اما عجب شبی بود امشب ....![]()
* کلاس ِ تخصصی که با شیدا میریم آینده ی خوبی داره!... ۱۰-۱۱ نفریم و از بین ِ همه، فقط ما دو تا کم سن و سالیم! بقیه از ۲۸ شروع می شن و همینجور رشد صعودی دارن! این یعنی ما جلوییم؟! این یعنی ما خوب داریم پیش می ریم؟! این یعنی فرصت ِ کاری برای ما بیشتره؟! این یعنی دهه!! چه معنی می ده فضا رو برای رقابت آماده نمی کنن و کلاس ها رو خالی می کنن از هرگونه رنج ِ متوسط ِ انگیزه ای؟!
* پسر خاله تصمیم گرفته با دختری که مد نظر داشته ازدواج کنه ... این روزها بیشتر با هم از ازدواج و مشکلاتی که داره صحبت می کنیم و حالا که توی موقعیت ِ یکی دیگه قرار گرفتم می فهمم چه فشاری روی دو طرفین وجود داره! اینکه خانواده های طرفین چه برخوردی ممکنه داشته باشن و چطور می خوان با هم کنار بیان و اصلا می تونن با هم کنار بیان؟!، یه جورایی دیوانه کننده ست! می فهممش و برای خوشبختی ش دعا می کنم!
* لپ تاپم درست شد! از این به بعد بیشتر میام...
کتاب ِ بعدی " من گنجشک نیستم " ِ مصطفی مستور که چندی پیش از کتاب فروشی ِ سر ِ فاطمی گرفتم! خوب بود... کلا من نوشته های مصطفی مستور رو دوست دارم! " روی ماه خداوند را ببوس " شون که واقعا خوندنی بود! این کتابشونم نه به اندازه ی اون یکی، اما خب به دل نشست! یه جور روون می نویسن و قابل درک!
اینی هم که الان دارم می خونم " نون والقلم " جلال آل احمده! :دی خیلی بامزه نوشته شده! کلا نوشته هاشون عین ِ شنیدن یک قصه به لحن ِ کودکانه ست!
مثنوی ِ مولانا هم که جای خودش رو داره! گاها برش می دارم و بعضی از حکایاتش رو می خونم! به دل می شینه ... امتحانش بی ضرر!!!
* خوشم میاد برای مقابله با رئیس باید همیشه با سیاست رفت جلو ... اصلا صاف و ساده رفتن گناه کبیره ست! کلی با شیدا تصمیم گرفتیم که سه شنبه که میاد یونی به هیچ وجه نبینیمش و سرمون رو بندازیم پایین و از این کلاس بریم اون یکی و توی راه پله ها نچرخیم! صبح ... همین که سرمون پایین بود و اومدیم به سمت ِ طبقه ی سوم، جلومون ایستاده بود و سرش رو برگردوند و توی تخم چشممون نگاه کرد و با سر سلام کرد! بعد فک کن چقدر همونی شد که می خواستیم...!!!!!! روابط در حد دوستی ِ جاده خاکی و آسفالت! :|
* همچنان بی لپ تاپم!!
* دوستان سیم شارژر ِ لپ تاپ ِ اینجانب خیلی یوهو ازش دود بلند شد و به فنا رفت! اینه که دسترسی م به دنیا کلا قطعه! الانم از کافی نت حضور به هم رساندم!!! برای شفای همه ی لپ تاپ های دنیا بالاخص لپ تاپ ِ مذکور صلواتی ختم کنید!!
* یه ضبط برای آقا تقی گرفتم که هنوز وارد بازار نشده، توی انبار بوده و از طریق یه سری فعل و انفعالات ِ پارتی بازی بهش نایل شدم! یعنی خداااااا.... اینه که آقا تقی به مستر تقی ارتقا پیدا کردند! :دی
به این هم می گن زندگی . . .
* چند وقته که یه ضرب المثل ِ انگلیسی افتاده تو دهنم که در جواب ِ هر چیز بیخود و بی جهت تکرار می کنم! مثلا طرف بگه " سلام " هم در جوابش همین رو می گم! " now,now,now " !:دی هر کی می دونه یعنی چی که می دونه دیگه! آفرین بهش... هر کی هم نمی دونه، بیکار نشینه! از بغلی ش بپرسه!!!
* انقدر خسته م که احساس می کنم یه انشای در حد تیم ملی ِ نوزادان نوشتم!!
بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست
موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
کمترین فایده عشق،پشیمانی ماست
خانه ای بر سر خود ریخته ام اما عشق
همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست
باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست
...
* گاهی می شه پشت به حافظ کرد و دست به دامن ِ شاعران ِ دیگه شد!
* کادوی شیدا واسه تولدم، لوازم آرایش و عطر بود، کادوی آبی یه کیف ِ پول ِ چرم و کادوی رئیس، یه دیوان ِ حافظ ِ زیبا!
* دیروز به یه چیزی که خیلی وقت بود رسیده بودم، ایمان آوردم!!
به حد اعلا تخــ.م ِ چشمام داره از جاش در میاد و به حد اعلا صووورتم از گریه پف کرده!...
به انتظار ترین لحظه ی این روزهایم را می گذرانم!
بی دلیل . . .
بالاخره اومد ... همون بچه ی لجبازی که کسی باور نمی کرد به دنیا اومده! همونی که انقدر ریزه میزه بود که مادرش جرئت نمی کرد حموم ببرتش و مادربزرگش حمومش می کرد! همونی که باباش می گه درست به اندازه ی کف ِ دستم بود! همونی که یه سالش بود بردنش سوریه و توی هتل، از این اتاق به اون اتاق می رفت و همه رو عاصی کرده بود! همونی که اگر چیزی می خواست، یعنی می خواست!!یعنی باید به دست می آورد! یعنی حق ِ خودش می دونست! همونی که یک سالش بود باباش می بردش کنار دریا و از همون موقع بهش دست و پا زدن توی آب رو یاد داد! همینه که این بچه به این سن هم که رسیده کشته مُرده ی آب و آب بازیه! این بچه همونه که یه بار جلوی چشم ِ مامان و باباش توی دریا گم شد و تا نزدیک ِ غرق شدن رفت... اما خب خدا خواست بیشتر بمونه تا بیشتر حمدش رو بکنه! همون بچه ای که باباش می گه " کشت ما رو انقدر شیطون بود! "،این بچه همون بچه ایه که عاشق کتاب و مدرسه بود... همونی که روز ِ اول مدرسه ها با دندون و بی دندون زودی لباساشو پوشید و منتظر ِ مامانش شد که از خواب بیدار شه!... همون که وقتی از مدرسه می رسید هنوز روپوششو عوض نکرده دفتر ِ مشقش رو باز می کرد و می نوشت " بابا آب داد " این بچه همون بچه ایه که برای ثبت نام توی مدرسه راهنمایی آزمون داد و نفر دوم شد! همون که توی مدرسه یکی از شلوغ ترین بچه ها به حساب می اومد!همونه که دبیر ِ دیفرانسیلش یه بار بهش گفت " این مسئله رو تو کل ِ مدت معلمیم کسی نتونسته بود حل کنه و تو تونستی "... همونه که مادرش براش حکم ِ دوست رو داره... از ریز ِ اتفاقات ِ زندگیش با خبره! از بچگی همین بود... از همون وقتی که با کوله ی سبزش می رفت مدرسه... تا می رسید شروع به تعریف می کرد. این بچه همونه که از همون کودکی کینه رو توی دلش راه نداده و از هیچ بنی بشری طلب نداره و همرو دوست ِ خودش می دونه! همون که اخلاق ِ گندش اصرار کردنشه! این که برای هر چیز، زیاد اصرار می کنه!!... همون که شناسنامه ش شهریور خورده و خودش متولده مِهر ه! همون که اسمش صوورتی یه! آره... بالاخره صوورتی هم یک ساله شد!
* این صووورتی ِ سرتق فردا به دنیا میاد! ... اس ام اس ِ تبریک ِ آبی شوک زده م کرد! هیچ وقت من نگفته بودم که چه روزی به دنیا اومدم و این ها هیچ نمی دونستند!... بعد از شیدا، آبی اولین نفری بود که تبریک گفت. خوشحال؟! نه نیستم! روز ِ خیلی عالی نداشتم و از اینکه یک سال پیر تر شدم ذوق ِ خاصی احساس نمی کنم! فقط برام جالبه... همین! { می دونم خیلی با ذوقم! می دونم :| }
" لازم می دونم حتما بگم " نوشت :
دوستان ِ عزیز ِ وبلاگی، من نمی تونم براتون کامنت بذارم! متاسفانه بلاگفا عجیب با من سر دشمنی برداشته. هاله جان حالا که به ما فرصت دادن بذار بگم که دلم برات تنگ شده بود و چه خبر؟! بهتری؟! ( آیکون ِ فرصت طلبی )