تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
سه شنبه 29 بهمن1387
263
*الهام خانومی ــ چمدان حرفهایم ــ منو به بازی دعوت کردن! بازی ِ داستان کوتاه ۱۵۰-۱۰۰ کلمه ای...  خب بنده هم با کمال میل لبیک گفتم...

پالتوی خاکستری رنگشو به تن و شال مشکی ش رو به سر می کنه و از خونه می زنه بیرون! یه نون  بربری ِ تازه با یک کیلو پنیر تبریزی و ۵ تا تخم مرغ ِ دو زرده! پول ِ فیش ِ برق رو از دستگاه خودپرداز بانک پرداخت می کنه ... برای برگشت تصمیم می گیره از کنار پارک نزدیک ِ خونه رد بشه! بلندی و سبزی ِ درختان و هوای عالی باعث می شه از اعماق وجودش نفس بکشه...به بازی بچه های قد و نیم قد نگاهی می اندازه و آهی از روی حسرت می کشه!... نگاهی به بازی روزگار و چهره ی چروکیده اما بشاش ِ مادربزرگ هایی که روی صندلی نشستند می کنه و لبخند ِ تلخی می زنه!... به خونه میرسه و میز صبحانه رو می چینه .... با اکراه به سمت اتاق خواب میره و به پتویی که روی تخت گوله شده نگاه می کنه و با صدایی بلند میگه " بیداری؟!! " بدون اینکه منتظر شنیدن جواب باشه، ادامه میده که " صبحانه رو چیدم رو میز... خواستی بخور " ... مثل ِ همه ی صبح های گذشته، به سمت پنجره میره و به حیاط مدرسه ی دخترانه ی روبرویی خیره می شه و با خودش می گه " فردا کار رو یه سَره می کنم! "

یکشنبه 27 بهمن1387
262
داشتیم با رئیس حرف می زدیم که یهو رفت رو اون کانال...

ــ زر نزن! ( ببخشیدش! گاهی ادبشو می ده مورچه ها اندوخته ی زمستونشون کنن!)

+ خودت زر نزن! ( :دی منم ببخشین! گاهی ادبمو قرض می دم دوستان برن باهاش هواخوری!)

ــ ازت متنفرم

+ من بیشتر

ــ غلط کردی!

+ خودت غلط کردی!

ــ ایشالله فلــ.ج اطفال بگیری!

+ اون که بیماری ِ توئه جوجه!

ــ خره اشتباه شد! تو جوجه بودی و من خروس!... از اول!.... زر نزن!

+ اِه! آره! از اول.... خودت زر نزن!

ــ ازت متنفرم!

+ من بیشتر

ــ غلط کردی

+خودت غلط کردی

ــ ایشالله فلــ.ج اطفال بگیری!

+ اون که بیماری ِ توئه خروس!

می دونم تا تهشو! خُلیم!... دقیقا!!!!:دی:دی

یکشنبه 27 بهمن1387
261
خیلی وقته یه حسی رو در خودم کشفیدم!... اصلا خودم با این کشفی که کردم خوشحال نیستم،اما خب چه سود... از اووووووه، زمان شاه وزوزک تا به حال گفتن که " حقیقت تلخه! " ! این حقیقت که من در خودم کشفیدمش اینه که به هیچ عنوان عاشق نمی شم!... نخنداااااااا!!!!! جدی می گم! اصلا چند وقت بود رفته بودم تو تریپ عاشقی و وبلاگ های عاشقونه می خوندم و فیلم که می دیدم دلم می خواست و اینا.... خیلی هم سعی کردم ها...فک نکنین دست رو دست گذاشتم! نه... هی رفتم تو توهم فانتزی و هی واسه خودم مجنون ساختم و در آخر نتیجه ای حاصل نشد! فهمیدم غده ی عاشقی در درون سیستم بدنی ِ اینجانب هیچ ماده ای ترشح نمی کنه و بنده گویا قرار نیست این حس رو تجربه کنم! خیلی درده ها... بابا آدم می بینه یه موقع هایی هوس می کنه، اما این که نتونی عاشق شی خودش یه مقوله ی جدایی یه اصلا!...


چه شروع ِ خوبی نوشت:

صبح عنــــــــر عنــــــــر عین این بچه های + رفتیم یونی! بفکر.... جشن شکوفه ها بود! قرار بود گل ِ سینه هامونو بدن! ما انگاری کلاس ِ شکوفه های گیلاسیم!... رفتیم سوار اتوبوس شدیم و بعد نود و بوقی جا گیرمون اومد و نشستیم...همین که ۲ قدم رفت جلو یهو انگاری با یه چی برخورد فجیعی کردیم، به طوری که شیشه ها خورد شد  تو سر بچه ها ریخت و ماشین از طرف راست بلند شد ... یه چی تو مایه های قیامت بود!... نگو یه اتوبوس دیگه سرخوش و شاداب حال کرده صبح زودی بزنه به یه اتوبوس دیگه و روزشو با لبخند آغاز کنه! همه پیاده شدیم و سوار یه اتوبوس دیگه شدیمو اینبار تا خود آبادی ایستادیم اونم در جوار دوستانی که حالیشون نیس وقتی می خوان برن جایی باید روز قبلش لباسشونو بشورن تا بوی کالباس گندیده نده!

سو تفاوت !!! شده نوشت:

این رئیس که من می گم رئیس ِ من نیس که! ایشون یکی از دوستان و هم یونی ها هستن و این اسم تنها یک اسم مستعار می باشد ولاغیر!!! ایش بفکر رئیس من بشه!!!:دی

جمعه 25 بهمن1387
260
کلا من و این رئیس به تور هم بخوریم یا دعوا می کنیم...یا کل کل می کنیم و آخرش می رسیم به دعوا...یا شوخی می کنیم و می خندیم و آخرش باز می رسونیمش به دعوا....یا از هم دفاع می کنیم و باز ایضا آخرش می رسیم به دعوا.... خلاصه که در راستای حمایت از دولــ.ت نهم کلا همش با هم در صلح و صفا و صمیمیت گام بر می داریم!!!.... یعنی جفتی منتظریم یه چی، یه کی بگه! اینو سوژه می کنیم و ســــــــــــــــــــــه ساعت بحث می کنیم! در همین راستا نه که جفتی غد و یکدنده و لجباز نیستیم اینه که دعوامون می شه!:دی... فور اگزمپل: زنگیده و داریم مثل بچه ی آدم می حرفیم که یهو یه سوالی از شیدا می پرسه... منم کلا نخوام جواب بدم همینه که هس! جوابشو ندادم و شاید باورش سخت باشه،اما ۲ ساعت پشت تلفن قهر بودیم و من با شیدا چت می کردم و اون آهنگ گذاشته بود و اصلا به روی خودمون نمی آوردیم! خیلی ریلکس و جا دار و مطمئن!!!:دی بعده ۱ ساعت که قطع شد زنگ زده و باز آهنگ گذاشته و باز دوباره ایضا مشغول کارهای روزمره شدیم!:دی... بعد این همه آشتی باز سوالشو پرسیده و باز هم من لجباز جواب ندادم و جفتی تصمیم گرفتیم واسه این که سرنوشت باز تکرار نشه و دوباره ۲ ساعت آهنگ گوش ندیم، یه کار دیگه کنیم... که من پیشنهاد دادم بچرخ تا بچرخیم و قضیه فعلا چرخشه!:دی...

* این روزها چقدر سریع می گذره!!!

چهارشنبه 23 بهمن1387
259
اگه خوب به دور و برمون نگاه کنیم،بعضی جاها برامون یاد آور خاطرات قشنگی هستن که ممکنه تا عمر داریم یادمون بمونه و وقتی از اونجا عبور می کنیم اون خاطرات برامون زنده بشه و ازش لذت ببریم!... من و شیدا خیابون ِ ولیعصـ.ر برامون یاد آور کلی خاطراته و این بار خاطره ی جشنـ.واره و سینما آفریقـ.ا هم بهش اضافه شد! هر وقت از این خیابون رد می شیم از خاطراتمون یاد می کنیم.... از کلاسمون! از پاساژ اعتماد و ذرت مکزیکی های خوشمزه ش! از سینما رفتن هامون! از تولد من توی اون کافی شاپ دنج ِ! از استرس های روز تولد شیدا! از خرید هامون که هر جا هم بریم آخرش به همین خیابون ختم می شه! از اون سیب زمینی های گنده که یهو ویار می کنیم! اون همه پیاده روی های بعد از کلاس! ۴ راه ِ زرتشـ.ت و جوگیری اون زوج! پیاده روی های شبانه ی ۴ نفره! خنده ها و تیکه ها و قهر ها! مزاحم های سمج! خط داغ که یه دنیا خاطره می شه برام! هایدا!مدرسه ی دکتر حسابی! ۵ شنبه هایی که همیشه فرزانه رو میدیدم و خودمون رو میزدیم به کوچه ی علی چپ! اون پیر مرده بستنی فروش!..... ( آیکون آه ِ حسرت )  دیشب شب ِ آخر بود! فیلم ِ تــ.ردید!فیلم خوبی بود...۲ ساعت و ربع طول کشید!... نمی خوام بگم خیلی خوب.اما خب به نسبت فیلم های افتضاح ِ قبلی، خوب بود!.. شام رو میریم بیرون... یه عالمه صمیمیت ِ جدید که تا دیشب حس نشده بود! یه عالمه حس های خوب... شب شیدا میاد پیش ِ من و با وجود اینکه من سردرد گرفتم، تصمیم می گیره نخوابه... رئیس زنگ می زنه و من ازش خواهش می کنم به شیدا بگه بخوابه... اما نه تنها بهش نمی گه، بلکه تا صبح جک می گه و شیدا می گه " بعدی " و من داد می زنم " نه! خدافظ "....  قراره صبح با هم بریم یونی... اما کی می گه وقتی تا ۴ بیدار باشی می تونی ۶ پاشی بری یونی؟!! صبح که بیدار می شیم تموم این چند شب رو دوره می کنیم و توی اون دفترچه ی قرمز  ِسیمی یادداشت می کنیم و با خوندنش لبخند رو به هم هدیه می کنیم!

سه شنبه 22 بهمن1387
258
به حدی فیلم های جشنواره ی امسال افتضاح بود که دیگه وقتی آبی خیره می شه تو چشمام و انگشت اشاره ش رو به علامت تهدید می گیره جلوم که پول ِ همشونو ازت می گیرم + هزینه ی راه + یه شام الکی، دیگه دفاع الکی نمی کنم و سرم رو پایین میارم و می خندم فقط!.... آبروم رفت بابا! دیشب باز من و مریم و شیدا ورئیس و آبی رفتیم سینما و کلـــــــــــــــــی سر بلیط گرفتن واسه رئیس مسخره بازی در آوردیم! آخه نه که اسم مواد ِ مخــ.در جدید " بلیط " ِ از اون لحاظ!!!:دی یعنی هر کی می خواس بلیط بفروشه عین این مواد فروش ها از ترس نگهبان های سینما، میومد جلو و در گوشِت می گفت " بلیط ِ امشب! بلیط!!" :دی ... رفتیم تو نشستیم و منتظر یه فیلم نسبتا خوب! شروع شد و از همون اولش من تحت تاثیر قرار گرفتم تا به انتها.... یعنی به حدی فیلم جذااااااااب بود که همچینی میخ شده بودیم هر ۵ تا!!! انقدر خندیدیم!... وسط فیلم یهو آبی برگشته می گه " بچه ها فهمیدم! فیلمش طنزه! " حالا ما هرررر هررررررر.... اصلا یه چی می گم من،شما یه چی دیگه برداشت کنین! افتضـــــااااح! فیلم صنــ.دلی خالی!... رئیس می گفت " تا حالا یکی انقدر سر ِ کارم نذاشته بود! " :دی... آخرش دیگه مردم التماس می کردن فیلم تموم شه!:دی.... رئیس می گه " اگه معتقد باشیم که هر فیلمی یه هدفی داشته،با دیدن این فیلم به تناقض می رسیم!" =(( خدایی راست می گه!... این همه پول بلیط دادیم اومدیم سینما فقط بخندیم! دریغ از یه فیلم قشنگ که جذبت کنه! واقعا امسال گل کاشتن! من به شخصه از طرف کل تماشاچی ها ازشون سپاس گذارم!... بعد از فیلم هم پیاده روی کردیم و بعد هرکی نخود نخود.... البته شنیده ها حاکی ست که امشب فیلمش قشنگه! نمی دونم والا...امیدوارم! ما که ضایع شدیم رفت!... امشب به گمانم بیشتر از دیشب خوش بگذره!!!!:دی

+ بالاخره من خونه رو تمیز کردم... هووووووووووووووورااااااااااااااا.... کف رو برو تو کارش!!!!

دوشنبه 21 بهمن1387
257
دارم به این فکر می کنم که چقدر خوب که نسل ِ ما، حتی اگر در هر موردی چه در زمینه ی سیاســ.ی و چه مذهبی و عقیدتی و فرهنگی و .... اختلاف نظر داشته باشن، می تونن در کنار هم زندگی کنن و با هم دوست باشن و یه جورایی با هم کنار بیان! شاید من خیلی از عقاید دوستانم رو قبول نداشته باشم اما خب می تونم یه جور دیگه به قضیه نگاه کنم که این دوست ِ منه و عقایش مال خودش! من فقط از بودن با او بدون جنگ و دعوا سر مسائلی که آخرش می رسه به " بیخیال " لذت ببرم!... به نظر من نسل قبل ِ ما این مدلی نبودن! واسه همینه که الان دو دستگی بین ماها خیلی زیاده! نتونستن همو درک کنن... باید سعی کنیم همدیگر رو پذیرا باشیم....

* اینو خیلی وقته می خوام بگم هی جور نمی شد!:دی بالاخره گفتمش!

+ امشب هم به گمانم شب ِ خوبی باید باشه!

* حالا من برم یقه کدوم عزیزی رو بچسبم که عکس وبم لود نمی شه؟!! هان هان هان؟!!!

یکشنبه 20 بهمن1387
256
خب از کجا شروع شد نمی دونم..فقط می دونم خدا به ما یک عدد چهره داد که گویا این چهره حرف ها برای گفتن دارد!.... از همون انفقان کودکی بنده در کل کل و اذیت ِ این و آن اعم از زن و مرد و پیر و جوون و حتی کودک دستی داشتم! یعنی به هر کی می رسیدیم ( آشنا هاااا... فک نکنین حالا چشم تو چشم یه غریبه تو خیابون می شدم و شروع می کردم به کل کل باهاش! :دی ) یه چی می گفتم که یه چی گفته باشم!:دی چندی ست دوستان اذعان دارن این نوع رفتارت واسه خاطر چهرته! والا اینو به شخصه نشنیده بودم که این حس به چهره بر می گرده...اما خب گویا تازگی ها این مدلی یه! هر کی منو می بینه میگه " قیافت یه مدلی یه اصلا آدم دوست داره اذیتش کنه! "  می بینین ترو خدا چه انگ هایی به آدم می بیندن!... هر دفعه م یکی این مدلی بهم گفته عیــــــــــن این روانی ها بعدش رفتم جلو آیینه و یه ذره حرف زدم ببینم چه مدلی م مگه که این حس در اطرافیانم به وجود میاد! یکی از دوستان که می گه " تو چرا این مدلی ؟!! هر چی می خوام باهات عادی حرف بزنم نمی شه، اصلا خوشم میاد اذیتت کنم!!! "  و دوست دیگه عیضا " همه اینا تقصیر خودته! قیافت میگه بیا منو اذیت کن!" .... من که همیشه سر نماز برای همه دعا می کنم! امیدوارم خدا همه رو به راه راست هدایت کنه!این دوستان ما هم بی نصیب نمون!:دی:دی... خلاصه که من دلیل این همه گرفتاری و اذیت و آزاری که از دیگران می شم رو فهمیدم! گفتم شما هام بدونین من جملگی رستگار شویم!:دی

یکشنبه 20 بهمن1387
255
گویا گند تازه زدم!:دی

از قالب قبلی خسته شده بودم، خواستم نو آوری به خرج بزنم اینه که این مدلی شد!:دی .... به بزرگی خودتون فعلا ببخشین تا عید درستش می کنم!:دی

 

 

شنبه 19 بهمن1387
254
از صبح هی همه زنگ می زدن و حالمو می پرسیدن!!:دی چگذه مزه میده آدم بعضی اوقات این مدلی مریض شه!:دی .... شیدا زنگید و گفت " رئیس دیشب عذاب وجدان گرفته و کلی از خودش ناراحتی در کرده! کلی گفته به خدا تقصیر من نبوده و اون جدی گرفته و ...." هر چی هم زنگ می زدن به گوشیم خاموش بوده! این قسمتش خیلی مزه داشته!:ی  آبی زنگید و گفت که بعد از ظهر نمی تونه بیاد و کلی دپ بود، داشتم فکر می کردم کی رو جایگزینش کنم که باز زنگ زد و گفت رئیس کار رو کنسل کرده و گفته خودشم میاد! خب اینم از این.... زنگ نزد معذرت خواهی،اما می خواد بیاد! ساعت ۵ می شه و حرکت می کنم!...روز جمعه ست و ماشین کم پیدا می شه... یه موتوری گیر داده بهم و آآآآآخ که رو نرومه! سمندی جلو پام ترمز می کنه و سوار می شم! یه آقای پیره و خیلی مهربون! می گه " خب چیکار کنم که این ولت نمی کرد! نمی تونستم تنهات بذارم که! " ای جااااااااان.... کلی باهام حرف می زنه و می گه " زود ازدواج کن! " :دی خب نمی گه از کجا بیارم این کیس ِ مناسبو اون وقت؟!!! سوار تاکسی دوم می شم!... کلــــــــی حرف می زنه و کلی جینگول بازی در میاره! می پرسه " خانومی ازدواج نکردی که؟!!! " می گم نه! می گه " درس می خونی؟!! " می گم بله! می گه " زن ما که ما رو بدبخت کرد! اما انگار تو طرفتو خوش بخت می کنی!!! " کلی از خودم قرمزی در می کنم و خیلی یوها ها ها بازی و بعد می رسم به سینما.... آبی با مریم ایستادند و منتظرن جمعمون جمع شه! بعد من شیدا و نم نم رئیس... نگاش می کنم اخم می کنه! دست پیشو گرفته.... منم رومو برمی گردونم و با مریم می خندیم! میریم تو سینما و با یه فاصله صندلی می شینه و کلی مسخره بازی در میاره! بچه ها بهش می گن آشتی؟!!  و من غر می زنم که نمی خوام با این آشتی کنم!:دی خلاصه می شینیم و فیلم شروع می شه!!! =(( خیــــــــــلی فیلم مسخره ایه! خیلی! اما ما الکی می خندیم! به نوعی سرخوشیم!... تا آخر فیلم یکی من می گم،یکی آبی،یکی رئیس و همینطور می گذره!.... فیلم تموم می شه و آبی می گه " به گمانم آخرش معلوم شه این گروه بدترین گروه بوده " =(( ... به دعوت رئیس میریم پیتزا بخوریم و اونجام کلی از خودمون دیوونه بازی در میاریم و به غذاهای دیگران نگاه می کنیم و سعی می کنیم بفهمیم چیه!:دی .... یکی از یکی ندید بدید تر!!!:دی... آخر شب هم میریم خونه و من تازه می فهمم کلید خونه رو گم کردم!:دی زنگ می زنم به همسایمون که مبادا رو در باشه که می گه نیست!...خیلی سرخوش خیابون ها رو طی می کنم و به این فکر می کنم که " خدایااااااااااا شکرت که امشب مریض نبودم و تونستم لذت ببرم! "

+ انتخاب وااحد انجام شد! ۱۹ واحد و خیلی شیک!:دی

جمعه 18 بهمن1387
253
هفته ی خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم.... خیلی بد! تا به حال اینطوری درگیر نشده بودم! یه هفته ی پر از استرس و نگرانی و اعصاب خووردی.... همه ی این اذیت شدن ها دیشب خودشو نشون داد! صبح چشم که باز کردم خونه ی شیدا اینا بودم.... درگیر کارهای بانکی ِ یونی و مسخره بازی که این ترم در آوردن! فیشم رو قرار شد آبی ببره یونی تا تائید بشه! زنگ زدم و گفت هنوز بانکی پیدا نکره که بتونه پول دربیاره و واریز کنه! همین حرف شروع ِ سردردم بود! زنگ های پی در پی رئیس و اذیت هاش باعث شد بیشتر حرص بخورم! اونها ساعت ۱۲ انتخاب واحد داشتند و هنوز آبی اندرخم یک کوچه بود! رئیس زنگ می زد و با خنده می گفت " کلتو می کنم می فرستم پیش مامانت اینا! اگه فقط انتخاب واحد من دیر بشه! "  از اونجایی که کلا دیوانه ست، نمی دونستم این خنده یعنی چی و سکوت می کردم و می ریختم و دلم و هی زیر لب دعا می کردم که کارشون درست بشه! با شیدا ظهر می ریم کلاس و برگشتنی گوشی ِ آبی خاموشه! دیگه دیوونه می شم!... باز رئیس زنگ می زنه و همه ی این نشدن ها رو از چشم ِ من می بینه! میرسیم خونه شیدا اینا....ناهار رو می خوردم و بعد ولو می شم رو تخت و چشمام رو می گیرم! یک ذره نور به چشمهام انگار پتکی ِ به سرم! حالت تهوع بدجور دارم!... دوباره ساعت ۵ حرکت می کنیم طرف سینما .... آبی زنگ می زنه و می گه دیرتر میام! برو بشین...زنگ می زنم بیای بلیطمو بدی! " میرم ت سینما....شیدا و مریم میرن می شینن و من میرم دبلیو سی... هر چی خوردم ضربتی میاد بالا....دیگه جون تو بدنم نیست!.... مامور های سینما می بینن حالم خیلی بده و قیژ ویژی میرم! هدایتم می کنن به سمت بالا پیش پزشک! میگه " اینجا آمپول ندارم و قرص میده! "       + میگرن داری؟!!     

ــ نمی دونم! تا حالا برای سردردم دکتر نرفتم!

+ چند وقت یه بار اینطوری می شی؟!!

ــ وقت هایی که خیلی حرص می خورم! قریبا دو-سه هفته یه بار!

+ چقدر طول می کشه تموم بشه دردش؟!!

ــ یک روز و نیم!

+ نور هم چشات رو اذیت می کنه؟!!

ــ خیــــــــــلی!

+ سر دردت با حالت تهوع همراهه؟!!

ــ بیشتر اوقات!

+ پس میگرن داری! چرا دکتر نمیری؟!!! باید بری و بهت قرص پیشگیری بده!

دو تا قرص بهم میده و می خورم! همین که ازش خدافظی می کنم و میام پایین بازم می رم سمت دبلیو سی و باز.... آبی میاد! حالم رو که می بینه و می فهمه تقصیر رئیس بوده، می خنده! می گه چرا به حرف اون توجه می کنم و همش شوخی بوده و خواسته اذیتت کنه و تو چرا جدیش می گیری و ...... از بچه ها خدافظی می کنم و اولین تاکسی تا می بینتم سوارم می کنه و می فهمه حالم به وضوح بده! تا دم خونه م رسونتم و من تو دلم براش دعا می کنم! خودمو میندازم رو تخت مامان بابا و گریه می کنم ...زنگ می زنم مامانی و تا میگم من اومدم خونه خودمون گوشی خاموش می شه! شارژ نداره! .... تا صبح رو تو دبلیو سی سر می کنم و دم دم های صبح خوابم میبره!....

الان بهترم! فقط نمی دونم کی می خوام از این حرص خوردنم کم کنم!!!!....

*جای خالی ِ ساغر و سیری اذیتم می کنه!...

یکشنبه 13 بهمن1387
252
این ایمیل تازه به دستم رسید!

کشتن دلفین ها در دانمارک:

این تصاویر غم انگیز مربوط به یک سنت قدیمی یعنی کشتار دلفین های باهوش در منطقه ی  جزایر فارو در کشور دانمارک،مربوط به جوانانی ست که به سن بلوغ رسید اند و هر ساله در این جشن سنتی با تله گذاری به قتل عام دلفین ها می پردازند! آنها با به جا آوردن این سنت، به نوعی به بلوغ رسیدن خود را جشن می گیرند!

واقعا دردناکه!!

یکشنبه 13 بهمن1387
252
از چند روز قبل امتحانا سرما خوردگی م شروع شد و آخر امتحانا تموم شد! دکتر که رفتم گفت " باید آمپول بزنی تا خوب بشه " و منم در کمال خونسردی گفتم " من آمپول نمی زنم! شما بنویس...اما من نمی زنم!" یه نگاه کرد و مطمئنا تو دلش گفت سرتق و بعد گفت " بابا صدات همینجور می مونه ها!" منم فقط نگاه کردم و مثل همیشه نیش ِ بازم رو به رُخ ش کشیدم! امرز از صبح گلوم درد گرفت!...به هر کی گفتم " آی گلوم! " برگشت جواب داد " کوفته! باید اون بار آمپول می زدی....هنوز بیماری تو بدنت مونده!" .... دست دست کردم و خود درمانی کردم تا بالاخره خوب بشه اما، بدتر شدم و هی سرفه و سرفه و سرفه!.... الان دیگه عزمم رو جزم کردم و به صورت داوطلبانه یه پالتو پوشیدمو زندایی بردتم دکتر.... تا توی دهنم رو دید،گفت " اُه اُه! چه وضع خرابی داری تو! " بعد گلوم رو فشار داد و گفت " اینجا رو نیگا....پُر از چرکه! " نیشم رو نشونش دادم و گفتم " هر جور خودت صلاح میدونی دکتر... اگه با چیز دیگه ای هم جز آمپول خوب می شه دریغ نکن! " که در جوابم یه  " هه " تحویل داد! دو تا آمپول نوشت...یکی ۱۲۰۰ اون یکی دکزتا.... وقتی دختره داشت برام آمپول میزد هی می گفت " به روی خودت نیار " ....به روی خودم نیاوردم و بعد از ۱ مین یهو نااااااااااااااالم بلند شد! یعنی دردی داشت فرابنفشی...  حالم به هم می خوره از این هوا....از این آلودگی..... از این شهر..... از این همه کثیفی که تو هواست و باعث می شه تند تند آدم ها مریض شن!... خدایا این بارون رو بیشتر و بیشترش کن! بهش امر کن تند تر بباره! بهش بگو که ما نیازمندشیم!...
خدایا ابرهاتو به هم پیوند بزن.... ما به ثمره ی این پیوند محتاجیم!!!

شنبه 12 بهمن1387
251
حرف های یک عدد صووورتی به تنها دارایی ش " بن بست " :

سلام بن بست! تو یادت نمیاد اون زمان رو....قبل از پیدایش ِ تو، من یه وبلاگ دیگه داشتم که خدااااااا می دونه اندازه ی تو دوستش نداشتم! یه وبلاگ بود واسه حرف های دل نه به این زبون، به زبون ِ از ما بهترون! اون زمان تازه تنها شده بودم و دغدغه م این بود که جای خالی عزیزانم رو یه جوری پر کنم!تو گشت و گذارم تو دنیای وبلاگی ها،با فینگیل آشنا شدم! با نوشته هاش....با نامه های کوتاه به همسرش! عاااااااااشق نوشته هاش شدم! به شیدام لینکشو دادم و مشتری پر و پا قرصش شدیم! بعد آب معدنی و صادق....بعد گیلاس... بعد پیشول... بعد یهو دلم خواست باز شروع کنم و تو این وادی ها وبلاگ بزنم! بن بست، سر اسم پیدا کردن واسه تو ۲ ثانیه م طول ندادم! اس ام اس زدم شیدا که " بن بست یک دروغگوی صووورتی ؟!! یا بن بست یک بادبادک صووورتی؟!!!  " که گفت اولی! خودمم اولی رو دوست داشتم! بن بست برای به دنیا آوردن تو چه شوووووری داشتم! وقتی ساخته شدی! وقتی اولین پست رو روی دیوارت نوشتم، از ذوق چـــــــند بار خوندمش! اما دلم نمی خواست کامنتینگت باز باشه! می خواستم شکل یه دفترچه باشه! از این دفترچه سیمی های خوشگل ! اما خب بعد از ۱۴ تا پست تازه کامنتینگت رو با اصرار دوستان باز کردم! بن بست، چقدر با تو خاطره دارم...چه روزها و چه شب ها که با گریه و خنده می یومدم پشت پی سی و برات درد و دل می کردم و چقدر خوب که تو بودی... بهترین شنونده برای درد و دل های یه صووورتی که گاهی بهت دروغ می گفت! باهات رو راست بودم، اما همیشه ی همیشه هم اونی که واقعا بود رو بهت نگفتم! .... اما الان که دست نوشته هام رو روی دیوارت می خونم، یاد تموم اون روزها میفتم! یاد این همه بچگی کردن....یاد غُر غُر ها و گلایه هام....یاد اینکه خواستم با زور عقایدم رو برات بنویسم!....یاد شیطنت هام! ..... یاد دانشگاه و نگاه های.... :دی! بن بست الان تو یک سالت شده و امشب شب تولدته! دلم می خواد بدونی، هیچ چیزی ممکن نیست منو از تو جدا کنه،مگر خواست خدا!!!!

*باز هم شنونده ی حرف های دلم باش!!!

چهارشنبه 9 بهمن1387
250
تو زندگیم نه به چیزی اون مدلی حسادت کردم، نه از کسی اونقدری بدم اومده که بخوام بهش بها بدم و نسبت بهش کینه ای بشم! اما چند وقته هم از یه نفر به شدت و در حد مادر و جد و آباد بنز بدم میاد...هم بهش در حد مافـــ.یا حسادت می کنم! هیچ چیز خاصی نداره ها! فقط شانس داره! خدااااااا اصلا من این مدلی نبودم که! یه چیزی درونم رو داره می خوره! یه حسی دارم فرا بنفشی.... در حد این فیلم ترسناکا که طرف تو یه اتاق تاریکه و همینجور داره پیش میره و از دندون های میخی شکلش داره خون می چکه و دستاشو با ناخون های بلندش تو هوا گرفته و به سمت اتاق ِ دخترک میره! دخترک رو روی تختخواب می بینه و همین مدلی که باد داره پرده رو تکون میده، این طرف که شما منو به جاش تصور می کنی، با ناخون هاش گلوی دختر رو فشار میده و همینطور که دخترک داره سرفه می کنه و با زور جیغ می زنه این من ِ محترم می خنده و دخترک رو می کُشه و آآآآآآآآآآآآآآآآآآی بعدش راحت می شم که خدا می دونه!!!!!! نمی دونم چرا اینطور شد، اما خب شد دیگه! اصلا من حسی به این نداشتم! هیچ گونه حسی...اما خب یهو یه چیزایی باعث شد این حس در من شعله ور شه!!! هر چی هم بهش فکر می کنم شعله ش ور تر می شه!!!

واقعا حسادت بدترین صفات ِ دنیاست! کسی که حسادت می کنه،خودش اولین کسی ِ که داغون می شه و ضرر می بینه! پس این بار گــــــــــــــند زدی صوورتی!!! گند!!!

سه شنبه 8 بهمن1387
249

*دندان

ـ اگر خواب ببينيد دندانهايتان لق شده است ، نشانة آن است كه در زندگي شكست تلخي خواهيد خورد و به نوميدي دچار خواهيد شد .

چی می گه این؟!!! خیلی من اعصاب دارم از این خواب هام می بینم و بعدش تعبیرش یه همچین چیزی از آب در میاد!!!! ایــــــــــش! همینم مونده بود گویا!

سه شنبه 8 بهمن1387
248
دلم می خواد برم خونه! خونه ی خودمون.... وسایمو جمع می کنم و از دایی خواهش می کنم برسونتم خونه! عجیبه! یه باشه می گه و شب می رم خونه! در که باز می شه یه بوی بدی می پیچه تو بینی م و مجبور می شم شالم رو بگیرم جلوی بینی و برم جلوتر...بوی گربه مُرده میاد! وسایلمو می ذارم روی میز و نگاهم خیره میمونه روی یخچال و آب ِ قهوه ای رنگی که پایینش جمع شده! یخچال روشنه اما داغ ِ داغ و تمام محتویات توی فریزر از جمله گوشت و سبزی وا رفته و این بوی تعفن مال همین ِ! سریع از برق می کشم و فحش رو نثار اونایی می کنم که طی ۲ ثانیه ۵۰ بار برق رو قطع و وصل می کنن! زنگ می زنم به رئیس تا ببینم کارش چطور پیش رفته! براش باید بلیط بگیرم یا نه! از اونجایی که از صبح ش یه بغض ِ ناجوری گلومو گرفته بود و حتی تو خونه ی خودمونم این بغض شکسته نشد، موقع صحبت یه کم دمق بودم! تا فهمید شروع کرد حرف زدن تا مثلا منو از این حال در بیاره که...... خودشم گویا گرفتار شد و شروع کرد از ناراحتی ها گفتن و از ناراحتی ها گفتن رسید به خاطرات و از خاطرات رسید به اوضاع کار و سیاست و غذا و ..... یهو چشم باز کردیم دیدیم ۴ ساعته که گوشی تو دستمون خشک شده و به فک هامون تخم مرغ بستیم!!! قطع که کردم نمی دونستم اون ساعت از شب باید چیکار کنم! رفتم سراغ یخچال و باز یادم اومد که چقدر کار دارم! گوشت ها و سبزی ها رو پاکت پاکت کردم و گذاشتم جلوی در... اون ساعت از شب! ساعت ۳:۳۰ و هوا به شدت تاریک و کوچه ساکت و یهو وهم برم داشت! اومدم تو آپارتمان وخودمو انداختم رو تخت و سعی کردم بخوابم! اما نشد.... دوست پدر اون ساعت زنگ زد و کار داشت! دیگه مردم مراعات رو با یه پارچ آب خوردن و بیخیال ِ رو و این حرف ها شدن!!! یه دوش گرفتم و آژانس رو خبر کردم و وقتی گفتم " لطفا سینما فلسطین!" طرف با دهنی باز نگاهم کرد و فک کرد یه دیوونه ی زنجیری که از تیمارستان فرار کرده سوار کرده! خواستم به بازی ِ دهانش خاتمه بدم و اصلاح کردم " میدون ِ فلسطین "! عجیبه! تو اون ساعت هم خیابون ها شلوغ بود.... چقدر من شب رو دوست دارم! این آرامش شب عجیب منو جذب خودش کرده...! شیدا اومده بود و قاطی ِ صف شده بود! صف بلیط برای جشنواره  ی فیلم! یه صف طوووولانی ! نمی دونم چرا اصلا خوابم نمیومد! خیلی سعی می کردم خسته شم اما حتی خسته هم نشدم! ساعت از ۶ رسید به ۹...هنوز تو صف بودیم! از ۹ رسید به ۱۱ باز هم تو صف بودیم.... و از ۱۱ رسید به ۱:۳۰ تا تونستیم بلیط بگیریم! جالبه که تو اون زمان کلی هم دوست پیدا کردیم و کلی ادا اطوار در آوردیم و کلی اکیپی شدیم و هوای هم رو داشتیم و کلی های دیگر....!!!! ۳ بود رسیدم خونه! خسته... داغون ِ خواب! هیچی نخوردم و خوابیم تا ۷:۳۰ و باز نگاه کردم به اون همه لباس ِ نشسته و خونه ی کثیفی که منتظر بود یکی بیاد بهش دستی بکشه! بیخیال شدم و لباسامو پوشیدم و رفتم خونه مامانی و اون همه کار رو سپردم به یه روزی که بعد ها خواهد آمد!....

شنبه 5 بهمن1387
247
تو آینه نگاه می کنم! یه صوورتی درب و داغون و خسته! یه صوورتی پر از جوش های استرسی و چشمانی که داره داد می زنه " من می خواهم بخوابم! " یه صوورتی که تو این ۱۰ روز خودشو خفه کرد و با فشار درس خوند! آخر هم معلوم نیست چند تا رو پاس کنه و چند تا رو بیفته! ....بعد از امتحان میریم بیرون با شیدا و بعد از دادن دو تا امتحان سه واحدی تخصصی ســــــخت یه ساندویچ رو با دستمال کاغذی و سس و سینی و میز و صندلی های فست فود می کنیم تو حلقمون و خیلی شیک می زنیم بیرون پیاده روی!.....بعد از جدایی از هم، سوار یه تاکسی می شم و خودمو می سپرم به دل توهم و میرم تو فضا.... به جاهای خوب خوب که می رسم ،همون آقایی که لهجه ی کرمانشاهی داره شروع می کنه با موبایلش صحبت کردن و باعث می شه توجهم بهش جلب بشه و نیشم رو تا بنا گوش باز کنم و به حرفاش گوش بدم! چقدر شیرین حرف می زنه... باز سکوت! باز می رم تو توهم و باز با صداش از توهم میام بیرون! دیگه صداش و لحن ِ کلامش برام شیرین نیست!...دیگه لبخند نمی زنم و تو دلم آخی نمی گم! من عشق تاکسی سوار شدنم واسه این که هیچ کی به اون یکی کاری نداره و سکوته و می شه واسه خودت بری تو یه دنیای دیگه! اما وقتی این آقا...این عزیز...این بزرگوار یه بند از خودش که راننده ی ماشین های بزرگه و پسرش که از قضا مسکو دامپزشکی می خونه و همسرش که پارسال فوت شده، حرف می زنه دلم یم خواد دستمو بگیرم رو گوشام و جـــــــــــیغ بزنم  " خـــستم! ساکت شید! " اما خب بازم سکوت و حرف های من با دلم!!!!

* دلم برای تک تکتون شده بود قد سوراخ زیر بغل مورچه!!!:دی ....