روز آخر نمایشگاه رئیس زنگ می زنه و می گه که " اگر کتابی میخوای بگو برات بگیرم " ... بهش سمفونــ.ی مردگان رو می گم و اسم اون یکی کتاب دیگه ای که می خواستم یادم نمیاد... خودش می گه یادمه چی می خواستی و برات می خرم! همین کتاب ِ روی ماه خداونـــ.د را ببوس!... انقدری مشتاق خوندنش بودم که تا برام آورد، شروع به خوندن کردم و تا شبش تموم کردم!... به دلم چسبید... درست مثل یک چای داغ توی هوای سرد زمستونی!
+ دکتر رفتم برای درد ِ پام!... برگشته می گه " ۹۰٪ مشکلش پله ست! ... باید آروم از پله بالا و پایین بری!... عین ِ عین ِ پیرزن ها! " واقعا چی فکر کرده یه همچین چیزی به من میگه؟!! بش میگم " دکتر... هـــــی! یه زمانی شر بودیم! الان دیگه نه! الان آسه میریم، آسه میایم! " آدامسشو باد می کنه و بهم لبخند می زنه!... کلا گویا دکتر لات و باحالیه!:دی ...خودشو از مردم می دونه!:دی... خلاصه که کلی با هم اختلاط کردیم و اینا....
یعنی این یکی دو هفته در حد مــــــــــرگ سرم شلوغه! مرگ ها....