تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
سه شنبه 31 شهریور1388
399 : آرزو بر جوانان عیب نیست!
چقدر دلم می خواد یکی از کره ی مریخ پیداش بشه که برام یه وبلاگ بسازه با تمامی امکانات و بر طبق سلیقه م!

اونوقته که  ... هیچی دیگه! همین!:دی

سه شنبه 31 شهریور1388
398 : یک عاشقانه ی بیش از حد آرام!
همیشه از زیر بار خوندنش در میرفتم! نمی دونم چرا... اما در می رفتم! بیشترچیز های قشنگ زندگی توی حادثه ها اتفاق می افته! رفتنم به کتاب فروشی سر تخت طاووس یه حادثه بود. توی اون سکوت دنبال یه اسم ِ آشنا می گشتم که نا خود آگاه چشمانم جلد ِ سفید " یک عاشقانه ی آرام " رو لمس کرد. بالاخره خریدمش... بدون وقت قبلی! الان به معنای واقعی کلمه دارم لذت می برم... انگار یکی در گوشم داره از عشق می گه. از روزهای خوب ِ دو تایی بودن ، اون هم به شکلی کاملا خاص. بی عادت ... پر از سرگرمی... پر از تنوع ... همیشه هر وقت بحث بوده که یه زن و شوهر از خیلی با هم بودن خسته نمی شن و حرف کم نمیارن؟! جواب من " نه " بوده! به نظرم توی این دنیای خاکی انقدر تفریح و سرگرمی و واژه هست که آدمی کم نیاره! انقدر من بگم و تو بگو ها هست ... انقدر جاهای دیدنی و حرف های ناگفته هست که مطمئنن با هم بودن ها به تکرار نمی کشه! خوندن  صفحه به صفحه ی این کتاب چیزی حدود نیم ساعت طول می کشه!... آروم می خونم و بعد از به اتمام رسیدن ِ یک صفحه، دوباره بر می گردم سطر اول! بازی ِ با کلمات رو به حد ِ کمال رسونده!

* " از کتاب کش رفتم "  نوشت:

عشق ِ به دیگری، ضرورت نیست، حادثه ست.

عشق ِ به وطن، ضرورت است نه حادثه.

عشق ِ به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه.

 

چند دقیقه بعد نوشت:

کد های قسمت ِ کامنتینگ دستکاری شده بود! الان دیگه فکر نمی کنم مشکلی داشته باشه... هووم؟!  

دوشنبه 30 شهریور1388
397 : من چند بُعد دارم؟!
در مورد ِ چند بُعدی بودن ِ این موجود دو پا خیلی فکر می کنم! جس می کنم من شبیه به مدیرم که باید تمامی قسمت ها رو مدیریت کنه!... خودم رو چند بُعد می بینم و از دیدنشون لذت می برم! یه بُعدم صوورتی ِ مهندس ِ پولداره! یه خانم مهندس که برای خودش یه شرکت داره و وقت ِ سر خاروندن نداره! بُعد ِ دیگه م یه شاعر و نویسنده ست که بیشتر ِ وقتش رو توی خونه و پشت ِ میز ناهار خوری نشسته و کنار ِ دستش فنجان ِ چای ش قرار داره و داره به نوشته هاش فکر می کنه! بُعد ِ دیگه م یه خانم سیاست مداره که توی یک جلسه نشسته و داره در مورد نیاز ها و گاها مشکلاتی که باهاش مواجه شده صحبت می کنه و دور و برش پره از آدم هایی که هم جناح شن! بُعد ِ دیگه م یه صوورتی ِ خانه داره که زندگی ش رو دوست داره و داره برای شام تدارک می بینه و کلی کیک و دسر و غذاهای خاص و غیر خاص بلده و یه شب ِ سرد ِ زمستونی داره به سلیقه ی خودش میز می چینه و تموم ِ خونه رو پر از شمع های ریز و سفید می کنه!! همه ی همه ی اینها رو دوست دارم. به قول ِ یک دوست نباید بذارم هدر برن... باید هر کدوم رو تقویت کنم و بهشون شاخه و برگ بدم! باید اولویت بندی کنم... ببینم من ِ صوورتی کدوم بُعد رو هدف می دونم و همون رو پیش بگیرم... این وسط هیچ ایرادی نداره با سلیقه میز بچینم و شبم رو به شعر و کتاب و رمان اختصاص بدم و با اهلش سیاسی صحبت کنم و برای خودم شرکت داشته باشم! فقط کافیه بهشون نظم بدم و شماره بندی کنم. چه جالب ...

* گویا کامنتینگم مشکل داره! هر دم از این باغ بری می رسد ...

دوشنبه 30 شهریور1388
396 : کمی آرامش!
توی این زندگی ماشینی که دم آ دم حرف از برنامه ریزی و هدفمند بودن می زنیم، گاهی، حرکتی رو بدون برنامه انجام دادن لذتی برابر با یه پتو توی سیبری رو داره! مثل ِ حرکت ِ پریشب ِ ما که بدون فکر و برنامه ریزی، خیلی ناگهانی ساعت ۱۱ شب نشستیم تو ماشین و رفتیم مسافرت! تو این مدت ِ ۲ سالی که گواهینامه داشتم انقدر پشت ِ ماشین نشسته بودم! از دم ِ خونه تا مقصد رو توی بارون ِ شدید و باد روندم! اولش بابا خیلی استرس داشت... اما بعد از یه مدت یهو گفت " من برم عقب بخوابم! هوووم؟! " جمله ی ادبی و قصار نبود! اما ازش لذت بُردم!... یه مسافرت ِ یه روزه باعث شد از اون حال و هوا یه کم بیام بیرون و آفتاب رو هم ببینم!... دیشب بعد از مدت ها با رئیس طولانی تلفن صحبت کردیم! از همون صحبت ها که به هر سمتی کشیده می شه!... وقتی از مسخره بازی هامون و خاطره هامون یهو می رسیم به مسائل اعتقادی و روانشناسی و وقتی اونقدر خوب تو بعضی مسائل برام دلیل میاره و وقتی توی جملاتمون از واژه های خاص و سخت استفاده می کنیم لذت می برم! ... چقدر پیچیدگی توی این من ِ نوعی می بینم.

* مرد ها دوست دارن تو با یک " آره " ، " درسته " یا حتی یک " اوهوم " تصدیقشون کنی. مهم نیست اون کار رو انجام بدی یا نه... همین که تصدیقشون کنی براشون کافیه، در صوورتیکه زن ها با یک " آره " ، " درسته " و ... راضی نمی شن! باید توی عمل تصدیقشون کنی... اینو با گوشت و پوست و رگ و مویرگ و بند بند ِ ذرات وجودیمون و کوفت و زهرمارم حس کردم!!

جمعه 27 شهریور1388
395 : صبر باید ... صبر
خدایا قبولت دارم. میدونم همه ی این بد بیاری ها واسه اینه که ایمانم به تو بیشتر بشه. فعلا که دور، دور توئه خدا... بتازون!!

بد بیاری ها روز به روز داره پوست می ندازه! من که گله ای نکردم... فقط خواستم بگم ایول مقاومت! یادم باشه یه تریپ خودم رو رستوران به دعوتم!!!

چهارشنبه 25 شهریور1388
394 : پیشگو
قرار است اینبار دیگر حسایی پاپیچشش شوم! از ثانیه ی اول ِ دیدار مدام دهان به شکوه باز کنم که " چرا منو نمی بری پیشش؟! " این " ش ِ " ی آخر، یعنی همون که می دونه آینده ی من چی می شه! اعتقاد دارم که نه همه، اما معدود آدم هایی هستند که می دونند تا چند سال ِ بعد، تو چند تا لیوان ِ آب ممکنه بخوری و پشت بندش چند دفعه می بایست بری دستشویی! این ذفعه سه پیچ می شوم! هر دفعه که تعریف می کند بیشتر تحریک می شوم! تحریک ِ دانستن ِ بیشتر از اینده! قرار است من را نبرد و قرار است من با اصرار بخواهم که بروم! قرار است به من بگوید که احتمالا چنین می شوم و چنان! شاید هم چنین و چنان نه... اما بالاخره می شوم! حالا هر چیز...! قرار است من تنها یک سوال ِ اضافه بر سازمان بپرسم ... اسمش چیست؟!
سه شنبه 24 شهریور1388
393 : مرور ٍ هست و نیست ها!
بعضی اوقاتت می شه درست مثل حالا! توی دنیای عجیب و غریبی که فقط شب ها می تونی برای خودت بسازی غرق می شی و زل می زنی به همه باید ها و نباید ها! همه ی اون چیزهایی که مورچه ی سمج ِ توی نمکدون متوجه ش می شه و تو نه! انقدر دور و برت شلوغه که مطمئنن اگر عکس بگیری سوژه ی ناب ِ روزنامه ها می شه و براش با یه فونت ِ مناسب و درشت تیتر می زنن که " شلخته ترین جوان ِ کره ی زمین یافت شد! " و تو می مونی و این همه معروفیت... حتما بعد از اون هم باید عینک آفتابی بزنی بری بیرون و گاها وقتی از بین ِ جمعیت ِ کثیری رد می شی و یکی از اون بچه سرتق های فضول می شناستت و داد می زنه " اِه! خودشه ... " یقه ی پالتوی مشکی ت رو بیشتر به سمت ِ بالا میدی و گوشه ی کلاهت رو با دست ِ راستت می گیری و با گام های بلند و سریع از مهلکه دور می شی..! زیاد دور از ذهن نیست... اینکه بعد از این گریز ِ توهمی فشارت بیفته و آب طالبی روپوشی باشه برای تلقین های الکی ت! این روزها همه چیز می تونه اتفاق بیفته... همه ی اون چیزهایی که مادر و پدربزرگ های پیر بهش می گن " آخر زمون " ! از این دنیایی که دم از نظم و ترتیبش می زنن، من، فقط مرور یاد گرفتم! مرور ِ همه چیز... مرور رد پاهایی که امروز و دیروز، صاحبانشوم برام یادگاری گذاشتند و رفتند! مرور ِ آدم های این دفترچه ی ۴۰ برگ ِ زندگیم! مرور ِ شعر های خونده شده و مرور ِ " من به خــ.ال لبت ای دوســ.ت گرفتار شدم! " مرور ...  مرور ... مرور!

سنگینی ِ کتاب ِ تخصصی شبکه انقدر هست که بی درنگ بزارمش زمین و کتاب ِ شعرم رو باز کنم! همون که خیلی وقته این نظام ِ هستی رو با تموم ِ تجهیزات و مدارات و بند بند ِ قوانینش برام گنجونده توی واژه واژه دل!

دوشنبه 23 شهریور1388
392 : دو قدم مانده به صبح . . .
اینم از نت ورک! امتحانش take home بود! آوردم خونه و دیدم هه.. چه جالب! از۱۵ تا سوال، ۶ تاشو بلد نیستم... خب البته به گمانم استاد از قصد یه سری از مباحث رو درس نداده و وارد امتحانش کرده که خودمون بریم دنبالش و کلی تفحص کنیم... منم که دیگه همه فهمیدن چقدر تفحص کن م!! :| ، یه مقدارشو ( :دی شما بخوانید بیشتر اون ۶ تا رو! ) از مهندس پیشول کمک گرفتم! پروژه ش هم که خیلی خوب دادم... رفتیم سر کلاس دیدیم اِه! گویا پارتنر عزیزمان رفته ماموریت و نتونسته بیاد... هی به اعصابم مسلط شدم! هی گفتم خوبه! نترس... از اون ورم هی شیدا اس ام اس می داد که " من می دونم تو فوق العاده ای " ( خب شرایطم خاص بود! باید هندونه بارونم می کرد!:دی )... یکی مونده به آخر رفتم جلو تا پروژه م رو ارائه بدم! پاور پوینت رو اسکن کردم واسه همه بچه ها...  همراه با توضیح م، این قلب ِ مبارک شروع کرد به بندری زدن! بی حیا!!!  یه نگاه به بچه ها... یه نگاه به استاد... بالاخره تموم شد! استاده برگشت سمت ِ بچه ها و پرسید " چطور بود؟! " همه گفتن " خدایی خیلی خوب بود! مدیریت ِ زمانشون عالی بود!! "

* با ساغر تصمیم گرفتیم پشت ِ آق تقی بنویسیم " رفیق بی کلک، مااااادر " حسم می گه خیلی خوب می شه!! :|

شنبه 21 شهریور1388
391 : آق تقی!!
خب شد دیگه! فعلا روزگار رو با آق تقی می گذرونیم تا ۶ ماه بعد که بریم سراغ خانوم خانوماااا...!:دی امشب پرایدم اومد! از اونجایی که هیبتش یهو کشتوندم! اینه که برازنده ترین اسمی که می تونستم براش انتخاب کنم همین "آق تقی" بود!!... اصلا با معیار هایی که من می خواستم از ماشین یکی نیست... اما خب نبینم کسی بهش اوف بگه! سالاره واسه خودش!!!:دی

آق تقی بچه ها...

بچه ها آق تقی!!

:دی

جمعه 20 شهریور1388
390 : ندید بدید!
وقتی مامان میاد و می گه " آش پختم! بیارم برات؟! " بدون ِ آره دستت درد نکنه و ممنون می شم و تمام تعارف های الکی سریع سر تکون می دم که یعنی اِهِم! همون یه کاسه می شه عین ِ دروغ ِ اولی که بهت مزه میده و تا شب همینجور دِ بخور! عین ِ این پیرمرد های هاف هافو بشقاب ِ اِن م رو می گیرم دستمو با ولع ِ خاصی که همچین یه نموره خستگی و " بابا غلط کردم، دیگه نمی خوام " همراهشه، رشته ها رو به سمت ِ نای و معده و روده سوق می دم! وقتی عقده ای بشی همینه! وقتی از بیرون آش نمی گیرن که پیفه! بده! بو می ده! اِخه! سبزی هاش درست شسته نمی شه! نخودش خیس نخورده! انواع و اقسام میکروب ها از توش برات دالی می کنن و ...! آره! همین می شه که له له آش می زنی و مامان با کلی ناز و کرشمه بهت قول هفته ی دیگه می ده و چه خوب که بعضی اوقات خدا خوب بلده بزنه پس ِ کله ِ بنده ش! هفته ی دیگه مامان خیلی زودتر از 7 روز رسید...

 میون ِ این همه آش خوردن و خوابیدن و باز آش خوردن داشتم به این فکر می کردم که خسته نباشم کلا! بعد از عمری درس خوندن و لب گاز گرفتن که اِه! متوجه نمی شین من درس دارم و هزار جور خود بزرگ کردن های رنگارنگ، هنوزه که هنوزه وقتی قراره یه فرمی پر کنم و تیک ِ میزان ِ تحصیلاتمو بزنم، با شرم باید بزنم دیپلم! خب به اینجاش فکر نکرده بودم که می شه یه کوچولو دروغ قاطی ِ عجله ت کنی و خودکار رو از روی دیپلم به سمت ِ تیک ِ لیسانس سوق بدی و با زور وادارش کنی که " اینه "! رنگی ش کن! می شه اینکار هم کرد... اما خودمونیم دیگه! چرا هر ساله یه مدرک به ما نمی دن تا بیشتر دلخوش بشیم به این درس خوندن ِ عزیز و بیشتر پاس به داریمش؟!!

پنجشنبه 19 شهریور1388
389 : عشق ٍماشین .....
زنگ زده که تا ۵ دقیقه دیگه سر کوچه تونم! حالا من چه وضعی؟!! اون وضعی ... یعنی داغون! انگار یکی ولم داده تو مُرداب... گفتم نمیشه! اما می دونه چی بگه که ۵ دقیقه که هیچ، دو دقیقه دیگه سر کوچه باشم!... اَه! اینم فهمید من فضولم!!:دی... گفت بیا که واست سوپرایرز دارم... خدافظ! سریع حاضر شدم و همه چیزهایی که قرار بود همین امروز برسونم دست ِ یکی از دستانم بر می دارم و سریع می رسم سر کوچه!من که حاضر شدم برم بیرون... خوب به بقیه کارهامم هم برسم!!:دی.... گوشی رو که نگاه می کنم می بینم هه! چه جالب... دو تا میس کال دارم!:دی زنگ میزنم...

ــ سلام!:دی

+ سلام و .... العلیکم! { به برکت ِ شب ِ قدر مودب شد یوهو!!!:دی }

ــ :دی! الان کجایی؟!

+ دو بار خدمتتون زنگ زدم جواب ندادین! { آیکون ِ اصلا عصبی نمی زد، می دونی؟!!:دی }

ــ سایلنت بود! الان کجایی؟!!

+ هیچی دیگه! بر نداشتی منم بر گشتم!!

ــ هـــــــــــــــــــا؟!!! دروغ مــــــــیــــــــگی!!! بیا ببینم!

+ الان .... َم!! بر گشتم دیگه!

ــ زهرمار! بیا ببینم... بــــــدو!

+ :دی! تا ۲ دقیقه دیگه سر کوچه تونم!

ــ { فک کن جا نداشته باشه بگی زهر مار... پس } زهر مااااااار!!!

از سوپری چیزی می خرم و همین که میام بیرون یهو می بینم ... به به به! سوار یک عدد هلو شده!:دی سوار می شم و بلند می گم " باباااااااااا.... مبارکه!... خوشگله! " و با ذوق شروع می کنم به حرکات ِ فضولانه ی مخصوص به خودم!!:دی... هر چی دکمه مکمه تو ماشین بود امتحان کردم و یهو بی هوا دنده رو گذاشتم رو خلاص و دیدم بد نگاه کرد!:دی، فهمیدم با این یکی شوخی نداره گویا!!!:دی ... کلی حرف زدیم در رابط با ماشین و کلی ذهن ِ کنجکاوانه ی منو پاسخ گفت !!:دی بعد خیلی شیک باز ۳۰یا۳۰ حرف زدیم و صدامون رفت بالا و این بار دیگه به این نتیجه رسیدیم که با هم در این مورد حرف نزنیم! چون حس و حال و حوصله ی جفتمون خیلی وقته اسباب کشی کرده و بی خانمانه!! :| ...

* یه مدت که یادتونه من چقدر دلم ماشین می خواست؟!! الان اصلا نمی خواد!!! یعنی به هیــــــچ وجه الان ذوق و حس و حال ِ رانندگی نیست... ! یوهو گویا عوض شدم! :دی

راستی... امشب هم از اون شب هایی ِ که قشنگه بیدار بمونی و اظهار پشیمونی کنی و خواسته هاتو یکی یکی بشمری! به یاد ِ منم باش!!!

پنجشنبه 19 شهریور1388
388 : حتی عنوان هم عددی نیست!!! :دی
خیلی بهتر شدم... خیلی آرامش دارم جدیدا... انقدر که مسائل ریز و درشت اذیتم نمی کنه! این چند وقت اتفاقاتی تو زندگیم افتاد { شخصی نه، خانوادگی }، که هر کسی بود از پا می افتاد! جدا هر کسی بود میزان افسردگی ش از عشق ِ مجنون به لیلی هم زیاد تر می شد! اما سعی کردم مسلط باشم به خودم! سعی کردم خیلی ریلکس با خودم زمزمه کنم " می گذره! " . توی وب گیلاسی، یه بار یه دوستی براش کامنت گذاشته بود که " از عارفی می خواهند: جمله ای بگو که توی شادی غم به دلمون راه بده وتوی غم شادی! ایشون هم در جواب می گن : این نیز بگذرد! " همین! این جمله برای من فقط یه نوشته نبود... یه نوشته که ساده از مقابلش رد بشم! به معنای واقعی روم تاثیر گذاشت! تمام اون مشکلات رو حواله دادم به شورت ِ مامان دوزه اصغر آقا!!! هنوز مشکلاتم حل نشده... حتی به جرات می تونم بگم روز به روز داره بیشتر می شه! انقدری که تنها کسی که براش تعریف کردم شوکه شده که چرا این همه پشت ِ سر هم بد بیاری؟!... بیخیال ! مهم نیست! فقط می خوام بگم جدا این صووورتی داره بزرگ می شه! یه دنیا هنوز مسخره بازی در میاره... یه دنیا از سر و کول ِ باباش بالا میره و ادای بچه ها رو در میاره.. یه دنیا لجبازی می کنه انقدر که بی شباهت به یه بچه ی دو ساله نمی بیننش!یه دنیا هنوز موقع خداحافظی با دوستان صمیمی ش می گه " خداحانـــــــززز " !... اما بزرگ شده... سعی کرده کنترل ِ اعصابش رو به دست بگیره! یکی از دوستان ِ وبلاگی در جریان بود... یه مدت جدا یخ بودم! هیــــچ چیز آرومم نمی کرد! گویا خیلی سعی ش رو کرد تا از این حال و هوا بیام بیرون... درسته اون لحظه نتیجه نداد... اما الان واقعا آرومم! هیچ چیز اونقدر ناراحتم نمی کنه... چون هیچ چیزی رو آدم حساب نمی کنم! البته این رفتارم معلوم نیست تا کی ادامه پیدا کنه... اما فعلا که هست و امید که بمونه! یه چیزی هم بین خودمون باشه... درسته مشکلات و غم و غصه عددی نیستند که منو از پا در بیارن، اما هنوز که هنوزه رو اون حرفم هستم که " دیگه هیچی مثل سابق نیست " !
سه شنبه 17 شهریور1388
387: نیــاز
یه شب هایی هست که دیوانه وار دوست داری صبح نشه!... دوست داری انقدر طول و عرضش رو بکشی تا عین ِ این آب نبات های میوه ای که کش میومد و میزان ِ عشقش به میزان ِ کش اومدنش بستگی داشت، بهت مزه بده! بعضی شب ها نیاز داری تا خود ِ صبح بزنی برقصی... بعضی شب ها نیاز داری کتاب ِ شعر بخونی و بعضی اوقات دلت می خواد خودتو پرت کنی تو دامن ِ خدا! امشب همینه... یکی از اون شب هایی که دلم می خواد از همه طرف کشش بدم تا بتونم یه ذره بیشتر تو بغلش بمونم... دلم می خواد سرم رو بذارم رو پاش و های های زار بزنم غم و غصه هامو... خیلی منتظر امشب بودم!

هر کسی از اینجا تک عبوری داشت... اگر دلش خواست نیم دعایی هم برای من بکنه!

سه شنبه 17 شهریور1388
386 : سرعت؟!! . . . خداااااا
یه سرعتی الان دارم حتی از کره ی جنوبی هم بیشتر!!! :| حتی به گرد ِ پام هم نمی رسن... یعنی سرعت خدا! می دونم خیلی حس ِ حسادت رو بر می انگیزه... می دونم!! سرعت ۲۸ kbps!!! تازه این که چیزی نیست!... به خدا اولی که کانکت شدم سرعتم ۴ تا بود!! تکنولوژی تو ایران بیداد می کنه... بر منکرش لعنت!! :|

اینم از انتخاب واحد ِ ما! به سلامتی و میمنت ۲۰ تا برداشتیم!! بعد یه جوری هم برداشتم که یه وخ دلم برای دانشگاه تنگ نشه!.. بالاخره آدم ِ و حس محبت و دلتنگی و اینا... یعنی هر روز ِ هفته باید برم دانشگاه! می دونم خیلی باحالم... می دونم!!:دی. بعد من یه چیزی گفتم پست پایین که ترم آخرم و نگران نیستم واحد ها پر شده باشن؟!!... یعنی ماشالله ۸۳ یی ها و ۸۴ های دانشگاه! واقعا من بهشون افتخار می کنم... پا به پای ما همه رو برداشتن و به ما تخــ.ماشونم نرسید!!! :|

* " مدیونی فک کنی ذره ای عصبی م " نوشت :

خودش گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را... این ۸۴ یی ها از دانشگاه رخت بر کنن، صلوااااااااات....

دوشنبه 16 شهریور1388
385 : اســــــترس!
ترم پیش یکی از درس هامون مشترک بود! من و شیدا و رئیس... قرار گذاشتیم که با هم درس بخونیم تا هر چی قراره بفهمیم با هم بفهمیم ... چون نه ما سر کلاس رفته بودیم و نه رئیس و تا یه هفته قبل از امتحانات اصلا در جریان هیچ مبحثی از درس نبودیم و نمی دونستیم اصلا خوندنیه یا محاسباتی یا برنامه نویسی... یه هفته قبل از امتحانات بود که دو روزش رو اختصاص دادیم به با هم خوندن... خیلی خوب که نمی شه گفت... اما در یه حد مطلوبی یاد گرفتیم! روز امتحان سه تایی به شدت استرس داششتیم! با اینکه رئیس مثــــــــلا می خواست نشون نده! اما خیلی مشخص بود که نگرانه... بهش امید دادیم که استاد خیلی عالیه و مطمئن باشه که نمره میاری! ما این استاد رو بزرگ کردیم و همیشه باهاش درس برداشتیم و همه رو هم با نمره ی خوب پاس شدیم! امتحان شروع شد... تمااااااام بچه ها به نحو احسنت گند دادن! من که رسما از 7 تا سوال به 4 تاش جواب دادم و همون 4 تا هم از خودم نظریه صادر کردم... رئیس هم می گفت 2 تاش رو مطمئنه و در مجموع بچه ها از امتحان راضی نبودند! تازه دیروز نمره ی همون درس اومد! خوب شدم... 17! حس ِ فضولیم ترغیبم کرد برم تو پیج ِ رئیس و ببینم اون چند شده... یوزر و پسش رو خیلی قبل بهم داده بود! وقتی دیدم با 9.75 افتاده بـــــــی نهایت ناراحت شدم! قبل از اینه پیجش باز بشه، داشتم فکر می کردم که بهش زنگ بزنم و خوشحالش کنم که با نمره ی خوب پاس شده... اما یهو... با دیدن ِ نمره ش گویا آب یخ خالی کردن رو سرم! خیلی دلم سوخت... هیچی بهش نگفتم! خیلی هم سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم که مبادا از دهنم در بره که نمره ها اومده! گذاشتم خودش بعد از سالی، ماهی که سر زد ببینه! حالا از همون استرس های خشک و بیابونی امشب گریبانگیرم شده! از همونایی که دل درد و بالا پایین پریدن چاشنی شه! امشب انتخاب واحدمه! با اینکه همه چیز مهیا ست و سال آخر هستیم و مشکل پر شدن واحد ها رو نداریم { گرچه دوستان ِ 84 یی هنوز مهمون ِ دانشگاه هستند! } با این حال استرس و دل نگرانی ِ شدیدی دارم! کاش همه چیز خیلی خوب پیش بره! همه ی اونایی که می خوایم بتونیم انتخاب کنیم!

* " جنبه م خوب چیزیه والا!! " نوشت :

چه خوب که خدا بهم جنبه داده... خیلی از بچه ها می گفتن " ما اگه شرایط تو رو داااااشتیم، چه کارا که نمی کردیم "! و نا خود آگاه شمام بودین یاد همین جمله می اُفتین که " خدا خر رو می شناخت که بهش شاخ نداد! " . یه مدت زیادی شرایط کاملا آزادی داشتم! دارم فکر می کنم چقدر خوب که مادر و پدرم خوب می شناسنم و بهم اعتماد دارند.

یکشنبه 15 شهریور1388
384 : :|
* کارتون ِ Monster رو دیدم! همونی که آبی خیلی اصرار داشت ببینم... همون که گیر داده بود تو شبیه ِ اون سوسکه ای!! :| ، می گه این سوسکه عین ِ عین ِ توئه! هر چی بزنی ش بازم بلند می شه! باز هم سرتق بازی در میاره! هر چی بهش بگی و هر چی کتک بخوره بازم زبونش درازه و پرروئه! { می دونم محو  ِ سجایای اخلاقی م شدید!! :| } بعد این فیلم رو گویا از روی ما ۴ تا ساختند!:دی. همه ی ما به خوبی توش یافت می شیم... خود ِ آبی همون ژله ماننده س! همونی که عقل نداره!:دی... خیلی هم بامزه ست! شیدا اون کرم ِ بزرگه س که آخرش پروانه می شه! رئیس هم همونه که شبیه ِ دایناسوره! :| { تا امروز نمی دونستم انقدر حیوان شناسی م ضعیفه! :| }

* دیروز رو با رئیس بودم... درگیر و دار ِ خرید ِ ماشینه و با هم ماشین های های کلاس رو نگاه می کردیم و در مورد خوب و بد بودنشون بحث می کردیم! از کُپ و کرولا و مزدا تیری و ۲۰۶ ِ صندوق دار رسید به خرید ِ پیکان جوانان!! :|

* فیلم ِ " کــ.وری " رو هم دیدم!! به اندازه ی کتابش دوست نداشتم... اما دلم بی اندازه برای همسر دکتر سوخت!

* باور دارم به آینده ی کاملا روشنم! مطمئنم می تونم خوب باشم! مطمئنم....

* همرو می خونم! اما جدیدا حرف زدن برام سخت شده!... بیشتر تو خلوت می نویسم...!

جمعه 13 شهریور1388
383 : بیا فــالِت بگیرم. . .
دیشب خونه ی یکی از اقوام به صرف افطاری دعوت شدیم! بعد از افطاری و تماشا کردن سریال های تلویزیون، همه پخش و پلا و با هم گرم صحبت شدند! من و دختر خاله بزرگه که یه چند سالی هست ازدواج کرده و از قضای روزگار یه دختر کوچیک هم داره، رفتیم تو آشپزخونه و همین که مشغول حرف زدن بودیم، یهو دست ِ راست منو گرفت و گفت " بذار ببینم جریان ِ بچه هات چیه؟! " دست ِ راستم رو گرفت و روی قسمتی که نبضم بود شروع کرد به انجام دادن عملیاتی متحیر العقول!بنده فقط با چشمانی 4 تا شده نظاره گر بودم! گویا فال ِ ابن سینا بود... اولیش رو که گفت " پسره "  به حالت تهاجمی دستم رو کشیدم و گفتم " نمی خواد ! ولش کن... " وقتی پرسید چرا؟!... گفتم " من پسر نمی خوام آخه! بچه هه پسر شد جاش مستقیم دم ِ در ِ خونه ست! " دوباره دستم رو کشید و خواست ببینه بعدش چی می شه... خلاصه که یه چهار تایی گویا تو پامونه و از هر جنس هم دو تا دو تا!!! جالبیش اینجا بود که برای هر کسی می گرفت درست در میومد! منظور خانم های ازدواج کرده... برای خاله ها گرفت درست در اومد.. برای یکی از اقوام گرفت و اون بچه ای که سقط کرده بودن هم نشون داد. حتی برای شوهرش هم گرفت و عینا مثل هم در اومد!! من که دیدم جریان از این قراره، یه نگاه غضب آلود بهش انداختم و انگار که خودش 4 تا بچه انداخته تو دومنم، فغان راه انداختم که " چه خبره؟!! 4 تا رو چیکارشون کنم یعنی؟!! " که گفت "این ترتیب بچه هات رو نشون میده! می تونی بعد از دومی دیگه بچه نیاری... اما اگر بیاری به همین ترتیبه!! "تا دو دقیقه آروم گرفتیم و جریان 4 تا بچه و فکر به تربیت و اینده و عروس و داماد ها و نوه ها رو فراموش کردیم، یه لیوان آب دستم داد تا از روح ِ مسیحایی م (!!!) توش بدمم و شروع کرد باز به حرکات متحیر العقول ِ دیگر... اینبار سن ِ ازدواج ملاک بود! 24 ضربه صوورت گرفت و همانا گویا قرار است بنده با یک آقای به شدت خوش شانس و خوش بخت (!!!) 3 سال ِ دیگه رهسپار خانه ی آرزوها شویم! فک کن... خیلی بامزه ست! خودش22 سالگی براش در اومد و دو روز بعد از تولدش همین آقای شوهر ِ الآنشون اومد خواستگاری!! گفتم تا 1 سال دیگه که این مدرک رو بگیریم و از قِبلش بخوایم نون بخوریم، بزنیم تو کار کف بینی و دستت بده فالت ببینم و این حرفا... بالاخره اون 4 تا بچه خرج دارن دیگه! مای بیبی هم که جدیدا گرون شده... خدا رو خوش نمیاد!:دی

پنجشنبه 12 شهریور1388
382 : چرا داغونم این شب ها . . .

"یه شب که حسابی داغون بودم " نوشت :

گاهی شاکر می شی... شاکر می شی آسمون و زمین رو که این وقت شب که سگ تو خیابون پرسه نمی زنه و هیچ مرغ عشقی واسه جفتش قصه ی لیلی و مجنون نمی خونه، بیدار نگه ت داشته! انقدر بیدار که چشمات رو چهار تا کردی و زل زدی به سقفی که می دونی سقفه و اگه انتهاش رو ادامه بدی و خیر سرت خلاقانه فکر کنی آسمون رو می بینی... آسمونی که ستاره هاش رو دور خودش جمع کرده و تو رو نشونه شون میده و به علامت ِ " سلام " دستش رو بالا می بره... توهم مردی می کنی و یه " چاکرم " تحویلش می دی و خیلی خودمونی می گی " هستیم در خدمتت " البته که خودتو انداختی... خودتو انداختی توی این شبی که می دونی زیاد نیست شب زنده دار هاش! حداقل توی این منطقه...تو این کوچه! تو این خونه... دلت می خواد بلند بلند بگی همه ی اون چیزایی که خیلی وقته گوشه ی دلت کنگر خوردن و لنگر انداختن و بدجور بهشون خوش گذشته انگاری که هیچ خیال ندارن بقچه شون رو جمع کنن و برن ابادی خودشون! می خوای بگی چته... بگی که... که چی؟!! که خدایا... من کجام؟! بین این همه آدمی که قرار بود بیاد و نیومد ...حالا کاری ندارم اشکال از باباهه بوده یا مادره! می خوام بگم بین همه ی اونا چرا من؟! چرا من اومدم... گله و شکایت نیست... این حرفه! داریم عین ِ دو تا آدم عاقل و بالغ حرف می زنیم! می خوام بدونم قرار بود من از این دنیا چی برات سوغات بیارم؟! خیلی سلیقه م رو قبول داشتی که منو فرستادی؟! از من خوش سلیقه تر تو آستینت نداشتی؟! خدایا... همه ی همه ای که الان دارم همینه... یه مشت ِ خالی! بهم نیشخند نزن! از این دنیات من یکی انتظار دارم... نه ماشین می خوام و نه خونه و نه مدرک و نه هیچ کوفت و زهر ماری ِ دیگه! فقط معجزه می خوام... تو یه بار توی خواب خودت رو به من نشون دادی... یادت میاد یا می خوای دبه کنی؟! یادته که... همه ترسیدن و فرار کردن... خدایا ایستادم و نگات کردم! خدایا من اون خواب رو نمی خوابم... خدایا من تو رو می خوام! خود ِ خود ِ واقعی ت رو! این روزا مثل خورده دارم خودمو می خورم بی هیچ دلیلی... هر چی به سرمون میاد ما نسل ِ جدیدی ها از همین " نمی دونم " های بی طعم و بی مزه ست! از همین نداشتن دلیل ها... از همینی که می خوام بگم جدیدا چه مرگمه و زبونم تو دهنم نمی چرخه...  گاهی می خوام یقه ی یه عابر خیالی رو بیگرم و داد بزنم " هُی یارو...  تقصیره توئه حال و هوای سیاه و سفید ِ این روزهای ابری ِ من! آره؟! " و عین فیلم های گانگستری یه تیر تو مخش خالی کنم و بفرستمش جهنم! اما معلومه که نه... معلومه که تقصیر اون طرف نیست... یقه ش رو ول می کنم و می شینم کف زمین و اشک هام حواله می دم به آب های زیرزمینی! توی این تاریکی و این لذت و شنیدن صدای دل، تنها کاری که از دستم بر میاد بالا بردن دست هامه! مشت خالی م رو به سمت ِ خودت میارم بالا و تو با زبون خوش برام پُرش می کنی... خدایا! هیچ آداب و ترتیبی روعایت نکردم... خیلی خودمونی و خاکی اومدم جلو... تو هم مردی کن و خیلی خودمونی و خاکی مشتم رو پر کن!  درشت هاش رو سوا کن... ! من هنوز شاکرم محبوبم!... شاکر این آسمون بی ستاره ی واقعی ِ تهرانت! همین که با همه ی دودی بودن و خاکستری رنگ بودنش هنوز بلده چطور من رو به تو سنجاق بزنه!  مهربون که می گن تویی دیگه... ببینم چیکار می کنی مهربون!!

سه شنبه 10 شهریور1388
381 : مزاح فرمودم!!!
چند وقت پیش یکی از اقوام برای افطاری دعوت کردند! هر خانواده ای دور یک میز نشسته بودند! مامان نگاهی به میز ِ خاله کرد و گفت " چه یهو خانواده شون بزرگ شد! داماد و نوه و ... " نگاهی به میز ِ خودمون انداختم و یهو چشم تو چشم ِ بابا شدم! می دونم که بابا متوجه شد چی می خواستم بگم، چون خودش رو مشغول خوردن نشون داد! رو به مامان کردم و گفتم " الان اینجا { اشاره به صندلی ِ خالی ِ کنارم! } باید یه نفر نشسته بود! جاش خالیه! " :دی ، مامان و بابا لبخند زدند، فقط یه نگاه با مضمون ِ " اَی روتو برم هِی " چاشنی ِ خنده ی بابا بود!!
دوشنبه 9 شهریور1388
380 : بی حوصله !
این روزها حوصله م رو دادم  به همون آقایی که سر ظهر خواب رو از چشم های در و همسایه می پرونه و داد می زنه " نــــــــــون خشکی یه!! " تا ظهر می خوابم و بعد از اونم بی هدف می چرخم و گل واژه نثار دنیا می کنم! دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست و خوش نمی گذره! همون هایی که تا چند ماه پیش سرعت ِ رفت و آمد ِ خونم رو چندین برابر می کرد و همون هایی که ذوق و هیجان رو نثار روح پر فتوحم می کرد، الان حتی لب هام رو وادار به یک نیشخند کوچیک هم نمی کنن! دیروز با هم رفتیم بیرون... قرار شد روزه مون رو با هم باز کنیم... اما نبود اونی که همیشه بود! نمی دونم چرا.. اما باز افتادم توی اون موود ِ بی اهمیتی به همه چیز! به همه چیز و به همه کس!

* " هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم "  نوشت :

ساغر می گه " معلم دینی مون گفته هر کی توی شب های قدر 1000 آیه بخونه، یکی از آرزوهاش بر آورده می شه " ، حالا جدا آرزو از کجام بیارم؟! نمی دونم باید چی از خدا بخوام...  می گن " بزرگی هر کس به آرزوهایی که داره " پس چقدر من کوچیکم!...

شنبه 7 شهریور1388
378 : تکنولوژی تا کجا ؟!! . . .
این کلاس شبکه ای که میرم جدا از اینکه بهمون درس میده، یه سری هم داستان ها و پروژه های مربوط به قضیه رو تعریف می کنه! امروز موضوع بحث، دی اس ال بود و کشید به اینترنت... استاد می گفت "الان می تونن "بو" رو هم مجازی انتقال بدن! حتی درصد کمی از ماده رو هم تونستن انتقال بدن! یه زمانی می رسه که توی پایگاه هایی شبیه به کیوسک ِ تلفن قرار می گیریم و کد کشوری که می خوایم بهش سفر کنیم رو می زنیم و بی درنگ به سمت مقصد می رسیم! چون بدن ِ انسان تشکیل شده است از آب و کربن و موادی نیست که در فضا نباشه، به همین دلیله که می تونه جزء جزء منفک بشه و بعد همین جزء جزء در مقصد دوباره شکل بگیره و بهم متصل بشه!! " خیلی جالبه هااا... اصلا آدم میره تو بحرش کف می کنه! واسه خاطر یه مسافرت به خارج از کشور دیگه دغدغه ی ویزا و بلیط و هتل و کوفت و زهرمار رو نداری! تازه این مدلی می تونی یه خلاف سنگین بکنی و فرتی بپری تو یکی از این کیوسک ها و بری به کشور دیگه! چه بامزه! مثلا من هوس اون بستنی هایی که توی مک دونالد خوردیم رو کردم و می تونم برم بخرم و بیام توی خونه خودم جلوی تی وی بخورم!! استاد می گفت " این طرح سه بعدی کردن تصاویر رو وقتی مطرح کردن، مک دونالد هم روش سرمایه گذاری کرد! چون به این فکر کرد که یه روزی،وقتی می ری رستوران تا ناهاری بخوری، توی یک اتاق هایی قرار می گیری که دور تا دورش از این تی وی های بزرگه و می تونه هر کسی رو که بخوای پیج کنه و سه بعدی نشونش بده و تو حس کنی داری با فلانی ناهار، همبرگر می خوری!!  " تمام این حرف ها فعلا برامون در حد آرزوئه! وقتی می شنویم نیشخند می زنیم و حتی ممکنه بگیم  " فک کــــــن " !! اما همینی هم که الان هستیم یه روزی فکرش رو نمی کردیم!! خیلی دوست دارم تو همچین دنیایی قرار بگیرم... اما احساسم می گه این دنیا رو بچه ی بچه ی بچه م هم لمس نمی کنه و مونده تا هنوز تمام کشور ها به همچین توانایی برسن! مام که ....  !!:دی

جمعه 6 شهریور1388
378 : سوتی های فضایی!!
ــ کی می گه آمار ازدواج پایینه؟! این همه دور و بر ما ازدواج بود... این همه دور و بر شیدا!!

+ خب فصل، فصل ِ ازدواج بود دیگه!

ــ چه جالب... فصل ازدواج!! اما من پاییز رو دوست دارم!

+ نه! منظورم اینه که بیشتر ازدواج ها تو رجب و شعبان می یفته! اینه که شلوغ بوده...

ــ اما باز هم پاییز!!:دی

+ خب می تونه بیفته تو پاییز...

ــ اوهوم!

+ بعد فک کن محرم بیفته تو ماه رمضون!!!

ــ اَاااااااا، چه شود! بیچاره می شیم که!!

+ :|

ــ =)) خودم فهمیدم!! حواسم نبود خب....

+ دیگه هیــــــــــچی نگو!!!

ــ به جان ِ خودم حواسم نبود! اصلا تو باغ نبودم!...

خب به من چه؟!! خب من چیکار کنم یهو حواسم رفت پی ِ سیبیل ِ زبل خان؟!! خب خدا خواست اصلا :|

 

جمعه 6 شهریور1388
377 : تشخیص
زنگ زده... صدا گررررررررفته!! به جان ِ تک بچه م فقط به خاطر اینکه شماره ی شرکت سیو بود فهمیدم خودشه، وگرنه اصلا!! یعنی با اینکه شماره سیو بود هم هی شک می کردم که نکنه یکی دیگه س... خط رو خط شده و ...!! بعد اصلا نپرسیدم که چرا صدات گرفته؟! خودش گفت که سرما خورده و من در مقابل فقط خندیدم! صدا کعینهو خروس ِ مش غــ.لام حسین!!:دی. بهش گفتم :

+ از اون روز سرما خوردی؟!

ــ کدوم روز؟!

+ همون روزی که می گفتی تب دارم!

ــ باز منو با کی اشتباه گرفتی؟!! مطمئنی اشتباه نگرفتی؟!

تا اینو گفت، به خودم گفتم " خاااااااااااااااک، معلوم نیست کیه! اشتباه گرفتی "...بعد هی حرف می زد و هی من بیشتر شک میکردم!:دی، مثل همیشه هم که قد حرف نمی زد! خیلی عادی بود...

+ بابا تو بودی دیگه که بهت گفتم برو دکتر...

ــ اگه راست می گی در جواب بهت چی گفتم؟!

+ گفتی من هیچ وقت دکتر نمی رم! نه خودم تا حالا رفتم دکتر، نه ماشینم رو بردم تعمیرگاه!! و من در جواب بهت گفتم " ماشینتم عین ِ خودت بار آوردی!! "

ــ آآآره! من بودم!

+ زهــــــرمار!! اما صدات بهتر شده ها... همیشه همینجوری بمون!! هَ هَ هَ هَ!!:دی

ــ کوفت!

کلا خیلی به هم ارادت داریم! این توی صحبت هامونم مشخصه و خودشو نشون داده....!! :|

"اینجام گیر کرده بود بگم " نوشت :

دعوت بودیم یه جا... بعد مادر شوهر خاله م هم حضور داشتند! طفلک یه آلزایمر خفیفی دارن! بعد من رو ۱ سال پیش دیده بودن و کلی به خاله گفته بودن که " من این صووورتی رو خیلی دوست دارم! با نمکه!! " بعد امسال من رو دیدن... می گن " شما کی هستی ؟!  " بهشون گفتم که دختر فلانی هستم و اسمم صوورتی یه! بعد ساغر هم اومده سلام علیک کرده باهاشون... به ساغر می گن " شما بزرگتره ای؟! ماشالله!! " ( :| دقیقا این منم الان!!! :| ) بعد ساغر خندیده می گه " نه صووورتی خواهر بزرگمه! " بعد من پیششون نشستم و کلی با هم اختلاط کردیم!:دی خیلی بامزه و دلنشین صحبت می کنن! یهو خیره شدن به من و می گن " ماشالله با نمکی چقدر!! " و همین که من می رفتم جواب بدم که ممنون و این حرف ها، ایشون برام دعا می کردن! بعد گویا همه ی دعا ها هم به واژه ی بیگانه و غیر متمدن ِ شوهر ختم می شد! یعنی انواع و اقسام دعا ها کردن... ایشالله خوب باشه! ایشالله مهربون باشه... ایشالله دوسِت داشته باشه.... ایشالله بلند بالا باشه! .... ایشالله خوشگل (:-& ) باشه!... حالا یه ایل دارن نیگاه می کنن و منم از طرفی خنده م گرفته و از طرفی هی دارم رنگ میدم!! ( حجب و حیام ستودنی یه واقعا!!:دی ).... پیرهای فامیل، یه جور ریشه به حساب میان! ریشه ای تنومند برای ادامه ی حیات ِ جوون ها! انقدر شیرین صحبت می کنن و انقدر با محبتن که دل کندن ازشون یه نیروی زیادی می خواد! با اینکه ایشون فامیل دور به حساب میان، اما با فکر به نبودشون کلافه می شم!!

پنجشنبه 5 شهریور1388
376 : نرم و نازک!!
در راستای نامزدی ِ دایی کوچیکه و عروس دعوت کن و زنگ بزن به عروس و در یک کلام تحویل گرفتن ِ عروس، مادر بنده که می شن خواهر شوهر، زنگ زدن که حالی بپرسن از عروس و تشکر از اون شب ِ مذکوری که همه رو دعوت کرده بودن و به گفته ی خاله اینا همه ی غذا ها و دسر ها رو خودش به تنهایی درست کرده بود ( آخه خیلی غذا بود! یه ۵ مدل غذا بود به همراه کلی ژله و سالاد های مختلف و این حرفا!!! )، صحبتشون هم گل می کنه و یهو منی که توی اتاق خودمون بودم، صدای مامان رو می شنوم که می گه " صووورتی؟!! نــــــــــه!!! " و بعد می خنده! ( گوش نیست که ماشالله! غیبت سنجه! ) هلک هلک پا می شم میرم توی اتاق مامان اینا و خودم رو می ندازم رو تخت و زل می زنم به مامان تا ببینم در مورد من چی میگه! همین که من میام توی اتاق بحثشون عوض می شه... فک کن!! همین که نشستم و به حرفاشون گوش می دم فکر می کنم چه حوصله ای داره این عروس خانم که با تک تک خانواده ی شوهره صحبت کنه و بخواد همرو تازه بشناسه و ... ! اگر از قبلش با طرفت دوست باشی، تو حرفاش نم نم با خانواده ش آشنا می شی و نم نم می فهمی کی به کیه!! تو  افکار خودم غرق بودم که مادری گوشی رو با سلام و صلوات و بعد از مدت مدیدی قطع می کنن و منم کنجــــــــــکاو!! می گم " چی می گفتین در مورد من؟!! " می گه " هیچی! می گفت دو تا دخترتون دبیرستانی هستن دیگه ؟!! و منم بهش گفتم نه! یکی شون پیش دانشگاهی و صووورتی هم دختر بزرگم، سال ِ آخره!! "  :| فک کن! نامرد... از چه روی من رو دبیرستانی دیده؟!:-w... مامان می گه " بهتر! اینجوری دیرتر پیر می شی و تازه قشنگ تره که " زیادی در راستای بچه خر کنی گام بر می داره! نمی دونم باید خوشحال بود یا ناراحت! اما به هر حال زیاد حس خوبی نداشتم!! :|

سه شنبه 3 شهریور1388
375 : گفت و گفتم ....
در مورد پست ِ قبل، ویروس یه کامنتی داد و منم جوابشو دادم! هویجوری محض ِ تنوع دلم خواست کامنت و جوابش رو پست کنم! نه که کم بود:دی، از اون لحاظ!!

ویروس: نگیر قربونت برم.مگه خدا خوشش میاد بندش اذیت بشه؟تو به جای روزه میتونی خیلی کارهای دیگه انجام بدی که از هرچی روزه گیره متعصبه,جرت بالا تر باشه!!!!
فکر کن به بابا میگی چرا روزه میگیری ؟؟؟میگه چون خدا گفته بعد میگی خوب چرا بقیه ی دستورات خدا رو انجام نمیدی مثلا چرا نگاه حرم میکنی در صورتی که نباید بکنی!چرا فیلم مبتذل نگاه میکنی در صورتی که....چرا سر مردم کلاه میذاری در صورتی که .....چرا میری دختر مردم رو ......در صورتی که...
ببین صورتی جان مردم ما بیشتر دنبال تقلیدن از هر 10 نفر به خدا 9/9 !!نفرشون نمیدونن برا چی باید روزه بگیرن یا چرا باید نماز بخونن!!باز دوباره جزایر قناری نشه ها ولی من منظورم به شما نبود خواستم یه جرقه بزنم که هرکی بیاد بگه چرا روزه میگیره و هر کی نمیگیره بگه چرا نمیگیرم!
امیدوارم ایندفعه منظورم رو خوب رسونده باشم!چون خودت میدونی توی رسوندن منظور مشکلات دارم!!!!
پاینده ایران.

صووورتی:اولا که سلام!

دوما که خنده م گرفت بابت این جزایر قناری!!:دی

بعدم ویروس یه چیزی... من می دونم تو منظورت با من نیست!:دی اما می خوام بگم من به شخصه از اون دسته آدم ها نیستم که چشم بسته به هر چیزی بگم چشم!! اگر نماز می خونم... اگر روزه می گیرم اصلا به این دلیل نیست که دارم پیروی کورکورانه می کنم! پدر و مادرم هم اجبارم نکردن! ببین من خدا رو قبول دارم خب؟!... انقدری که یه بار که رئیس پرسید " اگر بهت بگن خدایی در کار نیست، چی کار می کنی؟! " در جواب بهش گفتم " انقدر چیزها دیدم که مطمئنم هست... یه اتفاقاتی افتاده که فقط از دست کسی بر میاد که یه قدرت لایتناهی داشته باشه! پس خودش، خودشو بهم ثابت کرده " اگر منی که این خدا رو قبول دارم، وقتی می گه روزه... یا نماز! قبول می کنم! چون روزه سلامتی جسمم و نماز سلامتی روحم رو در بر داره! این پستی که امروز من نوشتم ابدا به این معنا نیست که ناراحتم از گرفتن ٍ روزه! فقط خواستم بگم روزه اونم توی ماه رمضون سخته! اونم نه به شدت... فقط می شه بهش گفت سخت!! چرا می گه مشروب نخور؟! چون اختیارتو از دست می دی... چون عقلتو از دست می دی! چرا می گه نماز بخون؟! چون با نمازه که حس می کنی بیشتر بهش نزدیکی... جدا می گم! اینو لمس می کنم! اگر نماز بخونی روحت تقویت می شه! ( نمی دونم چطور بگم که شعاری و کتابی نباشه! اما واقعا همینه! ) اگر می گه روزه بگیر... به خاطر دلایل زیادی یه که خیلی هاشو تونستیم درک کنیم و خیلی هاش رو نه! می دونستی روزه باعث تقویت ٍ عمر می شه؟!! اینو من نمی گم ها.... یه استاد بیوشیمی در این مورد تحقیق کرده و متوجه این قضیه شده! این استاد می گه "  اگر غدد فوق كليوي مدتي گرسنگي بكشند ناچار مي شوند هورمونهاي اضافي را كه موجب عدم تعادل شده اند بخورند"  پس اگر تو کل سال مشکلاتی باعث به هم زدن تعادل ترشحات غددی بشه، روزه می تونه تعادل رو بهش برگردونه!... تازه کشف کردن که روزه باعث می شه عوارض بیماری ام اس کاهش پیدا کنه! چون اگر حدود 48 ساعت گرسنه بمونی آسیب های مغزی کاهش پیدا می کنه!.... می دونی منم این چیزها رو خیلی نمی دونستم و تازه فهمیدم! خواهری بنده تجربی خوندن! اینه که زیادی در گیر این مسائله! یه چیز بامزه ی دیگه ای که هست اینه که، تمام غذاهایی که می خوریم همون موقع مورد استفاده ی بدن قرار نمی گیره و هستند مواد غذایی که 100 روز بعد از خوردن مورد استفاده قرار می گیرن! شنیدی می گن روزه باعث دفع سموم می شه! جریانش همینه... چون بالاخره خون ٍما به غذاهای تازه نیاز داره دیگه، اینه که اگر مدتی گرسنه باشه، مجبوره که از غذاهای قبلی استفاده کنه و اینطوری روی هم انباشته نمی شه که باعث فسادش بشه! از تعریف همه ی همه ی اینا که بیشتر از آرشیو ٍ بلاگ شد(:دی) می خوام به اینجا برسم که از اینکه روزه می گیرم هیچ ناراحت نیستم و جای همین روزه ی چند ساعته رو هچی نمی تونه بگیره و از این بابت هم خدا رو شاکرم! ببین من خیلی آدم مذهبی نیستم!آدم خوبی هم نیستم! اما خب تا جایی که می تونم می رم دنبال فرامینی که از طرف خدا بهمون داده شده! تا حد ٍ توانم رعایت می کنم و توی خیلی هاش هم می لنگم! لنگیدنی در حد بنز ها... اما اون هایی هم که رعایت می کنم با چشم باز رعایت می کنم.

* خوشحال می شم نظرات بقیه دوستان رو هم بشنوم!

سه شنبه 3 شهریور1388
374 : روزه
وقتی که توی خونه م، نه زیاد تشنه م می شه و نه گشنه! از اونجایی که تا صبح بیدارم، از صبح می خوابم تا حول و حوش ِ ۱۲ و بعد یا کتاب می خونم، یا فیلم می بینم، یا نگاهی به جزوه ی کلاس شبکه م می ندازم یا باز می خوابم! بالاخره می گذره... اما وقتی می رم بیرون! شنبه و چهارشنبه هایی که کلاس دارم... یعنی گریه و خود زنی مال ِ صبحانمه!! باید بگذره... اما نمی گذره! بعد هوام قربونش برم، صد قرآن به میان،چشمم کف پاش، نه که خیلی توپه و بهاری و اینا.... (:-& ) اینه که از تشنگی می رسم به خدا... بعد حالا خوبه باز فقط تشنه م شه! آمار فهم و یادگیری نه که قبلش خیلی بالا بود، همینجور هم هی میره بالاتر...!! خلاصه که خیلی گل و بلبله و اصلا سخت نمی گذره!!ماه!! مامان!! رئیس یهو بر گشته می گه " دیگه خدام خودشو مسخره کرده هاااا "

+ زهــــــــــــــر مااار!!

ــ :دی! ساعت چنده؟!

+ ۶

ــ یعنی ۲ ساعت دیگه مونده؟!

+ ;)) اوهوم!

بعد از یه گفتگویی که به منظور حل اختــ.لاف شهری برگزار شد ( فک کن! )، باز می پرسه:

ــ خب! الان چنده؟!!

+ ۱۰ مین به ۷!:دی

ــ مونده پس ...! خب دیگه چه خبر؟!

و همینجور تا ۲۰ مین مونده به اذان! قطع می کنیم و میریم پی کارمون! فرداش می زنگه و می گه دیروز تا قطع کرده خوابیده و ۱۰ افطار کرده!! :دی ،جدا نمی دونم چی بگم!!:دی. کلا رئیسه دیگه... کارهاش همه همین مدلی یه!

* " بدبختی رو می بینی؟! هــــــی!! " نوشت : 

این کلاسه که می رم علاوه بر پول ِ دوره، برای هر کدوم از امتحانات هم باید ۶۰۰ تومن بدم! فک کن!!  دوست داشتی باز هم فک کن یکی از اونها رو هم بیفتم... :| ، بعد می گن دلیل افسردگی ِ این روزهای جوون ها چیه؟!!

دوشنبه 2 شهریور1388
373 : خیال!!
یه زمانی یه وبلاگ نویس بود به اسم " توتی "! یه توتی که خانواده ی سه نفری رو داشت و از خیلی خیلی وقت پیش می خوندمش و باهاش دوست شدم! توی قسمت ِ " وبلاگ دوستان " ادش کرده بودم و هر وقت آپدیت می کرد، سریع می خوندمش! عاشقانه هاش بدجور هوایی م می کرد! با غم و غصه ش، غصه دار می شدم و گریه می کردم و با خنده و شادی ش، لبخند رو لبم نقش می بست! یه روز جمع و جور کرد و رفت یه جای دیگه! آدرس ش رو برام خصوصی گذاشت. منتها به اشتباه پاکش کردم! خیلی دنبالش بودم و خیلی دلم برای نوشته هاش تنگ شده بود، تا اینکه یه روز اتفاقی وارد یکی از وبلاگ های دوستان شدم و وقتی می خواستم براش کامنت بدم، دیدم یکی براش نوشته که توتی یه روز اومده و نوشته که تموم اون نوشته ها زاییده ی خیالش بوده و واقعیت نداشته! نمی دونم... اولش خیلی جا خوردم و یه کوچولو... خیلی کوچولو ناراحت شدم که چقدر سر کار بودم! اما بعدش توی دلم بهش احسنت گفتم! شاید یه خانواده ی شوهری که انقدر هوات رو داشته باشه خیلی جُک به نظر بیاد ( :دی  جدی دیگه! :دی ) اما خب این دختر طوری می نوشت که همه چیز باور پذیر بود! بهش احسنت گفتم به خاطر اینکه طوری نوشت که باورش کردم و من رو با خیالات و تصوراتش همگام کرد! نه یک قدم جلوتر... نه عقب تر!! داشتم فکر می کردم هر وبلاگ نویسی ممکنه این کاره باشه! اما خب افرادی که حداقل یک آشنا تو وبلاگشون رفت و آمد می کنه و دور از این محیط مجازی می شناستش، نمی تونن دست به یه همچین کاری بزنن. خدا رو شکر اینجا هستند افرادی که منو دور از محیط وب می شناسن و می دونن نوشته هام زاییده ی تخیل و توهم و تصور و هر کوفتی که با " ت " شروع می شه نیست!

" همینجوری یهو یادم اومد، دیدم بد نیست بنویسم " نوشت:

 توی " مسافــ.ران " اون قسمت ِ دروغش از همه جالب تر بود و دیالوگ هاش تفکر بر انگیز!! می گفت " جالبه که آدم ها دائم به هم دورغ می گن و خودشون هم می دونن که دارن دروغ می گن! اما اگر یکی بهشون بگه " دروغگو " ناراحت می شن!  "

یکشنبه 1 شهریور1388
372 : خیلی بی خودی دنیا!!
جدیدا احساس می کنم چگذه طفلی م!! خیلی احساس ِ بدیه هااا.... اصلا از این احساس ها نیست که آدم بتونه بهش افتخار کنه! حرفم رو کسی نمی فهمه! بعد یه سری اتفاقات می خوام بشه که نمی شه! چیز هایی هم که می خوام زیاد دور از ذهن نیست! یعنی اصلا دور از ذهن نیست و خیلی معمولیه! اما گویا کلا فلک نمی خواد دست ِ منو بذاره تو دست ِ چیزهایی که خواهانشم!! هی من خانمی می کنم و چیزی نمی گم هاااا!!

* " اصلا چه ربطی داره " نوشت:

یه دختر دانشجو جدیدا اومده واحد پایینی رو اجاره کرده! بدون ِ اینکه ببینمش بهش احساس خوبی دارم! برای خودم یه شخصیت ازش ساختم، مامان!! حس میکنم از این هاست که مستقله و می تونه از پس ِ خودش بر بیاد.