تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
جمعه 29 خرداد1388
326
روزگار جالبی برای خودمون درست کردیم ما آدم ها... سر ِ یه هفته چنان به اوضاع دور و برمون عادت می کنیم که حتی فراموشمون می شه تا قبل از اون یه هفته چطور زندگی می کردیم!... انقدر این چند وقت به بیداری های شبانه عادت کردم که حتی خواب شبانه هم از یاد بردم!... ساعت از ۱ صبح که می گذره انگار پارچ انرژی رو تا ته سر می کشم! انقدر انرژی دارم که می بینی بی هوا ساسی می ذارم و باهاش یه قوسی هم به کمرم میدم! ویرم می گیره ناهار فردامو درست کنم... لوبیا سبزی که خیلی وقته خریدم و گذاشتم طبقه ی پایینی یخچال بیرون میارمو سر و ته ش رو می گیریم وسعی می کنم همشون رو به یه اندازه خوورد کنم! آخر کار انقدر همه یه دست در اومده که انگار خط کش گذاشتی و همشون رو سانت سانت خوورد کردی! با بقیه سبزیجاتی که توی یخچال دارم قاطی می کنم و میذارم خوووب بپزه! بهش ادویه می زنم و می شینم پای جزوه های پرینت شده ی شیوه! از اینکه قراره بخونمش خنده م می گیره... بوی خوبی که از غذای هَچل هَفتَم بلند شده، باعث می شه از پای درس و جزوه و حال و هوای امتحان بیام بیرون و برم پی ِ هنر نمایی ِ عجیب غریبم! سعی می کنم با پخت غذا و اینکه فردا لازم نیست وقتمو بذارم پای پخت ناهار، از عذاب وجدانم کم کنم... برنج رو هم آبکش می کنم و میرم پی خوندن کتابی که بی اغراق بالای ۲۰۰ بار خوندمش! کتابی که از نظر نوشتاری به افتضاح ترین حد ممکنه! اما از ۵۰ صفحه ی وسطش چنان خوشم اومد که می ارزه این ۲۰۰ بار رو ۱+۲۰۰ بار کنم!... بوی سوختن برنج باعث می شه اخم هام تو هم بره و با عصبانیت دستمو از لای کتابم بر دارم و برم سر وقتش! لازم نیست عنوان کنم با برداشتن در قابلمه و دیدن برنجی که خیلی خوب و به جا سوخته چه فحش های رکیکی نثار خودم و برنج و گاز و کتاب مورد علاقه م کردم!!!... این وسط مسط ها یهو یادم میاد که سریال مورد علاقه رو داره نشون میده...تا تلویزیون رو روشن می کنم تیتراژ پایانی سریال با دهن کجی خودش رو نشون میده!... خوب بد بیاری هم گاهی اوقات لازمه... بالاخره باید هر دفعه یه جوری حالت گرفته بشه دیگه!!

خب الان باید نتیجه گیری کنم؟!!!

جمعه 29 خرداد1388
325
فکر نمی کنم دور از ذهن حرف زده باشم که عده ای از دستم ناراحت شدند!... وبلاگ محیطی یه برای مبادله ی اطلاعات و ارائه ی نظرات شخصی!... منم نظر شخصی م رو ارائه دادم، اما گویا بعضی دوستان از منظر خودشون به حرف های من توجه کردن و طوری برداشت کردن که خودشون دوست دارن!...

این چند روز شنیدم که توی تظاهرات مشکلی پیش نیومده! این یعنی اونی که مطلوب منه! اگر خودم نرفتم، یه سری دلایل شخصی داشتم که فکر نمی کنم گفتنش الزامی باشه!...

به هر حال جو داره بهتر می شه!! این راهپیمایی ها داره نظم می گیره!... و امیدوارم به اون هدفی که مدنظره نم نم برسیم!!

چهارشنبه 27 خرداد1388
324
یه تیکه کلامی افتاده بین ما چند نفر که می گه " به کجا داریم میریم؟!!" حالا شده مصداق کل کشور... من نمی فهمم واقعا جریان چیه؟!! ما با این همه تظاهرات و راهیمایی و زد و خورد و کشتن جوون هامون و آتیش زدن اموال دولت که روزانه ازشون استفاده می کنیم ــ اتوبوس، عابر بانک، سطل آشغال و ...  ــ  به کجا می خوایم برسیم؟!! چرا منطقی فکر نمی کنیم؟! یه انتخاباتی صورت گرفت... خیلی از مردم رفتن پای صندوق های رای و رای خودشون رو دادن! توی اینکه جمعیت این دوره ی انتخابات، یه جمعیت بی سابقه بود هیچ شکی نیست!! یعنی با یه نگاه به دور و برت و افرادی که توی عمرشون تا به حال یه مُهر توی شناسنامه شون نداشتن و به هر دلیلی اومده بودن که رای بدن می تونی این قضیه رو برای خودت اثبات کنی... ! من نمی خوام بگم تقلــ.بی صورت نگرفته، من می خوام بگم چرا ما فقط دور و اطراف خودمونو می بینیم... خیلی ها به همین آقا رای دادن!... این آقا از همون ۴ سال پیش، با سفر های استانی ش برای خودش رای جمع کرد! یکی از دوستان تعریف می کرد که فلانی داشته می رفته بوشهر، بعد توی جاده ماشینش خراب می شه! شب بوده و تاریک و جاده هم نا امن... میره به سمت یه آبادی و بدتر وحشت برش میداره! هیچ چراغی روشن نبوده.... ترس و وهم برش می داره! یهو یکی از دور بهش میرسه... با ترس می گه " آقا اینجا کجاست؟!! " طرف هم بهش جواب می ده " چرا می ترسی بابا جان؟! دیروز رئیس جمهور اینجا بود!... نترس!"  ببین این آقا به کجا ها سر زده! توی منـــ.اظره  ها هم به دلیل اینکه از چند نفر اسم برد و به قول خودش مفسدین اقتصادی رو معرفی کرد و از اون ور وقتی تونست خیلی خوب طرف رو با حرف هاش و زیرک بازی هاش ببره، تونست رای خیلی ها رو عوض کنه! رای خیلی ها توی همین تهران ِ بزرگ!!... نمونش خیلی از بچه های یونی ِ خودمون!بعد من و توی نوعی نمی خوایم قبول کنیم که رای آورده؟! من از هم نمی خوام بگم تقلــ.بی نشده! اما می خوام بگم اگر هم شده باشه انقدر نیست... یعنی باز هم همین آقا رئیس جمهور می شدن! اما خوب خواستن نشون بدن که اختلاف ایشون با بقیه خیلی زیاده و یه جورایی بقیه رو بکوبونن!... خب حالا بعد از اعلام نتایج، آقایون سریع بیانیه صادر کردن و مردم رو دعوت به اعتراض کردن... اصلا از قبل یه جنگ روانی رو شروع کرده بودن! همین رای در مساجد ندین و بعد اومدن گفتن " نه، نه، توی مساجدم رای بدین! " بعد اومدن مسئله ی به نظر من احمقانه ی خودکار ها رو بیان کردن و علنا خواستن به مردم بگن" اگه ما رای نیاوردیم یعنی تقلــ.ب شده!" رای خود من به م. م بود! اما این کار ها به نظرم اشتباهه! باید هر کدوم از کاندیــ.دا بیان و شکایت خودشون رو با بیان دلیل و سند ارائه کنن! اصلا خودشون برن به وزرات کشــ.ور و اعلام مخالفت کنن! من و تو هم خوب می دونیم که همچین چیزی از عهده شون خارج نیست... اما این کار رو نکردن و مردم رو فرستادن جلو... مردم ما هم...! چی بگم؟!! آخه برای کی و برای چی؟!!... فکر می کنیم اگه بریم داد و هوار کنیم و شیشه بشکنیم و خودمونو به کشتن بدیم، میان اعلام می کنن که ما اشتباه کردیم؟! یا اینکه باشه دوباره رای گیری می کنیم؟!! یا اگر به شکایت این آقایون رسیدگی شد و جلوی چشم خودشون رای ها رو نشون دادن و کم آوردن، میان قبول کنن که کنار بکشن؟! غرورشون قبول می کنه؟! چرا متوجه نیستین که با رای گیری دوباره کل مملکت زیر سوال میره! البته تا الانشم زیر سوال رفته... اما با رای گیری دوباره این موضوع باب می شه و هر دوره یه نفر می خواد مخالفت کنه و شورش کنه و طرفداراش رو تحریک کنه که برن بیرون و .... با این کار ها فقط به خودمون ضرر می زنیم! برین ببینین خیلی ها که کارشون آزاده چقدر به مشکل برخوردن توی این چند وقت... چقدر بازار خوابیده!... دیروز اعلام کردن بیان همبستگی داشته باشیم... اما خود م.م و طرفداراش گفتن " ما هیچ اتحادی با اونا نداریم " یا وقتی آقای الف توی ولیعصر سخنرانی کرد، بیشتر مردم رو تحریک کرد... با بستن ِ شال سبز و ملانصرالدین گفتنش!... اینا خودشون هم دارن لجبازی می کنن! آخرش هم بذارین بهتون نشون بدم چی می شه.... آخر آخر این ماجرا اینه که همشون با هم کنار میان و هر کدوم میرن سر خونه زندگی خودشون و همین آقا رئیس جمهور می مونه! فقط این وسط یه عده ضرر کردن و یه عده جونشون رو دادن و یه پدر و مادری داغ دیدن! همین!...  

+ دانشگاه ها کنسل شده! فکر کن مام حوصله داشته باشیم درس بخونیم... هه!!

دوشنبه 25 خرداد1388
323
اینجا تهران است!... تهرانی که صبح ها با تلفن های پی در پی و قرار های میلیونی به ظهر می کشد و ظهر ها با تجمع میلیونی آدم ها به عصر می کشد و عصر با قطع شدن موبایل ها و کم شدن سرعت اینترنت به شب می کشد و شب با صدای " الله اکبر" ، " مرگ بر دیکتاتور" ، " مرگ بر این دولت مردم فریب " ، " موســ.وی،خاتمـــ.ی" به صبح می کشد و ....

هوا بس جوانمردانه مردمی ست!!!...

نمی دونم قراره با این همه اعتراض به کجا برسیم!... نمی دونم اصلا به جایی می رسیم یا نه....! فقط می دونم این وسط یه عده آدم داره از بین میره و من واقعا می ترسم! می ترسم از لحظه ی بعد این اتفاق ها!!

+ فردا و پس فردا امتحان دارم و نمی تونم وارد این جمع ها بشم!!... ترسی ندارم! ترسی از کتک خوردن و کشته شدن ندارم.... فقط مادر و پدری که ازم دورن روزانه منتظرن صدای منو از پشت گوشی اونم کاملا شاد بشنون... مادربزرگی دارم که ظهر زنگ می زنه و ازم می خواد که بیرون نرم!.... می ترسه امانتی که دستش دادن خط خطی شه!...

+ کاش همه چی خیلی سریع خوب بشه!!

شنبه 23 خرداد1388
322
می دونم خیلی از ماها دیشب رو با حرص و جوش و بهت و ناباری صبح کردیم!... نزدیک های ۱۲ بود که جناب رئیس زنگ زدن و از اونجایی که در جریان کامل آرا هستند برام آرای شهرهای کوچیک و روستاها رو خوند... همین که داشت می خوند چشمام گرد و گرد تر می شد و دهنم بیشتر باز می موند!... با خنده نظرم رو پرسید و فقط تونستم بهش بگم " آخه چطو ممکنه؟!! " من در پیروز شدن آقای احــ.مدی نژاد هیچ گونه شکی نداشتم! اینو خیلی خیلی گفته بودم!... یعنی بعد از دیدن تمام مناظره ها و مغلوب شدن قاطع و علنی ِ سه کاندیدای دیگه در مقابل احــ.مدی نژاد، مطمئن بودم که ۴ سال دیگر رو باید با ایشون سر کنیم!... اما اصلا فکر اختلاف آرا اونم به این حد فاحش رو نکرده بودم!... قرار شد من هر یک ساعت به یک ساعت در جریان اخبار بذارمش!... مدام سایت فارس نیوز رو رفرش می کردم! انقدر از درون سوخته بودم که سر دردم شروع شد!.... کامپیوتر رو خاموش کردم و سعی کردم بخوابم!... رئیس هر ۱۰ مین یه بار زنگ می زد و خبر می داد!... "الان با فلانی دعوام شد، الان فلانی اومده رای بده چون فمیده آرای موسوی کمه!، الان آرا انقدره!،...... " دیگه یه جورایی برام بی اهمیت شد!.... از یه طرف حسااااااااابی خوابم میومد و سر درد داشتم، از طرف دیگه دلم نمی اومد بهش بگم که خوابم میاد... با ذوق زنگ می زد که آرا رو بگه و دلم نمیومد بزنم تو ذوقش! این آخریا دیگه هیچی نمی گفتم و نم نم به دنیای خواب رفتم... اما گویا خودش و شیدا تا صبح بیدار بودن!

به چشم دیدم که آرای احــ.مدی نژاد این آخری ها چقدر زیاد شد و یهو زیر و رو شد!.. فراموش نکنیم که احــ.مدی نژاد با سفر های استانی ش و سر زدن به مناطق محروم و روستاها تونست پیروزی خودش رو تضمین کنه!... توی شهر های بزرگ هم رای کمی نداشت!... مردم ما یکی رو می خوان که خوب براشون حرف بزنه... حالا چه راست، چه دروغ! و احــ.مدی نژاد تونست خیلی خوب عوام فریبی کنه! من یه جورایی دیگه از سنگ شدم و برام مهم نیست!... اعصابم به اندازه ی کافی خوورد شد... سر درد هم گرفتم! دیگه به جهنم... والا! پوستم چروک شه کدوم این کاندیدا جواب گوئن؟!!:دی

سه شنبه 12 خرداد1388
321
رای من مسلما به یک اصـ.لاح طلب هست! از نظر من و خیلی های دیگه، کروبــ.ی و موســـ.وی زیاد با هم تفاوتی ندارند. هر دو در یک جناح فعالند! هر دو اصلاح طلبند. هر دو برای این اومدند که تغییری به وجود بیارن. اصلاحـ.ات چیزی جز تطهیر جمهوری اسـ.لامی از رسوبات استبدادی و قانون گریزی و آزادی ستیزی نیست... اصلاحــ.ات یعنی بازگشتن به دموکراسی! یعنی تحول در راهی که به سوی کامل شدن پیش نمیره!... پس قطعا چیز خوبی باید باشه.

مهدی کروبـــ.ی رو خیلی ها یک فرد با محبت و انسان دوست می دونند. شخصی که پیگیر کارهای قانونی زندانیان بوده و با برگزیده شدن او حقوق شهروندی ترقی و آزادی های قانونی ارتقا پیدا می کنه. کروبی تجربه ی مدیریت مجلس دارد، تجربه ی اصلاحات دارد و برای حل مشکلات با جناح های مختلف زبان ِ مذاکره دارد. او برای رسیدن به تاج و تخت(!!!) بدون فکر و آگاهی و تیم ضعیف نیومده!... کاملا آگاهانه و با راهکارهای عقل پسند و تیم فوق العاده قوی پا به این میدون گذاشته!... 

میر حســ.ین موسـ.وی یک فردی ست که آوازه ی عدالت و دلسوزی و مدیریت قوی ش رو خیلی خیلی شنیدیم!... در دوره ی موسوی با یک جنگ تمام عیار روبرو بودیم... جنگ که یکی از پیامدهای سخت آن تحریم اقتصادی بود. مشکل اقتصادی که الان یکی از ناب ترین مشکلات و دغدغه هامون شده... اما موسوی در اون شرایط سخت، تونست بر اوضاع تسلط پیدا کنه و ما رو حتی دچار ده درصد گرانی و تورم امروز ِ روز نکرد.این موسوی همون موسوی یه! فقط پخته تر شده و با تجربه ی بیشتر اومده... این موسوی همونه که در آن دوران دغدغه ش آزادی هنرمند و اندیشه و نبود سانسور بود... این رو خیلی از هنرمندانی که آن زمان درگیر مجوز برای فیلم ها و کتاب هاشون بودند، به زبون آوردند. حرفش این بود که حرف ها باید زده بشه... باید انتقاد ها رو شنید تا مشکلات ریز و درشت مشخص بشن و بتوان برای حلشون راهکار ارائه کرد. در کنار این شخصیت بزرگ، یک زنی وجود دارد که در زمان خودش مشهورترین زن مسلمان بوده... یک شخص هنرمند و در عین حال سیاسی... کسی که جسارت خودش را در پست های سیاسی نشون داده. مشکل ایران ِ ما اینه که هنوز مردسالاری نه مطلق، که نیمه مطلق رو داره. با وجود رهــ.نورد در کنار موسوی می توان خوش بین بود که فردی در کنار رئیس جمهور قرار داره که نگاه و بینش و درک عمیقی نسبت به مسائل زن و دغدغه هاش داره! با این وجود من می تونم خوشحال باشم که حل مشکلات ِ من ِ زن، با نگاهی زنانه پیش میره!...

بالاخره باید جو عوض بشه!... باید تحول صورت بگیره... این رای ندادن ها و به من مربوط نیست ها و هر چی خودشون بخوان می شه ها، فقط از دست دادن فرصته!... تویی که تو این خاک داری زندگی می کنی... تویی که روز ِ روزت رو با این مردم و با دولت و با دغدغه های روزانه ی کل ملت، شب می کنی، نمی تونی نسبت به آینده سرزمین ت بی تفاوت باشی... باید نظرت رو بگی... تو اگه برای خودت که عضوی از این گربه ی دوست داشتنی هستی، احترام و شخصیت قائل نشی، می خوای کی قائل بشه؟!! تو باید از جات بلند شی... تو باید نظرت رو بگی... تو باید بگی چه کسی بیاد و مشکلاتت رو حل کنه! این تویی که انتخاب می کنی!... من هم رای می دم!... رای من مشخصا معلوم شد کیه!... اما حمایت خودم رو با بستن اون پارچه ی سبزی که حرمت داره، به بازو و کمربند و بند کفش (!!!) نشون نمی دم!... این پارچه ی سبز،حرمت داره. برای من و تویی که اهل بیت رو می شناسیم، این کار یه نوع بی احترامی به اندیشه هاست! من حمایتم رو با شرکت در همایش ها و آگاهی دادن دوستان و هم سنگر های خودم نشون میدم!

به امید موفقیت ایران عزیزمون!

* هنوز درگیرم! هنوز مایل نیستم بیام و زیاد بنویسم... اما ثانیه ها به انتظار من و تو نمی شینن... چیزی به روز ِ انتــ.خابات نمونده و باید حرفم رو می زدم!... امتحانات هم یکی از مشکلات این روزهامه... باید بیشتر تلاش کنم... وقتی برای گشتن توی این دنیای مجازی ندارم! انشالله تا یک ماه ِ دیگه با یک انرژری فوق العاده قوی و با یک قالب جدید میام!...

چهارشنبه شب نوشت:

مناظره ی امشب واقعا دیدنی بود!...

یکشنبه 3 خرداد1388
320
دیدن ِ خاتمــ.ی برام آرزو نبود... اما با دیدنش یهو بالا پایین پریدم و بین اون همه آدم سبز پوش دست زدم و چرخیدم و ذوق کردم! موضعم مشخص نیست... البته فعلا! اما اون چهره ی دوست داشتنی رو دوست دارم!همین!

فعلا یه مدت نیستم! تا کی رو نمیدونم! اینجا رو مهر و موم می کنم!... گویا انرژی م داره به خواب زمستانی میره..

* طلیعه ی نازم تولدت مبارک!:*

جمعه 1 خرداد1388
319
با دوستاش میره بیرون و تئـــ.اتر تماشا می کنه!... یه تئــ.اتر ِ طنز از بهـــ.زاد محـ.مدی! سراسر خنده و احساس شرم! که البته احساس ِ شرمش به خنده غالب می شه! بعد از تئــ.اتر به اندازه ی تمام سالیان درازی که زندگی کرده، کتک میخوره! با هر وسیله و به هر طریقی!... خیلی با دوستش سعی می کنه از پس ِ طرف بر بیاد اما نمی تونه... خودشم می دونه، اما پا پس نمی کشه و شعار " جنگ جنگ تا پیروزی " رو سر لوحه ی زندگیش قرار می ده! یه کوچولو احساس درد می کنه و می دونه که امکان کبودیش بالاست... اما باز هم بطری ِ آب رو پر می کنه و سرتاسر ِ دشمن (!!!) رو خیس می کنه! دشمن هم نامردی نمی کنه و یه جوری سر تا سر خیسش می کنه که تا یک ساعت آب از لباس هاش می چکه و زار می زنه!... وقتی میان خونه و لباس هاشون رو عوض می کنن... جای کبودی روی دست ها و کمرشون خود نمایی می کنه و از درد و کوفتگی آب رو به جای قورت قورت خوردن با نی می خورن!!

* خدا رو شکر ارائــ.ه ختم به خیر شد! یعنی تقریبا به خیر شد... برای ۲شنبه باید کلی داکیومنت تحویل بدم! فردا امتحان و ۳ شنبه امتحان و .... خسته مال یه لحظمه!