تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
چهارشنبه 31 تیر1388
352
یاد آوری خاطرات زندگی همیشه هم لبخند به لبت نمیاره! یه موقع هایی هست که این خاطرات لُپ هات رو از روی شرم و حیا سرخگون می کنه . این یاد آوری با یه فلش بک به اون دور دور ها، زمانی که به سیب زمینی می گفتی دیب دمینی حاصل می شه!. یه روز که با بابا و دوستانش می ری هتل استقلال و سرت به کار خودت گرمه، بر حسب اتفاق اونجا رو با خونه ی خودتون که همیشه اوقات مفرحی رو برات به ارمغان میاورد و احساس راحتی مفرط بهت دست میداد، اشتباه می گیری و آبشاری راه می ندازی در حد نیاگارا... اصلا هم اگر از این اتفاق ناراحت باشی و به روی خودت بیاری.... در این حین ِ که دوستان بابا این خبر مسرت بخش رو به بابات می دن و بابای بی گناه تم مجبور می شه با پیک (!!!) بفرستت خونه تا مادر لباس های پاک و مطهرت (!!!) رو عوض کنن! بعد این جریان گویا از یاد هیچ کس نرفته و توی هر جمع دوستانه ای به طور خیلی خاص و غیر مستقیم ازش یاد می شه!... هر دفعه یکی از دوستان می گه " اِ؛ ایشون همون صووورتی کوچولوئن؟! همونی که میاوردیش سر کار؟!  " و بی درنگ توی چشمانشان یک برق خاصی از یاد آوری اون روز و روز های دیگه که شیطونی های طفلانه ایم زبانزد بوده؛ دیده می شه و تاکید می کنن که تمام این شیطنت ها و پدر ِ ملت را در آوردن ها به بابا رفته ولاغیر!!

چهارشنبه 31 تیر1388
351
 توهم گونه نوشت:

این تی شرت سفیدای یقه هفت که جنسشون از اوناس که خیلی دوست دارم و نمی دونم اسمش چیه و گاها دور ِ آستین و یقه ش یه خط باریک ِ به رنگ مشکی یا آبی یا قرمزه، به هوس می ندازتم که عشقی داشته باشم!!! :-O

 

دوشنبه 29 تیر1388
350
بعد از جـ.راح دیوانه و چـ.راغ ها را من خاموش می کنم و نصف بـ.وف کور و خرده جـ.نایت های زن و شوهری، سمــ.فونی مردگان رو شروع کردم به خوندن و الحق که خیلی خیلی زیبا نوشته شده بود و نثرش در حد یه بلیط رفت و برگشت به جزایر قناری بود!... خیلی مزه داد! البته خب نویسنده یه مقدار متوجه نبوده که اینورا خانواده رفت و آمد می کنه و منم که موددددددددددددب! یه سری از جملات و صفحات رو اصلا شطرنجی می خوندم! حالا بیــ.نایی رو دست گرفتم و بعد از اون، ناطــ.ور دشت و پیامبـ.ر و دیوانه و صد سـ.ال تنهایی تو صف ن!... برای ماه رمضون هم تدبیر اندیشیدم که کتاب های چند جلدی و همچین کلفت رو بیارم روی کار و همچنین سریال پریزن بریک!

* با خوندن هر کتاب، دلم به وسعت آسمان و زمین می خواد که نویسنده بشم! دقیقا به همین حد ها...!!!

شنبه 27 تیر1388
349
اون اولین روزی که این وبلاگ رو زدم، تنها هدفم نوشتن خاطرات روزانه بود و اصلا چیز دیگه ای برام مهم نبود. از وقتی که وبــ.گذر رو گذاشتم و لینک دهنده ها رو می بینم یه جور ذوق سر تا پام رو می گیره!... این که هستند کسایی که من نمی شناسمشون و وبلاگ من رو لینک کردن و خواننده ی وبلاگم هستند. این یه جور حس خوبی رو بهم میده و بیشتر راغبم می کنه به نوشتن!.... ممنونم از کسایی که توی خوشی و ناخوشی م همراهم بودند!

جمعه 26 تیر1388
348
دوست دارم!... دوست دارم تمام این روزهای گرمی رو که باعث می شه از خونه جُم نخورم و غیر مستقیم پرتم می کنه روی تختی که روبروی کولر قرار داره و روش کتاب دلخواهم خودنمایی می کنه!... کتابم رو باز می کنم و شروع می کنم...  پاراگراف ِ اول رو که می خونم، کتاب رو میذارم روی سینه م و میرم تو یه دنیای دیگه!...  یه دنیا پر از لالایی... پر از آرامشی که بی اختیار لبخند به لبم میاره! چقدر خوبه که هر وقت بخوام می تونم غم هام رو پشت دیوار ِ رویاهام جا بذارم و پر از آرامش پا بذارم تو!... اما خب پارازیت ِ قضیه همیشه هست تا حالت رو بگیره!... داداش کوچیکه میاد تو اتاق و سرشو کج می کنه  می گه " صووورتی، سوبــ.اسا شروع شد " و تو در جواب سر تکون می دی و وقتی دوباره تکرار می کنه و پشت بندش اضافه می کنه " نمیای؟! " می گی چرا و در رو ببند!... خیلی دلم می خواد تمرکز پیدا کنم و دوباره برم تو همون حس و حال... اما یادم میاد بازی ِ حساسی و حیفه که از دست بره!!!... عین ِ یه بچه  ۶-۷ ساله می شینم جلوی تلویزیون و چهار چشمی زل می زنم به کارتون محبوبم و حسابی همه ی جو ِ موجود رو از آن ِ خودم می کنم!... با تیتراژ پایانی اَه ِ بزرگ می گم و باز می رم تو سنگر خودم!!! این روزهای گرم تابستونی رو با هیچ چیز عوض نمی کنم! همین روزهایی که کار خاصی ندارم و مشغولیات دست از سر کچل که بی انصافیه، مودارم بر داشته و روزگار بهم اجازه داده بشینم پای کتاب ها و فیلم های بایگانی شده م!!

* ماه ِ من غصه نخور... زندگی بی غم نمی شه!

   اونی که غصه نداشته باشه، آدم نمی شه!

پنجشنبه 25 تیر1388
347
خیلی وقته خانم توت فرنگی رو گم کردم!... آدرس جدیدشو برام کامنت کرد بود، منتها گمش کردم و الانه حس می کنم دلم براش خیلی تنگ شده!... کی ازش خبر داره آیا؟!!

چهارشنبه 24 تیر1388
346
از همون روز، تقریبا هر روز زنگ زده! بابا رو می گم... گوشی رو که بر می دارم یه مقدار باهام صحبت می کنه و سریع می گه " مامانت هست؟!! " گوشی رو می دم به مامانی که بالای سرم ایستاده و منتظره تا گوشی رو بگیره! وقتی گوشی رو می گیره، لبش به خنده باز می شه و به قولی گل از گلش می شکفه و شروع می کنه به حرف زدن!... تعریف می کنه و بابا گوش می ده!... بابا تعریف می کنه و مامان گوش می ده و وسطش انگار جک گفته باشه که مامان قه قه می خنده و با " مواظب خودت باش  "  گوشی رو می ذاره!... به رابطه شون که نگاه می کنم دلم ضعف می ره! چقدر خوب که بعد از این همه سال زندگی هنوز لبخندی هست که گوشه ی لبشون خونه کنه!

* خدا همه ی پدر و مادر ها رو خندون نگه داره!:*

سه شنبه 23 تیر1388
345
بیدارم... اما دلم نمی خواد از تخت بلند شم. دلم می خواد حتی به خودمم دروغ بگم که خوابم... صدای مامان رو می شنوم که به داداش کوچیکه می گه " کمِش کن! صووورتی خوابه" باز چشمانم رو می بندم و به یه سری چیزها فکر می کنم... نمی دونم فکرمه یا دارم خواب می بینم! از دیروزش گوشی م رو خاموش کرده بودم! نمی دونم چرا حوصله ی کسی رو نداشتم و دلم، نمی خواست تلفن صحبت کنم! خواب دیدم یا ندیدم رو نمی دونم اما دیدم که بچه ها زنگ زدن و شاکی شدن که چرا گوشی م خاموشه! چشمانم رو باز می کنم و به گوشی خیره می شم!... هنوز خاموشه! با بی حالی ناخنم رو وسط اون دایره ی کوچیک که همیشه منو یاد قرص می ندازه،فشار می دم تا گوشی روشن بشه... بعد لاک کدش رو وارد می کنم و زل می زنم به صفحه ش! باز با بی حالی می ذارمش کنار بالشتم و یه وری می خوابم!... همین که چشمام رو بستم به خودم می گم " ساعت چند بود؟! " بعد، از اینکه یادم نمیاد حرصم می گیره... با خودم می گم این همه زل زدی به صفحه ش، یادت نیست ساعت چند بود؟! ۱۱:۴۰ دقیقه! یواشکی باز نگاه می ندازم و ساعت رو می فهمم! آبی زنگ می زنه و از اینکه گوشی م خاموش بوده گله می کنه!... فکر می کنه باهاش قهرم!از اینکه منو انقدر لوس فرض کرده حرصم می گیره و برای اینکه از این فکر ها نکنه باهاش از پشت تلفن همون بازی ِ قدیمی رو می کنم!... همون که چند تا خط ِ فاصله میذاشتی و باید یه کلمه حدس می زدی!... انقدر بازی می کنیم که حس می کنم تموم انرژی م تحلیل رفته! خداحافظی می کنم و میرم سر وقت خوندن کتابم! مامان یه در میون میاد تو اتاق و گله می کنه که " نرفتیم خرید " هر دفعه بهش اطمینان می دم که دیر نمی شه! نترس...! تموم ِ بعد از ظهر رو سردرد دارم و چپیدم توی تختم!... مامان می گه " بریم؟! " ... با بی حوصلگی موافقت می کنم. دارم حاضر می شم که رئیس زنگ می زنه!... از لحن حرف زدنم تعجب می کنه و میگه " می خوای بزنی؟! " خنده م می گیره! می گم " نه! کلا حوصله ت رو ندارم!" بار اولش نیست این جمله رو می شنوه... اولین بار خیلی بهش برخورد! اما عادت کرده!... دلیل می خواد. اینکه چرا حوصله ش ندارم و من توی ذهنم دارم دنبال دلیل اصلی ش می گردم و چون دلم نمی خواد دلیل اصلی ش رو بدونه، با بی حوصلگی می گم" ولم کن الان! اصلا الان کجایی تو؟! " یه لحظه از زرنگی خودم خوشم میاد... چون اخلاقش اومده دستم و می دونم این سوال رو که بپرسم، سریع می خواد حرص در بیاره و شروع کنه که " به تو چه؟! مگه شما میرید جایی می گید؟! و .... " اماا در کمال ناباوری می گه که اومده میرداماد که دوستش رو ببینه! با خودم فکر می کنم چرا امروز یه جوریه؟!!  و از اینکه خودم پیش خودم ضایع شدم نفس عمیقی می کشم! با مامان میریم خرید... انقدر بی تفاوت به هر چیزی نگاه می ندازه که انگار دستشو گرفتم و با زور کشوندمش بیا خرید... کلی غر می زنم سرش! اما انگار هیچی به هیچی!! دست ِ آخر با یک جعبه شیرینی بر می گردیم خونه و در جواب خواهری که با بهت نگامون می کنه می گم " مامانو هنوز نشناختی؟! اصلا نمی شه باهاش خرید کرد!  " مامان همیشه همین بوده! سخت پسند... دقیقا نقطه ی مخالفه من! من هر چیزی که به دلم بشینه سریع می خرم و مامان باید یک چیزی جلوش جون بده تا گوشه چشمی بهش بکنه!... از سردرد دارم کلافه می شم!... کتابم رو به دست می گیرم که بخونم... مامان میاد تو اتاق و می گه " چای می خوری؟! " می گم " سردرد دارم " و می دونم در جواب مثل همیشه می گه " بهش محل نده خوب می شه " و منم همیشه در جواب گفتم " اگه می خواست خوب شه تا حالا شده بود "...  برام چای میاره و یاد آوری می کنه که اگه نماز نخوندم بخونم تا قضا نشده!... اینو دقیقا یه ۴-۵ باری تکرار می کنه... ایراد مادرم همینه! یک چیز رو چند بار تکرار می کنه و تو باید هر بار بگی چشم تا جمله ی دیگه ای بهش اضافه نشه!... داره رستگاران نشون میده و عمو از حرصش قند رو به طرف تلویزیون پرتاب می کنه و داداشی میره جلو و مثلا داره می زنه توی گوش بازیگر زن ِ فیلم! چقدر سرخوش واقعا!! خونه روشنه و صدا توی جای جای خونه به هر شکلی در میاد... نمی دونم چرا دلم هوس خونه ی تاریک ِ تاریک و بی صدای یک ماه پیش رو کرد!! 
دوشنبه 22 تیر1388
344
کتاب آخری که خوندم " جـ.راح دیـ.وانه " بود. موضوع کتاب در مورد جراح معروف "زائر بروخ" بود. خیلی خوب بود و خوشم اومد! یه جورایی اطلاعات پزشکی هم بهت میده!... یه جاهایی ش دهنم به وسعت زمین و آسمان (!!!) باز می موند! در کل پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونین و ازش لذت ببرین!

دلم می خواد جدیدا اطلاعاتم رو در زمینه مذهب هم تقویت کنم! یه کتاب از شهید مطــ.هری در باب سیره ی ائمه گرفتم و قصد دارم وقتی اساسی تمرکز و حس و حال داشتم، بخونمش!

* به نظرم باید هر کسی اطلاعاتش رو در هر زمینه ای به حدی برسونه که توی هیچ محفلی کم نیاره! و آآآآآخ که چقدر خوشم میاد از همچین افرادی!

یکشنبه 21 تیر1388
343
یکی از خصوصیات اخلاقی افتضاحم اینه که "روو" زیاد به این و اون میدم. خیلی ناخواسته ها... نه اینکه مثلا بذارم تو سینی به همراه گل تقدیمش کنم... نــــــــه! خیلی ناخواسته یهو می بینی این هوا روو انداختم تو کاسه ش!! همین می شه که همه واسم پرو بازی در میارن و منم که دیــــــوونه می گم عب نداره! اشکال نداره، دوسته، بیخیال،شوخی کرد.... اما دیگه رسیده به اینجام!... نه اینجا... حتی اینجا!! ( تمام این متن با دور ِ تند خوانده شود، پلیز!!) درست هم نمی شم ها... مثلا نه که الان بیام بگم من فلان و بهمانم و سعی می کنم خودمو درست کنم و اینا... نـــــــــــــه! از این خبرا نیس!

یکی دیگه از اون خصوصیات خیلی خیلی افتضاحم اینه که از همه خوشم میاد و حس های بد و تنفرم از این و اون، چیزی حدود ۵ ثانیه به طول می کشه و سریع حس ِ بدی که دارم محو می شه! البته گاها دیده شده که حس بدم به یک روز هم کشیده شده باشه... اما دیگه روز بعدش اثری از اون نفرت و حالت تهوع و عُقی که به طرف دارم نیست!!!

یکی دیگه از اون خوشگلاشو بگم، نمی تونم ایراد واضح طرف رو به شوخی و به جدی، به روش بیارم! به نظرم این که یک نفر رو چه از لحاظ تیپ، چه تحصیلات، چه چهره و چه شخصیت به سخره بگیرم، یه جور بی ادبی ِ بی عیب و نقصه! حالا تو حاال و هوای شوخی ها... عمرا! بعد انقدر شده که توی این زمان ها چیزی نگفتم و ناخنم رو توی مشتم فشار دادم!!

اغلب اطرافیانم فکر می کنن که تمام کارهایی که انجام می دن و دم نمی زنم یادم رفته! اما اینطور نیست... به وقتش اساسی جبران می کنم و یه مدلی رفتار می کنم که متوجه بشه دقیقا این رفتارم بر می گرده به کِی!

* خیلی با این پاراگراف حال می کنم

" نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده ست. "                          

                                                                       ــ چــ.راغ ها را من خاموش می کنم ــ

شنبه 20 تیر1388
342
دلم یه اتاق بزرگ می خواد که دور تا دورش رو کتابخونه بزنم و کتاب هامو بچینم توش... هر قسمت مال ِ یه سری از کتاب ها! کتاب شعر و رمان ایرانی و خارجی و تاریخی و مذهبی و فلسفی! یه میز گرد هم بذارم وسط اتاق و روش یه ظرف بلوری پر از شکلات های کاکائویی ِ خالص! با دو تا شمع دونی ِ کوچیک ِ چوبی... بعدازظهر های تابستون چای رو با هل دم کنم و یه فنجون ببرم توی اتاق کتاب هام... بایستم روبروی کتابخونه م و چشمانم رو ببندم و با ناخن دست بکشم روی کتاب هام و تصادفی یه کدومشون رو بردارم... بعد چشمام رو باز کنم و با یه لبخند بچه گانه و سر خوشانه شروع کنم به نوشیدن و خوندن!

فیلم " به همــ.ین سـ.ادگی " رو دیدم! اولش از دیدن این خانومه یاد دوران مجردی ِ (!!!) خودم افتادم! وقتایی که توی خونه بودم و کارهای روزمره و روتین رو انجام می دادم... بعد یهو یه چیزی تو ذهنم جرقه می زد و سریع میومدم و توی notepad می نوشتم و سر فرصت بهش شاخ و برگ می دادم! خانمه زندگی خیلی خوبی داشت و تقریبا از رفاه کافی برخوردار بود، اما دنبال چیزهای دیگه ای بود!... آخر فیلم رو خیلی دوست داشتم... همونجایی که خانم همسایه ازش می خواد قرآن ِ سفره عقد دخترش رو اون براش باز کنه... اصرار داشت کسی قرآن رو باز کنه که سفید بخته!!... با دیدن این فیلم هوس کردم مامان شم!:دی... این هم یکی از اون به قول مامان هوس های خرکی م بود!:دی

* چه لذت بخشه این بیکاری...

جمعه 19 تیر1388
340
چند وقته عجیب گیر دادم به فردایی که بهش می گن آینده! با خودم دو دو تا چهار تا می کنم تا ببینم درسم دو ترم دیگه تموم می شه یا سه ترم دیگه؟! بعد این ترم کار آموزی بردارم و برم همون شرکت دوست بابا و همونجا هم موندگار شم!... چون کارم تضمین شده ست و هر بار با دوست بابا صحبت می کنم این یه جمله رو ازش می شنوم که " شما گفتی کی درست تموم می شه؟!! " و من هر بار باید جواب بدم که " انشالله یه سال دیگه!" بعد همین که رفتم تو شرکت و یه چیزایی یاد گرفتم و بعد از کم ِ کم یه سال یادگرفتن، موندگار شدم توی کارم انقدر مهارت پیدا کنم که بتونم خودمو خوب نشون بدم و یه اسمی در کنم! بعد با حقوقم بعد از چند سال، ماشینی که دوست دارم بخرم و خلاصه انقدر خوب پیش بره که این لبخند ژکوندم محو نشه! اما خب همچین که بر می گردم و دوباره از اول مرور می کنم می بینم با این ترم تازه می شه ۱۰۰ تا پاسی و برای کار آموزی م به ۱۱۰ تا واحد پاس شده نیاز دارم... تازه روی این حساب کردم که چیزی نیفتم! که می دونم اولین افتاده رو این ترم تجربه می کنم... توی امتحان آخر سعی کردم برگه رو خیلی تمیز و بدون خط خوردگی قهوه ای کنم... دیگه خب دیدم استاد ها هم گاهی نیاز به سوپرایز شدن دارن و خیلی بی انصافی یه که اونا رو از این حق محروم کنم!!! با این حساب حالا حالا ها نمی رسم به اون مطلوب نام برده شده!! و این یعنی بی کوآیت، دُنت اسپیک!!!
جمعه 19 تیر1388
339
خــــــــــب حالا که امتحانات تموم شده،از هر روشی برای گذرانیدن ایاممان استفاده می کنیم... بازی های دوران راهنمایی و دبیرستان رو آوردیم روی کار!:دی همه ی اعضای خانواده دور هم جمع شدیم و انواع و اقسام بازی ها رو انجام دادیم!!... اولین بازیمون یه مدلیه که اسم نداره!:دی اما بامزه ست... از اینا که روی دو طرف کاغذ عکس دستت رو می کشی و بعد روی یکی از دستت ها از شماره ی ۱ تا ۱۰۰ رو قاطی پاطی می نویسی... بعد این برگه ها رو تعویض می کنین با هم و بازی شروع می شه! یکی از طرفین یه عدد می گه و طرف مقابل باید بگرده عدد رو پیدا کنه... تو این فاصله هم که طرف داره عدد رو پیدا می کنه، اون یکی روی اون طرف کاغذ که عکس دست ِ خالی کشیده شده رو با ستاره پر می کنه!... تا وقتی که طرف اولی عدد رو پیدا کنه و بگه استپ!! :دی این بازی رو یادمه دوران راهنمایی زیاد بازی می کردیم!:دی خلاصه بعد از این بازی که الحق زیادی ازمون انرژی گرفت ( نه که خواهری شیــــــــرجه می زد رو برگه ی من که استپ!:دی از اون لحاظ!!) رفتیم سراغ بازی "دانــ.کی کبیر"... با این بازی آشناییت نداشتم!خواهری یادمون داد... اونم بازی باحالی بود!... آآآخی همش یاد اون روزی بودم که با رئیس و آبی بــــ.ی بــــ.ی سلام بازی کردیم! یه بازی دیگه م هست به اسم چشمک که اونم می تونه توی این تابستون ِ گرد و غباری ِ گرم  ِ بی روح، اوقات مفرحی رو براتون به ارمغان بیاره!!! ( ها؟!!:دی)

* کتابامو دست چین کردم و گذاشتم کنار... الان یه کتاب برداشتم و ۱۰۰ صفحه ش رو خوندم! وقتی کامل تموم شد میام ازش تعریف می کنم... تا حاالا که خیلی خوندنی بوده!

چهارشنبه 17 تیر1388
338
توی جمع های دخترونه یا پسرونه ممکنه خیلی حرف ها زده بشه که وقتی این دخترونه، پسرونه با هم قاطی می شه باعث خنده می شه!... رئیس و آبی خیلی خودشونو کنترل می کنن که در مقابله ما حرف بدی نزنن و گاها وقتی از دهنشون در میره ما رومونو می کنیم اونور که آآآآآآآآآآره، اصلا نفهمیدیم چی شد و تو کی هستی و اون کی هست و اینا...!! اما خدا اون روز رو نیاره که ما سوتی بدیم، نه تنها خودمون سرخ و سفید و زرد و سبز می شیم و می خندیم، اونا هم با ما همراه می شن و کلا همگی به روی خودشون میارن! سوتی های منم خدایی همیشه از شیدا کمتر بوده..کلا آبی و شیدا بیشتر سوتی میدن، طوری که رئیس در حال شمارش سوتی های آبیه!! شیدا هم سوتی میده در حد عظما!!! از یه سایتی آدرس یه رستوران رو گرفته بودیم و داشتیم قدم به قدم می گشتیم که پیداش کنیم... یهو شیدا برگشت به آبی گفت: بکش پایین آبی............... و بعد از یه مکث یه دقیقه ای گفت پنجره تو!! آبی با بُهت به رئیس و من نگاه کرد و بعد همه مون رومون رو کردیم طرف شیشه هامونو و قـــــــــــــه قـــــــــه زدیم زیر خنده!!  از اونور بحث سر ِدادن اعضــ.ای بدن بود و اینکه اعضــ.ای بدن اهـ.دا کنیم و اینا که شیدا برگشت به رئیس گفت: اصلا بده... هی بده... هی بده... هی بده............... و باز هم دید گند زده بعد از مکث گفت: اعضای بدنتو!!! :| ...کلا با مفعول جماعت حال نمی کنه! حذف می کنه به هر طریقی که خودش عشقش بکشه!... به جاهای باریک که می کشه از خودمون حرکت چشم و ابرو و خنده و اینا در نمیاریم، فقط میذاریم دو تا دو تا شه و بعد برای هم تعریف می کنیم و قـــــــــه قـــــــــــه!! به رئیس می گم: اِه! گویا می خواد بارون بیاد... رعدش اومد!

+ آبــ.ش هم اومد؟!!

ــ نه آبـــ.ش نیومده هنوز!!

بعد جفتی به همچین حالتی در اومدیم :|

این همه شرم و حیا و خانمی مون ستودنی یه واقعا!!!:دی

* امتحانات به حول و قوه ی الهی از دست و سر و پا و کلا هیکل ما رخت برکند و برفت! حالا میریم که داشته باشیم قورت دادن کتاب های ذخیره شده را!!!

دوشنبه 15 تیر1388
337
آقایون وبلاگی و غیر وبلاگی روزتون مبارک! خصوصا پدر نازنین خودم!:*

آبی: روزتون مبارک!

صووورتی:  :(( روزم مبارک؟!! یه چند روزی عقبی از جریان مثل اینکه! روز زن گذشت...

آبی: به هر حال!

صووورتی: آها! اینو گفتی که من دو روز دیگه بت بگم روز مرد مبارک؟!:دی

آبی: نه خره! فرداست!!

صووورتی: اِه! :|

سه شنبه 9 تیر1388
333
یه حس فوق العاده گندی دارم!

دلم می خواد تمام خاطرات خوبم رو از زندگی م پاک کنم که دیگه بهشون فکر نکنم!

که دیگه به این فکر نباشم که دارن تموم می شن!

کاش هیچ وقت این حس های خوب نبود!!

 

دوشنبه 8 تیر1388
332
بعد از جواب دادن به ۲۸ تا سوال تپل، سوار اتوبوس می شم تا برگردم خونه و بعد از یه خواب کوچولو دوباره برای امتحان فردا بخونم... اتوبوس هم حتی با من شوخی ش گرفته بود!... کلا گویا منتظر بود کارمندا هم بند و بساطشونو جمع کنن و یه باره همه با هم برگردیم خونه... دقیقا وقتی بی حوصله و خسته و کلافه ای، هزار و یک جور مورد برای ریز ریز شدن اعصابت پیدا می شه! نمی دونم... شاید هم توی یه همچین مواقعی پررنگ تر نشون میده!... بعد از سال های مدید(!!!) می رسم خونه و یه چند تایی تلفن می زنم و بعد یک چیزی می خورم و شروع می کنم به برنامه ریزی... همین که خودکارم رو می ذارم زمین، یهو تلویزیون و چراغا چشمک زنون خاموش می شن و به همین خوشمزگی برقامون میره! خب آره همیشه گفتم لـ.وک خوش شانس رو از روی من ساختن، منتها کسی باور نمی کرد!! خیلی هم جالب بود... توی کوچه یه تعداد از خونه ها برقاشون رفته بود و ما هم....! دیگه خودت بخوان حدیث مفصل را!! اومدیم توی این تاریکی دو مین استراحت کنیم و چشمی روی هم بذاریم که رئیس زنگ زد و با خودش برقا رو هم آورد!... بعد من یه سوالی خیلی ذهنم رو درگیر کرده! اینکه مگر این آقایون محترم نگفتند که امسال قطع برق و این حرف ها توی تابستون نداریم؟!!... یعنی چی که دیشب برقا رفته... دوباره صبح رفته؟!! من کشته ی این پیش بینی های دقیق و به جاشونم!!!
پنجشنبه 4 تیر1388
331
"دوست داشتم اطلاع رسانی کنم "نوشت:

امشب، شب ِ آرزوهـ.ا یا همون لیــ.لة الـ.رغائب ِ! نمی دونم باهاش آشناییت دارین یا نه... خودمم الان از طریق یه دوست متوجه شدم!... اولین شب جمعه ی ماه رجـ.ـب میشه شب آرزوها!... یه سری اعمال هم داره که می تونین از توی مفاتیح پیدا کنین و به جا بیارین!...

امیدورام استفاده کنیم از این شب!

پنجشنبه 4 تیر1388
330
یه تستی توی مجله ی همشهــ.ری جوان دیدم واسه میزان شاد کامی !... گفتم برای خالی نبودن عریضه این تستی که می گن خیلی هم معتبره و اونور آبی یه رو امتحان کنم! وقتی جواب رو دیدم، فهمیدم چه جالب واقعا! میزان شادکامی من از متوسط میزان حال و هوای همین مردم خودمون و کلا مردم دنیا خیلی بالاتره و کلا من یک آدم فول شادم!.... بعد جالبه که خودم اصلا یه همچین حسی ندارم... جدی، طفلی اونایی که جواب این تست براشون از متوسطم کمتر میاد... اونا دیگه چه حال و هوایی دارن؟!!!!
چهارشنبه 3 تیر1388
329
به نخوابیدن و کم خوابیدن خیلی خیلی زیاد عادت کردم!... دیروز بود... پریروز... پس پیروز!:دی تا صبح ساعت ۸ بیدار بودم و بعد با زور خوابیدم تا اگه بخوام درس بخونم کسل نباشم!... برای اولین بار درس خوندنم نتیجه داد و امتحان خوبی دادم! خدایی در خودم نمی بینم بعد از امتحان، بیام و بگم " امتحان خوبی بود!" اما خب با جرئت می تونم برای اولین بار بگم " امتحان خوبی بود! "

* اول صدای یه نفر میاد... بعد این یه نفر می شه دو تا و نم نم می شن چیزی حدود ۱۰-۲۰ نفر که با هم و یکی در میون فریاد می زنن " الله اکبر! "

* آنــ.دره ژیـد چه زیبا گفته که:

" همه چیز پیش تر گفته شده، اما چون کسی گوش نکرده، دوباره بر می گردیم و تکرارش می کنیم! "

چهارشنبه 3 تیر1388
328
این روزها انگار یه کیسه روی دوشم گذاشتم و هلک هلک اینور و اونور می کشونمش...! حتما به خاطر همین کیسه های سنگین توهمی یه که انقدر خسته و  کوفته م دیگه! وگرنه که مشکلی ندارم... همه چیز به اندازه و تمام و کمال برام فراهمه!... سکوت... آرامش... مواد غذایی... دوست! اما این وسط می مونه کمبود یه خوابی که بلند شدنی در کارش نیست... حالا نخوایم زیادی دپرسیانه ش کنیم، کمبود یه خوابی که بلند شدنش به طول بکشه!... چیزی حدود یه هفته!! بعد با یه اطمینان خاطر و در رفتن خستگی مفرط، بری پی خوش خوشانه ی هر روزت و مشغله ای برای فکر  ِ خجسته ت نداشته باشی! آخ که چقدر منتظر یه همچین روزی م من ِ همیشه خجسته!!!

+ساعت ها هنوز باورشان نمی شود که با گذشتشان، چند نفر را نابود می کنند!! ---->   clik

دوشنبه 1 تیر1388
328
ما آدم ها خوب یاد گرفتیم که هم خاطرات خوب رو حک کنیم و هم خاطرات بد رو!

تنفرم از ماه تیر، قابل بیان نیست!... فقط این پست رو میذارم، به نشونه ی اعتراض به خدا بابت آفرینش ماه ِتیر!!

دوشنبه 1 تیر1388
327
ـــ خدایی چقدر من ماه م!!!

+ آره خب! ماه شب های کسوف!

....

ـــ الان حرصم گرفته از دستت... الان می خوام لج ت رو در بیارم!

+ { صدای قه قه }

ـــ زهر مار!! من الان تلفن رو روت قطع می کنم و بعد تو ناراحت شو! خب؟!

+ باشه! فقط بعدش زنگ نزنی هاااا...

ـــ ایـــــــــش! فکر کن!!

+ آآآآره!... بعدش دیگه این مدلی حرف نمی زنیم! دیگه سلام چطوری { حالت لوسانه } نمی گیم!

ــ می گیم سلام چطوری؟! { حالت جدیانه!}

+ نه! می گیم خدافظ چطوی!

ـــ ایـــــــــش!!

 

* مچ دستم به طور افتضاحی درد می کنه!!