تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
شنبه 31 مرداد1388
371 : ابر مرد
گاهی ( تاکید می کنم! گـــاهی ) احساس می کنم به یه ابر مرد ( دقیقا به همین سایز ) نیاز دارم! یه ابر مردی که جلوی یک دندگی هامو بگیره! بعضی اوقات آدم می دونه کاری که داره می کنه اشتباهه، اما چون لولو داره، انجامش می ده! همچین ابر مردی رو می خوام برای اینجور وقت هام!! برای اینکه گاهی که واقعا نیاز دارم جلوی این مدل کارهام رو بگیره!

آفرین! هر کی فهمید کلا چی می خواستم بگم، ۱۰ امتیاز برای خودش منظور کنه!!

 

* چند ساعت بعدش نوشت:

بعد از این چند روز دیشب زنگ زد! گوشی م تو دستم بود و به زنگ خوردنش نگاه می کردم!... قصد کردم گوشی رو بر ندارم. بر هم نداشتم.... انقدر زنگ خورد تا قطع کرد! قاعدتا روالش اینه که میس روی گوشیت دیدی به طرف بزنگی... اما من نزدم! نه دیشب... نه امروز!... اس ام اس داد که

_ نمی خوای اشتباهتو قبول کنی و مثل آدم معذرت خواهی کنی؟!

+ اون موقع فکر نمی کردم کار بدی یه، گرچه الان هم فکر نمی کنم! اما تعجب کردم از تویی که ما رو می شناسی وناراحت شدی. معذرت خواهی هم...... نداره!!

جواب نداد! حس کردم خوب حرف نزدم! دلم خواست یه کوچولو کوتاه بیام! دوباره اس ام اس دادم

+ یعنی هنوز قهری؟!!

_ وقتی انقدر خنگی که نمی فهمی. نمی دونم چی باید بگم!

+ به رئیس گفتم باهام قهری. گفت حق داره. نمی دونم... از دید ِ شما ها گویا خیلی بده!

_ حرکتی که کردی توهین بود. انگار من یه آدم غریبم که مزاحمت شدم. بعدشم اینقدر احمق و قُدی که قبول نمی کنی!

+ خب آره! با این دید قشنگ نیست!

باید یه مقدار کوتاه می اومدم ... نمی دونم چرا! اما حس کردم به اندازه ی کافی اون اومده جلو!

_ چه دیدی قشنگ نیست؟!

+ همین که گفتی دیگه!من این مدلی فکر نکرده بودم ( این موقع باید بهش می گفتم خنگ! همین که خودت گفتی دیگه!... اما حیف که وقتش نبود! )

_ الان فهمیدی من چه حسی داشتم؟! اگه فهمیدی پس آشتی.

+ می خواستم لولو بازی در بیارم و بگم " نه " هااااا :دی! اما گویا یه کوچولو فهمیدم!:دی

_ من که می دونم هنوز نفهمیدی! اما باشه! انتظاری نیست.

  من واقعا موندم! یه پول ِ تاکسی حساب کردن تا این حد ناراحتی داره؟!!!

جمعه 30 مرداد1388
370 : شب زنده داری!!
گاهی آدم ها چیزی رو طلب می کنن که از نگاه ِ دیگران می تونه خنده دار،لوس و یا به شدت مسخره باشه! اما خب از دید ِ خودشون خیلی هم به جا و مناسبه! مثل ِ طلب کردن ِ یک خواب ِ رمانتیک! وقتی به شدت خواب زده هستی و هنوز عادت نکردی ساعت ِ خوابت رو با بقیه هماهنگ کنی! وقتی فیلم هات تموم شده و برای خوندن ِ کتاب ِ نصفه و نیمه ت که هر بار یادت میره تا کجا خونده بودی و از دو- سه صفحه قبلش شروع می کنی به خوندن، حوصله نداری و وقتی هیچ کدوم از اعضای خانواده بیدار نیستن تا پایه ی یه گپ ِ کوچیک یا حداقل یه دست اسم فامیلت باشن، اینه که بالشتت رو بر میداری و میری توی هال! دستات رو می زاری زیر بالشت و به سقفی که توی اون تاریکی نمی بینیش، اما می دونی سقفه خیره می شی و فکر و فکر و فکر...! افکار شلوغ پلوغ هیچ وقت دست از سرت بر نمی دارن... انقدر قشنگ وارد ِ مخیلت می شن که تو می مونی و چهار تا چشم ِ از حدقه در اومده! این موقع هاست که چشمات رو به زور روی هم میذاری و مثل ِ دختر بچه هایی که از ترس ِ نگاه به پنجره و دیدن ِ سایه ی افتاده رو پرده چشماشون رو بستند و سعی می کنن خیلی محکم به هم فشار بدن، چشمات رو می بندی و سفت به هم فشار می دی! انقدر که ناخود آگاه دندونات هم سفت روی هم چفت می شن!! بعد تصمیم می گیری بخوابی! سعی می کنی به چیزهای رمانتیک و خوب هم فکر کنی تا کم ِ کم اثرش رو توی خوابت حس کنی... اما خودتم می دونی که تا نباشد چیزکی، از این خبرا نیست!! چشمات رو بیشتر به هم فشار میدی و سعی می کنی هر چی غذا خوردی و نخوردی به انرژی مثبت تبدیل کنی و بفرستی به همون روح ِ معروف ِ پر فتوحت، اما یهو وسط ِ اون همه زور زدن، یادت میاد که امروز روزه بودی و برای افطار در حد دو سه لقمه ای فقط نون و پنیر خوردی و همین و همین!! زور رو ول می کنی و بالشتت رو بر می داری...  همین که داری به تموم واژه هایی که توش حروف عین و شین و قاف داره، ناسزا می گی، میری روی تختت و شروع می کنی به شمردن ِ واحد های باقی مانده ت!!

دیگه دیگه.... !!

پنجشنبه 29 مرداد1388
369 : هنرمند ٍ بی هنر!
با مامان داشتیم صحبت می کردیم! حرف ِ دختر خاله کوچیکه بود مامان می گفت " ماشاالله از اوناس که بزرگ بشه همه کاره می شه! " منظور مامان کارهای هنری بود! اما من اینطور فکر نمی کنم. چون خودم و چند نفر دیگه م دیدم... آدم تا وقتی بچه ست دنبال همه چیز می ره! می گرده و از هر چیز، یه کوچولو بر می داره، اما همین که بزرگ شد و فهمید نُه نُه تایی هم هست، میره دنبال هدفش. دیگه از هر باغی، یه گل نمی چینه!... بچه که بودم دنبال نقاشی رفتم! حتی نقاشی چهره! یه دفتر داشتم که هر وقت تلویزیون تماشا می کردم، حتی اخبار، چهره ی گوینده ی اخبار رو می کشیدم و متاسفانه دفترم گم شد! دنبال خیاطی رفتم. مامان کلاس خیاطی رفته بود و به همین خاطر وسایلش کامل بود، منم یه دستی زدم و یه کارایی کردم! دنبال خطاطی رفتم... البته  این خطاطی بیشتر جنبه ی اجباری داشت!.... موقع نوشتن تکالیف، مامان پاک کن به دست می نشست کنارم و تا یه کلمه رو از نظر خودش زشت یا بزرگ یا خیلی کوچیک می نوشتم، پاک می کرد و می گفت از اول بنویس! کاری که با همه ی بچه هاش کرد! هیچ وقت دفتر مشقم لبه ش بر نگشت... چون اگر مامان می دید، باید از اول می نوشتم  توی برگه ی بعدی که لبه ش بر نگشته! انقدر پاک کرد و نوشتم و توی سر مشق های خوش نویسی م حساس بود که الان خط م به یه حد مطلوبی رسیده! البته خانوادتا هم همه خوش نویسن و دایی عضو انجمن خوش نویسانه و می شه گفت یه نموره ارثی هم می زنه! دنبال کارهای بافتنی هم رفتم... مادر بزرگ طرح های بافتنی ش معرکه بود و به خاطر همین کمک زیادی می کرد! از خاله کوچیکه آرایشگری یاد گرفتم، در همون حد آرایشگر  ِ خوابگاه بودن! از بابا ذوق ِ آشپزی رو یاد گرفتم و اینکه می شه با هر چیز ِ دم دستی غذایی لذیذ درست کرد، هر چند گاهی اسمشو میذارن " هچل هفت "!! معرق کار کردم و تابلوی کوچیک هم درست کردم. متنش هم " تا شقایق هست، زندگی باید کرد " بود، منتها الان نمی دونم دقیقا کدوم گوشه از انباری در حال خاک خوردنه! حتی فیلمنامه هم نوشتم!:دی دو تا فیلم نامه نوشتم که حدودا دو- سه سال پیش که داشتم کمدم رو تمیز می کردم، خوندمشون و خنده م گرفت و پاره شون کردم! چند روز پیش ها عموهه گفت " یادته فیلمنامه می نوشتی؟! من انقدر دوسشون داشتم!! " اما الان... الانی که تقریبا فهمیدم نُه نُه تا می شه هشتاد و یکی، نقاشی و معرق و نوشتن رو دوست دارم اما حوصله ش رو ندارم! از خیاطی و بافتنی به شدت متنفرم! آرایشگری رو زیاد جالب نمی دونم! این وسط تنها علایقم آشپزیه که تا مامان هست من چیکارم (:دی ) و خطاطی که اصلا وقتی براش ندارم و پیگیرش نبودم! خلاصه که بی هنر ِ بی هنرم!:دی همینم هست که هست!!:دی والا... بااین نوناشون!

چهارشنبه 28 مرداد1388
368: ترافیک ٍ احوالات ٍ روزانه!!
۱. کلی از کتاب هام مراقبت کردم! موقع خوندن یواااااش باز می کردم که مبادا برگ برگ بشه! خدایی انقدر تمیز بودن که انگار تا به حال بازشون نکرده بودم !! خب این یه مقدمه چینی بود برای این که بگم چه بلایی سرم اومد... تازه از کلاس برگشتم و مامان برام غذا رو آورد توی اتاق!ناهار سبزی پلو با ماهی بود! ( مدیونه حامله رد بشه و دلش بخواد و بهش نرسه و چشم ِ بچش چپ بشه و بیاد خِر ِ من رو بگیره!!! :دی ) خب ماهی هم سس نیاز داره... مامان برام سس ِ قوطی َ رو آورد! همین که درش رو باز کردم، عینهو نوشابه ی گازدار و دوغ و اینا که تکون میدی فششششششششش میزنه بیرون. عینهو همون شد! دیوار، پرده ی اتاق، میز کامپیوتر، کاناپه، زمین،تلفن، فرش، مانتویی که رو تخت افتاده بود، کیف ِ مدرسه ی خواهری و کتاب هام ( آیکون ِ مادر ِ داغدار ) همه و همه سُسی شد!! من نمی دونم دوستان توی این سُس کار خرابی کرده بودن که تا این حد گاز داشت؟!! چند تا از کتاب هام نو بودن که لبه شون سُسی شد! بغض کرده بودم و هی نشون مامان میدادم! مامانم همین که داشت دیوار ها رو تمیز می کرد، غُر می زد که  " حالا تو سُس نمی خوردی نمی شد؟!! " و باز کتاب هامو از کتاب خونه در می آوردم و تمیزشون می کردم و گله می کردم که " خب اون یکی سس َ رو می آوردی " و بدین سان تا چند مینی من تقصیر ها رو پاس میدادم مامان و مامان پاس می داد به من!!

۲. تا همین دوشنبه ی این هفته من فکر می کردم عاشق فیلم های اجتماعی + رُمنس می باشم! اما زهی خیالات باطل... نگو عاشق فیلم های هیجانی م! نشستم یه ۳-۴ تا از این دی وی دی ها رو دیدم... همه م از این فیلم قدیمی های هیجانی ( قدیمی بودنش تابلوئه! نمی دونم چرا... اما کلا تابلوئه) کلی در پوستم نمی گنجم! حس می کنم رگ هام در حال گشایش هستند و سرعت ِ کار کردنم رفته بالا!! ( داری حس ِ تلقینو؟!! :دی )

۳. سه روزه که آبی جوابمو نمیده! قرار گذاشتیم که یه سری کتاب بهش بدم، با هم سوار تاکسی شدیم! من زود پیاده شدم و پول تاکسی رو با زور دادم! اینه که از اون موقع قهره! چند بار سر این قضیه دعوامون شده اما خب چیکار کنم که عادتم شده؟! اما گویا اینبار خیلی اوضاع وخیمه... فکر کنم می خواد آدم شم:دی ... آمآ نمی دونه بیخود داره سعی و تلاش می کنه!!!:دی

۴. چرا توی "سینــ.وهه" اسمی از حضرت یوسف نبرده؟!! اگر اشتباه نکنم پادشاه اون زمان اخناتون بود! همون که خدای آمون رو به آتون تغییر داد! پس چرا با اینکه کتاب تاریخی یه، اسمی از حضرت یوسف توی کتاب نیست؟!!

سه شنبه 27 مرداد1388
367: خجستگی تا کجا؟!!
یه پک ِ ۵۰ تایی برام فیلم آورده! یه چند تایی ش رو دیدم و از اونجایی که حساس بودنم، زبان زد ِ خاص و عامه!( :دی ) ترسناکاش رو ندیدم! اما توصیه کرد اویل رو حتما ببینم... همون که دایی جانک بازی ش رو می کرد و کلی واسه خودش سر مست بود!! آقا ما این فیلم رو دیدیم... تااااااا خود  ِ صبح همون فیلم رو خواب دیدیم! آآآآمآآآآ، جای شخصیت های فیلم، من و شیدا بودیم و رئیس... !! من و شیدا توی خیابون داشتیم از دستِ اون آدم ترسناکا فرار می کردیم و تو فکرم این بود که بزنگم به آبی... اما آبی می دونستم تهران نیست و گفتم پس بزنگیم به رئیس...! زنگ زدیم و یه جا قرار گذاشتیم که دور ِ هم باشیم! کلا خیلی جدیدا خودمو دارم ناراحت می کنم!!:دی، دیروز هم دم دم های صبح، خواب دیدم دارم جلو بابا سیگار می کشم! (:-O ) بابا هم به روی خودش نمیاره و به مامان می گه " به روش نباید بیارم! خودش متوجه اشتباهش می شه" :| ! فک کن! تا چه حد اروپایی واقعا!!:دی
دوشنبه 26 مرداد1388
366
<<  قاطی پلو!!  >>

این روزها حرف برای زدن کم نیست... انقدر اتفاقات ریز و درشت می افته که گاهی می مونی کدوم رو بنویسی و گاهی هم یادت می ره و همرو با هم نمی نویسی! تو این روزهایی که تازه دارم یاد می گیرم " با خانواده زندگی کردن " رو، کم به مشکل بر نخوردم! نه خجالتی م و نه آدم گریز... اما همیشه همینطور بوده که به تنهایی خیلی احتیاج داشتم! یه اتاقی که کسی توش نباشه تا من بتونم به کارهام برسم... یه اتاق ِ در بسته! بی اغراق باید بگم اگر در ِ اتاق باز باشه، اصلا تمرکزی برای نوشتن و یا خوندن و یا دیدن ( فیلم و اینا!! ) ندارم و هر کی میاد توی اتاق چه یادش باشه در رو ببنده و چه یادش نباشه، به هنگام خروج با این جمله ی " در رو ببند " مواجه می شه!! وقتی که تنها زندگی می کردم این قضیه کمتر شده بود ولی الان دُزش خیلی بیشتر شده!! خوشبختانه دختر ِ دست و پا بسته و محدودی نیستم و برای بیرون رفتنم مشکلی ندارم! برای تنها بودنم هم مشکلی ندارم! یعنی تقریبا چه پدر و مادرم باشن، چه نباشن، کاری که می خوام انجام می دم و مشکلی ندارم! پدر و مادر ِ با فهم و شعور داشتن یه نعمته که خوشبختانه من از این نعمت بی نصیب نیستم! اما نمی دونم چرا دلم برای سکوت تنگ شده!! برای خودم بودن! برای اینکه خودم کارهام رو انجام بدم و غُر بزنم! برای تمام روزهای بی دانشگاهی که تا ۱۱ خواب بودم و بعد با زنگ ِ شیدا از خواب بیدار می شدم و .... ! دلم برای اون بو و تاریکی که وقتی شب از دانشگاه بر می گشتم تنگ شده! برای خونه ای که لازم بود خودم کلید بزنم تا از تاریکی در بیاد و برای تمام اون شب زنده داری ها!! وقتی ساعت ۳شب تازه یادم می افتاد که ناهار فردا رو درست نکردم و همین که تی وی می دیدم یا تلفن دستم بود، سبزیجات خووورد می کردم!! دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... ! می دونم دیگه این روزها و شب ها بر نمی گرده! به نبودشون هم نم نم دارم عادت میکنم.. تو این گیر و دار ِ عادت کردن های ما هم، دایی جانک که یه زمانی با هم روز و روزگاری داشتیم، رفت قاطی مرغ ها!! آره... خلاصه دایی ما هم پر! اصلا بهش نمیاد که زن دار شده باشه... بامزه ست رفتار هاش! بهش که نگاه می کنم، با خودم فکر می کنم " جدی جدی توان ِ این مسئولیت و محدودیت رو داره؟!! " و برای سوالم پاسخی پیدا نمی کنم!... چک کردن ِ هر رزو ِ میل هم شده جزو همون عادات! دو تا میل دادم به همون استاد فیزیک مذکور جهت اعتراض به نمره م و انقدری که درخواست و التماس کردم از خودم چندشم شد!! هر روز به میلم سر می زنم تا ببینم خبری شده یا نه...!  جالبه، استاد ِ " مدیریت رفتـــ.ار سازمــ.انی " چه معصومانه و محبوبانه بهم ۲۰ داده! در صووورتی که می دونستم ۱۷-۱۸ می شم! با اون ۲۸ تا سوال سختی که مُچ ِ نحیفم رو به فنا داد!... 

* دلم می خواد از این به بعد عنوان بذارم برای پست هام! در حالی که دلم می خواد عدد هم باشه! حال چه می توان کرد؟!!

پنجشنبه 22 مرداد1388
365

بامزه ست که ببینی دیگران در موردت چی فکر می کنن! بین دوستان ِ نتی و وبلاگی، کم هستند اونایی  که اسم ِ اصلی م رو بدونن! اونایی هم که می دونن، فکر می کنن که اصلا اسمم بهم نمیاد!:دی  حالا دلم می خواد هر کسی حتی یه بارم پاشو گذاشته اینجا نظر بده!... می خوام ببینم اینجا تا چه حد خودم بودم!!

۱. فکر میکنی اسمم چی باشه؟! ( اونی که می دونه، برگرده به زمانی که نمی دونسته و از حدسیاتی که می زده بگه!)

۲. تا چه حد صبوورم؟!! ( کمترین شماره صفر و بیشترین نُه ِ! )

۳. با توجه به عنوان ِ وبلاگم، فکر می کنی اینجا تا به حال ازم دروغی شنیدی؟! و اگر آره، کجا دروغ گفتم؟!!

۴. تا چه حد می تونم از پس ِ مشکلاتم به تنهایی بر بیام؟!

۵. مثبت اندیشم یا منفی اندیش؟!! ( تعارف نکن!:دی، جمع بی ریاست!!:دی )

۶. تا چه اندازه دوست ِ خوبیم؟! ( خوب یعنی با معرفت! خوب یعنی دوستی در شادی و غم! خوب یعنی با گذشت! خوب یعنی... )

۷. ظاهر بینم؟!!

۸. تو چه کاری استعداد دارم؟! ( فک کن بگی هیچی!!! بالاخره هر کی تو یه چی استعداد داره دیگه، حتی توی " به در و دیوار خوردن" !! به جون ِ بُزه! )

۹. لجبازم؟!!

۱۰. فکر می کنی کسی بتونه حقم رو، حالا شده به اندازه ی بند ِ انگشتی، بخوره؟!!

 

داوطلبان ِ عزیز، برگه ها بالا! وقت تمام شد!!...
پنجشنبه 22 مرداد1388
364
تو این سه سال سعی نکردم ادای خر خون ها رو در بیارم... فقط یه جوری خوندم که نه بیفتم و نه انتظار افتادن داشته باشم! اما برای اولین بار خودم می دونستم که فیزیک۲ رو میافتم! چون خوب نخوندم. چون نمی تونستم خوب بخونم... چون اصلا کی می تونه فیزیک ۲ رو خوب بخونه ؟!! ( نگی من که اعصاب ندارم هاااااااا!!! :-w ) حالا افتادم.. اونم با چه نمره ای؟!! ۸... به جان ِ خودم گریه داره قضیه ش! کلی هی به مامان بابا گفتم " من و افتادن؟!! هه! " که آخرش این مدلی شد! حالا خوبه بعد ِ امتحان کلی با استاده صحبت کردم ها... کلی قسم و آیه بهش دادم ها... حالا این ترم باید دوباره برش دارم! اصلا من فکر می کنم صندلی ش خوب نبود! تازه خودکار هم نبردم! با مداد نوشتم! اصلا شاید چون کثیف نوشتم نمره نداده... ( هیچ هم بهانه نمی گیرم!!!! )

* خیلی حس ِ بدیه این افتادن!!! ( آیکون ِ مثل خر عر زدن!! ). خیلی!

چهارشنبه 21 مرداد1388
363
این بیلبُرد ها هست که عکس فیلم های سینمایی ِ جدید رو میزنه روش؟!... این ها از روی ما خجالت می کشن! دیدم ها... دور از شوخی! اصلا ما از کنارشون رد می شیم عرق شرم از هیکل ِ نخراشیده شون سرازیر می شه! نه که هر چی فیلم اومد هلک هلک پا شدیم رفتیم دیدیم! دیگه فیلمی نیست که برامون تازگی داشته باشه و در حقیقت درو کردیم همرو رفته پی کارش! فردا شیدا به مدت ِ ۱۰ روز می ره مسافرت و به همین مناسبت تمام ِ امروز رو با هم بودیم!... از صبح تا بعد از ظهر یه جایی بودیم ( :دی شرم و حیام ستودنی یه واقعا که رووم نمی شه بگم کجا!! :دی ) بعد از اون یهو دیدیم هه! هر کدوم ۴ تا میس کال داریم! ( آیکون سوت زدن و به روی خود نیاوردن!! ) بعد خود ِ دوستان زنگ زدن و بعد از دادن انواع و اقسام فحش و عصبانیت و فریاد، با هم رفتیم ناهار... حالا کجا؟!! البـــ.رز!! :(( یعنی ته ِ خنده ایم واقعا!! دوستان مهمانمان کردن! رفتیم و شیـــ.شلیک و کباب روســـ.ی سفارش دادیم و طبق ِ روال همیشه با مسخره بازی خوردیم! جا داره بگم من و شیدا ذره ای گرسنه نبودیم! چون اونجایی که صبح بودیم یه ساندویچ رو نصف کرده بودیم و خورده بودیم، اما با زور ِ نوشابه و این بساط ها مقداری دادیم پایین! سر ناهار هم به این نتیجه رسیدیم که چه کاریه جدیدا افتادیم رو غلتک ِ جاهای گرون رفتن؟!! از این به بعد جیگرکی و فلافلی ولاغیر!!!:دی:دی  بعد از ناهر بدوووووو بدوووووو رفتیم سینما که مثلا برسیم به اون فیلم ِ مضحک که گویا ساعت بدی بود و می خورد به شب! از روی ناچاری رفتیم فیلمی دیدیم تااااااااریخی! یعنی من و دوستان ( :دی جا داره از یوگی و دوستان هم یادی کنم اینجا!:دی ) همیییییییینجووور داشتیم قه قه می زدیم از خنده! ( :| ) از شدت مسخره بودن وسط های فیلم بلند شدیم و رفتیم یه سینما دیگه، کیـــ.ش و مـــ.ات!! یعنی فقط حرف زدیم و دعوا کردیم و خندیدیم! من واقعا نمی فهمم این کار ها رو جای دیگه م نمی شد کرد که دوستان سه پیچ شدن بریم این فیلمه؟!! بعد تازه انگیزشون برای دیدن این فیلم کی باشه خوبه؟! ( غلط کرده الناز شاکر دوست باشه!!! ( :-W ) دهه!! ) علی صادقی!!! فک کن!!  خلاصه که صنعت سینمای کشور به وجود ما جوان های غیور ِ میهن پرست افتخار می کنه! ( هه!! )

* مام عااااااادت کردیم طی ۲۴ ساعت، ۲۳ ساعتشو تلفن به دست با هم حرف بزنیم... حالا باید چی کار کرد شیدا؟!!

سه شنبه 20 مرداد1388
362
وقتی با نیت ِ این بری سینما که فیلمش ترسناکه همینه دیگه! کلا توهم دور و برت شیلنگ تخته می ندازه و تیتراژ که سهله، داره تبلیغ نشون می ده هم دستت رو به حالت ترس روی صندلی میذاری و همچین سفت می چسبیش که انگار قراره از زیر پات در بیارن! دهنتم به اندازه ی غار علی صدر باز نگه می داری تا به وقتش سریع جیغ هرو بزنی!!! این همه صغری کبری چیدم که بگم رفتیم " پستــ.چی سه بار در نـــ.می زند " رو دیدیم! نه که کلا من و شیدا خیلی نرم و نازک و حساسیم ( خودشیفته فراهانی ) اینه که تا به یه جاهایش می رسید که یه نموره حس می کردیم غیر عادیه، ترس برمون می داشت و حتی دوستان شاهد بودن که من چشمانم بارانی شد!! کلا این چشمان ِ من همیشه بارونی ِ! زیاد جدی ش نمی گیرم! خلاصه اینکه انقدر فیلم ِ بد دیدم که معیار های فیلم ِ خوب از یادم رفته.... اما اینو می دونم که از این فیلمه تقریبا خوشم اومد! بامزه بود... فقط آخرش خیلی مسخره بود! یعنی کلش مسخره بود ( خوشم میاد خیلی باحال دارم فیلم تبلیغ می کنم =(( ... کاملا گرفتین چه مدلی بود،نه؟!! :دی:دی )

بعد نه که این فیلمه انتخاب ِ من بود، فردا قراره دوستان ببرنمون کـــ.یش و مـــ.ات!!! از الان بابت دیدن ِ این فیلم به خودم تسلیت می گم!!! :|

یکشنبه 18 مرداد1388
361
هیــــچ کی مثل من بلد نیست انقدر شیک و تخصصی گند بزه به وبلاگش! هیچ کیا!! اون از اون آرشیو ِ ۱۰ ساله م ( می گن یه کوچولو اغراق برای سلامتی لازمه!:دی )، اینم از قالبم!

هر کی اومد تو وبم و خنده ش گرفت خره! از الان بگم نگید نگفتی...!

:|

*خیلی خیلی بعدا نوشت!:دی :

قول می دم! قول صووورتیانه که خیلی زود درستش کنم و بیام! دلم لک زده برای اینجا و خیلی های دیگه! به جان اون بُز قهوه ایه!:دی

یکشنبه 11 مرداد1388
360
دست به گیرنده های خود نزنید!

مشکل از خود نویسنده می باشد و در این روزهای به شدت قاراشمیش احساس ِ هنگی ِ مفرط بهش دست داده است!

بدین سان بعد از روز و روزگاری باز خواهد گشت!