مدرسه... تا می رسید شروع به تعریف می کرد. این بچه همونه که از همون کودکی کینه رو توی دلش راه نداده و از هیچ بنی بشری طلب نداره و همرو دوست ِ خودش می دونه! همون که اخلاق ِ گندش اصرار کردنشه! این که برای هر چیز، زیاد اصرار می کنه!!... همون که شناسنامه ش شهریور خورده و خودش متولده مِهر ه! همون که اسمش صوورتی یه! آره... بالاخره صوورتی هم یک ساله شد!
* این صووورتی ِ سرتق فردا به دنیا میاد! ... اس ام اس ِ تبریک ِ آبی شوک زده م کرد! هیچ وقت من نگفته بودم که چه روزی به دنیا اومدم و این ها هیچ نمی دونستند!... بعد از شیدا، آبی اولین نفری بود که تبریک گفت. خوشحال؟! نه نیستم! روز ِ خیلی عالی نداشتم و از اینکه یک سال پیر تر شدم ذوق ِ خاصی احساس نمی کنم! فقط برام جالبه... همین! { می دونم خیلی با ذوقم! می دونم :| }
" لازم می دونم حتما بگم " نوشت :
دوستان ِ عزیز ِ وبلاگی، من نمی تونم براتون کامنت بذارم! متاسفانه بلاگفا عجیب با من سر دشمنی برداشته. هاله جان حالا که به ما فرصت دادن بذار بگم که دلم برات تنگ شده بود و چه خبر؟! بهتری؟! ( آیکون ِ فرصت طلبی )
اونوقته که ... هیچی دیگه! همین!:دی
* " از کتاب کش رفتم " نوشت:
عشق ِ به دیگری، ضرورت نیست، حادثه ست.
عشق ِ به وطن، ضرورت است نه حادثه.
عشق ِ به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه.
چند دقیقه بعد نوشت:
کد های قسمت ِ کامنتینگ دستکاری شده بود! الان دیگه فکر نمی کنم مشکلی داشته باشه... هووم؟!
* گویا کامنتینگم مشکل داره! هر دم از این باغ بری می رسد ...
* مرد ها دوست دارن تو با یک " آره " ، " درسته " یا حتی یک " اوهوم " تصدیقشون کنی. مهم نیست اون کار رو انجام بدی یا نه... همین که تصدیقشون کنی براشون کافیه، در صوورتیکه زن ها با یک " آره " ، " درسته " و ... راضی نمی شن! باید توی عمل تصدیقشون کنی... اینو با گوشت و پوست و رگ و مویرگ و بند بند ِ ذرات وجودیمون و کوفت و زهرمارم حس کردم!!
بد بیاری ها روز به روز داره پوست می ندازه! من که گله ای نکردم... فقط خواستم بگم ایول مقاومت! یادم باشه یه تریپ خودم رو رستوران به دعوتم!!!
سنگینی ِ کتاب ِ تخصصی شبکه انقدر هست که بی درنگ بزارمش زمین و کتاب ِ شعرم رو باز کنم! همون که خیلی وقته این نظام ِ هستی رو با تموم ِ تجهیزات و مدارات و بند بند ِ قوانینش برام گنجونده توی واژه واژه دل!
* با ساغر تصمیم گرفتیم پشت ِ آق تقی بنویسیم " رفیق بی کلک، مااااادر " حسم می گه خیلی خوب می شه!! :|
آق تقی بچه ها...
بچه ها آق تقی!!
:دی
میون ِ این همه آش خوردن و خوابیدن و باز آش خوردن داشتم به این فکر می کردم که خسته نباشم کلا! بعد از عمری درس خوندن و لب گاز گرفتن که اِه! متوجه نمی شین من درس دارم و هزار جور خود بزرگ کردن های رنگارنگ، هنوزه که هنوزه وقتی قراره یه فرمی پر کنم و تیک ِ میزان ِ تحصیلاتمو بزنم، با شرم باید بزنم دیپلم! خب به اینجاش فکر نکرده بودم که می شه یه کوچولو دروغ قاطی ِ عجله ت کنی و خودکار رو از روی دیپلم به سمت ِ تیک ِ لیسانس سوق بدی و با زور وادارش کنی که " اینه "! رنگی ش کن! می شه اینکار هم کرد... اما خودمونیم دیگه! چرا هر ساله یه مدرک به ما نمی دن تا بیشتر دلخوش بشیم به این درس خوندن ِ عزیز و بیشتر پاس به داریمش؟!! ![]()
ــ سلام!:دی
+ سلام و .... العلیکم! { به برکت ِ شب ِ قدر مودب شد یوهو!!!:دی }
ــ :دی! الان کجایی؟!
+ دو بار خدمتتون زنگ زدم جواب ندادین! { آیکون ِ اصلا عصبی نمی زد، می دونی؟!!:دی }
ــ سایلنت بود! الان کجایی؟!!
+ هیچی دیگه! بر نداشتی منم بر گشتم!!
ــ هـــــــــــــــــــا؟!!! دروغ مــــــــیــــــــگی!!! بیا ببینم!
+ الان .... َم!! بر گشتم دیگه!
ــ زهرمار! بیا ببینم... بــــــدو!
+ :دی! تا ۲ دقیقه دیگه سر کوچه تونم!
ــ { فک کن جا نداشته باشه بگی زهر مار... پس } زهر مااااااار!!!
از سوپری چیزی می خرم و همین که میام بیرون یهو می بینم ... به به به! سوار یک عدد هلو شده!:دی سوار می شم و بلند می گم " باباااااااااا.... مبارکه!... خوشگله! " و با ذوق شروع می کنم به حرکات ِ فضولانه ی مخصوص به خودم!!:دی... هر چی دکمه مکمه تو ماشین بود امتحان کردم و یهو بی هوا دنده رو گذاشتم رو خلاص و دیدم بد نگاه کرد!:دی، فهمیدم با این یکی شوخی نداره گویا!!!:دی ... کلی حرف زدیم در رابط با ماشین و کلی ذهن ِ کنجکاوانه ی منو پاسخ گفت !!:دی بعد خیلی شیک باز ۳۰یا۳۰ حرف زدیم و صدامون رفت بالا و این بار دیگه به این نتیجه رسیدیم که با هم در این مورد حرف نزنیم! چون حس و حال و حوصله ی جفتمون خیلی وقته اسباب کشی کرده و بی خانمانه!! :| ...
* یه مدت که یادتونه من چقدر دلم ماشین می خواست؟!! الان اصلا نمی خواد!!! یعنی به هیــــــچ وجه الان ذوق و حس و حال ِ رانندگی نیست... ! یوهو گویا عوض شدم! :دی
راستی... امشب هم از اون شب هایی ِ که قشنگه بیدار بمونی و اظهار پشیمونی کنی و خواسته هاتو یکی یکی بشمری! به یاد ِ منم باش!!!
هر کسی از اینجا تک عبوری داشت... اگر دلش خواست نیم دعایی هم برای من بکنه!
اینم از انتخاب واحد ِ ما! به سلامتی و میمنت ۲۰ تا برداشتیم!! بعد یه جوری هم برداشتم که یه وخ دلم برای دانشگاه تنگ نشه!.. بالاخره آدم ِ و حس محبت و دلتنگی و اینا... یعنی هر روز ِ هفته باید برم دانشگاه! می دونم خیلی باحالم... می دونم!!:دی. بعد من یه چیزی گفتم پست پایین که ترم آخرم و نگران نیستم واحد ها پر شده باشن؟!!... یعنی ماشالله ۸۳ یی ها و ۸۴ های دانشگاه! واقعا من بهشون افتخار می کنم... پا به پای ما همه رو برداشتن و به ما تخــ.ماشونم نرسید!!! :|
* " مدیونی فک کنی ذره ای عصبی م " نوشت :
خودش گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را... این ۸۴ یی ها از دانشگاه رخت بر کنن، صلوااااااااات....
* " جنبه م خوب چیزیه والا!! " نوشت :
چه خوب که خدا بهم جنبه داده... خیلی از بچه ها می گفتن " ما اگه شرایط تو رو داااااشتیم، چه کارا که نمی کردیم "! و نا خود آگاه شمام بودین یاد همین جمله می اُفتین که " خدا خر رو می شناخت که بهش شاخ نداد! " . یه مدت زیادی شرایط کاملا آزادی داشتم! دارم فکر می کنم چقدر خوب که مادر و پدرم خوب می شناسنم و بهم اعتماد دارند.
* دیروز رو با رئیس بودم... درگیر و دار ِ خرید ِ ماشینه و با هم ماشین های های کلاس رو نگاه می کردیم و در مورد خوب و بد بودنشون بحث می کردیم! از کُپ و کرولا و مزدا تیری و ۲۰۶ ِ صندوق دار رسید به خرید ِ پیکان جوانان!! :|
* فیلم ِ " کــ.وری " رو هم دیدم!! به اندازه ی کتابش دوست نداشتم... اما دلم بی اندازه برای همسر دکتر سوخت!
* باور دارم به آینده ی کاملا روشنم! مطمئنم می تونم خوب باشم! مطمئنم....
* همرو می خونم! اما جدیدا حرف زدن برام سخت شده!... بیشتر تو خلوت می نویسم...!
"یه شب که حسابی داغون بودم " نوشت :
گاهی شاکر می شی... شاکر می شی آسمون و زمین رو که این وقت شب که سگ تو خیابون پرسه نمی زنه و هیچ مرغ عشقی واسه جفتش قصه ی لیلی و مجنون نمی خونه، بیدار نگه ت داشته! انقدر بیدار که چشمات رو چهار تا کردی و زل زدی به سقفی که می دونی سقفه و اگه انتهاش رو ادامه بدی و خیر سرت خلاقانه فکر کنی آسمون رو می بینی... آسمونی که ستاره هاش رو دور خودش جمع کرده و تو رو نشونه شون میده و به علامت ِ " سلام " دستش رو بالا می بره... توهم مردی می کنی و یه " چاکرم " تحویلش می دی و خیلی خودمونی می گی " هستیم در خدمتت " البته که خودتو انداختی... خودتو انداختی توی این شبی که می دونی زیاد نیست شب زنده دار هاش! حداقل توی این منطقه...تو این کوچه! تو این خونه... دلت می خواد بلند بلند بگی همه ی اون چیزایی که خیلی وقته گوشه ی دلت کنگر خوردن و لنگر انداختن و بدجور بهشون خوش گذشته انگاری که هیچ خیال ندارن بقچه شون رو جمع کنن و برن ابادی خودشون! می خوای بگی چته... بگی که... که چی؟!! که خدایا... من کجام؟! بین این همه آدمی که قرار بود بیاد و نیومد ...حالا کاری ندارم اشکال از باباهه بوده یا مادره! می خوام بگم بین همه ی اونا چرا من؟! چرا من اومدم... گله و شکایت نیست... این حرفه! داریم عین ِ دو تا آدم عاقل و بالغ حرف می زنیم! می خوام بدونم قرار بود من از این دنیا چی برات سوغات بیارم؟! خیلی سلیقه م رو قبول داشتی که منو فرستادی؟! از من خوش سلیقه تر تو آستینت نداشتی؟! خدایا... همه ی همه ای که الان دارم همینه... یه مشت ِ خالی! بهم نیشخند نزن! از این دنیات من یکی انتظار دارم... نه ماشین می خوام و نه خونه و نه مدرک و نه هیچ کوفت و زهر ماری ِ دیگه! فقط معجزه می خوام... تو یه بار توی خواب خودت رو به من نشون دادی... یادت میاد یا می خوای دبه کنی؟! یادته که... همه ترسیدن و فرار کردن... خدایا ایستادم و نگات کردم! خدایا من اون خواب رو نمی خوابم... خدایا من تو رو می خوام! خود ِ خود ِ واقعی ت رو! این روزا مثل خورده دارم خودمو می خورم بی هیچ دلیلی... هر چی به سرمون میاد ما نسل ِ جدیدی ها از همین " نمی دونم " های بی طعم و بی مزه ست! از همین نداشتن دلیل ها... از همینی که می خوام بگم جدیدا چه مرگمه و زبونم تو دهنم نمی چرخه... گاهی می خوام یقه ی یه عابر خیالی رو بیگرم و داد بزنم " هُی یارو... تقصیره توئه حال و هوای سیاه و سفید ِ این روزهای ابری ِ من! آره؟! " و عین فیلم های گانگستری یه تیر تو مخش خالی کنم و بفرستمش جهنم! اما معلومه که نه... معلومه که تقصیر اون طرف نیست... یقه ش رو ول می کنم و می شینم کف زمین و اشک هام حواله می دم به آب های زیرزمینی! توی این تاریکی و این لذت و شنیدن صدای دل، تنها کاری که از دستم بر میاد بالا بردن دست هامه! مشت خالی م رو به سمت ِ خودت میارم بالا و تو با زبون خوش برام پُرش می کنی... خدایا! هیچ آداب و ترتیبی روعایت نکردم... خیلی خودمونی و خاکی اومدم جلو... تو هم مردی کن و خیلی خودمونی و خاکی مشتم رو پر کن! درشت هاش رو سوا کن... ! من هنوز شاکرم محبوبم!... شاکر این آسمون بی ستاره ی واقعی ِ تهرانت! همین که با همه ی دودی بودن و خاکستری رنگ بودنش هنوز بلده چطور من رو به تو سنجاق بزنه! مهربون که می گن تویی دیگه... ببینم چیکار می کنی مهربون!!
* " هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم " نوشت :
ساغر می گه " معلم دینی مون گفته هر کی توی شب های قدر 1000 آیه بخونه، یکی از آرزوهاش بر آورده می شه " ، حالا جدا آرزو از کجام بیارم؟! نمی دونم باید چی از خدا بخوام... می گن " بزرگی هر کس به آرزوهایی که داره " پس چقدر من کوچیکم!...
+ خب فصل، فصل ِ ازدواج بود دیگه!
ــ چه جالب... فصل ازدواج!! اما من پاییز رو دوست دارم!
+ نه! منظورم اینه که بیشتر ازدواج ها تو رجب و شعبان می یفته! اینه که شلوغ بوده...
ــ اما باز هم پاییز!!:دی
+ خب می تونه بیفته تو پاییز...
ــ اوهوم!
+ بعد فک کن محرم بیفته تو ماه رمضون!!!
ــ اَاااااااا، چه شود! بیچاره می شیم که!!
+ :|
ــ =)) خودم فهمیدم!! حواسم نبود خب....
+ دیگه هیــــــــــچی نگو!!!
ــ به جان ِ خودم حواسم نبود! اصلا تو باغ نبودم!...
خب به من چه؟!! خب من چیکار کنم یهو حواسم رفت پی ِ سیبیل ِ زبل خان؟!! خب خدا خواست اصلا :|
+ از اون روز سرما خوردی؟!
ــ کدوم روز؟!
+ همون روزی که می گفتی تب دارم!
ــ باز منو با کی اشتباه گرفتی؟!! مطمئنی اشتباه نگرفتی؟!
تا اینو گفت، به خودم گفتم " خاااااااااااااااک، معلوم نیست کیه! اشتباه گرفتی "...بعد هی حرف می زد و هی من بیشتر شک میکردم!:دی، مثل همیشه هم که قد حرف نمی زد! خیلی عادی بود...
+ بابا تو بودی دیگه که بهت گفتم برو دکتر...
ــ اگه راست می گی در جواب بهت چی گفتم؟!
+ گفتی من هیچ وقت دکتر نمی رم! نه خودم تا حالا رفتم دکتر، نه ماشینم رو بردم تعمیرگاه!! و من در جواب بهت گفتم " ماشینتم عین ِ خودت بار آوردی!! "
ــ آآآره! من بودم!
+ زهــــــرمار!! اما صدات بهتر شده ها... همیشه همینجوری بمون!! هَ هَ هَ هَ!!:دی
ــ کوفت!
کلا خیلی به هم ارادت داریم! این توی صحبت هامونم مشخصه و خودشو نشون داده....!! :|
"اینجام گیر کرده بود بگم " نوشت :
دعوت بودیم یه جا... بعد مادر شوهر خاله م هم حضور داشتند! طفلک یه آلزایمر خفیفی دارن! بعد من رو ۱ سال پیش دیده بودن و کلی به خاله گفته بودن که " من این صووورتی رو خیلی دوست دارم! با نمکه!! " بعد امسال من رو دیدن... می گن " شما کی هستی ؟! " بهشون گفتم که دختر فلانی هستم و اسمم صوورتی یه! بعد ساغر هم اومده سلام علیک کرده باهاشون... به ساغر می گن " شما بزرگتره ای؟! ماشالله!! " ( :| دقیقا این منم الان!!! :| ) بعد ساغر خندیده می گه " نه صووورتی خواهر بزرگمه! " بعد من پیششون نشستم و کلی با هم اختلاط کردیم!:دی خیلی بامزه و دلنشین صحبت می کنن! یهو خیره شدن به من و می گن " ماشالله با نمکی چقدر!! " و همین که من می رفتم جواب بدم که ممنون و این حرف ها، ایشون برام دعا می کردن! بعد گویا همه ی دعا ها هم به واژه ی بیگانه و غیر متمدن ِ شوهر ختم می شد! یعنی انواع و اقسام دعا ها کردن... ایشالله خوب باشه! ایشالله مهربون باشه... ایشالله دوسِت داشته باشه.... ایشالله بلند بالا باشه! .... ایشالله خوشگل (:-& ) باشه!... حالا یه ایل دارن نیگاه می کنن و منم از طرفی خنده م گرفته و از طرفی هی دارم رنگ میدم!! ( حجب و حیام ستودنی یه واقعا!!:دی ).... پیرهای فامیل، یه جور ریشه به حساب میان! ریشه ای تنومند برای ادامه ی حیات ِ جوون ها! انقدر شیرین صحبت می کنن و انقدر با محبتن که دل کندن ازشون یه نیروی زیادی می خواد! با اینکه ایشون فامیل دور به حساب میان، اما با فکر به نبودشون کلافه می شم!!