بچه ها: هان هان...
ــ گروه اُسـ.کلان ِ مشکی پوش!
من: ایش! خودتو نچسبون به ما...
ــ منم بیام تو گروهتون دیگه!:دی... منم باشم!
من: باشه! دیدی اینا رو مهربونن؟! تو هم بیا تو گروه ما!:دی
و صدای قه قه ای ست که فضا را پر می کند + مشتی که عنقریب است فکم را خووورد کند!:دی
* بعد از یک بگو مگوی تقریبا مفصل سر جریان تلفن ــ از توضیح زیادش عاجزم! فقط طوری شد که نباید می شد ــ فردای قضیه با مریم قرار می ذاریم کافی شاپ!... بعد از کلی تا روز ندیدن ِ هم کلی می خندیم و یادی از دوران خوش خوابگاه می کنیم و بعد تصمیم می گیریم برای ارتقای فرهنگ و هنر این مرز و بوم سری به سینما بزنیم!... به رئیس و آبی هم زنگ می زنیم و اونا هم وقتشونو دو دستی تقدیم ما می کنن و برای بار بی نهایتم می ریم کجا؟!!!.... :دی اخــ.راجی ها!:دی تقریبا تمام سینما بار دومشون بود که می دیدند...چون هنوز نرسیده به صحنه های خاصش دست می زدن و ذوق می کردن... ما هم از این جمع مستثنی نبودیم و آبی سر این جریان هی به بنده متذکر می شد!... می گفت " زشته! تو که دیدی اینو... چرا اینجا ذوق می کنی الان؟! " خب باشه! مگه صحنه ای که این آقاهه نمکی می گه " جینتیلمن" :دی خنده دار نیست؟!... خب آدم خندش می گیره!... یا صحنه ی رقص ارژنـ.گ امیر فضـ.لی... حالا همه ی اینا به کنار... خدایا تو شاهد باش من چقدر تو اشاعه ی فرهنگ این خاک کوشیدم!:دی
*فردا امتحان شبــ.که ورژن ۲ش رو دارم!... یعنی جزوه که تعطیل، کتاب هم به صورت وحشتناکی زیاده و توضیحات اضافه ای داره!... دیشبم تولد پسر خاله هه بودیم و نشد بخونم!... خدایا تو شاهد باش من چقدر طفلی َم!:دی
*می خوام یه سری از خاطراتی که دیگه چندان برام مهم و جالب نیست حذف کنم!... یه سری چیزها باید از تو زندگیم محو بشه!...
صووورتی عوض می شود! دیری دیرین...دین دین دین!
* راستی... اینم اضافات کنم این موضوعاتی که شما احیانا پیشنهاد میدین باید یه جوری باشه که من بتونم در موردش ۵۰ صفحه داکیومنت بنویسم!
با یکی از بچه های زیست که سال آخره تازه آشنا شدیم!... ترم آخری یه که میاد دانشگاه... زیاد خوشحال نبود از فارغ التحصیلیش... می گفت اینجا خیلی بهش خوش می گذره... خیلی اتفاق های خوب براش افتاده و کلی شاد بازی در آورده تو این ۴ سال!... دلش برای این ۴ سال تنگ می شه!... من بعد از حدود ۳ سال تازه می فهمم چی می گه!... این همه خوش گذرونی و با هم بودن چقدر زود زود داره تموم می شه!... جدیدا دارم از لحظه لحظه ش خاطره می چینم!
* اینجا کلاس درس نیست که من بگم و شما بخونین و سوال داشتین بپرسین ــ شرمنده دارم یه مقدار بحث رو تند شروع می کنم، اما اینطور صلاح می دونم و الزامی یه! ــ اینکه من یه چیزی بنویسم و بعد با بعضی کامنت های خصوصی و عمومی اذیت بشم نمی تونه خوب باشه!... با توجه به پست های قبلی بنده قابلیت عاشق شدن رو به هیچ وجه ندارم!... یعنی به هیچ وجه نمی تونی منو به این نام صدا کنی... تا موقعی که خودم به شخصه بیام و بگم!... فقط جدیدا با یک نفر آشنا شدم! همین...! لطفا چیزی ازش نپرسین!!!!....بعضی وقت ها با اینجا غریبه می شم و به خاطر بعضی حرف ها دوست ندارم همه چیز رو بنویسم!
+ چرا؟!
ــ :-؟؟
+ خودمم گوش میدم یاد خودم می افتم!
بهترین لحظاتمو دارم می گذرونم... بعد از پیچش یک کلاس و خواب مناسب، یکی از بهترین کتابایی که وجود داره تو دستمه و روی تخت نشسته ام و تکیه دادم و می خونم و هر از گاهی با شیدا چت می کنم و خبر می گیرم و برای روزهایی که قراره با هم باشیم برنامه می ریزیم و بعد دوباره می رم به دنیای کتابم!...
* حال و هوای خانواده....
* دلم می خواد خیلی اتفاقی، اف اف رو بزنن... برم در رو باز کنم و ببینم یه کادوی خیلی خیلی بزرگ دم خونه ست! روبان ِ قرمز بلندشو که پاپیون شده دورش باز کنم و ببینم یک دستگاه خودرو بهم خیره شده!
* عـ.ده ای رفتند حـ.ج حاجـ.ی شـ.دند، عـ.ده ای ماندند و اخراجـ.ی شـ.دند!....خنده و گریه رو با هم داشت!... فکرش که یه بار دیگه برم و ببینم قلقلکم میده!
دیروز ۱۳ به در بود و بعد از این همه سال که از خدا عمر کردیم خیلی متفاوت همی به دَرَش نمودیم!!.. مثل هر سال حاضر نشدیم تا بریم کوه و نهار رو اونجا بخوریم!... وسایلمو جمع کردم و اومدم خونه و لباس شستم!:دی... بعد خیلی شیک جای جوجه ی ۱۳ به دری برنج پختم با تن ِ ماهی و خیلی شیک تر نشستم به فیلم دیدن!... قرار شد شیدا با ماشینش بیاد دنبالم و بریم بیرون ( مام شیرینی شو هنوز بعد این همه مدت نخوردیم! شما شیرینی می خوای آخه؟!!:دی ) اتفاقی رئیسم تو راه دیده بود و خلاصه دو تایی اومدن سر کوچه!... من و شیدام بعد از مراسم " بغل و بوسه و ماچه " خودمون رفتیم به "تهران گردی" ... خوشم میاد یه ذره هم این اتوبانارو حالیمون نی ... :دی! رفتیم تا فرودگاه مهرآباد خیلی شیک!!!!... با بدبختی برگشتیم و دور میدون ونک یکهو با یه موتوری تصادف کردیم!:دی خیلی هیجان آنگیز بود... به شخصه تا به حال مستقیم در جریان تصادف قرار نگرفته بودم!... بعد من نمی دونم چرا حرف می زدم راننده عصبش مشکل دار می شد!:دی... به طوری که پلیس اومد و گفت " تو تصادف که نباید اینجوری حرف بزنی! باید بگی ایشااله که طوری نشده و اینا... تا طرف بره!" گفتم " آخه این فکر کرده ما دختریم بلد نیستیم از خودمون دفاع کنیم! خب مقصره و .... " بعد جمع از من خواست چیزی نگم تا ماشین نره پارکینگ! مام به نظر جمع احترام گذاشتیم!:دی... بعد از کلی آی پام درد گرفته و الان گرمم نمی فهمم و شاید دو مین بعد مُردم و اینا رفت!... کلا ۱۳ خوبی رو در کردیم!
با تشکر! این بود انشای من!!!
* هنوز چمدونم بسته ست و اصلا حوصله ی باز کردنش نیست!
* امروز صبح که بیدار شدم، دلم وقتی رو خواست که صبح ها چشمامو باز می کردم و مامان جلوم بود و داشت قرآن می خوند!... بعد نیگا می کرد و می گفت " سلام! خوشگل خانم!...صبح بخیر! "
دو شب پیش خواب دیدم رئیس مُرده! خیلی بد بود... خیلی! چند و چونش یادم نمیاد، فقط یادمه قبلش کلی با هم حرف زده بودیم و کلی از آیندش گفته بود و این که بعد ها می خواد چیکار کنه... بعد که مُرد من یاد حرف هاش میفتادم و به رسم بیشتر وقت ها که شعر می خونه از پشت تلفن، شعر های کتابی که تازه خریدیم و از حفظ می خوندم و یه جورایی عزاداری می کردم! شبش باز یادش اقتادم و براش دعا می کردم که از خواب پریدیم... همین که بیدار شدم حس کردم هنوز دارم براش دعا زمزمه می کنم!... خب اینم از این!... اینم عمرش طولانی شد! اصولا من خواب مرگ بیشتر اطرافیانمو دیدم... فکر کنم همه موندنی باشن و من رفتنی... :دی!
*جون به جونمم کنن ها... فوتبالی نمی شم!!!:دی
۱. هیچ وقت خودتو برای کسی نگیر!... کسی تو دل همه جا داره که خاکی و صمیمی باشه!
۲. زندگی جلو رفتن و متوقف نشدنه! اگر چیزی از دست دادی ناراحت نباش... برو جلو تا بهترشو به دست بیاری!..
۳. اگه یه چیزی رو ( چی بودنش مهم نیست ) بخوای... و واقعا بخوای حتما بهش می رسی! حالا یا ۱ ساعت بعد، یا ۱ سال بعد!... مطمئن باش بهش می رسی! ( تو زندگی از خدا خیلی چیز ها خواستم و بی اغراق به خیلی هاش رسیدم! یه موقع هایی شده تا توی ذهنم یه چیزی و خواستم یهو به یه طریقی بهش رسیدم... اینجور موقع هاست که فکر می کنی دردونه ی خدایی!!!)
۴. همیشه سعی کن یه حصار غیر قابل دسترسی دور خودت داشته باشی!... یه منطقه ی ممنوعه که هیچ کس نمی دونه اون تو چی می گذره!
۵. همیشه شاد باش و بخند! حتی شده خنده ی عصبی!:دی:دی
۶. حماقت دیگران به تو ربطی نداره!...
۷. هر کسی را بهر کاری ساختن!... خیلی سعی نکن کاری رو که انجام بدی که اصلا با سرشتت یکی در نمیاد!
۸. زیادی " رووو " به کسی نده!
والسلام!!!
تو این عیدی و تعطیلاتی این گروه ۴ نفره ی ما به قوت خودش باقی مونده!:دی بدین شکل که فقط مجازی با هم ارتباط داریم و هر کدوممون یه وریم! من که اینجا، شیدا شمال، آبی کماکان تهرانه، رئیسم جنوب رفتن! تو مدتی که شیدا شمال بود و رئیسم تهران و من هیچ گونه ارتباطی با شیدا نداشتم رئیس با تشکیل دادن یک مثلث ارتباطی(:دی) ارتباط منو با شیدا فراهم می کرد!:دی... می زنگید به شیدا و بعد با من می چتید و تماما حرف های منو به شیدا و بالعکس حرف های شیدا رو به من منتقل می کرد!!!! تماما هااااااا.... اصلا هم وسطش پارازیت نمی نداخت و ما هم راحت می تونستیم با هم حرف بزنیم!بدون هیچ حس معذب گونه ای!... بعد دیدین که چه مدلیه این صحبت های مجازی؟!! خب نه حالت چهره ی طرف معلومه... نه طرز بیانش! اینه که برای آدم دوگانگی پیش میاد و مثلا شوخی رو جدی تلقی می کنه و این می شه که ما هی فرت فرت با هم جر و بحثمون می شه!:دی... خیلی لطیف اولش شروع می کنیم به فحش های روتین و بعد نم نم می رسه به ساکت شو بابا و بعدم بای! خیلی لطیف و محترمانه!:دی... البته خب کار همیشمونه و چندان هم مهم نیست!
* جریان این غیـ.رتی شدنمون خیلی بامزه ست!... رسما نم نم داریم گند می زنیم بهش! داریم نم نم به خودمونم حساس می شیم!... مثلا: چه معنی داره من دیروز بت زنگ زدم؟!!هان هان؟!!
...
:دی:دی
اینا رو بیخیال.... مهم اینه که همه برای شفای بیماران دعا کنیم!:دی
به نظرم از گلگی شروع کنیم که به حمد خدا تا آخر سال هویجور پشت هم گلگی کنیم و دور همی خوش بگذرونیم!:دی... خب من الان شاکی م و هیچ مدله نمی تونم نقش این خوشحال های دم عید رو بازی کنم!... اولا که ترافیک خیابونی جاشو داده به ترافیک مخابراتی و هیچ رقمه نمی شه با تهران تماس داشت و واسه خاطر همین قضیه اعصابم به زیر خــ.ط فقر کشیده! سیم کارت رو ۳۰۰ روبل که همانا ۱۲۰۰۰ تومان خودمونه شارژ کردم و تنها تونستم ۲ مین صحبت کنم! سر ۲ مین تموم شد... اونم واسه اینکه سیم کارت هر مین گویا بیشتر از ۴۰ روبل کم می کنه... تا اینجا حق داشتم دستمو به عمد بکنم تو چرخ گوشت؟!... حالا ادامه ی مطلب!:دی... چه معنی داره هی می گن بهار بهار و من یک ذره احساس بهاری بودن بهم دست نمی ده؟! این همه برف حالیش نیست ما عیدمون با بهار شروع می شه؟! شرم نمی کنه؟! حیا نمی کنه؟!... خب من الان حس طوفان های سهمگینی که تو اوج زمستون تو یونی داشتیم رو دارم! اصلا هم بوی عید و اینا استشمام نکردم... بعدم این که اینجا همه بچه های هم سن و سال من فوق و دکترا دارن می گیرن... بعد یعنی که چی، من سر کلاس سیستم نقاشی از شیدا می کشم؟!! نه، می خوام ببینم من خجالت نمی کشم؟!! خلاصه که شاکی م از عالم و آدم!... اصلا هم خوشحال نیستم! الانم خیلی محترمانه ابروها رو به هم گره کردم یه مدلی که انگار سگ گازم گرفته باشه!...
فعلا زت زیاد! ( به قولی بزرگی، هر چی بزرگتر می شین بی ادب تر می شین!:دی)