تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
جمعه 29 آبان1388
431 : آخرین جمعه ی آبان ماه را چطور گذراندید؟!
بهش اس ام اس زدم و می گم " سه تا حیوون رو نام ببر " ، جواب داده " سه تا پلنگ! " ... از خنگی ش و لجبازی ش خنده م می گیره! بهش زنگ می زنم و می گم " دیوونه گفتم سه تا حیوون رو بگو، یعنی چی سه تا پلنگ؟!! "

+ خب از نظر من فقط پلنگ حیوونه!

ــ لوس نشو! بدو ...

+ پلنگ ، صووورتی ، شیدا

ــ هر هر هر، وای وای وای، خندیدم!! بدو اسم سه تا حیوون رو بگو!

+ خب من فقط پلنگ دوست دارم!

ــ اصلا من قهرم!

+ پلنگ ، اسب ، آهو

ــ اَاااااااااااای .... ببین اولیش اونیه که مردم در موردت فکر می کنن، دومیش اونیه که دوست داری در موردت فکر کنن ، سومی شم خودتی!! اَََاااااااااای ... خب بذار یه اعترافی بکنم! من آخریو گفتم " گوسفند "

صدای قه قه گوشی رو پر می کنه! به مدت ۲ دقیقه فقط بلند می خنده!

ــ زهــــــــــر مار!! به هر حال یه فانی بود گفتم تو هم بی نصیب نمونی!!

+ تو تست های روانشناسی هم من از تو بهترم!!

ــ هر هر!!

* طرف های ۵ بود که شیدا اومد دنبالم و رفتیم بیرون! این روزها نیاز داره زیاد فکر کنه ... خواستیم بریم بیرون تا یه بادی به سرش بخوره، خوش خوشان سر از فرحزاد در آوردیم و باقالی و آلو و گردو ما رو برد به اوج دیوونگی... وقتی اون آلو رو قاشق قاشق می جویدم انگار به صووورت موشک وار داشتم به آسمون پرتاب می شدم! سرم سوت می کشید... خیلی باحال بود قضیه ش! فردا، پس فردا یه پست راجع به اون قضیه ی فکر کردن می ذارم!! اتفاق مهمی یه!

پنجشنبه 28 آبان1388
430 : جلل خالق!!
خوبه که اطرافت پر از فانه و حوصله ت سر نمی ره! صبح که داشتم می رفتم دانشگاه، داداش کوچیکه قرص های سرما خوردگی ش رو آورده که مامان بهش بده! یه تیکه نون هم گرم کرد و آورد کنار دستش گذاشت... منم کنجکاااااو!! نشستم ببینم داره چیکار می کنه. نون رو گذاشت توی دهنش و ۵-۶ تا گاز که بهش زد، قرص رو گذاشت تو دهنش و با یه لیوان آب فرستاد پایین! من که تو بهت به سر می بردم، خانواده پیش قدم شدند و توضیح دادند که چون بلد نیست قرص بخوره اینه که این راه رو بهش پیشنهاد دادند. قدرت خدا رو می بینی؟! چه راه حل ها به مغزشون خطور می کنه!!! :|

* انقدر از خودم خوشم میاد که گاهی طبق برنامه ریزی می رم جلو ... فقط حیف که این گاهی ها زیاد نیست!

* از بس آخر هفته ها بیرون بودیم، خصوصا ۵ شنبه، الآن احساس می کنم یه چیزی این وسط اشتباهه!:دی

سه شنبه 26 آبان1388
429 : "در اوج بی سرعتی آپ شد" نوشت :
امروز نوبت ارائه ی من و شیدا بود! دیشب پیش هم بودیم و با هم شروع کردیم به کار کردن... یوهو ساعت ۱ شب بود که پاورپوینت هایی که درست کرده بودم پاک شد بدون اینکه سیو بشه... منو می گی شروع کردم با شیدا قه قه خندیدن... از اون خنده های عصبی که به خونریزی ِ داخلی منجر می شه! دوباره شروع کردم به کار کردن... ساعت ۲ بود که همین اتفاق برای شیدا افتاد! خوب شد همون موقع رئیس زنگ زد و فضا رو برد به سمت شوخی، وگرنه که همون وسط می زدیم زیر گریه...صبح خیلی خودمونو خسته کردیم تا زود برسیم... اما خب سعی مون نتیجه نداد و استاد سر کلاس رفته بود و دیگه رامون نمی داد...یه ساعتی دانشگاه رو متر کردیم که یهو دیدیم طبقه ی سوم دانشکده آی تی پر شد و همه گروه گروه ایستادن جلوی در آمفی تئاتر! از این بپرس، از اون بپرس فهمیدیم بچه ها تحصن کردند و از عملکرد دانشگاه ناراضی ن و خواستار تغییراتی ن! مام رفتیم داخل جمعیت تا یه جنب و جوشی به قضیه داده باشیم و جمع رو به ایستادگی و صبر صبر تا پیروزی ترغیب کنیم. منم کلا گویا قیافه م خلافه... اول اومد سر وقت گروه ما و خطاب به من گفت که بفرمایم! این بفرمایم هم یعنی " برو که دیگه اینورا نبینمت "! اما زهی خیال باطل! رفتیم کنار آبخوری و به بهانه ی تشنگی یه ۵۰ باری قورت قورت آب خوردیم! جالب این بود که نصف بچه هایی که تجمع کره بودن دلیلش رو نمی دونستند و فقط محض ارتباط عمومی و تفریح اومده بودند ببینن جریان چند چنده!! یهو از بین جمعیت یکی داد می زد " یا حسیــــن " یا مثلا " می کشیم،می کشیم، آنکه برادرم کشت " . . . کلا جو چیز خوبیه!!:دی... بعد از یک ساعت که نصف کلاس ها رو تعطیل کردند و همه ی حراست رو پخش کردند توی دانشکده آی تی، یکی از استادای خرسند اومد توی آمفی تئاتر و به سوالا بچه ها جواب داد... ما این وسط تنها مشکلمون پارکینگ بود که متاسفانه بهش رسیدگی نشد!!... تو راه برگشت بودیم که رئیس زنگ زد و باز سه پیچ شد که بریم سینما... قرار شد سانس ۶ کنار سینما باشیم! ساعت ۴:۳۰ زنگ زد که تصادف کرده و ممکنه که نتونه برسه... کُپ کردم! ماشین ِ نو، مزدا تیری... گویا به فنا رفته بود! قراره سینما کنسل شد ... برگشت سر کوچه قرار گذاشت تا ماشینش رو ببینیم و بخندیم! اما خدا شاهده وقتی دور ِ ماشین می گشتم تا تو رفتگی پیدا کنم قلبم توی دهنم بود! یوهو از ماشین پیاده شد و کنار جای تصادف ایستاد و با خنده گفت " تصادف نکردم! " و خودش رو کشید کنار... تنها کاری که اون لحظه از دستم بر اومد این بود که دستم رو بگیرم جلوی دهن ِ نیمه بازم و یه " هــــِ " گنده بگم! تو نگاهش ذره ای عصبی بودن و ناراحتی نبود! راننده تاکسی که بهش زده بود یه پیرمرده ۷۶ ساله بوده که گویا درست نمی شنیده و وضع مالی رو به راهی نداشته! اینه که رئیس هم می بخشتش! خیلی نگاه آرومی داشت... بهش غبطه خوردم! تئوری ش این بود که " برای یه همچین چیز کوچیکی نباید به خدا شکایت کرد " ! * تا آخر آذر ۳۶ تا بنزین بیشتر ندارم! فک کن!! ... کلا مصرف بنزینم از آب روزانه م بیشتره!!
دوشنبه 25 آبان1388
428 : رنگ شادی . . .
خدایا به آرزوهای این روزها مون رنگ واقعیت، رنگ تحقق ببخش...

ببخش خدایا... همین یه بار!

یکشنبه 24 آبان1388
427: غر غر نامه!

دیگه می خوام نم نم عُق ِ مبارکم رو خالی کنم سر این دنیای بی در و پیکر... من ِ طفلی بچه بودم، بچه های الان هم بچه ن!! والا از بچگی من خودم همه ی کارهام رو دوش ِ خودم بود... جدا احسنت به این شانس... البته اجباری نیست و کسی به کاری مجبورم نمی کنه، فقط این دل ِ بی صاحابه که عادت کرده پتروس باشه! ظهر رفتم کتاب ساغری رو عوض کنم و چاپ جدیدش رو بگیرم، هزار جور بلا سرم اومد... بزرگ ترینش این بود که گوشی ِ مامان که یه مدته دست ِ منه خیلی شیک قهوه ای شد!! گوشی مامان از این سامسونگ جدید هاست که تاچی  و از مسکو آورده، چند وقتی بود هی به من اصرار می کرد گوشی م رو عوض کنم... وقتی دید فایده نداره و من گوشی ِ جدید بخر نیستم، گوشی خودشو داد به من تا چند وقتی دستم باشه... حالا امروز گوشی ِ مذکور از دستم افتاد و بقلش عینهو جاده خاکی ناهموار شد و حسابی ضربه خورد. اصلا از اون موقع چنان سر دردی گرفتم که خلق به خودش ندیده... پس فردام پروژه ی این درس ِ عوضی رو دارم و هنوز هیچ غلطی ش رو نکردم و اعصابم ندارم... از اون طرف می خوام بیام اینجا بنویسم تا خالی بشم آما نتم قر و قمیش میاد...یعنی گند بزنن مخابرات رو! شرکتی که برای ای دی اس ال بهشون زنگ زده بودم، بعد از کلی امروز فردا زنگ زده و گفته که مخابراتتون با ما همکاری نمی کنه و گفته کابل برگردون داره و هزار جور حرف چرت.... از اون طرف به خاطر منطقه مون تمام آنتن ها زده شده و یکی بخواد به موبایلم زنگ بزنه وقتی که خونه م، باید یه تریپ قرص اعصاب مصرف کنه... چون بعد از نیم ساعت شنیدن ِ  " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد " تازه شاااااااااید آنتن داد!!! برای کارهای پروژه م هم نیاز به نت دارم و هی یه پام باید کافی نت باشه و یه پام یه ور دیگه!! تازه پولی رو که روش برای کارم حساب کرده بودم، وارد یه جریان خیر شد و فعلا ازش خبری نیست... منم که از این مدلا که بدم میاد از بابا پول بگیرم، یعنی اگر پول هفتگی م زودتر تموم بشه یا بابا یادش بره که باید پولم رو بده، با ۱۰۰ تا تک تومنی هم می گذرونم اما نمی گم پولم تموم شده... اینه که فعلا وضعیت اقتصادی م در حد تُف عمل می کنه!!

:)) باورم نمی شه گوشی خوشگل م ( خوشگل مامانم ) به فنا رفته... :))))))))))

حالا به نظر جمع کدوم وری برم بمیرم؟!!!

پنجشنبه 21 آبان1388
426 : طالع بینی
با شیدا رفتیم کتاب فروشی ِ سر تخت طاووس و یه چند تایی کتاب بار کردیم... از اینکه برم توی کتاب فروشی و دست تو هر کتابی ببرم و آرزو کنم یه روزی یکی شونو داشته باشم، لذت می برم!... وقتی خیلی ناگهانی نگاهمون رفت سمت ِ کتاب های طالع بینی ش نتونستیم دست و پامونو جمع کنیم و بی اختیار دسته رفت سمت ِ ماه تولد رئیس و شروع کردیم به خوندن و تطبیق دادن خلق و خوش با گفته های کتاب و خنده هامون رو نثار گوله گوله اتمسفر کردیم!! منو چوب هم بزنند از این عقیده نمی گذرم که " بیشتر این طالع بینی ها درسته " و قبولشون دارم!وقتی توی سال تولدش تمام مشاغلی که ازش نام برده به رئیس و ریاست ختم می شد و صراحتا گفته بود مشاغل این سال همه به فرمانروایی مربوط می شه، با پوست و گوشت و استخون و بند بند کوفت و زهرمارم حسش می کنم که طالب قدرته... وقتی برای شیدا از تردید توی ازدواج و با وجود دل پاک زبون تند داشتن و کنار نیومدن با کار ِخونه حرف می زنه می شه فهمید که این خصوصیت صرفا مربوط به این آدم نمی شه... بلکه بیشتر متولدین این ماه این خصوصیات رو دارند، حالا یکی یه ذره بیشتر، یکی یه ذره کمتر! طالع بینی ِ مهر رو برداشتم و شروع کردم به خوندن خصوصیات اخلاقی و رفتاری ِ خودم! اینکه خیلی سر سخت و سرتق ن... اینکه با وجود سرتق بودن روح لطیفی دارند و عمرا نمی تونی زمانی رو پیدا کنی که اون لبخند همیشه معروفشون کنار لبشون خونه نکرده باشه... یا اینکه همیشه به دنبال صلح ن و دوست دارن همرو به هم پیوند بزنند. مثلا می گه :

" متولدین‌ مهر ماه‌ نسبت‌ به‌ نیازها و خواسته‌های‌ دیگران‌ حساس‌ هستند، گاهی‌ اوقات‌از آن‌ چنان‌ درک‌ و قدرت‌ فراوانی‌ برخوردار می‌شوند که‌ به‌ راحتی‌ به‌ واسطه‌ خوش‌بینی‌ ذاتی‌شان‌ از نیازهای‌ عاطفی‌ و احساسی‌ دوستان‌ و هم‌ نشینان‌ خود مطلع‌ شده‌ وبه‌ یاریشان‌ می‌شتابند، در حقیقت‌ این‌ جمله‌ دقیقا وصف‌ حال‌ آنهاست‌: متولدین‌ مهرماه‌ همیشه‌ کاری‌ می‌کنند که‌ شما از هم‌ نشینی‌ و بودن‌ در کنارشان‌ حال‌ خوبی‌ پیداکرده‌ و با نشاط شوید. آنها خیلی‌ اجتماعی‌ و خونگرم‌ هستند و از بی‌رحمی‌، قساوت‌،سنگدلی‌، خشونت‌، ستمکاری‌، آزار و اذیت‌، تندی‌، پرخاش‌ جویی‌، هرزگی‌،بی‌نزاکتی‌، دعوا و اصطکاک‌ بیزار هستند، در نتیجه‌ نهایت‌ سعی‌ و تلاش‌ خود را به‌ کارمی‌بندند تا با اطرافیان‌ خود تشریک‌ مساعی‌ و مصالحه‌ کرده‌ و با همه‌ کنار می‌آیند. درواقع‌ کمال‌ مطلوب‌ و نمونه‌ ایده‌ آل‌ آنها در کل‌ جامعه‌ و در دایره‌ زندگی‌ خودشان‌اتحاد، سازگاری‌ و اتفاق‌ است‌.  "

برای من جدا همینه... یعنی جدا با همه قشر آدمی کنار میام... متاسفانه برای خودم زیاد زمان نمی ذارم و کاری که دارم انجام میدم مهم نیست..اگر ببینم یکی از دوستان کاری داره حتما اون رو توی اولویت قرار می دم!

 "یکی‌ از خصوصیات‌ منحصر به‌ فرد متولدین‌ مهر ماه‌کنجکاوی‌ و علاقه‌ سیری‌ناپذیرشان‌ به‌ هر مسأله‌ جدید است‌ که‌ همین‌ خصوصیت‌آنها را وسوسه‌ می‌کند تا در مورد هر شایعه‌ اجتماعی‌ به‌ تحقیق‌ و پرس‌ و جو بپردازند "

این مورد در مورد من بسیار بسیار تو چشم می زنه!! :-"

یه چیز دیگه ای که نوشته بود این بود که از بی ادبی متنفرند. راستش با اینکه خودم با دوستانم گاها از لغاتی استفاده می کنیم که نباید، اما از این حرکت خوشم نمیاد و همیشه دوست داشتم وقتی دوتا شدم با کمال احترام با هم برخورد کنیم و به قولی حرمت ها رو زیر پا نذاریم... این خیلی برام شیرینه! نمی گم صمیمی نباشیم... می گم همدیگر رو با الفاظ ِ بد خطاب نکنیم!

خلاصه که اگه هزار بار... هزار جور طالع بینی رو ببینم ذهنم به این سمت نمیره که ممکنه اشتباه باشه و قلبا (!!!) دوستشون دارم!

سه شنبه 19 آبان1388
425 : رفتیم تو باقالی ها . . .
من عاشق تجربه های جدیدم... ریسک و خطر رو هم دوست دارم... یعنی اگر چیزی باعث بشه جونم به خطر بیفته هم ازش مضایقه نمی کنم! کلا زیادی خرسند گونه عمل می کنم. توی رانندگی هم که هزار الله اکبر! روز به روز تجربه های جدید و اتفاقات هیجان انگیز! فقط هنوز " له شدن توسط کامیون " رو تجربه نکردم که اونم به زودی ِ زود!!:دی... شنبه ی هفته ی پیش از عوارضی که رد کردم دیدم یه ماشین پلیس داره اونورا مانور میده، سرعت ِ ۱۴۵ تایی م رو کردم ۱۲۰ تا و خیلی محتاطانه حرکت می کردم و با خنده به شیدا گفت " فک کن بگه پراید فلان ایست، ایست " ، پلیس هم نه گذاشت، نه برداشت، هنوز حرف من تموم نشده علامت داد که کنار بایست!! منم عصبی که مگه من چیکار کردم؟! طلبکارانه پیاده شدم و رفتم جلو که گفت " مدارک خانم! " منم ابتدا از پاچه شلوارش شروع کردم به گازگیری که " چرا؟!! ببخشید میشه بگین من چیکار کردم؟!! " گویا راهنما نزده بودم و عین ِ انسان های یابو سوار رفته بودم لاین ِ ۳! منم جاتون خالی کیف پولم رو یادم رفته بود ببرم و گواهینامه م همراهم نبود! خیلی زیرکانه گواهینامه ی شیدا رو با کارت ماشین برداشتم و به شیدا گفتم توی ماشین بشینه و بیرون نیاد! رفتم بهش نشون دادم و خیلی احمقانه برخورد کردم تا بهم گیر نده... وقتی گفت معاینه ی فنی ماشینم نشونش بدم، با اینکه می دونستم چیه، کعینهو انسان های نخستین سر کج کردم که " ببخشید چی هست؟! " طرفم وقتی منو دید گفت " برو ، برو فقط مراقب باش! " :دی! بالاخره ۲۱ سال از خدا عمر الکی که نگرفتم!:دی ... این هفته هم به عوارضی که رسیدم، دیدم ترمز سخت میگیره! یه ذره ترسیدم و سرعتم رو کم کردم و برای امتحان ترمز گرفتم که دیدم واویلا اصلا نمی گیره! گویا ترمز خالی کرده بودم... آقا یوهو قالب تهی گرفتم... کشیدم کنار و وایسادم... از این امداد خودرو ها اومد و گفت که وسیله نداره درست کنه و باید ببرم مکانیکی و تا دم خونه بُکسُرم (؟) کرد!! اما چه تیکه ها که من و شیدا تو طول راه نشنیدیم! یعنی واقعا فکرشو نمی کردم دیدن یه پراید که داره بکسر می شه تا این حد خنده دار باشه!! ملت خسته ن گویا!!... خلاصه که این دفعه منتظرم چرخم وسط راه بترکه یا ماشینم چپ کنه یا برم زیر کامیون یا بیفتم توی دره!!! هر چی قسمت باشه!

انقدر سرم شلوغه که وقعا موندم باید چیکار کنم... هیچ روز که هیچ... هیچ ساعتی ندار که بیکار باشم!  پروژه از سر و کوله م داره بالا میره و از اون طرف پایان نامه ای که قبول کردم... کاش هفته یه ۲-۳ روزی بهش اضافه می شد! اما خوبه... همین درگیر بودن و بیزی بودنم رو هم دوست دارم... از این که کار داشته باشم و حرص بخورم که وقت ندارم بیشتر خوشم میاد تا علافی! ( دیدی اینا رو مازوخیسم دارن؟! من صوورتی شونم!! )

چهارشنبه 13 آبان1388
424 : یکی از اون پست های هویجوری!!!
این بارون های تندی که یه روز در میون سعی می کنه بارشش رو نشونمون بده و بهمون یاد آور بشه پاییز اومده رو دوست ندارم.

یعنی هیچ وقت بارون عریان رو دوست نداشتم... همیشه عادت کردم بارون رو از پشت پنجره نظاره گر باشم... با اومدن بارون و خیس شدن ِ یه تیکه پارچه ای که روی سرم بوده همیشه سردرد گرفتم و این از نوجوونی دلیل خوبی بوده برای تنفرم از قطره قطره ی بارون. . .

* " راستش رو بخوای " نوشت:

همینجوری دلم خواست یه آپ ِ کوچیک کنم... از اینکه بعد از چند وقت بیام و اتفاقات روزمره م رو بنویسم بدم میاد. دلم تنگ شده بود برای پست زدن های این مدلی ...

چهارشنبه 13 آبان1388
423 : اندر وقایع غیبت های این چند وقت...
* این چند وقته مریضی کنه شده توی خونه ی ما و لامصب بیرون رفتن تو کارش نیست... داداشی کوچیکه مریض می شه و سه روزی نمی ره مدرسه...مامان سوپ درست می کنه! داداشی خوب می شه و من می گیرم و سه روزی مرخصی بهم میده، مامان سوپ درست می کنه، ساغری مریض می شه و دکتر دو روز بهش استراحت می ده و مامان باز سوپ درست می کنه و به جان تک بچم دوباره داداشه مریض شده و دکتر بهش استراحت داده و بازم مامان سوپ درست کرده! تنها غذای مصرفی مون شده سوپ و تنها میوه ی مصرفی لیمو شیرین! کعینهو بیمارستان شده خونمون. بابا که از سر کار میاد میره سمت اونی که تبش بیشتره و با زور می بره پاشویه ش می کنه و نوبتی این روند طی می شه! خلاصه که دلتون نخواد روزگار شیرینی رو داریم می گذرونیم!! :|

* رئیس بالاخره ماشینش رو خرید. یه مزدا تیری ِ نوک مدادی! خیلی سعی کرد سوناتا شه، اما تو آخرین لحظه کیس ِ خوبی از آب در نیومده بود و اینو گرفته بود. همون روز اومد دنبالمون رو رفتیم باهاش بیرون... خیلی خنده دار بود... عین ِ این ماشین ندیده ها هر دکمه ای دم ِ دستمون بود ازش می پرسیدیم چیه و اونم چون خودش تازه گرفته بود و نمی دونست در جواب می گفت " رادیوشه فک کنم! " یعنی اونجوری که من فهمیدم دور تا دور ِ مزدا تیری رو رادیو کار گذاشتن!!:دی شب که شد اصرار کرد که بریم شام و مام که خیلی تعارف داریم باهاش ( :| ) هی نه و نو آوردیم، در صورتی که هممون ناهار نخورده بودیم و حسابی گرسنه بودیم. من که رسما صدای ِ شکمم در اومده بود و برای اینکه اینا نفهمن به شیدا گفتم هر وقت خبرت کردم تو یوهو شروع کن به آواز خوندن... :)) یوهو سکوت شده بود و به شیدا علامت دادم و شروع کرد به خوندن ... لای لالای لای .... اینام همکاری کردن و با اینکه نمی دونستند جریان چیه شروع کردن خوندن! من و شیدا که رسما اون پشت کبود شده بودیم از خنده!!:دی ...  بالاخره شام رو رفتیم پاتوق ِ همیشگی خودمون و چون دکوراسیونش رو خیلی تغییر داده بود، خاطرات گذشته مون اصلا تجدید نشد!...

* امروز بعد از کلاس مون با شیدا رفتیم کتاب خریدیم! خیلی مزه داد... البته خب یه کم قیمت ها رو بیارن پایین تر بیشتر هم مزه میده! ...یه کتاب از نیچه گرفتم و یکی از بوبن!

* پایان نامه ی یکی از بچه ها رو گرفتم و قراره من روش کار کنم... احساس ِ مسئولیت ِ خرکی رو گلوم سنگینی کرده و می ترسم که از پسش بر نیام... فعلا پروپوزالش رو نوشتم و امیدوارم که خوب پیش بره..

سه شنبه 5 آبان1388
422 : 3 شنبه ی دل انگیز؟!
صبح های سه شنبه یک درس ِ خفن ِ تخصصی ِ ۳ واحدی داریم با یه استاد ِ خفن ِ خود درگیر ِ دانشجوگریز ِ بی اعصاب و روان. اینه که سعی خودمون رو می کنیم که سر ساعت کلاس باشیم، چون بعد از خودش کسی رو راه نمیده! امروز هم از شانس ِ ما از دم خونه تا دم ِ دانشگاه، گوله گوله ماشین وایساده بود و جاتون خالی ترافیکی بود در حد پارکینگ ِ استادیوم آزادی ( فک کن بدونم استادیوم پارکینگ داره یا نه... یه چی پروندم حالا!! ) خلاصه ما یه ربعی دیر کردیم و نفس نفس سه کیلومتر از دم ِ ورودی دانشگاه تا دانشکده رو طی کردیم و سه طبقه رفتیم بالا و جنازه رو کشوندیم تا دم ِ کلاس و دیدم استاده وایساده دم ِ در ِ کلاس و داره شُر شُر اشک ریختن یکی از بچه ها رو نگاه می کنه و حذفش می کنه... مام مثلا خیلی زبر و زرنگانه خواستیم عمل کنیم... خیلی اسلومونشنانه اومدیم از پشتش بریم تو کلاس که یقه مون رو گرفت و گفت کجا؟!!! یه سری سوالات پرسید که در نوع خودش بی نظیر بود... مثلا تا حالا کجا بودین؟! فک کن کله ی صبح جز ترافیک کجا می تونستی باشی؟!... تازه خودش هم جلوی در بود و این یعنی اینکه خودشم دیر اومده بود. خلاصه خیلی شیک در رو رومون بست و ما موندیم و حوضمون! ... گفتیم خوب بریم سر کلاس بعدی... همین که وارد شدیم، پسره یواشکی گفت " امتحانه، برگرد " مام سر ِ خر ِ رو کج کردیم ( بلا نسبت!! ) و از کلاس زدیم بیرون! من نمی دونم این همه استرس رو چرا سر ِ صبحی باید تحمل کنم؟!!... دیدیم این مدلی نمی شه! از اینور کلاس ها این مدلی و از اونور شکمه قار و قوور می کنه، اینه که جای همه ی بچه های وبلاگی خالی، زدیم تو شهر و رفتیم چایخونه و صبجانه " نیمرو " سفارش دادیم... همین نیمرو ما رو بست تا ساعت ِ ۷ شب! یعنی برکت داشت ماشالله!!... کلاس ها که تموم شد و برگشتیم تهران، بارونی گرفت در نوع خودش بی نظیر... بعد از مدت ها یه هوای تازه فرستادیم توی این بدن ِ عقده ای!! جدا عقده ی اکسیژن گرفتیم... اما جاتون خالی همچنان ترافیک بود و دیگه انقدر ماشین دیدم که احساس می کنم یه دو- سه تایی تو حلقم گیر کرده!!

* رئیس ( همون که دوستمه و رئیس اسم ِ مستعارشه و اینو صد بار گفتم!!!! :| ) می خواد ماشینش رو عوض کنه و گفت که می خواد مزدا تیری بگیره، منم حالا از مزدا تیری شاکیییی... کلا نتونست خودشو تو دل من جا کنه و خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم! خیلی جلف و جفنگه به نظرم! اینه که بهش گیر دادم سوناتا بگیره...!!!:دی ... حالا دیگه هر چی قسمت بشه، اما خدا کنه سوناتا باشه! نه که قراره به من کادو بده!!!! والا! نمی دونم چرا من حرصشو می خورم؟!!

یکشنبه 3 آبان1388
421 : من و خیلی چیزا . . .
از وقتی که مامان بابا از مسکو اومدن همینجور زندگی داره روی روال عادی خودش مسیر طی می کنه!!! یعنی جدا اوضاع حکم  ِ پیاده روی روی سنگ رو داره... داری می ری اما با سختی و با دهن کج و کوله!! هنوز نتونستند خوب خودشون رو وفق بدن و این از حرکاتشون کاملا معلومه!... هنوز که هنوز عکس ها رو نگاه می کنن و با خودشون فکر می کنن الان هوا اونجا چطوره؟!! بابا هم که قبل رفتن ماشینش رو فروخته بود ، بعد از برگشتش اقدام مفیدانه ای جهت ِ خرید ماشین برای خودش نکرد و فقط منو یه آقا تقی مهمون کرد. الان یه در میون ماشین می بریم و احساس می کنم آقا تقی توی تشخیص صاحبش به مشکل بر خورده! اولش که سوار می شی یه خورده غریبی می کنه و این نشون می ده که بابا بهتر تونسته باهاش ارتباط برقرار کنه... هی به بابا می گم حالا که با این خوب کنار اومدی، آقا تقی مال خودت و ما رو یه مزدا مهمون کن!:دی ، هی نگاه عاقل اندر عاقل به من میندازه!!! دیروز برای اولین بار توی جاده که مگس پر نمی زد با سرعت 145 تا اومدم و همینجور که داشتم میومدم! (:دی )، یهو جیـــــــــــغ زدم که  " کمربند نبـســــــــــتم " !!! آبی و شیدا خندیدند و آبی گفت " به رانندگی خودشم اعتماد نداره! احتمال میده هر لحظه اتفاقی بیفته " ... البته اینجاشو کاملا از خودش گفت، من همچین احتمالی نمیدم!! فقط متعجب شدم یوهو! خلاصه که بی تعارف خودکشی خود را به ما بسپارید، تضمینی، یک دقیقه ای، بی درد!! :|

"هفته ها زمانی ست " نوشت :

حوصله ی وب نویسی م اومده پایین و کمتر می تونم با این صفحه ی سفید ارتباط برقرار کنم!... آمآ وبلاگ های دوستانم رو می خونم... بی شوخی!

" نفست حق " نوشت :

شاعر خوب وصفم کرده وقتی می گه " هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار ... چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار "