+ خب از نظر من فقط پلنگ حیوونه!
ــ لوس نشو! بدو ...
+ پلنگ ، صووورتی ، شیدا
ــ هر هر هر، وای وای وای، خندیدم!! بدو اسم سه تا حیوون رو بگو!
+ خب من فقط پلنگ دوست دارم!
ــ اصلا من قهرم!
+ پلنگ ، اسب ، آهو
ــ اَاااااااااااای .... ببین اولیش اونیه که مردم در موردت فکر می کنن، دومیش اونیه که دوست داری در موردت فکر کنن ، سومی شم خودتی!! اَََاااااااااای ... خب بذار یه اعترافی بکنم! من آخریو گفتم " گوسفند "
صدای قه قه گوشی رو پر می کنه! به مدت ۲ دقیقه فقط بلند می خنده!
ــ زهــــــــــر مار!! به هر حال یه فانی بود گفتم تو هم بی نصیب نمونی!!
+ تو تست های روانشناسی هم من از تو بهترم!!
ــ هر هر!!
* طرف های ۵ بود که شیدا اومد دنبالم و رفتیم بیرون! این روزها نیاز داره زیاد فکر کنه ... خواستیم بریم بیرون تا یه بادی به سرش بخوره، خوش خوشان سر از فرحزاد در آوردیم و باقالی و آلو و گردو ما رو برد به اوج دیوونگی... وقتی اون آلو رو قاشق قاشق می جویدم انگار به صووورت موشک وار داشتم به آسمون پرتاب می شدم! سرم سوت می کشید... خیلی باحال بود قضیه ش! فردا، پس فردا یه پست راجع به اون قضیه ی فکر کردن می ذارم!! اتفاق مهمی یه!
* انقدر از خودم خوشم میاد که گاهی طبق برنامه ریزی می رم جلو ... فقط حیف که این گاهی ها زیاد نیست!
* از بس آخر هفته ها بیرون بودیم، خصوصا ۵ شنبه، الآن احساس می کنم یه چیزی این وسط اشتباهه!:دی
ببخش خدایا... همین یه بار!
دیگه می خوام نم نم عُق ِ مبارکم رو خالی کنم سر این دنیای بی در و پیکر... من ِ طفلی بچه بودم، بچه های الان هم بچه ن!! والا از بچگی من خودم همه ی کارهام رو دوش ِ خودم بود... جدا احسنت به این شانس... البته اجباری نیست و کسی به کاری مجبورم نمی کنه، فقط این دل ِ بی صاحابه که عادت کرده پتروس باشه! ظهر رفتم کتاب ساغری رو عوض کنم و چاپ جدیدش رو بگیرم، هزار جور بلا سرم اومد... بزرگ ترینش این بود که گوشی ِ مامان که یه مدته دست ِ منه خیلی شیک قهوه ای شد!! گوشی مامان از این سامسونگ جدید هاست که تاچی و از مسکو آورده، چند وقتی بود هی به من اصرار می کرد گوشی م رو عوض کنم... وقتی دید فایده نداره و من گوشی ِ جدید بخر نیستم، گوشی خودشو داد به من تا چند وقتی دستم باشه... حالا امروز گوشی ِ مذکور از دستم افتاد و بقلش عینهو جاده خاکی ناهموار شد و حسابی ضربه خورد. اصلا از اون موقع چنان سر دردی گرفتم که خلق به خودش ندیده... پس فردام پروژه ی این درس ِ عوضی رو دارم و هنوز هیچ غلطی ش رو نکردم و اعصابم ندارم... از اون طرف می خوام بیام اینجا بنویسم تا خالی بشم آما نتم قر و قمیش میاد...یعنی گند بزنن مخابرات رو! شرکتی که برای ای دی اس ال بهشون زنگ زده بودم، بعد از کلی امروز فردا زنگ زده و گفته که مخابراتتون با ما همکاری نمی کنه و گفته کابل برگردون داره و هزار جور حرف چرت.... از اون طرف به خاطر منطقه مون تمام آنتن ها زده شده و یکی بخواد به موبایلم زنگ بزنه وقتی که خونه م، باید یه تریپ قرص اعصاب مصرف کنه... چون بعد از نیم ساعت شنیدن ِ " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد " تازه شاااااااااید آنتن داد!!! برای کارهای پروژه م هم نیاز به نت دارم و هی یه پام باید کافی نت باشه و یه پام یه ور دیگه!! تازه پولی رو که روش برای کارم حساب کرده بودم، وارد یه جریان خیر شد و فعلا ازش خبری نیست... منم که از این مدلا که بدم میاد از بابا پول بگیرم، یعنی اگر پول هفتگی م زودتر تموم بشه یا بابا یادش بره که باید پولم رو بده، با ۱۰۰ تا تک تومنی هم می گذرونم اما نمی گم پولم تموم شده... اینه که فعلا وضعیت اقتصادی م در حد تُف عمل می کنه!!
:)) باورم نمی شه گوشی خوشگل م ( خوشگل مامانم ) به فنا رفته... :))))))))))
حالا به نظر جمع کدوم وری برم بمیرم؟!!!
" متولدین مهر ماه نسبت به نیازها و خواستههای دیگران حساس هستند، گاهی اوقاتاز آن چنان درک و قدرت فراوانی برخوردار میشوند که به راحتی به واسطه خوشبینی ذاتیشان از نیازهای عاطفی و احساسی دوستان و هم نشینان خود مطلع شده وبه یاریشان میشتابند، در حقیقت این جمله دقیقا وصف حال آنهاست: متولدین مهرماه همیشه کاری میکنند که شما از هم نشینی و بودن در کنارشان حال خوبی پیداکرده و با نشاط شوید. آنها خیلی اجتماعی و خونگرم هستند و از بیرحمی، قساوت،سنگدلی، خشونت، ستمکاری، آزار و اذیت، تندی، پرخاش جویی، هرزگی،بینزاکتی، دعوا و اصطکاک بیزار هستند، در نتیجه نهایت سعی و تلاش خود را به کارمیبندند تا با اطرافیان خود تشریک مساعی و مصالحه کرده و با همه کنار میآیند. درواقع کمال مطلوب و نمونه ایده آل آنها در کل جامعه و در دایره زندگی خودشاناتحاد، سازگاری و اتفاق است. "
برای من جدا همینه... یعنی جدا با همه قشر آدمی کنار میام... متاسفانه برای خودم زیاد زمان نمی ذارم و کاری که دارم انجام میدم مهم نیست..اگر ببینم یکی از دوستان کاری داره حتما اون رو توی اولویت قرار می دم!
"یکی از خصوصیات منحصر به فرد متولدین مهر ماهکنجکاوی و علاقه سیریناپذیرشان به هر مسأله جدید است که همین خصوصیتآنها را وسوسه میکند تا در مورد هر شایعه اجتماعی به تحقیق و پرس و جو بپردازند "
این مورد در مورد من بسیار بسیار تو چشم می زنه!! :-"
یه چیز دیگه ای که نوشته بود این بود که از بی ادبی متنفرند. راستش با اینکه خودم با دوستانم گاها از لغاتی استفاده می کنیم که نباید، اما از این حرکت خوشم نمیاد و همیشه دوست داشتم وقتی دوتا شدم با کمال احترام با هم برخورد کنیم و به قولی حرمت ها رو زیر پا نذاریم... این خیلی برام شیرینه! نمی گم صمیمی نباشیم... می گم همدیگر رو با الفاظ ِ بد خطاب نکنیم!
خلاصه که اگه هزار بار... هزار جور طالع بینی رو ببینم ذهنم به این سمت نمیره که ممکنه اشتباه باشه و قلبا (!!!) دوستشون دارم!
انقدر سرم شلوغه که وقعا موندم باید چیکار کنم... هیچ روز که هیچ... هیچ ساعتی ندار که بیکار باشم! پروژه از سر و کوله م داره بالا میره و از اون طرف پایان نامه ای که قبول کردم... کاش هفته یه ۲-۳ روزی بهش اضافه می شد! اما خوبه... همین درگیر بودن و بیزی بودنم رو هم دوست دارم... از این که کار داشته باشم و حرص بخورم که وقت ندارم بیشتر خوشم میاد تا علافی! ( دیدی اینا رو مازوخیسم دارن؟! من صوورتی شونم!! )
یعنی هیچ وقت بارون عریان رو دوست نداشتم... همیشه عادت کردم بارون رو از پشت پنجره نظاره گر باشم... با اومدن بارون و خیس شدن ِ یه تیکه پارچه ای که روی سرم بوده همیشه سردرد گرفتم و این از نوجوونی دلیل خوبی بوده برای تنفرم از قطره قطره ی بارون. . .
* " راستش رو بخوای " نوشت:
همینجوری دلم خواست یه آپ ِ کوچیک کنم... از اینکه بعد از چند وقت بیام و اتفاقات روزمره م رو بنویسم بدم میاد. دلم تنگ شده بود برای پست زدن های این مدلی ...
* رئیس بالاخره ماشینش رو خرید. یه مزدا تیری ِ نوک مدادی! خیلی سعی کرد سوناتا شه، اما تو آخرین لحظه کیس ِ خوبی از آب در نیومده بود و اینو گرفته بود. همون روز اومد دنبالمون رو رفتیم باهاش بیرون... خیلی خنده دار بود... عین ِ این ماشین ندیده ها هر دکمه ای دم ِ دستمون بود ازش می پرسیدیم چیه و اونم چون خودش تازه گرفته بود و نمی دونست در جواب می گفت " رادیوشه فک کنم! " یعنی اونجوری که من فهمیدم دور تا دور ِ مزدا تیری رو رادیو کار گذاشتن!!:دی شب که شد اصرار کرد که بریم شام و مام که خیلی تعارف داریم باهاش ( :| ) هی نه و نو آوردیم، در صورتی که هممون ناهار نخورده بودیم و حسابی گرسنه بودیم. من که رسما صدای ِ شکمم در اومده بود و برای اینکه اینا نفهمن به شیدا گفتم هر وقت خبرت کردم تو یوهو شروع کن به آواز خوندن... :)) یوهو سکوت شده بود و به شیدا علامت دادم و شروع کرد به خوندن ... لای لالای لای .... اینام همکاری کردن و با اینکه نمی دونستند جریان چیه شروع کردن خوندن! من و شیدا که رسما اون پشت کبود شده بودیم از خنده!!:دی ... بالاخره شام رو رفتیم پاتوق ِ همیشگی خودمون و چون دکوراسیونش رو خیلی تغییر داده بود، خاطرات گذشته مون اصلا تجدید نشد!...
* امروز بعد از کلاس مون با شیدا رفتیم کتاب خریدیم! خیلی مزه داد... البته خب یه کم قیمت ها رو بیارن پایین تر بیشتر هم مزه میده! ...یه کتاب از نیچه گرفتم و یکی از بوبن!
* پایان نامه ی یکی از بچه ها رو گرفتم و قراره من روش کار کنم... احساس ِ مسئولیت ِ خرکی رو گلوم سنگینی کرده و می ترسم که از پسش بر نیام... فعلا پروپوزالش رو نوشتم و امیدوارم که خوب پیش بره..
* رئیس ( همون که دوستمه و رئیس اسم ِ مستعارشه و اینو صد بار گفتم!!!! :| ) می خواد ماشینش رو عوض کنه و گفت که می خواد مزدا تیری بگیره، منم حالا از مزدا تیری شاکیییی... کلا نتونست خودشو تو دل من جا کنه و خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم! خیلی جلف و جفنگه به نظرم! اینه که بهش گیر دادم سوناتا بگیره...!!!:دی ... حالا دیگه هر چی قسمت بشه، اما خدا کنه سوناتا باشه! نه که قراره به من کادو بده!!!! والا! نمی دونم چرا من حرصشو می خورم؟!!
"هفته ها زمانی ست " نوشت :
حوصله ی وب نویسی م اومده پایین و کمتر می تونم با این صفحه ی سفید ارتباط برقرار کنم!... آمآ وبلاگ های دوستانم رو می خونم... بی شوخی!
" نفست حق " نوشت :
شاعر خوب وصفم کرده وقتی می گه " هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار ... چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار "