تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
جمعه 28 فروردین1388
293
ــ بچه ها دقت کردین امروز ۴ تاییمون مشکی پوشیدیم؟!!...

بچه ها: هان هان...

ــ گروه اُسـ.کلان ِ مشکی پوش!

من: ایش! خودتو نچسبون به ما...

ــ منم بیام تو گروهتون دیگه!:دی... منم باشم!

من: باشه! دیدی اینا رو مهربونن؟! تو هم بیا تو گروه ما!:دی

و صدای قه قه ای ست که فضا را پر می کند + مشتی که عنقریب است فکم را خووورد کند!:دی

* بعد از یک بگو مگوی تقریبا مفصل سر جریان تلفن ــ از توضیح زیادش عاجزم! فقط طوری شد که نباید می شد ــ فردای قضیه با مریم قرار می ذاریم کافی شاپ!... بعد از کلی تا روز ندیدن ِ هم کلی می خندیم و یادی از دوران خوش خوابگاه می کنیم و بعد تصمیم می گیریم برای ارتقای فرهنگ و هنر این مرز و بوم سری به سینما بزنیم!... به رئیس و آبی هم زنگ می زنیم و اونا هم وقتشونو دو دستی تقدیم ما می کنن و برای بار بی نهایتم می ریم کجا؟!!!.... :دی اخــ.راجی ها!:دی تقریبا تمام سینما بار دومشون بود که می دیدند...چون هنوز نرسیده به صحنه های خاصش دست می زدن و ذوق می کردن... ما هم از این جمع مستثنی نبودیم و آبی سر این جریان هی به بنده متذکر می شد!... می گفت  " زشته! تو که دیدی اینو... چرا اینجا ذوق می کنی الان؟! " خب باشه! مگه صحنه ای که این آقاهه نمکی می گه " جینتیلمن" :دی خنده دار نیست؟!... خب آدم خندش می گیره!... یا صحنه ی رقص ارژنـ.گ امیر فضـ.لی... حالا همه ی اینا به کنار... خدایا تو شاهد باش من چقدر تو اشاعه ی فرهنگ این خاک کوشیدم!:دی

*فردا امتحان شبــ.که ورژن ۲ش رو دارم!... یعنی جزوه که تعطیل، کتاب هم به صورت وحشتناکی زیاده و توضیحات اضافه ای داره!... دیشبم تولد پسر خاله هه بودیم و نشد بخونم!... خدایا تو شاهد باش من چقدر طفلی َم!:دی

*می خوام یه سری از خاطراتی که دیگه چندان برام مهم و جالب نیست حذف کنم!... یه سری چیزها باید از تو زندگیم محو بشه!...

صووورتی عوض می شود! دیری دیرین...دین دین دین!

دوشنبه 24 فروردین1388
292
۲ واحد شیــ.وه ارائـ.ه دارم و باید یه پروژه ردیف کنم!... موضوعش هر چی می تونه باشه... از دروس تخصصی بگیر تا جن و پری... مثلا امروز یکی از بچه ها پروژه ش الهـ.ه و خدایان باستـ.ان بود!... منم اواخر اردیبهشت ارائـ.ه دارم و مهم موضوعشه!... نمی تونم یه موضوع خوب پیدا کنم!... از دوستان خواهش می کنم تو این راه ِ پر از ناهمواری (:دی) مرا یاری فرمایند!... خواهشا جدی جدی چند تا موضوع خوب بهم پیشنهاد بدین!... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!:دی بنیاد دانشجویان خاص!..

* راستی... اینم اضافات کنم این موضوعاتی که شما احیانا پیشنهاد میدین باید یه جوری باشه که من بتونم در موردش ۵۰ صفحه داکیومنت بنویسم!

یکشنبه 23 فروردین1388
291
دلم یه سوپرایرز اساسی می خواد... یه چیزی که فکرشو نکرده باشم... من یه آدمی هستم که سراسر فکر به لحظه ی بعدم! یعنی بیشتر اتفاقاتی که قراره برام بیفته رو تو ذهنم پرورش می دم... چه خوب، چه بد!... احتمال ها رو بررسی می کنم و برای همین اونی که اتفاق میفته خیلی برام تازگی نداره... چون قبلش کم و بیش فکرشو کردم! دلم می خواد اتفاق تو لحظه برام رخ بده! خیلی آنی!بدون هیچ پیش زمینه ای!... به خاطر محدودیت دخترونه م نمی تونم خیلی باز رفتار کنم... وگرنه بی درنگ زنگ می زدم به شیدا و شب تا صبح رو خیابون گردی می کردیم!...

با یکی از بچه های زیست که سال آخره تازه آشنا شدیم!... ترم آخری یه که میاد دانشگاه... زیاد خوشحال نبود از فارغ التحصیلیش... می گفت اینجا خیلی بهش خوش می گذره... خیلی اتفاق های خوب براش افتاده و کلی شاد بازی در آورده تو این ۴ سال!... دلش برای این ۴ سال تنگ می شه!... من بعد از حدود ۳ سال تازه می فهمم چی می گه!... این همه خوش گذرونی و با هم بودن چقدر زود زود داره تموم می شه!... جدیدا دارم از لحظه لحظه ش خاطره می چینم!

جمعه 21 فروردین1388
290
بعد از اخــ.راجی ها نوبت ۲۰ شد!... بعد از کلاس گرافیکمون به سمت سینما حرکت کردیم... قرار شد ساعت ۴ دم سینما باشیم! مام خیلی هی خودمونو سبک کردیم و هی شُل راه رفتیم تا مثلا دیر برسیم و اونجا معطل نشیم، اما زهی خیال باطل که ۳:۱۰ رسیدیم!:دی... تماااام بلیط ها تموم شده بود و برای سانس ۴:۳۰، ۲۰ رو داشت! بلیط گرفتیم و با شیدا رفتم خیابون گردی تا دوستان برسن... نزدیک ۴ بود که دوستان هم رسیدن و سر نشستن باز دیوانه بازی در آوردیم... تمام مدتی که داشتیم فیلم می دیدم حس بد بختی و فلک زدگی و بیچارگی و غم و اندوه و ناله داشتم!... یعنی جدا آدمو وادار می کرد یه پولی هم بذاره رو صندلیش و سینما رو ترک بگه!... این تالار غذاخوری باعث شد تمام اشتهایی که داشتم یهو به صورت قلمبه کور بشه!... فیلم بدی نبود... بازیگر ها حسی بازی می کردن... دیالوگ ها کم بود و بیشتر باید روند فیلم رو توی حرکات و نگاه های بازیگر ها دنبال می کردی... آبی که تمام مدت می گفت" خیلی خوشم اومد... باحاله! " دوستش می خندید و کلا اگه اون نبود من گریه م می گرفت... تو هر صحنه یه تیکه می پروند!:دی... من و شیدام حرف می زدیم و رئیس می گفت " هیس! هر یه ربع یه جمله می گن، شما هم حرف میزنین و همونم نمی فهمیم!" :دی... بعدش با ماشین شیدا میریم همون جای همیشگی و بازم مثل همیشه می گیم " دفعه ی بعد دیگه اینجا نمیایم!!!! "

* اینجا کلاس درس نیست که من بگم و شما بخونین و سوال داشتین بپرسین ــ شرمنده دارم یه مقدار بحث رو تند شروع می کنم، اما اینطور صلاح می دونم و الزامی یه! ــ  اینکه من یه چیزی بنویسم و بعد با بعضی کامنت های خصوصی و عمومی اذیت بشم نمی تونه خوب باشه!... با توجه به پست های قبلی بنده قابلیت عاشق شدن رو به هیچ وجه ندارم!... یعنی به هیچ وجه نمی تونی منو به این نام صدا کنی... تا موقعی که خودم به شخصه بیام و بگم!... فقط جدیدا با یک نفر آشنا شدم! همین...! لطفا چیزی ازش نپرسین!!!!....بعضی وقت ها با اینجا غریبه می شم و به خاطر بعضی حرف ها دوست ندارم همه چیز رو بنویسم! 

سه شنبه 18 فروردین1388
289
ــ این آهنگ گریه ی احسان رو گوش میدم یاد تو می افتم!

+ چرا؟!

ــ :-؟؟

+ خودمم گوش میدم یاد خودم می افتم!

بهترین لحظاتمو دارم می گذرونم... بعد از پیچش یک کلاس و خواب مناسب، یکی از بهترین کتابایی که وجود داره تو دستمه و روی تخت نشسته ام و تکیه دادم و می خونم و هر از گاهی با شیدا چت می کنم و خبر می گیرم و برای روزهایی که قراره با هم باشیم برنامه می ریزیم و بعد دوباره می رم به دنیای کتابم!...

* حال و هوای خانواده....

یکشنبه 16 فروردین1388
288
همین امروز ناخود آگاه یه چیزی مثل صاعقه به ذهنم برخورد کرد... همین که داشتم اون میز سنگین رو کنار می زدم تا زیرش رو جارو بکشم... یهو به خودم اومدم و دیدم انگار من دقیقه هاست اینجا نبودم و همه ی اون کارها رو اتفاقی و به طور ناخود آگاه انجام دادم... حضور فیزیکی داشتم اما ذهنم، خیالم متوجه دیروز و دیروز ها بود!... اینکه چقدر آدم زود رنجی بودم و الان دیگه نیستم! با هر نگاه ِ بی تفاوتی و لحن بدی دلم می گرفت و ساعت ها درگیر این دل گرفتگی بودم... هچ وقت ناراحتیم رو نشون ندادم،تو دلم ریختم و ذره ذره ازش کم کردم... اما این روزها چقدر آب دیده شدم! انگار هر چی بزرگتر می شی می فهمی که باید فعل " ناراحت شدن " رو از زندگیت حذف کنی!... این روزها انقدر دیدم و شنیدم که ناراحتیم به اندازه ی صدم ثانیه طول می کشه ... شیدا می گه " تعادل نداری... حتی ۲ دقیقه! " شاید راست بگه... این روزها حتی برام غروری هم نمونده! یه موقعی بود که خیلی ها بهم می گفتن که " کوه غرور" م! اما الان مطمئنم اینطور نیست!... این چند وقت رو تو ذهنم مرور کردم و برای تک تک حرف هایی که زده شد، جواب بهتری پیدا کردم! اما چه فایده... نمی شه حرف فلان روز رو پیش کشید و جواب تازه داد. فقط این مدلی که پیش میره حرص می خوری که چرا اون لحظه یه همچین جوابی به ذهنم نرسید؟!..  خونه تمیز می شه، نه به صورت اتوماتیک... بهاش کمر درد خیلی شیکی که یهو به سراغت میاد و وقتی می خوای بشینی مجبورت می کنه  لبتو گاز بگیری و سینه تو بیاری جلو و صاف بشینی و دستتو بزنی به کمرت.. اما همین که چشم می چرخونی و می بینی همه جا تمیز شده و همه چیز سر جای خودشه و به قولی رنگش باز شده، تمام درد هات یادت میره!

* دلم می خواد خیلی اتفاقی، اف اف رو بزنن... برم در رو باز کنم و ببینم یه کادوی خیلی خیلی بزرگ دم خونه ست! روبان ِ قرمز بلندشو که پاپیون شده دورش باز کنم و ببینم یک دستگاه خودرو بهم خیره شده!

* عـ.ده ای رفتند حـ.ج حاجـ.ی شـ.دند، عـ.ده ای ماندند و اخراجـ.ی شـ.دند!....خنده و گریه رو با هم داشت!... فکرش که یه بار دیگه برم و ببینم قلقلکم میده!

جمعه 14 فروردین1388
287
از روزی که کلاه قرمزی شروع شد نتونسته بودم خوب و کامل تماشا کنم... گذری نگاهی می انداختم و از اینکه مهمون داشتن خوشم نیومده بود... بعد که نشستم به تماشای دقیق و روزانه ش دیدم  ای جاااااااااااان ِ من! این پسرخاله ی مهربون و کلا قرمزی عروسک خاطره هان! بعضی از چیزها یه جور دیگه خاطره می شه و یه جور دیگه تو ذهن ها می مونه... پیرهن پری نوشته بود که انقدری که خودش دوست داره، خواهر کوچولو هاش دوست ندارن!... به خاطر اینکه ما با این عروسک بزرگ شدیم!... ما که کلا کارتون ها رو با مامان بابا تماشا می کردیم و فکر کنم این عروسک، عروسک خاطره های مامان بابامونم باشه!... امشب که قسمت آخرش بود دلم گرفت! از اینکه چرا نتونستم همشو خوب ِ خوب ببینم و صدای معرکه و دلنشین ِ حمید جبلی رو تو ذهن بسپرم!...

دیروز ۱۳ به در بود و بعد از این همه سال که از خدا عمر کردیم خیلی متفاوت همی به دَرَش نمودیم!!.. مثل هر سال حاضر نشدیم تا بریم کوه و نهار رو اونجا بخوریم!... وسایلمو جمع کردم و اومدم خونه و لباس شستم!:دی... بعد خیلی شیک جای جوجه ی ۱۳ به دری برنج پختم با تن ِ ماهی و خیلی شیک تر نشستم به فیلم دیدن!... قرار شد شیدا با ماشینش بیاد دنبالم و بریم بیرون  ( مام شیرینی شو هنوز بعد این همه مدت نخوردیم! شما شیرینی می خوای آخه؟!!:دی ) اتفاقی رئیسم تو راه دیده بود و خلاصه دو تایی اومدن سر کوچه!... من و شیدام بعد از مراسم " بغل و بوسه و ماچه " خودمون رفتیم به "تهران گردی" ... خوشم میاد یه ذره هم این اتوبانارو حالیمون نی ... :دی! رفتیم تا فرودگاه مهرآباد خیلی شیک!!!!... با بدبختی برگشتیم و دور میدون ونک یکهو با یه موتوری تصادف کردیم!:دی خیلی هیجان آنگیز بود... به شخصه تا به حال مستقیم در جریان تصادف قرار نگرفته بودم!... بعد من نمی دونم چرا حرف می زدم راننده عصبش مشکل دار می شد!:دی... به طوری که پلیس اومد و گفت " تو تصادف که نباید اینجوری حرف بزنی! باید بگی ایشااله که طوری نشده و اینا... تا طرف بره!" گفتم " آخه این فکر کرده ما دختریم بلد نیستیم از خودمون دفاع کنیم! خب مقصره و .... " بعد جمع از من خواست چیزی نگم تا ماشین نره پارکینگ! مام به نظر جمع احترام گذاشتیم!:دی... بعد از کلی آی پام درد گرفته و الان گرمم نمی فهمم و شاید دو مین بعد مُردم و اینا رفت!... کلا ۱۳ خوبی رو در کردیم!

با تشکر! این بود انشای من!!!

چهارشنبه 12 فروردین1388
286
به نظرم هیچ موقعی بهتر از وقتی که تو هواپیما نشستی و از اون بالای بالای ابرها به پایین نگاه میکنی، نمی تونی عظمت خدا رو لمس کنی... وقتی از اون بالا به اون پایین نگاه می کنی و همه چیز به اندازه ی یک نقطه ی سیاه می مونه و وقتی به این فکر می کنی که خدا تو دل تک تک آدم هایی که تو اون خونه ها زندگی می کنن هست و همیشه مواظبشونه... اینکه همه چیز به عشق خود خودش تغییر می کنه... خیلی سخته که بتونی درک کنی همه چیزهایی که تو از اون بالا می بینی و نمی بینی مالکش "خدا"ست!... تو دلت یه جوری می شه!.. انگار قسمت ما هم همینه که هر وقت بخوایم برگردیم نوک هواپیما باشیم و قسمت آ و دو تا هیکل که به دور یک انسان پیچیده شده در کنارمون قرار بگیره... جوری که حتی تو صندلی خودمونم جامون نشه و یه سایه ی گُنده تماما روت بیفته!.. گرچه اینبار خیلی بهتر بود... حداقل با ایرانی جماعت مشکل نداشت... غذایی که بهش دادن رو تا ته خورد و ازش لذت هم برد... فقط من موندم چرا کیک ش رو با ماست خورد؟!! ماست ِ ترش می تونه همراهی مناسبی واسه کیک شیرین باشه؟!.. تو مدتی که پرواز داشتم، مدام سرم به طرف شیشه بود.. انقدری که گردنم کج شده بود و هی دلم می خواست صوورتم رو برگردونم اونور...اما نمی شد! می گم که آدم تو صندلی خودش هم ناراحت بود... این آقای محترم گویا علاقه ی زیادی به ایران داشتند و برای رسیدن لحظه شماری می کردن... هر دفعه من سرمو می چرخوندم اونوری تا به گردنم یه حرکت بدم که خشک نشه، می دیدم اومده جلو و زل زده به بیرون... چی از اون همه سفیدی و ابر می خواست من نمی دونم...! وقتی هواپیما نشست، یه قطره اشک از گوشه ی چشمام سرازیر شد... دنبال دلیلش نیستم، فقط می دونم که سینه م پر بود از یه حال و هوایی که باید خالی ش می کردم!... تا گوشی م رو روشن کردم، رئیس زنگ زد که "ایرانی؟! " همون موقع چرخ های هواپیما روی زمین نشست و یه تکون بهمون داد.. گفتم آره و اصلا فکرشو نمی کردم که فرودگاه باشه!... گفته بودم و هنوزم می گم... از اینکه کسی بیاد دنبالم خوشم نمیاد!... نمی دونم چرا! اما یه مدته دوست دارم تو همون ساعات اول با خودم خلوت داشته باشم و کسی رو نبینم!... اما اومده بود و سر پیدا کردنش داستان ها بود... :دی! یه پاکت سفید رنگ بود که چند تا شکلات توش گذاشته بودم! بسته ها رو دیده می گه " این همه رفتی برامون گز آوردی؟!! " :دی:دی!  چه مدلی بگم من امسال سوغاتی نیاوردم حالا؟!:دی... خب اولا که حوصله خرید نداشتم... بعدشم اینکه به من چه اونجایی ها انقدر با اینجایی ها فرق دارن و غولن و بعدشم اینکه چه می دونستم چی باید بگیرم!:دی... یه چند باری مجبور شدیم هی چمدون رو از صندوق عقب در بیاریم و هی دوباره بذاریم توش... برگشته می گه " بمیری! دیسک کمر گرفتم!:دی " :دی:دی! حالا چیزی هم نبوده تو چمدون ها... تو ماشین که با شیدا حرف می زدم بر گشته می گه " شیدا این همه رفته... چمدونش خالی یه خالی!:دی... " می گم " نخیر... اضافه بارم داشتم! " می گه " همون! با خودت وزن کردن! "...  تازه من ۳ کیلو چاق شدم و فکر می کردم این ۳ کیلو خیلی تو چشم بیاد... بعد گویا نمیاد و ضایع شدم!:دی

* هنوز چمدونم بسته ست و اصلا حوصله ی باز کردنش نیست!

* امروز صبح که بیدار شدم، دلم وقتی رو خواست که صبح ها چشمامو باز می کردم و مامان جلوم بود و داشت قرآن می خوند!... بعد نیگا می کرد و می گفت " سلام! خوشگل خانم!...صبح بخیر! "

شنبه 8 فروردین1388
285
چند روزه مامان بدجور جو گرفتتش و می خواد منو یه شبه ۱۰ کیلو چاق کنه!...می گه می خوام غذاهای مورد علاقه ت رو درست کنم و بی اغراق بگم الان یه ۴ مدلی غذا تو یخچاله!... جو گرفتش یهو و مرغ شکم پر، ماهی، فسنجون، کرفس درست کرد!... خلاصه که امروز ناهار ترکوندیم!:دی... عزیزم! یه دنیا مهر تو دستاشه!:*

دو شب پیش خواب دیدم رئیس مُرده! خیلی بد بود... خیلی! چند و چونش یادم نمیاد، فقط یادمه قبلش کلی با هم حرف زده بودیم و کلی از آیندش گفته بود و این که بعد ها می خواد چیکار کنه... بعد که مُرد من یاد حرف هاش میفتادم و به رسم بیشتر وقت ها که شعر می خونه از پشت تلفن، شعر های کتابی که تازه خریدیم و از حفظ می خوندم و یه جورایی عزاداری می کردم! شبش باز یادش اقتادم و براش دعا می کردم که از خواب پریدیم... همین که بیدار شدم حس کردم هنوز دارم براش دعا زمزمه می کنم!... خب اینم از این!... اینم عمرش طولانی شد! اصولا من خواب مرگ بیشتر اطرافیانمو دیدم... فکر کنم همه موندنی باشن و من رفتنی... :دی!

*جون به جونمم کنن ها... فوتبالی نمی شم!!!:دی

پنجشنبه 6 فروردین1388
284
چه کار سختی این قانون نوشتن!... واقعا بلد نیستم بشینم قانون بنویسم! اما خب توی این زندگی ۲۱ سالم به یه چیزایی رسیدم که شاید بشه اسمشو گذاشت "قانون"!!!

۱. هیچ وقت خودتو برای کسی نگیر!... کسی تو دل همه جا داره که خاکی و صمیمی باشه!

۲. زندگی جلو رفتن و متوقف نشدنه! اگر چیزی از دست دادی ناراحت نباش... برو جلو تا بهترشو به دست بیاری!..

۳. اگه یه چیزی رو ( چی بودنش مهم نیست ) بخوای... و واقعا بخوای حتما بهش می رسی! حالا یا ۱ ساعت بعد، یا ۱ سال بعد!... مطمئن باش بهش می رسی! ( تو زندگی از خدا خیلی چیز ها خواستم و بی اغراق به خیلی هاش رسیدم! یه موقع هایی شده تا توی ذهنم یه چیزی و خواستم یهو به یه طریقی بهش رسیدم... اینجور موقع هاست که فکر می کنی دردونه ی خدایی!!!)

۴. همیشه سعی کن یه حصار غیر قابل دسترسی دور خودت داشته باشی!... یه منطقه ی ممنوعه که هیچ کس نمی دونه اون تو چی می گذره!

۵. همیشه شاد باش و بخند! حتی شده خنده ی عصبی!:دی:دی

۶. حماقت دیگران به تو ربطی نداره!...

۷. هر کسی را بهر کاری ساختن!... خیلی سعی نکن کاری رو که انجام بدی که اصلا با سرشتت یکی در نمیاد!

۸. زیادی " رووو " به کسی نده!

والسلام!!!

 

سه شنبه 4 فروردین1388
283
:دی

تو این عیدی و تعطیلاتی این گروه ۴ نفره ی ما به قوت خودش باقی مونده!:دی بدین شکل که فقط مجازی با هم ارتباط داریم و هر کدوممون یه وریم! من که اینجا، شیدا شمال، آبی کماکان تهرانه، رئیسم جنوب رفتن! تو مدتی که شیدا شمال بود و رئیسم تهران و من هیچ گونه ارتباطی با شیدا نداشتم رئیس با تشکیل دادن یک مثلث ارتباطی(:دی) ارتباط منو با شیدا فراهم می کرد!:دی... می زنگید به شیدا و بعد با من می چتید و تماما حرف های منو به شیدا و بالعکس حرف های شیدا رو به من منتقل می کرد!!!! تماما هااااااا.... اصلا هم وسطش پارازیت نمی نداخت و ما هم راحت می تونستیم با هم حرف بزنیم!بدون هیچ حس معذب گونه ای!... بعد دیدین که چه مدلیه این صحبت های مجازی؟!! خب نه حالت چهره ی طرف معلومه... نه طرز بیانش! اینه که برای آدم دوگانگی پیش میاد و مثلا شوخی رو جدی تلقی می کنه و این می شه که ما هی فرت فرت با هم جر و بحثمون می شه!:دی... خیلی لطیف اولش شروع می کنیم به فحش های روتین و بعد نم نم می رسه به ساکت شو بابا و بعدم بای! خیلی لطیف و محترمانه!:دی... البته خب کار همیشمونه و چندان هم مهم نیست!

* جریان این غیـ.رتی شدنمون خیلی بامزه ست!... رسما نم نم داریم گند می زنیم بهش! داریم نم نم به خودمونم حساس می شیم!... مثلا: چه معنی داره من دیروز بت زنگ زدم؟!!هان هان؟!!...

:دی:دی

اینا رو بیخیال.... مهم اینه که همه برای شفای بیماران دعا کنیم!:دی

دوشنبه 3 فروردین1388
282
چی می تونه اولین پست سال ۸۸ باشه؟!!...

به نظرم از گلگی شروع کنیم که به حمد خدا تا آخر سال هویجور پشت هم گلگی کنیم و دور همی خوش بگذرونیم!:دی... خب من الان شاکی م و هیچ مدله نمی تونم نقش این خوشحال های دم عید رو بازی کنم!... اولا که ترافیک خیابونی جاشو داده به ترافیک مخابراتی و هیچ رقمه نمی شه با تهران تماس داشت و واسه خاطر همین قضیه اعصابم به زیر خــ.ط فقر کشیده! سیم کارت رو ۳۰۰ روبل که همانا ۱۲۰۰۰ تومان خودمونه شارژ کردم و تنها تونستم ۲ مین صحبت کنم! سر ۲ مین تموم شد... اونم واسه اینکه سیم کارت هر مین گویا بیشتر از ۴۰ روبل کم می کنه... تا اینجا حق داشتم دستمو به عمد بکنم تو چرخ گوشت؟!... حالا ادامه ی مطلب!:دی... چه معنی داره هی می گن بهار بهار و من یک ذره احساس بهاری بودن بهم دست نمی ده؟! این همه برف حالیش نیست ما عیدمون با بهار شروع می شه؟! شرم نمی کنه؟! حیا نمی کنه؟!... خب من الان حس طوفان های سهمگینی که تو اوج زمستون تو یونی داشتیم رو دارم! اصلا هم بوی عید و اینا استشمام نکردم... بعدم این که اینجا همه بچه های هم سن و سال من فوق و دکترا دارن می گیرن... بعد یعنی که چی، من سر کلاس سیستم نقاشی از شیدا می کشم؟!! نه، می خوام ببینم من خجالت نمی کشم؟!! خلاصه که شاکی م از عالم و آدم!... اصلا هم خوشحال نیستم! الانم خیلی محترمانه ابروها رو به هم گره کردم یه مدلی که انگار سگ گازم گرفته باشه!...

فعلا زت زیاد! ( به قولی بزرگی، هر چی بزرگتر می شین بی ادب تر می شین!:دی)