اونوقته که ... هیچی دیگه! همین!:دی
* " از کتاب کش رفتم " نوشت:
عشق ِ به دیگری، ضرورت نیست، حادثه ست.
عشق ِ به وطن، ضرورت است نه حادثه.
عشق ِ به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه.
چند دقیقه بعد نوشت:
کد های قسمت ِ کامنتینگ دستکاری شده بود! الان دیگه فکر نمی کنم مشکلی داشته باشه... هووم؟!
* گویا کامنتینگم مشکل داره! هر دم از این باغ بری می رسد ...
* مرد ها دوست دارن تو با یک " آره " ، " درسته " یا حتی یک " اوهوم " تصدیقشون کنی. مهم نیست اون کار رو انجام بدی یا نه... همین که تصدیقشون کنی براشون کافیه، در صوورتیکه زن ها با یک " آره " ، " درسته " و ... راضی نمی شن! باید توی عمل تصدیقشون کنی... اینو با گوشت و پوست و رگ و مویرگ و بند بند ِ ذرات وجودیمون و کوفت و زهرمارم حس کردم!!
بد بیاری ها روز به روز داره پوست می ندازه! من که گله ای نکردم... فقط خواستم بگم ایول مقاومت! یادم باشه یه تریپ خودم رو رستوران به دعوتم!!!
سنگینی ِ کتاب ِ تخصصی شبکه انقدر هست که بی درنگ بزارمش زمین و کتاب ِ شعرم رو باز کنم! همون که خیلی وقته این نظام ِ هستی رو با تموم ِ تجهیزات و مدارات و بند بند ِ قوانینش برام گنجونده توی واژه واژه دل!
* با ساغر تصمیم گرفتیم پشت ِ آق تقی بنویسیم " رفیق بی کلک، مااااادر " حسم می گه خیلی خوب می شه!! :|
آق تقی بچه ها...
بچه ها آق تقی!!
:دی
میون ِ این همه آش خوردن و خوابیدن و باز آش خوردن داشتم به این فکر می کردم که خسته نباشم کلا! بعد از عمری درس خوندن و لب گاز گرفتن که اِه! متوجه نمی شین من درس دارم و هزار جور خود بزرگ کردن های رنگارنگ، هنوزه که هنوزه وقتی قراره یه فرمی پر کنم و تیک ِ میزان ِ تحصیلاتمو بزنم، با شرم باید بزنم دیپلم! خب به اینجاش فکر نکرده بودم که می شه یه کوچولو دروغ قاطی ِ عجله ت کنی و خودکار رو از روی دیپلم به سمت ِ تیک ِ لیسانس سوق بدی و با زور وادارش کنی که " اینه "! رنگی ش کن! می شه اینکار هم کرد... اما خودمونیم دیگه! چرا هر ساله یه مدرک به ما نمی دن تا بیشتر دلخوش بشیم به این درس خوندن ِ عزیز و بیشتر پاس به داریمش؟!! ![]()
ــ سلام!:دی
+ سلام و .... العلیکم! { به برکت ِ شب ِ قدر مودب شد یوهو!!!:دی }
ــ :دی! الان کجایی؟!
+ دو بار خدمتتون زنگ زدم جواب ندادین! { آیکون ِ اصلا عصبی نمی زد، می دونی؟!!:دی }
ــ سایلنت بود! الان کجایی؟!!
+ هیچی دیگه! بر نداشتی منم بر گشتم!!
ــ هـــــــــــــــــــا؟!!! دروغ مــــــــیــــــــگی!!! بیا ببینم!
+ الان .... َم!! بر گشتم دیگه!
ــ زهرمار! بیا ببینم... بــــــدو!
+ :دی! تا ۲ دقیقه دیگه سر کوچه تونم!
ــ { فک کن جا نداشته باشه بگی زهر مار... پس } زهر مااااااار!!!
از سوپری چیزی می خرم و همین که میام بیرون یهو می بینم ... به به به! سوار یک عدد هلو شده!:دی سوار می شم و بلند می گم " باباااااااااا.... مبارکه!... خوشگله! " و با ذوق شروع می کنم به حرکات ِ فضولانه ی مخصوص به خودم!!:دی... هر چی دکمه مکمه تو ماشین بود امتحان کردم و یهو بی هوا دنده رو گذاشتم رو خلاص و دیدم بد نگاه کرد!:دی، فهمیدم با این یکی شوخی نداره گویا!!!:دی ... کلی حرف زدیم در رابط با ماشین و کلی ذهن ِ کنجکاوانه ی منو پاسخ گفت !!:دی بعد خیلی شیک باز ۳۰یا۳۰ حرف زدیم و صدامون رفت بالا و این بار دیگه به این نتیجه رسیدیم که با هم در این مورد حرف نزنیم! چون حس و حال و حوصله ی جفتمون خیلی وقته اسباب کشی کرده و بی خانمانه!! :| ...
* یه مدت که یادتونه من چقدر دلم ماشین می خواست؟!! الان اصلا نمی خواد!!! یعنی به هیــــــچ وجه الان ذوق و حس و حال ِ رانندگی نیست... ! یوهو گویا عوض شدم! :دی
راستی... امشب هم از اون شب هایی ِ که قشنگه بیدار بمونی و اظهار پشیمونی کنی و خواسته هاتو یکی یکی بشمری! به یاد ِ منم باش!!!
هر کسی از اینجا تک عبوری داشت... اگر دلش خواست نیم دعایی هم برای من بکنه!
اینم از انتخاب واحد ِ ما! به سلامتی و میمنت ۲۰ تا برداشتیم!! بعد یه جوری هم برداشتم که یه وخ دلم برای دانشگاه تنگ نشه!.. بالاخره آدم ِ و حس محبت و دلتنگی و اینا... یعنی هر روز ِ هفته باید برم دانشگاه! می دونم خیلی باحالم... می دونم!!:دی. بعد من یه چیزی گفتم پست پایین که ترم آخرم و نگران نیستم واحد ها پر شده باشن؟!!... یعنی ماشالله ۸۳ یی ها و ۸۴ های دانشگاه! واقعا من بهشون افتخار می کنم... پا به پای ما همه رو برداشتن و به ما تخــ.ماشونم نرسید!!! :|
* " مدیونی فک کنی ذره ای عصبی م " نوشت :
خودش گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را... این ۸۴ یی ها از دانشگاه رخت بر کنن، صلوااااااااات....
* " جنبه م خوب چیزیه والا!! " نوشت :
چه خوب که خدا بهم جنبه داده... خیلی از بچه ها می گفتن " ما اگه شرایط تو رو داااااشتیم، چه کارا که نمی کردیم "! و نا خود آگاه شمام بودین یاد همین جمله می اُفتین که " خدا خر رو می شناخت که بهش شاخ نداد! " . یه مدت زیادی شرایط کاملا آزادی داشتم! دارم فکر می کنم چقدر خوب که مادر و پدرم خوب می شناسنم و بهم اعتماد دارند.
* دیروز رو با رئیس بودم... درگیر و دار ِ خرید ِ ماشینه و با هم ماشین های های کلاس رو نگاه می کردیم و در مورد خوب و بد بودنشون بحث می کردیم! از کُپ و کرولا و مزدا تیری و ۲۰۶ ِ صندوق دار رسید به خرید ِ پیکان جوانان!! :|
* فیلم ِ " کــ.وری " رو هم دیدم!! به اندازه ی کتابش دوست نداشتم... اما دلم بی اندازه برای همسر دکتر سوخت!
* باور دارم به آینده ی کاملا روشنم! مطمئنم می تونم خوب باشم! مطمئنم....
* همرو می خونم! اما جدیدا حرف زدن برام سخت شده!... بیشتر تو خلوت می نویسم...!
"یه شب که حسابی داغون بودم " نوشت :
گاهی شاکر می شی... شاکر می شی آسمون و زمین رو که این وقت شب که سگ تو خیابون پرسه نمی زنه و هیچ مرغ عشقی واسه جفتش قصه ی لیلی و مجنون نمی خونه، بیدار نگه ت داشته! انقدر بیدار که چشمات رو چهار تا کردی و زل زدی به سقفی که می دونی سقفه و اگه انتهاش رو ادامه بدی و خیر سرت خلاقانه فکر کنی آسمون رو می بینی... آسمونی که ستاره هاش رو دور خودش جمع کرده و تو رو نشونه شون میده و به علامت ِ " سلام " دستش رو بالا می بره... توهم مردی می کنی و یه " چاکرم " تحویلش می دی و خیلی خودمونی می گی " هستیم در خدمتت " البته که خودتو انداختی... خودتو انداختی توی این شبی که می دونی زیاد نیست شب زنده دار هاش! حداقل توی این منطقه...تو این کوچه! تو این خونه... دلت می خواد بلند بلند بگی همه ی اون چیزایی که خیلی وقته گوشه ی دلت کنگر خوردن و لنگر انداختن و بدجور بهشون خوش گذشته انگاری که هیچ خیال ندارن بقچه شون رو جمع کنن و برن ابادی خودشون! می خوای بگی چته... بگی که... که چی؟!! که خدایا... من کجام؟! بین این همه آدمی که قرار بود بیاد و نیومد ...حالا کاری ندارم اشکال از باباهه بوده یا مادره! می خوام بگم بین همه ی اونا چرا من؟! چرا من اومدم... گله و شکایت نیست... این حرفه! داریم عین ِ دو تا آدم عاقل و بالغ حرف می زنیم! می خوام بدونم قرار بود من از این دنیا چی برات سوغات بیارم؟! خیلی سلیقه م رو قبول داشتی که منو فرستادی؟! از من خوش سلیقه تر تو آستینت نداشتی؟! خدایا... همه ی همه ای که الان دارم همینه... یه مشت ِ خالی! بهم نیشخند نزن! از این دنیات من یکی انتظار دارم... نه ماشین می خوام و نه خونه و نه مدرک و نه هیچ کوفت و زهر ماری ِ دیگه! فقط معجزه می خوام... تو یه بار توی خواب خودت رو به من نشون دادی... یادت میاد یا می خوای دبه کنی؟! یادته که... همه ترسیدن و فرار کردن... خدایا ایستادم و نگات کردم! خدایا من اون خواب رو نمی خوابم... خدایا من تو رو می خوام! خود ِ خود ِ واقعی ت رو! این روزا مثل خورده دارم خودمو می خورم بی هیچ دلیلی... هر چی به سرمون میاد ما نسل ِ جدیدی ها از همین " نمی دونم " های بی طعم و بی مزه ست! از همین نداشتن دلیل ها... از همینی که می خوام بگم جدیدا چه مرگمه و زبونم تو دهنم نمی چرخه... گاهی می خوام یقه ی یه عابر خیالی رو بیگرم و داد بزنم " هُی یارو... تقصیره توئه حال و هوای سیاه و سفید ِ این روزهای ابری ِ من! آره؟! " و عین فیلم های گانگستری یه تیر تو مخش خالی کنم و بفرستمش جهنم! اما معلومه که نه... معلومه که تقصیر اون طرف نیست... یقه ش رو ول می کنم و می شینم کف زمین و اشک هام حواله می دم به آب های زیرزمینی! توی این تاریکی و این لذت و شنیدن صدای دل، تنها کاری که از دستم بر میاد بالا بردن دست هامه! مشت خالی م رو به سمت ِ خودت میارم بالا و تو با زبون خوش برام پُرش می کنی... خدایا! هیچ آداب و ترتیبی روعایت نکردم... خیلی خودمونی و خاکی اومدم جلو... تو هم مردی کن و خیلی خودمونی و خاکی مشتم رو پر کن! درشت هاش رو سوا کن... ! من هنوز شاکرم محبوبم!... شاکر این آسمون بی ستاره ی واقعی ِ تهرانت! همین که با همه ی دودی بودن و خاکستری رنگ بودنش هنوز بلده چطور من رو به تو سنجاق بزنه! مهربون که می گن تویی دیگه... ببینم چیکار می کنی مهربون!!
* " هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم " نوشت :
ساغر می گه " معلم دینی مون گفته هر کی توی شب های قدر 1000 آیه بخونه، یکی از آرزوهاش بر آورده می شه " ، حالا جدا آرزو از کجام بیارم؟! نمی دونم باید چی از خدا بخوام... می گن " بزرگی هر کس به آرزوهایی که داره " پس چقدر من کوچیکم!...
+ خب فصل، فصل ِ ازدواج بود دیگه!
ــ چه جالب... فصل ازدواج!! اما من پاییز رو دوست دارم!
+ نه! منظورم اینه که بیشتر ازدواج ها تو رجب و شعبان می یفته! اینه که شلوغ بوده...
ــ اما باز هم پاییز!!:دی
+ خب می تونه بیفته تو پاییز...
ــ اوهوم!
+ بعد فک کن محرم بیفته تو ماه رمضون!!!
ــ اَاااااااا، چه شود! بیچاره می شیم که!!
+ :|
ــ =)) خودم فهمیدم!! حواسم نبود خب....
+ دیگه هیــــــــــچی نگو!!!
ــ به جان ِ خودم حواسم نبود! اصلا تو باغ نبودم!...
خب به من چه؟!! خب من چیکار کنم یهو حواسم رفت پی ِ سیبیل ِ زبل خان؟!! خب خدا خواست اصلا :|
+ از اون روز سرما خوردی؟!
ــ کدوم روز؟!
+ همون روزی که می گفتی تب دارم!
ــ باز منو با کی اشتباه گرفتی؟!! مطمئنی اشتباه نگرفتی؟!
تا اینو گفت، به خودم گفتم " خاااااااااااااااک، معلوم نیست کیه! اشتباه گرفتی "...بعد هی حرف می زد و هی من بیشتر شک میکردم!:دی، مثل همیشه هم که قد حرف نمی زد! خیلی عادی بود...
+ بابا تو بودی دیگه که بهت گفتم برو دکتر...
ــ اگه راست می گی در جواب بهت چی گفتم؟!
+ گفتی من هیچ وقت دکتر نمی رم! نه خودم تا حالا رفتم دکتر، نه ماشینم رو بردم تعمیرگاه!! و من در جواب بهت گفتم " ماشینتم عین ِ خودت بار آوردی!! "
ــ آآآره! من بودم!
+ زهــــــرمار!! اما صدات بهتر شده ها... همیشه همینجوری بمون!! هَ هَ هَ هَ!!:دی
ــ کوفت!
کلا خیلی به هم ارادت داریم! این توی صحبت هامونم مشخصه و خودشو نشون داده....!! :|
"اینجام گیر کرده بود بگم " نوشت :
دعوت بودیم یه جا... بعد مادر شوهر خاله م هم حضور داشتند! طفلک یه آلزایمر خفیفی دارن! بعد من رو ۱ سال پیش دیده بودن و کلی به خاله گفته بودن که " من این صووورتی رو خیلی دوست دارم! با نمکه!! " بعد امسال من رو دیدن... می گن " شما کی هستی ؟! " بهشون گفتم که دختر فلانی هستم و اسمم صوورتی یه! بعد ساغر هم اومده سلام علیک کرده باهاشون... به ساغر می گن " شما بزرگتره ای؟! ماشالله!! " ( :| دقیقا این منم الان!!! :| ) بعد ساغر خندیده می گه " نه صووورتی خواهر بزرگمه! " بعد من پیششون نشستم و کلی با هم اختلاط کردیم!:دی خیلی بامزه و دلنشین صحبت می کنن! یهو خیره شدن به من و می گن " ماشالله با نمکی چقدر!! " و همین که من می رفتم جواب بدم که ممنون و این حرف ها، ایشون برام دعا می کردن! بعد گویا همه ی دعا ها هم به واژه ی بیگانه و غیر متمدن ِ شوهر ختم می شد! یعنی انواع و اقسام دعا ها کردن... ایشالله خوب باشه! ایشالله مهربون باشه... ایشالله دوسِت داشته باشه.... ایشالله بلند بالا باشه! .... ایشالله خوشگل (:-& ) باشه!... حالا یه ایل دارن نیگاه می کنن و منم از طرفی خنده م گرفته و از طرفی هی دارم رنگ میدم!! ( حجب و حیام ستودنی یه واقعا!!:دی ).... پیرهای فامیل، یه جور ریشه به حساب میان! ریشه ای تنومند برای ادامه ی حیات ِ جوون ها! انقدر شیرین صحبت می کنن و انقدر با محبتن که دل کندن ازشون یه نیروی زیادی می خواد! با اینکه ایشون فامیل دور به حساب میان، اما با فکر به نبودشون کلافه می شم!!
ویروس: نگیر قربونت برم.مگه خدا خوشش میاد بندش اذیت بشه؟تو به جای روزه میتونی خیلی کارهای دیگه انجام بدی که از هرچی روزه گیره متعصبه,جرت بالا تر باشه!!!!
فکر کن به بابا میگی چرا روزه میگیری ؟؟؟میگه چون خدا گفته بعد میگی خوب چرا بقیه ی دستورات خدا رو انجام نمیدی مثلا چرا نگاه حرم میکنی در صورتی که نباید بکنی!چرا فیلم مبتذل نگاه میکنی در صورتی که....چرا سر مردم کلاه میذاری در صورتی که .....چرا میری دختر مردم رو ......در صورتی که...
ببین صورتی جان مردم ما بیشتر دنبال تقلیدن از هر 10 نفر به خدا 9/9 !!نفرشون نمیدونن برا چی باید روزه بگیرن یا چرا باید نماز بخونن!!باز دوباره جزایر قناری نشه ها ولی من منظورم به شما نبود خواستم یه جرقه بزنم که هرکی بیاد بگه چرا روزه میگیره و هر کی نمیگیره بگه چرا نمیگیرم!
امیدوارم ایندفعه منظورم رو خوب رسونده باشم!چون خودت میدونی توی رسوندن منظور مشکلات دارم!!!!
پاینده ایران.
صووورتی:اولا که سلام!
دوما که خنده م گرفت بابت این جزایر قناری!!:دی
بعدم ویروس یه چیزی... من می دونم تو منظورت با من نیست!:دی اما می خوام بگم من به شخصه از اون دسته آدم ها نیستم که چشم بسته به هر چیزی بگم چشم!! اگر نماز می خونم... اگر روزه می گیرم اصلا به این دلیل نیست که دارم پیروی کورکورانه می کنم! پدر و مادرم هم اجبارم نکردن! ببین من خدا رو قبول دارم خب؟!... انقدری که یه بار که رئیس پرسید " اگر بهت بگن خدایی در کار نیست، چی کار می کنی؟! " در جواب بهش گفتم " انقدر چیزها دیدم که مطمئنم هست... یه اتفاقاتی افتاده که فقط از دست کسی بر میاد که یه قدرت لایتناهی داشته باشه! پس خودش، خودشو بهم ثابت کرده " اگر منی که این خدا رو قبول دارم، وقتی می گه روزه... یا نماز! قبول می کنم! چون روزه سلامتی جسمم و نماز سلامتی روحم رو در بر داره! این پستی که امروز من نوشتم ابدا به این معنا نیست که ناراحتم از گرفتن ٍ روزه! فقط خواستم بگم روزه اونم توی ماه رمضون سخته! اونم نه به شدت... فقط می شه بهش گفت سخت!! چرا می گه مشروب نخور؟! چون اختیارتو از دست می دی... چون عقلتو از دست می دی! چرا می گه نماز بخون؟! چون با نمازه که حس می کنی بیشتر بهش نزدیکی... جدا می گم! اینو لمس می کنم! اگر نماز بخونی روحت تقویت می شه! ( نمی دونم چطور بگم که شعاری و کتابی نباشه! اما واقعا همینه! ) اگر می گه روزه بگیر... به خاطر دلایل زیادی یه که خیلی هاشو تونستیم درک کنیم و خیلی هاش رو نه! می دونستی روزه باعث تقویت ٍ عمر می شه؟!! اینو من نمی گم ها.... یه استاد بیوشیمی در این مورد تحقیق کرده و متوجه این قضیه شده! این استاد می گه " اگر غدد فوق كليوي مدتي گرسنگي بكشند ناچار مي شوند هورمونهاي اضافي را كه موجب عدم تعادل شده اند بخورند" پس اگر تو کل سال مشکلاتی باعث به هم زدن تعادل ترشحات غددی بشه، روزه می تونه تعادل رو بهش برگردونه!... تازه کشف کردن که روزه باعث می شه عوارض بیماری ام اس کاهش پیدا کنه! چون اگر حدود 48 ساعت گرسنه بمونی آسیب های مغزی کاهش پیدا می کنه!.... می دونی منم این چیزها رو خیلی نمی دونستم و تازه فهمیدم! خواهری بنده تجربی خوندن! اینه که زیادی در گیر این مسائله! یه چیز بامزه ی دیگه ای که هست اینه که، تمام غذاهایی که می خوریم همون موقع مورد استفاده ی بدن قرار نمی گیره و هستند مواد غذایی که 100 روز بعد از خوردن مورد استفاده قرار می گیرن! شنیدی می گن روزه باعث دفع سموم می شه! جریانش همینه... چون بالاخره خون ٍما به غذاهای تازه نیاز داره دیگه، اینه که اگر مدتی گرسنه باشه، مجبوره که از غذاهای قبلی استفاده کنه و اینطوری روی هم انباشته نمی شه که باعث فسادش بشه! از تعریف همه ی همه ی اینا که بیشتر از آرشیو ٍ بلاگ شد(:دی) می خوام به اینجا برسم که از اینکه روزه می گیرم هیچ ناراحت نیستم و جای همین روزه ی چند ساعته رو هچی نمی تونه بگیره و از این بابت هم خدا رو شاکرم! ببین من خیلی آدم مذهبی نیستم!آدم خوبی هم نیستم! اما خب تا جایی که می تونم می رم دنبال فرامینی که از طرف خدا بهمون داده شده! تا حد ٍ توانم رعایت می کنم و توی خیلی هاش هم می لنگم! لنگیدنی در حد بنز ها... اما اون هایی هم که رعایت می کنم با چشم باز رعایت می کنم.
* خوشحال می شم نظرات بقیه دوستان رو هم بشنوم!
+ زهــــــــــــــر مااار!!
ــ :دی! ساعت چنده؟!
+ ۶
ــ یعنی ۲ ساعت دیگه مونده؟!
+ ;)) اوهوم!
بعد از یه گفتگویی که به منظور حل اختــ.لاف شهری برگزار شد ( فک کن! )، باز می پرسه:
ــ خب! الان چنده؟!!
+ ۱۰ مین به ۷!:دی
ــ مونده پس ...! خب دیگه چه خبر؟!
و همینجور تا ۲۰ مین مونده به اذان! قطع می کنیم و میریم پی کارمون! فرداش می زنگه و می گه دیروز تا قطع کرده خوابیده و ۱۰ افطار کرده!! :دی ،جدا نمی دونم چی بگم!!:دی. کلا رئیسه دیگه... کارهاش همه همین مدلی یه!
* " بدبختی رو می بینی؟! هــــــی!! " نوشت :
این کلاسه که می رم علاوه بر پول ِ دوره، برای هر کدوم از امتحانات هم باید ۶۰۰ تومن بدم! فک کن!! دوست داشتی باز هم فک کن یکی از اونها رو هم بیفتم... :| ، بعد می گن دلیل افسردگی ِ این روزهای جوون ها چیه؟!!
" همینجوری یهو یادم اومد، دیدم بد نیست بنویسم " نوشت:
توی " مسافــ.ران " اون قسمت ِ دروغش از همه جالب تر بود و دیالوگ هاش تفکر بر انگیز!! می گفت " جالبه که آدم ها دائم به هم دورغ می گن و خودشون هم می دونن که دارن دروغ می گن! اما اگر یکی بهشون بگه " دروغگو " ناراحت می شن! "
* " اصلا چه ربطی داره " نوشت:
یه دختر دانشجو جدیدا اومده واحد پایینی رو اجاره کرده! بدون ِ اینکه ببینمش بهش احساس خوبی دارم! برای خودم یه شخصیت ازش ساختم، مامان!! حس میکنم از این هاست که مستقله و می تونه از پس ِ خودش بر بیاد.