تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
چهارشنبه 29 مهر1388
420 : هیچ کجا خونه نمی شه!!
قبل از اینکه بیام و صفحه ی مدیریت رو باز کنم به این فکر کردم که خیلی جدی و بدون ذره ای شوخی و تعارف و کلا خیلی خاکی و صمیمی، کی توی یک سال انقـــــــــــــدر سینما رفته که ما رفتیم؟!! واقعا تا حالا برای هیچ کدوممون همچین موقعیتی نبوده که از هر فیلمی که اکران شده دیدن کرده باشیم. امروز بعد از کلاس تخصصی مون رفتیم دنبال آبی اینا ... توی ماشین خوابیده بودیم و به حالت مسخره ای خمیازه می کشیدیم تا ساعت ۶ بشه و بریم سانس ِ فیلم ِ کتاب ِ قانون! خوب بود... یعنی من خوشم اومد... دوست ندارم داستان ِ فیلم رو اینجا بگم و دلم می خواد خودتون برید و ببینید... به نظرم ارزش یک بار دیدن رو داره... اصلا بازی ِ پرویز پرستویی همیشه ارزش دیدن رو داره! وقتی رئیس و آبی رو رسوندیم نزدیک ِ شرکت، تصمیم گرفتیم که بریم بگردیم!:دی ... ساعت ِ خوبی برای گشتن نبود، اما دلم بد گرفته بود! جای دوستان سبز... همچنیم قشنگ گُم شدیم که دلم همچین زیادی گشاد شد!! یعنی رسما به گریه افتاده بودیم... هوا تاااااااااریک... تقریبا نزدیک های سرزمین عجایب بودیم و از بس هر خیابون رو دور زده بودیم همه جا به نظرمون آشنا میومد! خلاصه که بساطی بود... بالاخره راه رو پیدا کردیم و اومدیم خونه!

 اما عجب شبی بود امشب ....

دوشنبه 27 مهر1388
419 : سام سونـ . . . گ؟! :دی
این روزها بازار ِ سریال دیدن داغ ِ داغه ... یکی ش همین سام سون ِ خودمون که پر از دیوانه بازی و احساسه! یه دختر تقریبا سرخوش با یه عالمه احساس ... بعضی از صحنه هاش خداست... هم می خندی و هم گرم می شی از گرمای عشقش. من که ازش راضی م، خدا ازش راضی باشه!...

* کلاس ِ تخصصی که با شیدا میریم آینده ی خوبی داره!... ۱۰-۱۱ نفریم و از بین ِ همه، فقط ما دو تا کم سن و سالیم! بقیه از ۲۸ شروع می شن و همینجور رشد صعودی دارن! این یعنی ما جلوییم؟! این یعنی ما خوب داریم پیش می ریم؟! این یعنی فرصت ِ کاری برای ما بیشتره؟! این یعنی دهه!! چه معنی می ده فضا رو برای رقابت آماده نمی کنن و کلاس ها رو خالی می کنن از هرگونه رنج ِ متوسط ِ انگیزه ای؟!

یکشنبه 26 مهر1388
418 : هوا بس جوانمردانه متعادل است...
با رئیس صحبت کردم و هر کدوم حرف هامونو زدیم! تقریبا حرف تازه ای بینمون رد و بدل نشد. فقط هر کدوم به یه قطعیتی رسیدیم و می دونیم با هم مَچ نیستیم و اختلافمون توی نوع ِ دوستی مونه! من دوستی رو به جور دیگه می بینم و اون یه جور دیگه ... باید اعتراف کنم بعضی جاها حرف هاشو قبول داشتم... این اواخر ناراحتی م بیشتر از خودم و کارهام بود، اما خب نمی تونستم بهش بگم و اون فکر می کرد که از اون ناراحتم! سوء تفاهمات زیاد شده بود و رابطه به زشت ترین وجه خودشو نشون می داد! دیگه مهم نیست... مهم اینه که فعلا مسالمت آمیزه، هر چند جای اون حرف نابجاش روی قلبم مونده، اما احساس می کنم با گذر زمان پوست می ندازه و از بین میره! یه زمان طولانی ...

* پسر خاله تصمیم گرفته با دختری که مد نظر داشته ازدواج کنه ... این روزها بیشتر با هم از ازدواج و مشکلاتی که داره صحبت می کنیم و حالا که توی موقعیت ِ یکی دیگه قرار گرفتم می فهمم چه فشاری روی دو طرفین وجود داره! اینکه خانواده های طرفین چه برخوردی ممکنه داشته باشن و چطور می خوان با هم کنار بیان و اصلا می تونن با هم کنار بیان؟!، یه جورایی دیوانه کننده ست! می فهممش و برای خوشبختی ش دعا می کنم!

* لپ تاپم درست شد! از این به بعد بیشتر میام...

چهارشنبه 22 مهر1388
417 : اوقات مفرح!
این مدت که لپ تاپ ندارم وقت بیشتری برای کتاب خوندن و عیضا سریال دیدن پیدا کردم! بعد از یک عاشقانه ی آرام ِ زیبای نادر ابراهیمی رفتم سراغ ِ " فراتر از بودن " شاااااااهکار کریستین بوبن! از نمایشگاه خریده بودم و فرصت نکرده بودم بخونمش! خیلی یوهویی از کتابخونه م برداشتمش و شروع کردم به خوندن!! خیلی آرام و ملیح ... انگار سوار ِ یه کشتی شدی و یه موزیک ِ آروم گوش می دی و امواج خیلی نرم و لطیف به یه سمتی می برنت! داستان نیست... کریستن بعد از فوت ِ عشقش شروع می کنه براش عاشقانه نوشتن! یه عاشقانه ی واقعی... هیچ وقت فکر نمی کردم یه مرد انقدر دقیق باشه روی حرکات ِ همسرش و جزئی ترین حالت و برخوردش رو انقدر قشنگ و عاشقانه برداشت کنه! توصیه ی اکید می شود!!!

کتاب ِ بعدی " من گنجشک نیستم " ِ مصطفی مستور که چندی پیش از کتاب فروشی ِ سر ِ فاطمی گرفتم! خوب بود... کلا من نوشته های مصطفی مستور رو دوست دارم!  " روی ماه خداوند را ببوس " شون که واقعا خوندنی بود! این کتابشونم نه به اندازه ی اون یکی، اما خب به دل نشست! یه جور روون می نویسن و قابل درک!

اینی هم که الان دارم می خونم " نون والقلم " جلال آل احمده! :دی خیلی بامزه نوشته شده! کلا نوشته هاشون عین ِ شنیدن یک قصه به لحن ِ کودکانه ست!

مثنوی ِ مولانا هم که جای خودش رو داره! گاها برش می دارم و بعضی از حکایاتش رو می خونم! به دل می شینه ... امتحانش بی ضرر!!!

* خوشم میاد برای مقابله با رئیس باید همیشه با سیاست رفت جلو ... اصلا صاف و ساده رفتن گناه کبیره ست! کلی با شیدا تصمیم گرفتیم که سه شنبه که میاد یونی به هیچ وجه نبینیمش و سرمون رو بندازیم پایین و از این کلاس بریم اون یکی و توی راه پله ها نچرخیم! صبح ... همین که سرمون پایین بود و اومدیم به سمت ِ طبقه ی سوم، جلومون ایستاده بود و سرش رو برگردوند و توی تخم چشممون نگاه کرد و با سر سلام کرد! بعد فک کن چقدر همونی شد که می خواستیم...!!!!!! روابط در حد دوستی ِ جاده خاکی و آسفالت! :|

* همچنان بی لپ تاپم!!

دوشنبه 20 مهر1388
416 : بعد از یه کمی تاخیر . . .
شنبه بود. صبح ماشین رو برداشتم و با شیدا به سمت ِ دانشگاه حرکت کردیم! توی راه متاسفانه یک اتفاق کوچیک افتاد و همین اتفاق شروعی بود برای اتفاق های هیجانی تر ... بعد از تمام شدن ِ کلاس ها من و آبی و شیدا به سمت ِ پارکینگ رفتیم... پشت ِ ماشین، یه ماشینی پارک شده بود که کار رو برای بیرون اومدن سخت می کرد... دوستان ِ ۸۸ که خودشون رو خیلی با نمک می دونن هم از اون دور هی داد می زدن که " ترمز وسطی یه ها " و خیلی از اراجیفی که کلا بعضی از آقایون اونو شوخ طبعی می دونن و از نظر من حماقت و لودگی بیشتر نیست. خیلی سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و چیزی نگم... اما یهو جوش آوردم و از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف ماشینش و نگاه غضبناکم رو نثار روح ِ بی فتوحش کردم!  بعد از حدود ۳۰ ثانیه برگشتم سمت ِ ماشین و به ماشین ِ عقبی که صاحبشم توش نشسته بود نگاه انداختم و یهو دیدم آبی پیداش شد و رفت به سمت ِ ماشین عقبی و داد زد " روت رو بکن اونور"  و به همراهش کف گرگی نثار صوورت ِ اون بخت برگشته کرد . از آیینه داشتم نگاه می کردم و یهو یخ کردم و داد زدم که ولش کنه، اما بیشتر بهش چسبید و تمام فن هایی که توی کلاس های ورزشی ش یاد گرفته بود رو روش پیاده کرد! بد بخت دست هاش دور ِ صوورتش گره خورده بود و پاش از پنجره ی ماشین بیرون بود! به طرز وحشت آوری استرس داشتم و تا میومدیم از ماشین بیایم بیرون داد می زد که " بشین تو و برو " جریان به حراست کشید و چون آبی توی دانشگاه خیلی معروفه، اینه که حراست به نفع آبی حکم رو صادر کرد!!! طرف هم ناشی، جلوی حراست کلی فحش های آبدار به آبی می داد و به من می گفت " خااااانم، من به شما توهینی کردم که این الااااااغ اومد یقه ی منو گرفت؟! " من و شیدا به طرز فجیعی ضربان ِ نبضمون رسید به ۹۰۰ و حتی ۲۰۰۰ و بعد از تموم شدن جریان وقتی بهش می گم " بابا اون بدبخت مقصر نبود که " می گه " می دونم! به اون پرایدی یه نرسیدم، اومدم یقه ی اینو گرفتم! "  به سمت ِ تهران حرکت کردیم و توی راه دوباره یه تصادف اتفاق افتاد و اینجا بود که ظرفیتم تموم شد و زدم زیر گریه! واقعا از سر ناچاری بود ... احساس ِ ضعف ِ بی نهایتی می کردم ... دوباره توی پمپ ِ بنزین کارت سوختم رو جا گذاشتم و این شد که من با اعصابی در حد الکترون به خونه رسیدم و زدم زیر گریه و همه ی جریان رو برای مامان و بابا تعریف کردم! بابا که پیشنهاد بابونه می داد و می گفت " برم یه چیزی درست کنم برات اعصابت آروم شه! " حالا آبی شب زنگ زده و وقتی فهمید که به خاطر غیرتی شدنش خانواده مثل ِ یک دلاور بهش نگاه کردند ذوق برش داشت و زنگ زد به شیدا ببینه خانواده ی اون چی گفتند و کلا شب ِ پر افتخاری رو توی تاریخ ِ زندگیش به ثبت رسوند! مامان که می گه " احتمالا اگر رئیس بود میکشتش " و مفتخرم که انقدر خانواده دوستان رو خوب می شناسن! آبی رو هیچ وقت اینطور ندیده بودم! آبی یه موجود بی نهایت مهربونه که همیشه آروم و خونسرد و شوخ برخورد می کنه و هیچ وقت عصبی شدنش رو ندیدم! این بار به شدت شوکه شدم و باید بگم از این به بعد یه کمی ازش می ترسم... چهره ش دیدنی بود!!

* دوستان سیم شارژر ِ لپ تاپ ِ اینجانب خیلی یوهو ازش دود بلند شد و به فنا رفت! اینه که دسترسی م به دنیا کلا قطعه! الانم از کافی نت حضور به هم رساندم!!! برای شفای همه ی لپ تاپ های دنیا بالاخص لپ تاپ ِ مذکور صلواتی ختم کنید!!

* یه ضبط برای آقا تقی گرفتم که هنوز وارد بازار نشده، توی انبار بوده و از طریق یه سری فعل و انفعالات ِ پارتی بازی بهش نایل شدم! یعنی خداااااا.... اینه که آقا تقی به مستر تقی ارتقا پیدا کردند! :دی

چهارشنبه 15 مهر1388
415 : کشف ٍ تازه!!!
دنیای وبلاگ هم عین ِ دنیای واقعی عمل می کنه! افرادی که حرف زدن رو دوست دارن، عموما وبلاگ ِ روزمره دارن و روزمره می نویسن و اونهایی که عادت کردند بیشتر شنونده باشن، نقش ِ خواننده رو عمل می کنند و گاها کامنتی می دهند!

به این هم می گن زندگی . . .

سه شنبه 14 مهر1388
414 : چاقی موضعی!!
چه زمانی داشتم هاااا.... منی که تقی به توقی هوس ِ یک چیزی می کنم و فورا باید خواسته م اجابت شه، چه سختی ها که متحمل نمی شدم! یهو مثلا ساعت ۱۱ شب هوس ِ ماکارونی می کردم و باید عنر عنر لباس می پوشیدم می رفتم از سوپر ماکارونی می گرفتم و به دلیل ِ عدم وجود گوشت، باید مایه ماکارونی هم می گرفتم و بعد هلک هلک خودم درست می کردم! یا مثلا کلی میوه هوس می کردم که شب خونه نداشتم و باید فرداش می رفتم خرید ... الآنه با وجود مامان بابا یه همچین مشکلاتی اصلا وجود نداره! تا هوس ِ چیزی بکنی کافیه در فریزر یا یخچال رو باز کنی و همچین که بگی " چه هوس ِ ماکارونی کردم " مامان بگه تا شب برات درست می کنم. احساس می کنم دارم به قول این قدیمی ها " رو میام "!!!! این چند وقت همش پای لپ تاپ بودم و خوردم و ۲۴ دیدم! یعنی همینجور ظرفی بوده که مامان از اتاق می برده بیرون... البته مشکلات در خور توجهی تو این " روو اومدن " ِ بنده هست، اونم اینکه این مواد غذایی همه جا شرف یاب می شن جز اون نواحی که باید بشن! حالا جاهای دیگه هیچ، قسمت نبوده، اما مُچ چرا باید این مدلی باشه؟!!می خوام برم چاقی موضعی!:دی ... تو رو خدا ببین ملت چه دغدغه هایی دارن، من چه دغدغه هایی دارم! جدی ها ... خوشم میاد سر خوشم!

* چند وقته که یه ضرب المثل ِ انگلیسی افتاده تو دهنم که در جواب ِ هر چیز بیخود و بی جهت تکرار می کنم! مثلا طرف بگه " سلام " هم در جوابش همین رو می گم! " now,now,now " !:دی هر کی می دونه یعنی چی که می دونه دیگه! آفرین بهش... هر کی هم نمی دونه، بیکار نشینه! از بغلی ش بپرسه!!!

یکشنبه 12 مهر1388
413 : بخشش . . . استحکام رابطه!
خیلی دوست داشتم در مورد این مسئله یه پست بذارم و فکر می کنم با توجه به اوضاع این چند وقت بهترین فرصته! راستش من فکر می کنم توی زندگی ِ هر آدمی ارتباط هایی به وجود میاد و آدمایی دور و برش رو می گیرن که یا بهش سود می رسونن، یا بهش ضرر می زنن، یا اینکه کلا خنثی عمل می کنن، یعنی از طرفشون نه خیری بهت می رسه و نه شری! وقتی ارتباطت زیاد می شه و می فهمی که طرف مقابلت قصد ِ ضرر زدن رو بهت نداره و توی خیلی از کارها مشاور خوبی برات بوده و از قِبلش بهت سود رسیده، باید اسمشو بذاری " دوست " و سعی کنی تو هم تا جایی که ممکنه و از دستت بر میاد کمک کنی و براش کار مثبتی انجام بدی! حالا ممکنه این فردی که تو به عنوان " دوست ِ من " انتخابش کردی بعد از چند وقت خُرده حرکاتی نشون بده که آزارت میده ... شاید بی قصد و غرض و شاید بی منظور! اما به هر حال انجام میده و تو ناراحت می شی. به نظر من این خُرده حرکات نباید باعث به هم خوردن ِ دوستی ها بشه! باید سعی کرد درستش کرد... باهاش جنگید ... حلش کرد! اگر بخوای مدام ناراحت بشی، این چیزی رو حل نمی کنه! اینه که توی گروه ِ خودمون یه طرحی دادیم که محتواش اینه که " سعی کنیم از دست ِ هم ناراحت نشیم! " که یادمه آبی همون موقع گفت " خب چه کاریه! سعی کنیم همدیگر رو ناراحت نکنیم! " حرف ِ به ظاهر درستی میاد، اما خب عملی نیست! به نظرم ممکنه که ناراحتی ها به وجود بیاد و نمی شه احتمال ِ وقوعش رو صفر در نظر بگیریم! نمی دونم خوبه یا بد... اما من به شخصه آدم کینه ای نیستم و آدم ها رو خیلی زود می بخشم! یعنی بعد از اینکه کسی سهوا یا عمدا ناراحتم بکنه، سریع از دستش عصبی می شم و تمام نکات ِ منفی که ازش دیدم رو به یاد میارم و برای خودم تکرارش می کنم تا خودم و ناراحت شدنم رو منطقی نشون بدم و طوق ِ حق رو به گردن خودم بندازم، اما بعد از مدت کوتاهی همه ی جریان فراموشم می شه و ناراحتی هامو به دست ِ باد می سپرم! به نظر خودم خوبه که اینطور باشی و خوبه که زود فراموش کنی... مگه زندگی چند روزه؟! مگه تو چقدر فرصت داری تا زندگی کنی و از لحظه به لحظه ش لذت ببری؟! مگه همه ی ما چقدر سلول ِ عصبی داریم که بخوایم برای هر موضوع کوچیکی دست به نابودیشون بزنیم؟! این مدت بین ِ من و رئیس اتفاقاتی افتاد که هر دوی ِ ما رو عصبی کرد... ناراحت کرد. درسته انقدری از دستش عصبی بودم که تصمیم گرفته بودم دیگه هیچ وقت نبینمش، اما باید بگم جدا الآن دیگه اینطور فکر نمی کنم. دارم سعی میکنم موضوع رو فراموش کنم و به این فکر می کنم که اگر قراره به این سمت کشیده بشه که رابطمون بشه در حد سلام علیک دانشگاهی، حداقل به شکل عادی اتفاق بیفته! بدون کینه ... فقط یه بحثی می مونه اونم غروره! من آدم ِ فوق العاده مغروری بودم ... یادمه یک بار یک نفر بهم گفت " کوه غرور "، اما این کوه غرور الآن تبدیل شده به یه تپه! سعی کردم بذارمش کنار فقط به شرطی که ارزشش رو داشته باشه! رئیس هم همینطور ... دیدم که غرورش رو گذاشت کنار! چندین بار... دیدم که توی ناراحتی ها چندین بار زنگ زد فقط به خاطر اینکه من یا شیدا از دستش ناراحت نباشیم، من و شیدایی که به قول ِ خودش با هیچ کس عوضمون نمی کنه! ازش خواستم... چندین بار که " غرورش رو خودش بذاره کنار تا یکی ازش نگرفته "  و اینکار رو کرد! اما حالا خودم نمی تونم دست به یه همچین کاری بزنم... نمی تونم بهش زنگ بزنم و طوری برخورد کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ... رفتارم بسته به رفتار طرف مقابل داره، نمی تونم این ریسک رو بکنم که زنگ بزنم و با برخورد ِ خوبی مواجه نشم! دلم نمی خواد " دوست ِ من " از دستم ناراحت باشه اما با آدم هایی به شکل و سیاق ِ رئیس نمی تونم خیلی رو راست و صادق باشم! فقط امیدوارم این فاصله باعث شه به این فکر کنیم که چقدر می تونیم توی روابطمون عالی باشیم و نیستیم ...
شنبه 11 مهر1388
412 : استان گردی!!
دیشب از درد ِ پا خوابم نبرد ... صبح هم با همون درد ِ پا آقا تقی رو آتیش کردم و رفتم دنبال ِ شیدا. از طرف خونه ی شیدا اینا به هیـــــــچ عنوان راه ِ دانشگاه رو بلد نبودم و این شد که سر از میدون توحید و نواب در آوردیم! جاتون خالی انقدر تو ترافیک بودیم و انقدر کلاج ترمز کردم که پام رسما از زانو به پایین فلج شد! با هــــــــــــــزار مکافات و با هــــــــزار بدبختی راهمون رو پیدا کردیم و ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم یونی!!!! بعد آبی رو پیدا کردیم و یه ساندویچ خوردیم و برای یه کاری راه افتادیم به سمت ِ کرج! توی راه یه فالوده و آب هویج خوردیم ... همینجور که داشتیم کرج گردی می کردیم چشممون خورد به سینما و همینجوری الکی الکی پارک کردیم و نشستیم به دیدن ِ مضحکانه ترین فیلم های ایرانی ــ سلام امید ــ خیلی بی برنامه و خیلی یهو آنه!!:دی . واقعا سینمای ما داره به کجا میره؟!! یه روزگاری از بالیوود ایراد می گرفتن، حالا بیا و ببین چه تولیدات ِ ارزنده ای نثار روح پر فتوحمون می کنن!! برگشت به سفارش ِ آبی رفتیم شهریار تا زیبایی ِ باغ هاش رو تماشا کنیم! جدا با صفا بود ... نفس که می کشیدی، زباله ی کنسرو و آب معدنی راه ِ بینی ت رو سد نمی کرد!! همش درخت بود و منو یاد ِ فیلم ِ آن شرلی انداخت! خواستیم برگردیم سمت ِ دانشگاه که دیدیم بی فایده ست! امشب حذف و اضافه ست و کلاس ها هنوز پایدار نشده، پس سر ِ آقا تقی رو به سمت ِ تهران کج کردیم و به جان ِ تک پسرم الآنه وجود ِ پامو احساس نمی کنم! بی تعارف ... 

جمعه 10 مهر1388
411 : تنگه واشی
امروز با شیدا رفتیم تنگه واشی ... خوب بود! چسبید... وقتی پات رو می کردی توی اون آب ِ یخی که با مغز و استخونت الک و دولک بازی می کرد، به خودت امیدوار می شدی! یعنی آب تا زانو بود و در بعضی نواحی حتی بیشتر ... همینجوری که دست ِ همو گرفته بودیم و از تنگه رد می شدیمو وقتی به سنگ هایی که واسه سوپرایزمون اون وسط مسط ها کار گذاشته شده بود، جیغ می زدیم، یاد ِ رئیس کردیم! یه بار قرار بود ۴ تایی بریم تنگه واشی که به علت ِ کمبود ِ خواب ِ جغد ِ اعظم ــ جناب رئیس خان ــ کنسل شد! فک کن رئیس با اون لباس های مارک دار و گوچی ش پاشه بیاد تنگه واشی توی آب و گِل و بعد غُر هم نزنه! بعد اونم حساااااس... فک کن اون باشه و مام بخوایم جیغ جیغ راه بندازیم! کلی با شیدا خندیدیم که این همه می کوبه میاد تا تنگه و وقتی اون همه آب و پیاده روی رو می بینه با لجبازی برمون می گردونه.... با این همه حُسن (!!!!) چه خوب شد اون دفعه کنسل شد ها... نه؟!!

* انقدر خسته م که احساس می کنم یه انشای در حد تیم ملی ِ نوزادان نوشتم!!

چهارشنبه 8 مهر1388
410 : کمترین فایده ی عشق!!
راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست

بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده عشق،پشیمانی ماست

خانه ای بر سر خود ریخته ام اما عشق

همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست

...

* گاهی می شه پشت به حافظ کرد و دست به دامن ِ شاعران ِ دیگه شد!

چهارشنبه 8 مهر1388
409 : یه روز ٍ طولاااااااانی
مسیر ِ رفت ِ خوبی داشتیم. اما دانشگاه ... دیگه اونی نیست که پارسال بود! ورودی های ۸۳ و ۸۴ که رفتند انگار روح ِ دانشگاه رو با خودشون بردن! ما موندیم و ورودی های جدید که یکی بچه تر از دیگری یه! هنوز هر روز کلی مادر و پدر می بینی که همراهشون اومدن تا کارهاشونو انجام بدن. ما کجا و اینا کجا ... هنوز نیومده هم انواع و اقسام مدل مو و مانتو و آرایش به سمع و بصرمون رسوندن. آخه با پاشنه بلند کی میاد یونی؟!! نه من بدونم آخه .... واقعا با دانشگاه غریبم و واقعا حالم ازش به هم می خوره! آبی می گه " ۱شنبه اومدم یونی دیدم دریغ از یه آشنااااا ... گشتم و گشتم یکی که رابطمون فقط در حد سلام علیک بود پیدا کردم و کلی باهاش حرف زدم " یعنی واقعا باید بگردی آشنا پیدا کنی و این یعنی عذاب! کلی رئیس گفت " درس با استاد زن بر ندارین هااااا " من گوش نکردم و یعنی چاره ای هم نداشتیم ... باید بر می داشتیم! بر داشتیم و رئیسم پشت ِ سر ما برداشت. حالا یا باید یکی تو سر خودمون بزنیم و بریم سر کلاسش یا اینکه حذف کنیم و من فکر می کنم گزینه ی دوم عاقلانه تره! استاد گرام روزی دو بار یا حتی سه بار حاضر غایب می کنن، روزی یکی یا دو تا کوییز می گیرن و هر جلسه م پروژه می خوان و باید به گروه های ۵ نفره تقسیم بشیم و پروژه ی پایانی ارائه بدیم و اوووووووه کی میره این همه راهو؟! این استاد فکر کردن ما تو طول ِ ترم قراره فقط با ایشون سر و کار داشته باشیم و فقط درس ِ اختیاری ِ ایشون رو بخونیم... هنوز نشِسته، کوییز گرفت! منم کوییز رو ندادم و پنج دقیقه ای زدم بیرون از کلاس ... خیلی شیک بعد از این کلاس برگشتیم و انگار نه انگار کلاس ِ بعدی تا ۶:۳۰ ! راه ِ برگشت ِ خوبی هم داشتیم اما سینما رفتن ِ خوبی نداشتیم! با آبی و رئیس میریم سینما ... بی پولی! یه فیلم ِ نیمه کمدی ِ شیرین! یه اتفاق که ممکنه برای همه ی ما بیفته... بازی ِ خوب ِ همه ی بازیگرها، حتی بازیگرهای درجه ی ۳ و ۴ انقدر بهت انرژی می ده که خسته نشی ... بازی ِ خوب ِ حبیب رضایی و بابک حمیدیان... عالی بود! من که دوست داشتمش... بعد یه چیزی، از فیلم ِ " پستچی سه بار در نمی زند "، تقریبا همه ی فیلم ها یه جور عرق ِخجالت ِ ما رو در آوردن. از یه اصطلاح ها و الفاظ و حرکاتی استفاده می کردن که خدایی خوب نبود. توی زندگی ِ شیرین که با اصرار ِ رئیس رفتیم، اونم فقط به خاطر ِ علی صادقی، که دیگه هیچ!! جواد رضویان با اون طرز ِ حرف زدن ِ اِوا ش و بعد حرکات ِ دستش و  نگاه های بدش حاااااااالم رو به هم زد! خلاصه که تصمیم گرفتیم که سینما رو حذف کنیم! خیلی شیک البته!! تو راه ِ برگشت، باز هم یه حرف ِ نابجا منو ساکت کرد. من کلا آدم ِ ساکتی نیستم، یعنی وقتی ساکت می شم، یا ناراحتم یا ... باز هم ناراحت! چون واقعا چیز ِ دیگه ای ممکن نیست. پس وقتی ساکت می شم مشخص می شه که ناراحتم و توی اکیپ هر وقت یکی از اعضا ناراحت بوده کل ِ اکیپ به نابودی رفته. دیشب اتفاقات ِ خوبی نیفتاد... دیشب سراسر اذیت شدن بود و سراسر تصمیم! فکر کنم ۴ تایی به جایی رسیدیم که ناخواسته داریم همدگیر رو نابود میکنیم. یه سری تصمیم گرفتیم... الان که دارم می نویسم هیچ حس ِ خوبی ندارم... ما با هم زندگی کردیم! فکر نمی کنم هیچ اکیپ ِ دوستانه ی دانشگاهی مثل خودمون پیدا بشه... پر از دوستی و پر از اعتماد! واژه ی که برای من در درجه ی اول ِ اهمیته!! درسته نگاه های خوبی به سمتون نبود... چون دو تا دو تا بودیم، اما واقعا بی قصد و غرض و پاک بود! عین ِ باران ... اما خیلی ناگهانی و ناخواسته کشید به این سمت ... هیچ کدوم راضی نیستیم! از اینکه چرا باید " ما  " برسیم به اینجا؟! مایی که حتی خانواده هامون هم در جریان ِ دوستی  و بیرون رفتن هامون هستند. پدر و مادر ... مایی که توی مصلی خانواده های همو می بینیم و چاق سلامتی می کنیم. نباید به این سمت می کشید، اما حالا که کشیده شده دلم می خواد به بهترین شکل حل بشه! راضی نیستم از شرایط و فکر نمی کنم که بقیه هم راضی باشن... اما ... اما...

* کادوی شیدا واسه تولدم، لوازم آرایش و عطر بود، کادوی آبی یه کیف ِ پول ِ چرم و کادوی رئیس، یه دیوان ِ حافظ ِ زیبا!

* دیروز به یه چیزی که خیلی وقت بود رسیده بودم، ایمان آوردم!!

سه شنبه 7 مهر1388
408 : این دم ٍ آخری!!!
فردا برای اولین بار می خوایم با شیدا تک و تنها بریم دانشگاه!... با ماشین ِ شیدا. خواستم بگم آقا تقی که مال ِ خانواده و تک خواهر... گوشی م که به درد بخور نیست خودم قصد ِ تعویضش رو دارم!فقط کتاب هام می مونه که آدرس می دم بیاین ببرین... خیرات!!! به رئیس می گیم آدرس ِ یونی رو بگو ما گم نشیم، می گه بذار یه آدرس ِ سر راست بت بدم! بعد خیلی شیک آدرس ِ بهشت ِ زهرا رو به ما میده! فک کن... تا چه حد حس ِ دوستانه واقعا؟!! من فردا تا ۶:۳۰ یونی م و برگشت چون توی ترافیک می خورم احتمالا طرف های ۱۰ می رسم خونه ... تا اون موقع ازم خبری شد که شد، نشد هر کی از اینجا رد شد یه فاتحه م نثار ِ روح ِ پر فتوح ِ ما بخونه!!! :|
دوشنبه 6 مهر1388
407 : 24
از همون روزهای نخست ِ (!!!) تابستون من به آقای آبی گیـــــر که ۲۴ رو برای من بیار! ایشون هم از این در به اون در تا بالاخره خیلی زود خواسته ی مرا اجابت کرد و دقیقا ۴ مهر، سریال ِ ۲۴ به دست ِ من رسید! :| ، آآآآآآآمآآآآآآ... منم که کنجکاو و منم که اهل هیجان ... یعنی واقعا فعلا دوستش می دارم و احساسم میگه اونم دوستم داره!! :| فعلا از سیزن ِ یک ش سه تا دی وی دی ش رو دیدم و خوشم اومده! اما حیف که جک بووره! حیف ...
یکشنبه 5 مهر1388
406 : تنها چیزی که نبود، مبارک بود!!
امسال، گند ترین تولد ِ عمر ِ ۲۱ ساله َ م رو تجربه کردم!

به حد اعلا تخــ.م ِ چشمام داره از جاش در میاد و به حد اعلا صووورتم از گریه پف کرده!...

شنبه 4 مهر1388
405 : انتظار ٍ عبث
ساعت ۱۱:۰۲ دقیقه!

به انتظار ترین لحظه ی این روزهایم را می گذرانم!

بی دلیل . . .

جمعه 3 مهر1388
404 : اینم از این . . .

بالاخره اومد ... همون بچه ی لجبازی که کسی باور نمی کرد به دنیا اومده! همونی که انقدر ریزه میزه بود که مادرش جرئت نمی کرد حموم ببرتش و مادربزرگش حمومش می کرد! همونی که باباش می گه درست به اندازه ی کف ِ دستم بود! همونی که یه سالش بود بردنش سوریه و توی هتل، از این اتاق به اون اتاق می رفت و همه رو عاصی کرده بود! همونی که اگر چیزی می خواست، یعنی می خواست!!یعنی باید به دست می آورد! یعنی حق ِ خودش می دونست! همونی که یک سالش بود باباش می بردش کنار دریا و از همون موقع بهش دست و پا زدن توی آب رو یاد داد! همینه که این بچه به این سن هم که رسیده کشته مُرده ی آب و آب بازیه! این بچه همونه که یه بار جلوی چشم ِ مامان و باباش توی دریا گم شد و تا نزدیک ِ غرق شدن رفت... اما خب خدا خواست بیشتر بمونه تا بیشتر حمدش رو بکنه! همون بچه ای که باباش می گه " کشت ما رو انقدر شیطون بود! "،این بچه همون بچه ایه که عاشق کتاب و مدرسه بود... همونی که روز ِ اول مدرسه ها با دندون و بی دندون زودی لباساشو پوشید و منتظر ِ مامانش شد که از خواب بیدار شه!... همون که وقتی از مدرسه می رسید هنوز روپوششو عوض نکرده دفتر ِ مشقش رو باز می کرد و می نوشت " بابا آب داد " این بچه همون بچه ایه که برای ثبت نام توی مدرسه راهنمایی آزمون داد و نفر دوم شد! همون که توی مدرسه یکی از شلوغ ترین بچه ها به حساب می اومد!همونه که دبیر ِ دیفرانسیلش یه بار بهش گفت " این مسئله رو تو کل ِ مدت معلمیم کسی نتونسته بود حل کنه و تو تونستی "... همونه که مادرش براش حکم ِ دوست رو داره... از ریز ِ اتفاقات ِ زندگیش با خبره! از بچگی همین بود... از همون وقتی که با کوله ی سبزش می رفت مدرسه... تا می رسید شروع به تعریف می کرد. این بچه همونه که از همون کودکی کینه رو توی دلش راه نداده و از هیچ بنی بشری طلب نداره و همرو دوست ِ خودش می دونه! همون که اخلاق ِ گندش اصرار کردنشه! این که برای هر چیز، زیاد اصرار می کنه!!... همون که شناسنامه ش شهریور خورده و خودش متولده مِهر ه! همون که اسمش صوورتی یه! آره... بالاخره صوورتی هم یک ساله شد!

پنجشنبه 2 مهر1388
403 : روزی که انرژی ٍ مرا بلعید!!
دلم می خواد از امروز بنویسم!... خیلی می خوام توضیح بدم...! قرار می ذاریم بریم بیرون... ساعت ِ ۸ با آبی قرار می ذارمو ساعت ِ ۱۲ به رئیس زنگ می زنم! می گه که مریضه و نمی تونه بیاد... حرصم می گیره و گوشی رو قطع می کنم! آماده می شم و آق تقی رو آتیش می کنم و می رم دنبال ِ آبی. زنگ می زنه که رئیس هم اومده شرکت و میاد ... این بشر خدای ضد حال زدن و بعد خدای رفع و رجوعشه! رفتم دنبال ِ شیدا و بعد از اون رفتم پیش ِ آبی و رئیس و سوارشون کردم! نمی دونستیم کجا بریم.. فقط می دونستیم می خوایم بریم... انداختم تو اتوبان... رفتیم جلو...همینجور جلو! هر کدوم از بچه ها و به ویژه رئیس داشت آدرس می داد و می گفت " برو سمت ِ راست، برو چپ ... اینجا دور بزن " خدایی خیلی خوب داشت راهنمایی میکرد و من به قول ِ آبی سرتق بازی در میاوردم و اصلا گوش نمی دادم! یوهو از این همه چپ و راست گفتنش عصبی شدم و به خدا خیلی یهویی... به خدا بی اراده بر گشتم زدم تو دهنش!... خودمم نمی دونم چی شد! فقط به خودم اومدم دیدم با بُهت داره نگام می کنه و من لب هام داره " ببخشید " رو زمزمه می کنه!... به حالت ِ عصبی نشست و دیگه چیزی نگفت!... نمی دونم چطور بگم! اما واقعا دیوونه شده بودم... از طرفی عذاب وجدان داشتم و از طرفی نمی خواست به حرفم گوش بده! خیلی بد بود... خیلی!... حرکت کردم! به آبی می گفت " بهش بگو بره فلان جا" و اصلا نگاه نمی کرد...گند زده بودم! می دونم! ... یهو یاد ِ یه رستوران افتادیم که فقط اسشمو می دونستیم و اینکه توی پاسداران! حالا کجای پاسدارانش، آی دنت نو!  منم عین ِ این خر ها ( گلاب به روی دوستان البته! ) کفش ِ پاشنه بلند پوشیده بودم و برای گرفتن ِ کلاج به نوعی ... شدم! نه که نوک ِ کفشم تیز بود.. اینه که یوهو کلاج می یومد بالا و ماشین خاموش می کرد... حالا توی اون ترافیک ِ غول ِ پاسداران ...  منم هی خاموش می کردم! عصبی هم شده بودم... دیگه واویلا! یوهو یه ماشینه از پشت ِ سرم اومد بغلم و رو کرد به بچه ها و گفت " خب یکی از شما ها بشینین دیگه " همینجور نگاهش به من بود تا من جوابشو بدم که یهو دیدم تق زد به ماشین ِ جلویی ش!  یهو همه ی ما قـــــــــــــه قـــــــــــــه! یارو خودش از ماشین پیاده شد و گفت " ضایع کردم نه؟! " چاکر ِ دل ِ پاکم که خدا زود جواب ِ طرف رو داد! خلاصه با بدبختی رفتیم صوفــــ.ی توی تخت طاووس و همه با اعصاب خوردی و دلخوری ناهارمون رو خوردیم! من که به شخصه با زور دو- سه لقمه خوردم! بعد از یک ساعت جو بهتر شد و شروع کردیم به فالگیری ِ ازدواج و بچه دار شدن ِ دوستان... اینام مشــــــــتاق!! خلاصه که همه مون قراره تا دو سال ِ دیگه ازدواج کنیم گویا!!:دی. البته جز شیدا که بچم تا یک و سال و نیم دیگه از پیش ما میره!!  این آقای گارسن هم هی میومد رفت و آمد می کرد و به گمانم سوژه ی نابی بودیم برای خنده ی اطرافیان!...

* این صووورتی ِ سرتق فردا به دنیا میاد! ... اس ام اس ِ تبریک ِ آبی شوک زده م کرد! هیچ وقت من نگفته بودم که چه روزی به دنیا اومدم و این ها هیچ نمی دونستند!... بعد از شیدا، آبی اولین نفری بود که تبریک گفت. خوشحال؟! نه نیستم! روز ِ خیلی عالی نداشتم و از اینکه یک سال پیر تر شدم ذوق ِ خاصی احساس نمی کنم! فقط برام جالبه... همین! { می دونم خیلی با ذوقم! می دونم :| }

پنجشنبه 2 مهر1388
402 : لطف ٍ عالی مستدام!
یعنی گاهی می مونم توی این قدرت ِ خدا ... گاهی عجیب این همه عظمت و قدرت منو به شگفتی وا می داره! یعنی تا چه حد آخه؟!!... هوووم؟! بعضی دوستان در جریانات ِ قد و هیکل ِ اینجانب هستند!...من موندم فک و دهانی که یکی از دوستان با بند انگشت برابر می دونه چطور می تونه این همه فشار رو تحمل کنه؟!! یعنی یه بند ... امروز این تلفن و گوشی ِ اینجانب رسما به ... خوری افتاده بودن! هی اینو می گرفتی اون یکی در می رفت ... با این حرف می زدی اون یکی زنگ می زد و این وسط خودتم کرم می ریختی و زنگکی می زدی... خلاصه که هی این پشت ِ خط ِ اون بود و اون پشت ِ خط ِ این! بعد فک کن توی قدرت ِ خدا نمونی... کلا با مخلفات و نون اضافه و دستمال کاغذی رو هم می شم ۴۶ کیلو، اما روزانه به اندازه ی ۲ سال از این بدن کار می کشم!!... بحث ِ خوش هیکلی م شد (!!! ) بگم این آرایشگاه هم همچین جای بدی نیست ... یعنی زیاد هم شکنجه گاه نیست! همچین که وارد می شی طرف یه لبخند ِ ملیح تحویلت می ده و نرمک نرمک اگر مثل ِ من باشی باهاش دوست می شی و این می شه که تا فیها خالدین ِ زندگی ش رو برات تعریف می کنه و به نوعی درد و دل می کنه! بد این وسط هی هم ازت تعریف می کنه ... " خوش به حالت! چه هیکل ِ خوبی داری! من خیلی چاق م! " و تو باید بگی " نه عزیزم! خیلی هم متناسبی! " و این مدلی همچین یه نموره بهت لبخند می زنه که نشون دهنده ی رضایت ش از حرفته! یا مثلا می گه " موهات رو رنگ نکنی ها... آدم یه همچین رنگی رو که رنگ نمی کنه " و تو در مقابل ِ این تهاجم یهو گارد می گیری و سرت رو به علامت ِ " نه " بالا می بری! خلاصه که هم فاله و هم تماشا... هم ازت تعریف می شه و اعتماد به نفست می کشه به قله های سرکش ِ خودی و غیر ِخودی، هم اینکه کلا تجربه ت می ره بالا و درس ِ زندگی یاد می گیری!!!! آها بحث ِ فک م بود! آره خلاصه ... قراره یه تخم مرغ ببندم بهش! می گن تقویت می کنه!!! :|

چهارشنبه 1 مهر1388
401 : مشکلات ِ عدیده ِ زنانه!
خدایا نمی شد خانم های محترمه من جمله خودم، بدون رفتن به شکنجه گاه ابروان ِ مدل ِ جدید در میاوردند و برای جاهای خاص یهو ریزش ِ موی شدید می گرفتند؟!! خدایا نمی شد؟! ...

" لازم می دونم حتما بگم " نوشت :

دوستان ِ عزیز ِ وبلاگی، من نمی تونم براتون کامنت بذارم! متاسفانه بلاگفا عجیب با من سر دشمنی برداشته. هاله جان حالا که به ما فرصت دادن بذار بگم که دلم برات تنگ شده بود و چه خبر؟! بهتری؟! ( آیکون ِ فرصت طلبی )

چهارشنبه 1 مهر1388
400 : باز آمد . . .
اون همه بارون و باد بی حکمت تقدیم به زمین نشد... مقدمه ای بود برای فصلی نو! فصلی که خودش خوب بلده خودش رو معرفی کنه... سلامش رو با ریزش برگ و شُر شُر ِ بارون شروع می کنه و می برتت به دنیای نارنجی ها ... قداست ِ مهر انقدر هست که به افتخارش آسمون و زمین کف بزنن.  برای ماهایی که یه چند وقتی هست از دنیای مدرسه کشیدیم کنار، دیدن ِ یه کلاس اولی که لباس نو و اتو کشیده ش رو تنش کرده و کیف ِ اسپایدر من ش به کولشه، پر از خاطره ست! پر از " باز آمد... بوی ماه مدرسه " ها ... پراز شلوغی و همهمه و شور! چقدر خوب یادمه اون روزها ... همون روز ِ اول که اشتیاقم رو به دست گرفته بودم و وارد کلاس شدم! طعم ِ شیرینی داشت ... طعم ِ یه هلوی رسیده!! با اون دندون های یکی در میون افتاده چه خنده ها که تحویل ِ روز ِ اول نمی دادیم و چه یادگاری ها که ضمیمه ی دفتر ِ زندگی نکردیم!... دروغ چرا؟! دلم نمی خواد برگردم به اون روزها ... خاطره اگر قشنگه ... همه ی قشنگی ش رو مدیون ِ تکرار نشدنشه! اگر باز هم تکرار بشه، می شه عین ِ دومین لیوان ِ شربتی که با اکراه سر می کشی. خاطره رو گذاشتن برای امروز و فردای ِ من و تو که گاه گداری بهش سر بزنیم و چند صفحه ش رو مرور کنیم. یعنی بچه های الان هم حس و حال ِ جمع کردن خاطره ها رو دارن؟! ... گمان نمی کنم.