تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
جمعه 30 اسفند1387
281
بهارتون زیبا...

فردا یه روز تازه ست...

سعی کنین فردا لبخند رو از لبانتون محو نکنین!... سعی کنین قشنگ ترین لبخندتون رو به عزیز ترین هاتون هدیه کنین!... سعی کنین منو دعا کنین:دی!

*اینم از آخرین پست سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت!:دی

چهارشنبه 28 اسفند1387
280
واااااااااای خیلی ۴ شنبه سوری خوبی بود!... خیلی خوش گذشت!... این پریدن از روی آتیش آخرش و اینکه پسرا شعر رو یادشون نبود و هویجوری می پریدن و بعد انواع و اقسام حرکات رو سر پریدن در میاوردن و این که بابا چیلیک چیلیک هی عکس می گرفت و اینکه یکی از این بمب افکن (!!!) رو به من دادن که روشن کنم بندازم زیر پای پسرا،اما گویا بدخیمش بود و روشن نمی شد و بعد از اینکه روشن هم شد، ترسیدم انداختم جایی که پرنده م پر نمی زد و ... :دی و اینکه اومدیم خونه و دیدیم تمام عکس ها زپرتی شده جز چند تاش که دسته جمعی بوده و ..... اینکه کلا شب خوبی بود!:دی

امیدوارم به همه خوش گذشته باشه!

*سال نوی همه مبارک!... ۸۷ هم تموم شد! خدا بیامرزتش!:دی

سه شنبه 27 اسفند1387
279
زود عصبی شدم! یعنی کلا من کِی زود عصبی نمی شم؟!... یه سری رفت و آمد ها اذیتم کرد! یه سری حرف و سخن ها دیوونم کرد... اینه که منم دیواری کوتاه تر از این بن بست گیر نمیارم که! سریع اومدم خِر ِ بن بستمو چسبیدم! اما حالا دوستیم! دوست ِ دوست!...

فردا اینجا کلی هماهنگ بازار شده!:دی... کلی همه خانواده ها قراره جمع بشن و یه چهارشــ.نبه سوری بگیریم در حد المپیک سیدنی!:دی... اینه که الانه تو پوست خودم نمی گنجم!... نه که مامان محترم من خیلی این روزها مسائل امنیتی رو موشکافی می کنه و سوختگی ها و کور شدن های دیگران رو به ما گوشزد می کنه، اینه که هیچ وقت نذاشته یه چهارشــ.نبه سوری خوب ما داشته باشیم!:دی... آما امسال گویا خبرهایی ست!:دی

امروز بازار بودم با دوستان مامان... بعد یه آقاهه به پستمان خورد بسی طفلی!... به ۱۰۰ زبان زنده ی دنیا خواست ارتباط برقرار کنه و به دیوار خورد!... به جان خودم تقصیر من نیس... می رفت روسی بحرفه می دید من می لنگم یه کم!.. ( تو یه کم رو بخون خیلی!:دی ) بعد می رفت اینگیلیش بحرفه، خودش می لنگید خیلی! ( اینجا دیگه واقعا جاش بود این خیلی!:دی) بعد گفت من آذربایجان... ایران؟! دیدم فارسی هم می لنگه... گفتم داداش من ما رو به خیر و شما رو به سلامت!!! ایش! والا من نمی دونم چه کاریه وقتی نمی تونی بحرفی....!!!!

عید داره نم نم میادا... آماده باشین خواهش می کنم!:دی گفتم ۳ همه بگین هُــــــــــــــلوووووووو!!!:دی

جمعه 23 اسفند1387
278
شاید

این وبلاگ رو ویرانه کنم!

....

 

جمعه 23 اسفند1387
277
جدا این همه خوراکی های خوشمزه رو که خارجی ها می خورن کوفتشون بشه!... یک سومه این همه خوشمزگی رو ما نداریم! البته بگم ها... بعضی وقت ها می بینی فقط طرح روی جلد فلان چیز خوشگله و داخلش:-&...   اصولا ما می خوایم بریم جایی اولش نمی دونیم کجا می خوایم بریم... همین که داریم نرمک نرمک حاضر می شیم از هم نظر خواهی می کنیم... بعد تازه به یه نظر مشترک هم نمی رسیم و همین که میام تو ماشین، خاصیتی از خودش القا می کنه که یهویی نظر ها عینهو هم می شه و این می شه که مثلا یهو میریم خرید!!!!... بعد هی میگن بدویین! آخه وقتی جای خاصی مد نظرمون نیس و کار خاصی هم خونه نداریم واسه چی بدو بدو آخه؟!!... خب داریم نگاه می کنیم دیگه... از گل و بلبل که می رسیم به لوازم ساختمانی و خونه و اینا...هی ما به مامان بابا می گیم بدویید بدویید و هی اونا می گن صبر کنین!!:دی... اینه که می گن دنیا عوض نمی شه، فقط آدما جاشونو با هم عوض می کنن!! اما بحث ِ جذاب خوراکی که میاد وسط هیچکی عجله نداره!:دی... با طمانینه راه می ریم و هر کی هر چی دم دستش باشه میندازه تو چرخ!:دی... 

واااااااای سر عکس گرفتن که جوات بازی در میاریم!!!:دی... خب من دلم می خواد روی یکی از این میزهای خوشگلی که گذاشتن بشینم و عکس بگیرم! مگه چیه خب؟!! همه جا خـــــــــــلوت... همچینی که من می شینم پشت میز تا ساغری عکس بگیره، یهو اتوبان می شه و همه میخ می شن رو حرکت ما! مام انقدر می خندیم و اونا انقدر دهانشون بیشتر باز می شه که.... :دی

*بزن به چاک!!!!

چهارشنبه 21 اسفند1387
276
کتاب های شعرم رو با خودم آوردم!... همونایی که جدیدا با شیــ.دا و رئیس خریدیم! یه چند تایی ش رو حفظم و برای خودم می خونم... ناخود آگاه صداش تو گوشم زمزمه می شه! انگار این من نیستم که شعر رو می خونم... انگار اونه که داره برام می خونه!... به لحن خوندن خودم و ساغر نگاه می کنم! من از این مدلا می خونم که سهیــ.ل محــ.مودی می خونه و ساغر عینهو چرا!:دی... هر کی یه جورایی با شعر حال می کنه و من این مدلی! از غزل زیاد خوشم نمیومد...اما این دو تا کتابی که گرفتم یه غوغایی به دلم راه انداخته دیدنی!... می خونم با این که دپرس می شم، اما حالی بهم می ده وصف ناپذیر!...

* از فردا به امر آتیش سوزاندن می پردازیم! کیست مرا یاری کند؟!!!:دی:دی

چهارشنبه 21 اسفند1387
275
آخی! روز دوشنبه و منتظر بودنمون و کلاس خالی و صدای روی اسپیکر و تاکسی و آهنگ های قر و قمیش دار و و رقص های پنهانی مون و مترو و بدو بدو برای دیر نرسیدن و کارت پستال و ساقــ.یا آمدن عیــ.د مبارک بادت و .... کوچه ی ششم و دستشویی و او همه خودکار مدل دار و لواشک و راه برگشت و خدا حافظی جدی و شوخی مون و زنگ هام بهش و حرف های تو و ... همش داره هی تو مغزم وول می خوره!

*می خوام اینجا به نبود یه چیزایی عادت کنم!...

یکشنبه 18 اسفند1387
274
دیدی اینا رو می خوان بمیرن دیگران باهاشون مهربون می شن؟!!:دی الان دقیقا مصداق منه! چون دیگه نمی شد بریم بیرون و این هفته، هفته ی آخری بود که من در کنار بچه ها بودم، قرار شد جمعه بریم بیرون! ساعت ۴ قرارمون رو گذاشتیم و ۵:۳۰ بود که رئیس اومد دنبالمون و ۴ نفره رفتیم گردش! بعد نه که این گردش به افتخار من بود:دی این بود که با مهر و محبت ازم خواستن بگم کجا دوست دارم برم!:دی منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم " سرزمیــ.ن عجایــ.ب " :دی! در این اثنا چقدر من رو اذیت کردن بماند... رفتیم در محل مذکور و ابتدا یه دور بازی ها رو نگاه کردیم و بعد نم نم یخ هامون باز شد و رفتیم سراغ بازی...!:دی بعد منم نه که اصلا عــ.شق راننــ.دگی نیستم!:دی اینه که بچه ها گیر که بیا رانـــ.ندگی کن! از این بازی کامپیوتری ها... بعد انگذه جالب بود! مثلا تو پلیس بودی و باید دنبال دزده می کردی!... بعد یه فلش می زد که طرف داره از کجا میره که بری دنبالش! منم عین این خوشحالا همش از تو پیاده رو می رفتم و این فلشه می گفت " راست " محل نمی دادم و از جاهای خلوت می رفتم! کلا تو اون ۳-۴ مین سوژه بودم گویا!!! :دی ...  سر دارت انقدرررررررر خندیدیم! هر کدوم ۳ تا فرصت داشتیم! بعد من هدف هام خوب بود،اما نه که نحیفم!:دی اینه که زورم نمی رسید جوری بزنم که این سوزنش گیر کنه!!!.... از همه بهتر آبی زد! بعد رفتیم بوکس! اینا همچینییی می زدن که من به شخصه نیاز شدیدی به آب قند پیدا کردم!:دی... رئیس افه ی قوی بودن داشت.... وقتی یه چند تایی زد و کارت جایزشو داد، یهو رو کرد به ما و با ناله گفت " آی دستم"  ما هم تو فاز دلداری نبودیم که.... همه هــــــــر هـــــــــر!:دی جالبیش صف جایزه ها بود! همه بچه ها اومده بودن با یه عاااااااالمه کارت و ما فقط ۸۱ کارت داشتیم!:دی بعد به خانمه که گفتیم و ازش برای جایزه کمک خواستیم! کش ِ سر  و خط کش بهمون پیشنهاد داد! :دی...

*این روزها خیلی سرم شلوغه و خیلی کم خونه هستم! یعنی می شه گفت این چند روزه اصلا خونه نبودم!:دی... اگر کوتاهی شد سو ساری!

احتمالا تا ۴ شنبه آپ نخواهیم کرد!

جمعه 16 اسفند1387
273
من کلا شنونده ی خوبی هستم! یعنی خیلی شده که چه آشنا و چه غریبه و چه دوست و چه دشمن ( دیدی یهو جو آدمو می گیره می خواد زیاد مثال بزنه؟!!:دی:دی) اومدن پیشم واسه درد و دل! تو فامیل که یکی زن دایــ.ی و یکی دختر خــ.اله مه و توی دوستام تقریبا همه!... بعد یه وقت هایی واقعا می مونم جانب فِلانی رو بگیرم یا فُلانی!!! آبی و رئیس درسته خیلی با هم رفیقن! خیلی جیک و پوک دارن با هم...اما یه وقت هایی میان پیش من و این یه چیزایی از اون می گه و اون یه چیزایی از این... اول کامل حرفاشون رو می شنوم و بعد از خود گوینده طرفداری می کنم تا سبک بشه! بعد منم کلا حساااس... وقتی میان تعریف می کنن و گاهی گله و شکایت می کنن، همچینی دلم می گیره و سریع بُـــغض می کنم که... فوری ناراحت می شم! بعد این آبی دستش اومده و جدیدا با این حربه منو اذیت می کنه! همچینی مظلوم می شه و سریع گله و شکایت می کنه و دپ بازی در میاره... منم حساااس... هی دلداری ش می دم و گاها حتی گریه هم می کنم، بعد یکی میاد میگه " خره! سر کارت گذاشته! " آآآآآی می خوام خوووردش کنم! خب روانی تو می بینی من ناراحت می شم و بغض و اینا..چرا این مدلی می کنی! بعد جالبه خودمم می دونم عشق سرکار گذاشتنه ها.. جالبه خودم می دونم بیشتر اوقات سرکار بودم ها... بازم خامش می شم! ای تف!:دی ... اما در کل از این که الان یکی از بهترین دوستای صمیمی مه خوشحالم! با اینکه دیوونه ست و آزارش زیاده... اما جدا از این مدل هاست که می شه بهش اعتماد کرد! خدا رو شکر تو کل زندگیم افرادی به پستم خوردن که قابل اعتماد بودن! برای من شرط اول دوستی همینه...اینکه بتونی به طرفت اعتماد کنی... همین که بفهمم یه ذره طرف تو این زمینه می لنگه فورا کات می کنم! خوشحالم که به گروه ۴ نفرمون به اندازه ی تــ.خم چشمم اعتماد دارم!

* وقتی از زبون یه آدم مغرور یه چیزی بشنوی که حس خواهش توش موج میزنه، مگه می شه تو پوست خودت گنجانده شی؟!!

* هنوز به اسکیرین سیرور گوشیم عادت نکردم! هنوزاااااا.... :دی

پنجشنبه 15 اسفند1387
272
همین الانه بین دو حس گیر کردم! عشـق و غم!... چند وقت بود دنبال فیلم شبهـــ.ای روشن می گشتم و گویا دیگه پخش نداشته! هی به این در بزن...به اون در بزن... خبری نبود! دیشب همینجوری شیـــ.دا گفت " می خوای ببین این سی دی فروشه داره؟! " رفتیم تو و تا گفتم آقا فلان داد دستم... یعنی من ذووووووووووووووق! خدایی شاید انقدری هم مهم نبوده باشه ها...اما همین که چند وقت دنبالش باشی و یهو پیداش کنی کلی ذوق داره! گویا باز شروع کرده به پخش! اومدیم خونه و شروع کردیم به دیدن و ... حالا این دایی هی وسطش می گه " چی شد؟! الان کی به اون یکی اینو گفت؟!... اومد پسره یا نه؟!! فرووووخت؟! همرو؟! و ..... " نه که پشت سیستم خودش بود و فقط صداشو می شنید... اینه که اساسی رفته بود رو نرو من! هی من باید پاووزمی زدم و یه دور براش تعریف می کردم و دوباره اززسر... آخرش رسما داغون شدم!... اصلا چه معنی داره با یه عدد صووووورتی ِ صلح جو و عاشق پیشه این مدلی برخورد شه؟! هاااااان؟!!! بعد آخرشو که واسه دایی می گم یه" ششششششش "می گه و گویا اونم اعصاب نداشت... چون زیر لب غر می زد! کلا خانوادگی حساسیم گویا!:دی

*یه روز که میری هویجوری بیرون به این همه تلاش مردم نگاه کن! زندگی هنوز جریان داره... پس بخند تا هنوز اجازه داری بخندی!!!!

چهارشنبه 14 اسفند1387
271
:دی ... اصلا هم مشکل من نیست! اصلا ها.... خب من از بچگی عادت ندارم دستـ.شویی م رو نگه دارم و تازه گویا معده هم ندارم!:دی همچینی که الانه ساندیس بخورم همون موقع فرت، گلاب به روتون میاد پایین!:دی تا اینجای قضیه مشکلی نیست! بیشتر جنبه ی جک داره... اما یه چی بگم دلت آتیش بگیره... ما هر دفعه ۴ تایی رفتیم بیرون من این مدلی شدم... دقیقا هر دفعه! دیروز به خاطر شیـ.دا موندم یونی که تنها نباشه و رئیس هم اومده بود!... بعد من که مهمان بودم و رئیسم کلا با یونی حال نمی کنه، اینه که از کلاس اومدیم بیرون و رفتیم یونی گردی!:دی تمام یونی رو گشتیم و تو هر ساختمون و تو هر طبقه به آب سرد کن که می رسیدم، واسه خالی نبودن عریضه قلپی آب می خوردیم... بعد از آنتراک هم یونی رو به مقصد خانه ترک گفتیم!... این رئیس هم گیــــــــــــــر که واستون ایـ.ستک می گیرم! هی من داد که "نـــــــه! من نمی خوام!" هی این اصرار! خلاصه تو راه انقــــــــدر این دوستمون ما رو خندوند و ما همزمان ایستک خوردیم که یهو دیدم یا خداااااااا... دیگر مرا مجال ادامه ی راه نیست! اوضاع به شدت بد بود... دیگه سعی کردم بگم... به شیدا با زبون خودمونی ِ خودمون گفتم که "دیــــــــگه نمی تونم "... که یهو رئیس فهمید!! زرنگ! حالا اینا هـــــــی حرف های خنده دار می زنن و بالطبع دیدین آدم می خنده چه مدلی می شه که؟!... :دی منم هر چی بیشتر می خندیدم بیشتر حس خفقان می گرفتتم!:دی... خلاصه رسیدیم مسجد که دیدم همه پیاده شدن جز شیــ.دا و گویا همه دبلیو سی داشتن و به روی خودشون نمی آوردن!:دی...

امروز رفتیم کتاب شــ.عر بگیریم با بچه ها... بعد این رئیس آآآآآآآآآی جو گرفتش! همچینی جینی کتاب برمی داشت! منم تو جو شعر و شاعری و اینا... کلا لطیف شده بودم! بعد این کتابارو چیدیدم دور خودمونو و رئیس خاطره تعریف می کنه و ما همزمان کتابا رو ورق می زنیم! آی اگه چاقو می زدی طرف خونش در نمیومد!:دی اعصاب نداشت طفلی!:دی... 

از ماشین پیاده شدم و خواستم یه حرکت متحیر العقول انجام بدم:دی بعد از رو جوب ِ چگذی پریدم و گوشیم از تو جیب سویی شرت پرت شد وسط خیابون... بعد این تبلیغ رو دیدین می گه " بعد از هر توپی یه بچه میاد " ( :دی خیلی خلاصه کردم تبلیغرو که راحت تر دستتون بیاد!:دی) بعد منم عین این خرسند ها پریدم وسط خیابون و ریلکس گوشیم رو برداشتم که دیدم ... هــِـــــــــم... یه ماشین داره میاد تو حلقم! :دی گویا نزدیک بود ماشین زیرم کنه!:دی... خلاصه که به خیر گذشت! 

* از دعوایی که بخواد نمک زندگی باشه حاااااااااااااالم به هم می خوره!!!

دوشنبه 12 اسفند1387
270
+ باز یه قلمبه استرس باعث سردردم شد!

+ این چند روزه درگیر یه سری کارم!... اگر کمتر سر می زنم خیلی خیلی معذرت! ....فردا شاید بیام کلی تعریفی دارم!:دی

یکشنبه 11 اسفند1387
269
حس می کنم تمام این پُرزک های روی زبونم به باد رفته!:دی... دیروز تو مترو یه تمبر هندی گرفتم، تا الان ۲ سومش خورده شده و همینک به پایان راه نزدیک می شویم!:دی... خب خیلی خوشمزه ست! حالا به باد رفتن پُرزک ها چنان مهم نیس... این قار و قور شکم تمومی نداره! به شخصه تو درک ِ این یکی دیگه موندم! دوستان دکتر نظرشون چیه؟!:دی

این حس مشری مداری ِ این فروشنده ها رو خام خام نوشت:

یک عدد صووورتی که به شدت ویار ِ توت فرنگی کرده و با چشمانی خمار و آب ِ دهانی برفته در حال کاویدن توت فرنگی می باشد به یک عدد میوه فروش می رسد و ....

+ آقا توت فرنگی دارین؟!!

ــ گوجه فرنگی داریم!

+ ... آقا! توت فرنگی!!

ــ خاااااااااااانم! توت فرنگی کیلویی ۱۱ هزار تومن می خوای چیــــــــــکار؟!!!

+

*شما نگران بعدش نباشین!:دی الان تو یخچاله!دیگه زورم به یه میوه فروش که می رسه!!!:دی

* این روزها با " دون دون " همزاد پنداری ِ عجیبی می کنم!!!

 /////// نظرخواهی \\\\\\\ 

شنبه 10 اسفند1387
268
کارت دانشجویی یعنی معضلی فرابنفشی!... هنوزه که هنوزه بنده بعد از اندی سال که تو این خراب شده م کارت دانشجویی مو ندادم تمدید!:دی یعنی از همون ترم اول کارت دانشجویی مونده تا الان!:دی خب حوصله ی از اینجا برو اونجا و از اون یکی جا برو اون یکی جا تر و اینا رو ندارم!:دی... گفتم کارم راه میفته دیگه! اشکال نداره! بعد حالا دم در ورودی به جای کارت دانشجویی، کارت ِ سرویس نشون می دم! بعد اونم چه کارت سرویسی!... اونم ایضا واسه ترم یک و سوراخ شده!...  تازه اول کلی غر می زنیم! همین که می رسیم به در ورودی اصلا اون حراســ.ت گرام و به حساب نمیاریم و سرمون رو میندازیم پایین و همین که دو قدم برمی داریم طرف می گه " خانومااااا کارت! "... مام اول کلی غر می زنیم که " دانشجوییم دیگه! پس چی فک کردین؟! بیکاریم؟! خُلیم این همه راه هلک و هلک بیایم اینجا؟! اونم صبح زود؟! خب می خوابیم!.... خب نیومدیم پیک نیک که..... " هویجور که در حال گفتنیم گویا طرف رضایت نداده هنوز و مام برای اینکه از سر خودمون باز کنیم یه کارت هویجوری نشون میدیم! به جان خودم شده یه وقتی گواهینامه خواستم نشون بدم از زور بی کارتی!!:دی....

+۱: من خوابم میاد، دایی نمیذاره بخوابم!

+۲: جمعه خیلی خیلی خوش گذشت!

+۳: مترو امروز کولاک کرد! قاطی کرده بود در حد بنز و ایستگاه به ایستگاه نمی ایستاد و ....

+۴: ای دی اس الم قطع شده و ایشالله از فردا سر می زنم به دوستان!

+۵: چند روزه اعصاب معصاب ندارم! اگه تند تند آپ نمی کنم واسه اونه!

+۶: این گوشی و لپ تاپ باهام راه نمیان! نمی دونم چرا اصلا هنگ می کنه و نمیذاره عکس سفره ی آن چنانیمون رو بذارم! قسمت نیس ماااااادر!

+۷:  از این دنیا و آدم های بی ملاحظه ش خستم!!!!!!

پنجشنبه 8 اسفند1387
267
خب راستیاتش اصلا حرفی برای گفتن ندارم!:دی فقط همین مدلی دلم خواست آپ کنم! نه که یه موقعی بود تند تند روزی ۱۰-۲۰ بار آپ می کردم... اینه که الان حس می کنم یه چی کم دارم!:دی... خب کی می گه من و شیدا از ۷ روز هفته ۲۰ روزشو پیش ِ همیم؟! هان؟! کی گفت؟! :دی خب به عرضتون برسونم که باز اومدیم خونه شیدا اینا و به صووورت خیلی شیک و خاص فردا قراره بریم خونه ما!:دی کلا متنوع کار می کنیم!:دی. یه در میون اینور و اونوریم که یه وقت محیط برامون تکراری نشه!:دی... از دیروزم سفره ها چیدیم از اینور عمارت به اونور عمارت!:دی حالا عکسشو میذارم فعلا کابل ندارم!... فقط یه چیزی خیلی رو اعصابمونه! اونم اینکه فردا اون چیزی نباشه که دو هفته ست تو فکرشیم!

* کمتر از ۲۰۶ سوار نمی شم هااااا.... گفته باشم!:دی ( خب به من چه من دلم ماشین می خواد و رنو یا پراید نمی خواد هااااااااا؟!!!)

دوشنبه 5 اسفند1387
266
خب طرفت رو دوست داری که داری.... مجبور نیستی این مهر و عطوفت و علاقه ی شدید قلبی ت رو به رُخ ملت همیشه در صحنه بکشی که!!! خب یه فرقی بین خونه و مکان عمومی قائل شو! خونه بشین انقدر محبوبت رو ناز و نوازش کن تا پوست ِ دستت بره! اما تو اتوبوس دانشگاه که خیل ِ عظیم جمعیت یوهو می ریزه و کیپ تا کیپ آدم وایساده، حق نداری طرف رو انقدر به خودت فشار بدی که با پنجره یکی بشی که! حق نداری کر کر خنده راه بندازی و جلو چشم هزاااار نفر پوست لب ِ طرفت رو بکنی! حق نداری کلتو بکنی تو نای ِ طرف مقابلت! حق نداری حرفایی بزنی که افراد پشت سرت یهو بگن " اااااااه! بسه دیگه! حالمون به هم خورد! " بابا.... طرف جی اف ته! نامزدته! همسرته! خواهرته :-o، هر کی هست، لطف کن تو خونت نقش عاشق پیشه رو براش بازی کن! حالا خیلی هم مشکل داری و نمی تونی ببری ش خونت... لااقل آبرو داری کن!

جملاتی که در بالا مشاهده می کنید با یک عدد که نه! با دو عدد بی جنبه بود! توی یونی ما روز به روز بر آمار زوج ها داره افزوده می شه اما جدی بعضی هاشون انقدر آسه می رن و آسه میان که به سختی می فهمی اینا با همن! اما بعضی هام دوست بودنشون رو تو بوق و کرنا می کنن! به هر حال....

* امروز رفتیم یونی و دیدیم وواااوو .... همه اومدن! یعنی هر کسی که می شناختیم اومده بود! کلهم روز پر کاری یه گویا.... ملیحه و شهره و فهمیه و فرزانه و رزیتا و مریم و پارمیدا و ... خیلی باحال بود! همه جمع بودن!

* چه نرم و نازک شدم جدیدا! جیک ثانیه گریه م می گیره و ......

* راستی روز مهندس آیا؟!!:دی

شنبه 3 اسفند1387
265
برای آدمی مثل من که با داد زدن ِ یه آقای محترم که می فرمایند " آآآآآآآی نون خُـــــــشکیه! " به وجد میام، دیگه نباید انتظار داشت از این همه شلوغی و خرید ِ مردم برای شروع سال جدید به وجد نیام! کلا انسان ِ وجد مندیم!!!:دی... همه جا غلغله ست! ساعت ۳-۴ که می شه مردم می ریزن بیرون تـــــا ۹-۱۰ تو خیابونا و تلاش برای خرج کردن مقدار پول باقی مانده! خیلی نمکیه قضیه... کلهم خانواده میریزه بیرون و دست هر کدومشون چند تا پاکته... تازه به راحتی می شه فهمید کدوم بچه از خریدش راضی یه و کدوم ناراضی! اونی که لب هاشو جمع کرده و ابروهاشو به هم گره کرده و جلوتر از مادر پدره راه میره و مغازه ها رو نگاه می کنه و هر از گاهی برای اینکه بفهمه هنوز مامان باباش پشت سرشن یه نگاه کوچیک به عقب می کنه و باز اخم می کنه، معلومه که اونی که می خواسته خریداری نشده و برعکس اون بچه ای که نیشش تا بناگوشش بازه و دست مامان باباهرو گرفته و داره آبنباتشو لیس می زنه و عین خیالش نیست، همونیه که خریدشو کرده و راضی ِ راضیه! کلا بوی بهار با خوش ذوق رو میاره و حسی برا نو شدن! و من به شخصه خیلی نیاز به نو شدن دارم.... آآآآآآمآآآآآآآآ، مشکلات عدیده ای وجود داره! نگاه به مانتو های موجودی دل هر بیننده ای رو به درد میاره و اشک رو بر چشمان آدم می نشانه!:دی خدایی نیگا چقدر زشت و گرونن!! من هنوز موندم چطور می خوام این پروژه ی "نو شدن" رو به اتمام برسونم!

* فردا میرم امور مشــ.ترکین و ازشون می خوام این گوشی منو بگیرن و اگه امکانش هست زیر پا لهش کنن تا من ازش راحت شم!!!  کلا ارتباطم با دنیای خارج قطع می باشد به نحو خیلی خاصی!!:دی

* به حدی امروز هوس چاقـ.اله بادوم کردم که می خواستم بشینم کف خیابون و زار بزنم!!! اصلا یه چیزی در حد تــ.کدی گری!:دی

جمعه 2 اسفند1387
264
چند وقته تو فکر یه زندگی ایده آلم.... یه زندگی سراسر آرامش.... یه خونه ی خیلی قشنگ که با شیک ترین لوازم پر و  خیلی خوب تزئین شده!... یه خونه که هر روز گلدون ِ روی میزش پر می شه از گل ِ رز و نرگس! یه خونه پر از مهر و محبت و عشق! یه خونه پر از شمع های رنگی که دور تا دور خونه چیده شده و نور قشنگی به فضا داده! یه خونه پر از شب های آسمونی... یه خونه که وقتی از کاری که با عشق انجام دادی، به آغوشش بر میگردی لذت ببری....

هر کی یه حرفی واسه گفتن داره نوشت:

نمی دونم همه ی مادر بزرگ ها این مُدلی َن یا فقط مادر بزرگ من اینجوریاس!! خیلی دوست داره من زودتر بار و بندیلمو ببندم و برم سر خونه زندگی خودم و من براش شرح دادم که تا دکترام تموم نشه و سر کار نرم و اندوخته نداشته باشم و آمادگی پیدا نکنم و اصلا از یکی خوشم نیاد و .....  خونه زندگی بی خونه زندگی!! به عبارتی می کنه یه ۱۵-۱۰سال دیگه! مادر بزرگم خیلی شیک بر می گردن می گن " اونوقت کی دیگه تو رو می خواد؟!! " و بدین سان من قه قه می زنم که هست! شما نگرانش نباش.....:دی! تازه گفتم که بعد از اندی سال که بخوام رخت برکنم طرف باید استقلال مالی داشته باشه! مادبزرگ می گن " از خدا بخواه که اخلاق داشته باشه! شما جوونا همش دنبال پولین! " می گم " خب اخلاق که به جاش... اما خب من به شخصه بدون پول.... " که یهو پام می خوره به پای ِ مبل و تیــــــــر می کشه! مادر بزرگ می خنده و میگه " دیدی؟! اینم جوابت... از خدا یه با اخلاق بخواه!" سرمو می گیرم بالا و می گم " خدایا همونی که گفتم! همچنان نظرم همونه:دی:دی!!! "

خدا همه مریض ها رو شفا بده نوشت:

۴ شنبه و ۵ شنبه پیش شیدا بودم و شبش تصمیم گرفتیم نخوابیم! چه معنی داره جوونیمون بره و هی بگیریم بخوابیم؟!!... زدیم تو نت که یهو رئیسم اومد و از نت به تلفن ارتقا یافت و بدین سان تا خود ۶ صبح حرف زدیم!:دی.. شیدا کاکائو هم آوزده بود که یه وقت فشارمون نیفته!:دی... صبحم ما ساعت ۹ بیدار شدیم و اونم انگاری ۸! کلا سه تایی هنوز که هنوزه از کم خوابی مفرط رنج می بریم!:دی