آفرین! هر کی فهمید کلا چی می خواستم بگم، ۱۰ امتیاز برای خودش منظور کنه!!
* چند ساعت بعدش نوشت:
بعد از این چند روز دیشب زنگ زد! گوشی م تو دستم بود و به زنگ خوردنش نگاه می کردم!... قصد کردم گوشی رو بر ندارم. بر هم نداشتم.... انقدر زنگ خورد تا قطع کرد! قاعدتا روالش اینه که میس روی گوشیت دیدی به طرف بزنگی... اما من نزدم! نه دیشب... نه امروز!... اس ام اس داد که
_ نمی خوای اشتباهتو قبول کنی و مثل آدم معذرت خواهی کنی؟!
+ اون موقع فکر نمی کردم کار بدی یه، گرچه الان هم فکر نمی کنم! اما تعجب کردم از تویی که ما رو می شناسی وناراحت شدی. معذرت خواهی هم...... نداره!!
جواب نداد! حس کردم خوب حرف نزدم! دلم خواست یه کوچولو کوتاه بیام! دوباره اس ام اس دادم
+ یعنی هنوز قهری؟!!
_ وقتی انقدر خنگی که نمی فهمی. نمی دونم چی باید بگم!
+ به رئیس گفتم باهام قهری. گفت حق داره. نمی دونم... از دید ِ شما ها گویا خیلی بده!
_ حرکتی که کردی توهین بود. انگار من یه آدم غریبم که مزاحمت شدم. بعدشم اینقدر احمق و قُدی که قبول نمی کنی!
+ خب آره! با این دید قشنگ نیست!
باید یه مقدار کوتاه می اومدم ... نمی دونم چرا! اما حس کردم به اندازه ی کافی اون اومده جلو!
_ چه دیدی قشنگ نیست؟!
+ همین که گفتی دیگه!من این مدلی فکر نکرده بودم ( این موقع باید بهش می گفتم خنگ! همین که خودت گفتی دیگه!... اما حیف که وقتش نبود! )
_ الان فهمیدی من چه حسی داشتم؟! اگه فهمیدی پس آشتی.
+ می خواستم لولو بازی در بیارم و بگم " نه " هااااا :دی! اما گویا یه کوچولو فهمیدم!:دی
_ من که می دونم هنوز نفهمیدی! اما باشه! انتظاری نیست.
من واقعا موندم! یه پول ِ تاکسی حساب کردن تا این حد ناراحتی داره؟!!!
دیگه دیگه.... !!
۲. تا همین دوشنبه ی این هفته من فکر می کردم عاشق فیلم های اجتماعی + رُمنس می باشم! اما زهی خیالات باطل... نگو عاشق فیلم های هیجانی م! نشستم یه ۳-۴ تا از این دی وی دی ها رو دیدم... همه م از این فیلم قدیمی های هیجانی ( قدیمی بودنش تابلوئه! نمی دونم چرا... اما کلا تابلوئه) کلی در پوستم نمی گنجم! حس می کنم رگ هام در حال گشایش هستند و سرعت ِ کار کردنم رفته بالا!! ( داری حس ِ تلقینو؟!! :دی )
۳. سه روزه که آبی جوابمو نمیده! قرار گذاشتیم که یه سری کتاب بهش بدم، با هم سوار تاکسی شدیم! من زود پیاده شدم و پول تاکسی رو با زور دادم! اینه که از اون موقع قهره! چند بار سر این قضیه دعوامون شده اما خب چیکار کنم که عادتم شده؟! اما گویا اینبار خیلی اوضاع وخیمه... فکر کنم می خواد آدم شم:دی ... آمآ نمی دونه بیخود داره سعی و تلاش می کنه!!!:دی
۴. چرا توی "سینــ.وهه" اسمی از حضرت یوسف نبرده؟!! اگر اشتباه نکنم پادشاه اون زمان اخناتون بود! همون که خدای آمون رو به آتون تغییر داد! پس چرا با اینکه کتاب تاریخی یه، اسمی از حضرت یوسف توی کتاب نیست؟!!
این روزها حرف برای زدن کم نیست... انقدر اتفاقات ریز و درشت می افته که گاهی می مونی کدوم رو بنویسی و گاهی هم یادت می ره و همرو با هم نمی نویسی! تو این روزهایی که تازه دارم یاد می گیرم " با خانواده زندگی کردن " رو، کم به مشکل بر نخوردم! نه خجالتی م و نه آدم گریز... اما همیشه همینطور بوده که به تنهایی خیلی احتیاج داشتم! یه اتاقی که کسی توش نباشه تا من بتونم به کارهام برسم... یه اتاق ِ در بسته! بی اغراق باید بگم اگر در ِ اتاق باز باشه، اصلا تمرکزی برای نوشتن و یا خوندن و یا دیدن ( فیلم و اینا!! ) ندارم و هر کی میاد توی اتاق چه یادش باشه در رو ببنده و چه یادش نباشه، به هنگام خروج با این جمله ی " در رو ببند " مواجه می شه!! وقتی که تنها زندگی می کردم این قضیه کمتر شده بود ولی الان دُزش خیلی بیشتر شده!! خوشبختانه دختر ِ دست و پا بسته و محدودی نیستم و برای بیرون رفتنم مشکلی ندارم! برای تنها بودنم هم مشکلی ندارم! یعنی تقریبا چه پدر و مادرم باشن، چه نباشن، کاری که می خوام انجام می دم و مشکلی ندارم! پدر و مادر ِ با فهم و شعور داشتن یه نعمته که خوشبختانه من از این نعمت بی نصیب نیستم! اما نمی دونم چرا دلم برای سکوت تنگ شده!! برای خودم بودن! برای اینکه خودم کارهام رو انجام بدم و غُر بزنم! برای تمام روزهای بی دانشگاهی که تا ۱۱ خواب بودم و بعد با زنگ ِ شیدا از خواب بیدار می شدم و .... ! دلم برای اون بو و تاریکی که وقتی شب از دانشگاه بر می گشتم تنگ شده! برای خونه ای که لازم بود خودم کلید بزنم تا از تاریکی در بیاد و برای تمام اون شب زنده داری ها!! وقتی ساعت ۳شب تازه یادم می افتاد که ناهار فردا رو درست نکردم و همین که تی وی می دیدم یا تلفن دستم بود، سبزیجات خووورد می کردم!! دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... ! می دونم دیگه این روزها و شب ها بر نمی گرده! به نبودشون هم نم نم دارم عادت میکنم.. تو این گیر و دار ِ عادت کردن های ما هم، دایی جانک که یه زمانی با هم روز و روزگاری داشتیم، رفت قاطی مرغ ها!! آره... خلاصه دایی ما هم پر! اصلا بهش نمیاد که زن دار شده باشه... بامزه ست رفتار هاش! بهش که نگاه می کنم، با خودم فکر می کنم " جدی جدی توان ِ این مسئولیت و محدودیت رو داره؟!! " و برای سوالم پاسخی پیدا نمی کنم!... چک کردن ِ هر رزو ِ میل هم شده جزو همون عادات! دو تا میل دادم به همون استاد فیزیک مذکور جهت اعتراض به نمره م و انقدری که درخواست و التماس کردم از خودم چندشم شد!! هر روز به میلم سر می زنم تا ببینم خبری شده یا نه...! جالبه، استاد ِ " مدیریت رفتـــ.ار سازمــ.انی " چه معصومانه و محبوبانه بهم ۲۰ داده! در صووورتی که می دونستم ۱۷-۱۸ می شم! با اون ۲۸ تا سوال سختی که مُچ ِ نحیفم رو به فنا داد!...
* دلم می خواد از این به بعد عنوان بذارم برای پست هام! در حالی که دلم می خواد عدد هم باشه! حال چه می توان کرد؟!!
بامزه ست که ببینی دیگران در موردت چی فکر می کنن! بین دوستان ِ نتی و وبلاگی، کم هستند اونایی که اسم ِ اصلی م رو بدونن! اونایی هم که می دونن، فکر می کنن که اصلا اسمم بهم نمیاد!:دی حالا دلم می خواد هر کسی حتی یه بارم پاشو گذاشته اینجا نظر بده!... می خوام ببینم اینجا تا چه حد خودم بودم!!
۱. فکر میکنی اسمم چی باشه؟! ( اونی که می دونه، برگرده به زمانی که نمی دونسته و از حدسیاتی که می زده بگه!)
۲. تا چه حد صبوورم؟!! ( کمترین شماره صفر و بیشترین نُه ِ! )
۳. با توجه به عنوان ِ وبلاگم، فکر می کنی اینجا تا به حال ازم دروغی شنیدی؟! و اگر آره، کجا دروغ گفتم؟!!
۴. تا چه حد می تونم از پس ِ مشکلاتم به تنهایی بر بیام؟!
۵. مثبت اندیشم یا منفی اندیش؟!! ( تعارف نکن!:دی، جمع بی ریاست!!:دی )
۶. تا چه اندازه دوست ِ خوبیم؟! ( خوب یعنی با معرفت! خوب یعنی دوستی در شادی و غم! خوب یعنی با گذشت! خوب یعنی... )
۷. ظاهر بینم؟!!
۸. تو چه کاری استعداد دارم؟! ( فک کن بگی هیچی!!! بالاخره هر کی تو یه چی استعداد داره دیگه، حتی توی " به در و دیوار خوردن" !! به جون ِ بُزه! )
۹. لجبازم؟!!
۱۰. فکر می کنی کسی بتونه حقم رو، حالا شده به اندازه ی بند ِ انگشتی، بخوره؟!!
داوطلبان ِ عزیز، برگه ها بالا! وقت تمام شد!!...
* خیلی حس ِ بدیه این افتادن!!! ( آیکون ِ مثل خر عر زدن!! ). خیلی!
* مام عااااااادت کردیم طی ۲۴ ساعت، ۲۳ ساعتشو تلفن به دست با هم حرف بزنیم... حالا باید چی کار کرد شیدا؟!!
بعد نه که این فیلمه انتخاب ِ من بود، فردا قراره دوستان ببرنمون کـــ.یش و مـــ.ات!!! از الان بابت دیدن ِ این فیلم به خودم تسلیت می گم!!! :|
هر کی اومد تو وبم و خنده ش گرفت خره! از الان بگم نگید نگفتی...!
:|
*خیلی خیلی بعدا نوشت!:دی :
قول می دم! قول صووورتیانه که خیلی زود درستش کنم و بیام! دلم لک زده برای اینجا و خیلی های دیگه! به جان اون بُز قهوه ایه!:دی
مشکل از خود نویسنده می باشد و در این روزهای به شدت قاراشمیش احساس ِ هنگی ِ مفرط بهش دست داده است!
بدین سان بعد از روز و روزگاری باز خواهد گشت!