تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
شنبه 30 آذر1387
236
خب! نمی دونم براتون اتفاق افتاده یه روز کامل رو تو گذشته سپری کنین یا نه.... یه موقع هایی ما آدما دلمون نمی خواد زمان زود بگذره و برای این که باهاش مبارزه کنیم شروع می کنیم به نشخوار خاطراتمون! دیروز تولد شیدا بود... یه هفته ای می شد تمام فکر و ذهنمون شده بود چگونگی برگزاری تولدش! خیلی خیلی استرس داشتیم و دلمون می خواس به بهترین شکل پیش بره...طوری که همه راضی باشن و بعد ها از یه روز خوب ازش یاد بکنن! خب من به نوعی اسپانسر بودم!... بیشتر هماهنگی های سختش به عهده ی من بود!.... راستش اون مدلی که حساب کرده بودیم قرار بود ۱۵ نفر باشیم با برادر و زن برادر شیدا که ۵ شنبه چند نفر اعلام کردن نمیان! و از اون بدتر وقتی بود که آبی گفت ستاره براش کار پیش اومده و نمیاد!...دیگه واقعا کلافه شده بودم و واقعا حرص می خوردم! تصور این که آبی تک و تنها باید اونجا باشه و احتمالا بهش خوش نگذره داشت دیوونم می کرد!کلی از شیدا شاکی بودم که چرا با ستاره تماس نمی گیره... جمعه شد! قرار ساعت ۳:۳۰ بود توی کافی شاپ دور میدون ونک... من و فرشته ( یکی از دوستان صمیمی شیدا ) رفتیم خونشون و با هم آماده شدیم! واقعا استرس داشتیم!...ذوق داشتیم.... شور داشتیم! دلیل این همه دیوونه بازی رو نمی دوستم و حتی الانم نمی دونم اما اون لحظات سر یه خط چشم کشیدن واسه شیدا کلی حرص خوردیم! بالاخره رضایت دادیم و از اتاق شیدا اومدیم بیرون و باباش رسوندمون به کافی شاپ! گلی اومده بود...نشستیم تا این که بچه ها یکی یکی جمع شدن! ستاره زنگ زد و گفت " جا پارک کجاس من سانتافه رو پارک کنم؟!! " قضیه این بود که شیدا گیر داده بود اگه اومدی برام سانتافه کادو بیار... با این حرفش یعنی الان جلو درم! موندم....گفتم " مگه قرار نبود نیای؟!! " گفت " نه!می خواستم بیام! " گفتم " آبی گفت نمیای که! " یهو داد زد " من نگفتم نمیام! گفتم که یه کاری دارم که معلوم نیس جور بشه! "  با دادی که زد صورتم داغ شد و منم صدامو بردم بالا که " چرا حالا سر من داد می زنی؟!!! " در جواب خیلی خونسرد گفت " من هر وقت صلاح بدونم داد می زنم! "  سعی کردم خونسرد باشم! قرار شد آبی با دوستش که اومدن با اونا بیاد بالا!... ۵ مین بعد اومدن... سر سنگین سلام کردم! یه بسته داد بهم و گفت " بذار کنار نیفته! سانتاافه ست! " نگاش کردم و گفتم " سر من داد زدی؟!! "  با خونسردی گفت " بذاااارش کنار! " وای که حرصم می داد! هیچی دیگه نم نم همه جمع شدن و منو رو آوردن تا بچه ها انتخاب کنن! از همون لحظه تا آخر این ستاره و آبی منو دست می نداختن! یعنی مجلس با کل کل ِ من و ستاره و آبی گرم گرفته بود! این دو تام شوخی شوخی جدی ش می کنن و انقدر شوخی می کنن تا بالاخره جوش بیاری! من که همش زیر دستی دستم بود تا اگه حرفی بزنن ،بزنم تو دهنشون!  در کل خیلی خوش گذشت! اصلااااا فکر نمی کردیم انقدر خوش بگذره! الان داره تک تک صحنه ها و تک تک صحبت ها و نگاه ها و اخم ها و کتک کاری ها و کل کل ها یادم میاد! خیلی دلم می خواست زمان بر می گشت به دیشب و باز اون ۲ ساعت تکرار می شد! وقتی همه رفتن و خودی ها موندیم... جفتشون زنگ زدن و معذرت خواهی کردن و گفتن که شوخی کردن و امیدوارن ناراحت نشده باشم! راستش دختر با جنبه ای م ! زود بهم بر نمی خوره! و نسبت به چیزی کینه ای نیستم! فقط یک حرفی زدن که خیلی ناراحتم کرد و از وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیگه اون حرفشون هم آزارم نمی ده! چون فهمیدم که به همشون خوش گذشته و همین کل کل هاست که خاطره می شه! برگشتم خونه به اندازه ی ۱۰۰ سال خسته بودم! خیلی ازم انرژی گرفته بود و خیلی اکتیو بازی در آورده بودم! بهر حال شب به یاد موندنی بود و یه جو کاملا صمیمی!!...

راستش نمی خواستم بیام ... شنبه امتحان دارم! یک امتحان دیوانه کننده! بله!:دی همون سیستمی که سر کلاسش نقاشی می کشیدم و درس گوش نمی دادم! خیلی وقت هم بود سر نزده بودم و کامنت چک نکرده بودم! از دوستانم معذرت می خوام!

یلدا بر شما خوش!!!

 

سه شنبه 26 آذر1387
235
صبح با شیدا رفتیم خرید و خوشبختانه تمام آنچه لازم داشت خرید! البته خب من الان یک عدد کچلم از دست این سخت پسندی بانو اما اشکال نداره،سر عروسی م جبران می کنه!!:دی ظهر رفتیم ونک تا یه عدد کافی شاپ برای جمعه رزرو کنیم! یکی پیدا کردیم که به نظر من خیلی رستورانی می خورد و فضای جالبی نداش! اما با گشت مداوم به یک عدد فضا رسیدیم عین جنگل!!:دی یعنی همه چی چوبی و خیلی فضای اجتماعی نشون میداد!:دی کلا فضای رو هم رفته ای بود! ( تابلو شد تازه کلمه ی فضا رو یاد گرفتم نه؟!!!:دی) بعد تو این برف که اول نم نم بود و بعد یهو تا گفتیم آخی برف جو گرفتش و شدید شد رفتم دکتر... تو مطب بغل دستم یه پسره نشسته بود و من که کارم تموم شد اونم با من اومد بیرون! وایساده بودیم منتظر تاکسی که یه آدرس پرسید و جوابشو دادم! بعد بعد نود و بوقی یه ماشین برامون وایساد و سوار شدیم....حالا تو ماشین شروع کرده واسه من تــــــــــــــــعریف! که آآآآآآآره من کتابفروشم و بعد یهو یکی با قفل فرمون زد تو بینی م و بینی م شیکست و اینا.... بعد رسیدیم به مقصد که یهو دیدم یه ۲۰۰۰ داد و گفت " آقا دو نفر حساب کن "  :-O واااااااااا من هویجور موندم تو کف که چه سریع دوستان خودمونی می شن! گفتم " نه آقا! ممنون! من خودم حساب می کنم! " بعد پول من رو از طرف گرفت و داد دستم و از ماشین پیاده شد! حالا من تو خیابون ۳ سااااااااااعت بحث با طرف که " نه آقا! ممنون! بفرمایید!  " بعد هوا سرررررررررد! دیگه دیدم نمی گیره بیخیال شدم... البته بر سرعتم افزودم!:دی دیگه خجالت و شرم و این حرفااااا! چه کنم که حیا م منو کشته!!!:دی 

* خدایا هنرمندی ت رو شکر..... خدایا دونه دونه برف های ریزت که از آسمون ِ همیشه آبی ت میان پایین نوید زندگی َن! نوید اینکه تو هنوز به ما ایمان داری! خدایا سپاس برای بودنت...

 

دوشنبه 25 آذر1387
234
۲ روز ِ کارم شده دی وی دی گذاشتن و دیدن و در آوردن و باز گذاشتن و .... ! به آبی گفتم سیزن ِ ۳ رو هم بیار که طفلی با بدبختی و به این و اون سپردن از طریق یکی دیگه از بچه ها که ما ( من و شیدا ) اسمشو گذاشتیم " فرزانه " بهم رسوند! رفتم ازش بگیرم که گفت اتفاقی سیزن ِ ۴ هم تو کیفشه و اونم داد! یعنی منو اینجوری نبین شوووما، منو یه جور دیگه ببین! انــــــــقدر هیجان داره و انقدر دیدنی ِ که روانی ت میکنه! انصافا قشنگ کار شده روش!:دی ( هویجوری خواستم :دی کنم! مشکلیه؟!!!:دی)

فردا میریم که داشته باشیم یه روز ِ پرکار رو!:دی ( خواستین بگین مشکلیه؟!!:دی) می خوایم بریم واسه شیدا خرید! بچه موقع خرید طرف رو دیــــــــــــــــــووانه می کنه! یعنی یه روز با من رفته! دوباره امروز با مامانش رفته! دوباره فردا قراره با هم بریم و میدونم که نمی خره و باز ۴ شنبه با مامانش میره و می خره! من می دونم دیگه! کلا عادت داره تو رو تا مرز روانی شدن ببره و با این قضیه م خیلی حال می کنه انگاری!!! به هر حال خسته نباشه! همینم من و شما بلد نیستیم!!:دی

دیدی کتابمو یادم رفته بخونم؟!! از صفحه ۵۰ ولش کردم به امون خدا و دارم این سریال ِ وااااااوووو رو می بینم! یعنی کار و زندگی کلا تعطیل! آبی میگه آمپولشم اومده انگاری!!!:دی البته من ترجیح می دم قرصشو بخورم!:دی

یه مدت عین دیوونه ها تیکه کلامم شده بود " دی دی امروز و فردا کردی رفتش؟!! " خیلی جدی به چند نفر می گفتم و اونام طفلی با نگاهی بهت آلود و چشمانی گرد شده می گفتن " هاااااا؟!! " که شیدا توجیهشون میکرد تیکه کلامه جدیده، بیخیال باشن!!!:دی

 

شنبه 23 آذر1387
233
خب این روزها هیچ احساس ِ خاصی ندارم! نه حس خیلی شادی...نه غمگینی...نه دپرسی....نه حتی یه اسمایله ساده! جالبه این روزها حتی سوتی هم نمیدم! خب یه موقع هایی پیش میاد دیگه! یه موقع هایی هست که خالی از کلمه ای و فقط سکوته که نشون میده واقعا چه مرگته! خب یه احساسی مثل از تو خالی و بی هوا بودن... یه چیزی که بد نیس اما خب تنها چیز ِ بده این روزها مسئله ی دردناک و مقوله ی در حال حاضر نا حل شدنی " خواب " ِ! ۳ الی ۴ روزه که علنا میرم تو بخاری می خوابم! یعنی دقیقا تو خود خود بخاری.... بی اغراق! یعنی صبح بیدار می شم بوی سوختگی موهام اتاق رو برداشته! کاریش هم نمی شه کرد! تازگی ها حوصله ندارم برم رو تخت بخوابم و لپ تاپ رو میارم بغل بخاری با یه پتو و همینی که دارم باهاش کار می کنم یهو ساعت ۱۲ می شه و دیگه حوصله ی تخت نیست و همونجا می خوابم! دقیق از روزی که سرما شروع شد و منم دندون به پاچه ی اهل ِ خونه گرفتم که بخاری رو وصل کنن تا به امروز همین اوضاعمه! خیلی هم بد نیس!  در هر حال آدمی تا جایی که توان داره سعی می کنه وسایل راحتی ِ خودش رو فراهم کنه و وقتی تخت ِ من تو اون اتاق ِ و بخاری تو هال خب مسلمه که من برای راحتی پتو به دست میام تو هال! خب این روزها زندگیم پیچ تو پیچ شده! یعنی یه کاری رو می خوام انجام بدم! مثلا ( کاملا مثلا و اصلا این مقوله اتفاق نیفتاده! در جریانی که؟!!:دی ) قرار بوده من از اول ِ آبان برم آزمایشگاه و جوابشو ببرم برای دکتر تیروئیدم! از همون اولِ آبان تا به امروز وقت نشده! هی کار تو کار شده! یا مثلا قرار بوده سیستم رو بشینم توپ از اول بخونم که نشده! یا قرار بوده برم خونه رو تمیز کنم که نشده و قرار های دیگه! خب اصولا هر کاری یه حوصله و به اصطلاح خودمون ....تنگی می خواد که ما نداریم! الان داشتم فیلم sydney white رو می دیدم! دوست داشتمش! یه زمانی مثل شخصیت اصلی ش " سیدنی " بودم! به یه قضیه ۳پیچ می شدم تا به دستش بیارم اما الان خیلی بی تفاوت شدم! یه زمانی مهم ترین مقوله ی زندگیم کنکور بود! خیلی براش وقت گذاشتم! خیلی زمان گذاشتم! دفتر برنامه ریزی م هنوز هست! می خونمش خندم می گیره! ماکزیمم ۴۷ ساعت در هفته درس می خوندم! بماند که گند کاری ها بزرگ و کوچیک باعث شد نشه اون چیزی که قرار بود بشه اما خب بالاخره خیلی تلاش کرده بودم! الان که ترم ۵مم خیلی دارم بی تفاوت عمل می کنم! می دونی چه از یه طرف میگم آخ آخ وا وای نه نه چرا این همه تنبل شدی و درس نمی خونی...از طرف دیگه می گم یه ذره م بی تفاوت باش ببین چی می شه! انقدر برای هر چیزی حرص نخور... وقتی از دکتر تزریقاتی تا بستنی فروش می فهمن که تو از این بشر هایی که حرصی و جوشی هستی خب کمتر حرص بخور! به درک که مثلا ممکنه سیستم رو حذف کنی!هوووم؟!! دیگه عوضش شب ها خوب می خوابی! عوضش نگرانش همش نیستی! عوضش شب یهو از خواب نمی پری! عوضش  صبح ها دیگه سر درد نداری! هووووم؟!! بهتره به نظرم! دکتر داشت آمپول می زد، برگشته می گه " عصبی هستی ها!!!معلومه! داری می لرزی! " بستنی فروشه می گه " ضعیفی! بدنت ضعیفه! داری از حال می ری! زیادی حرص می خوری نه؟!! بخیال باش! " 

جمعه تولد شیداست و قرار بود صبح با هم بریم این جشنواره هه و بعد بعداز ظهر بریم بیرون! یه سری از بچه ها رو دعوت کرده و قراره تولد بگیره! اما هر چی می فکرم می بینم نمی تونم بیام!یعنی یه سری کارها دارم که به اونا نمیرسم! نمیدونم! شاید حالا برنامه عوض شد!

چهارشنبه 20 آذر1387
232
*با شیدا تصمیم گرفتیم بریم خرید! جفت پالتو می خواستیم و من گفتم بیا بریم تجریش ببینیم چه خبره!... ابتدا که پا به تجریش گذاشته یک عدد ساندویچ هایدا خوردیم! بعد هویجور گشتیم دیدیم چیزی چشممونو نگرفت برگشتیم ولیعصر ( همچین سریع نه ها! ۳ ساعت تو ترافیک بودیم! ) و یک عدد ذرت خوردیم و بعد هویجور که به تخت ِ طاووس نزدیک می شدیم معجونم خوردیم... یعنی فقط شکم پر کردیم و دست خالی برگشتیم خونه!:دی

*سه شنبه تولد آبی بود و ما نیز دعوت بودیم! اما نه که یه جشن دیگه از طرف شیدا دعوت شده بودم اونو کنسل کردم! انگاری دوستش خیلی سوپرایزش کرده بود و خیلی خوش خوشانش بود! منم عین این فضول ها ( فقط عینش!!!:دی ) زنگ زدم بهش که فلانی برات چی کادو گرفت؟!! :دی

*۲۸ و ۲۹ آذر تو پاسداران یه جشنواره ی خیریه ی غذاست انگاری! کی میاد؟!!!

یکشنبه 17 آذر1387
231
دیروز:

صبح به صوورتی شکان پیکان رفتیم یونی... شیکان پیکان در دایره المعارف صورتی به معنای خسته و داغون و خوابالو می ماند و لاغیر!... همین که پله ها رو یکی پس از دیگری طی کردیم یک عدد آبی دیدیم خسته!:دی... تنها به رووی پله ها نشسته با پیشانی بسته شده! یهو چشام چارتا شد و گفتم" تصادف کردی؟!!! " بعد اون خنده ی موذیانه رو که تحویل داد فهمستم چیزی ش نیس! نگو بیچاره یک عدد قلمبگی درست در وسط پیشانی ش نمایان شده و روز به روز بر اندازش افزوده می شه!!:دی صحبت را کوتاه کرده و وارد کلاسی شدیم که استادش به سان ِ سگ همسایه ی مامانی اینا می باشد! همچینی که اومد سر کلاس گفت یه برگه بذاریم رو میز.... منم که از خدا که پنهوون نیس،از شما چه پنهوون! جدیدا هر چی درس بخونم وارد مغز می شه و به صوورت ضایعات از یه جا دیگه دفع می شه! هیچی دیگه! علنا من هیچی بارم نبود! ۵-۶ تا سوال داد که .......!:دی بیخیال! این همه حرف های خوب خوب داریم که بزنیم!!:دی بعد از آنجایی که دیروز روز این آشوبگر و خانمان سوز و بلای طبیعی که همانا دانشجو می باشد بود..ما هی منتظر بودیم یکی رد شه حداقل بگه تبریک! پارسال یه شکلات ِ ۲ قرونی تعارف کردن و نیشی باز تحویلمون دادن...امسال فک کنم رئیس دانشگاه خواسته مرد بار بیایم!! هیچی دیگه ما رو عادت دادن که خیلی قانع باشیم....وقت ناهار بود که با شیدا ساندویچ گرفتیم و نصف کردیم..تموم که شد حس کردم فقط یک دهم ِ دلم رو گرفته! ( یعنی گشنه ای شدم بـــــــد! دقیقا بعد تناول باز نیز گشنمه!:دی ) گیر به شیدا که بریم سلف ببینیم غذا چیه! رفتیم دیدیم وااااااوووووو فسنجونه! عشق من! بعد از اونجایی که روز ما،بلاهای طبیعی بود ژتون مجانی بود! با زور غذا گرفتم... برگشتنی تو مترو بودم که پسر خاله زنگ زد و قرار شد بیاد دنبالم! منم از دهنم در رفت که " خیلی گشنمه! بریم یه چی بخوریم! " رفتیم یه ذرت مکزیکی خوردیم و بعد دوباره با اصرار من یه معجون!خیلی مزه داد... وقتی بعد از تموم شدنش به پسر خاله گفتم " حالا چی بخوریم ؟!! " فقط نیگام کرد!!!:دی خب چنه؟! گشنم بود!:دی

امروز:

شیدا جان می خوای شما تعریف کن دوستان یه کم بخندن!!! ایش! یعنی صبح یه اتفاقی افتاد که من همش همین جمله رو به شیدا می گفتم و اونم واسه بچه ها تعریف می کرد و همه هاه هاه هاه!! از در اصلی یونی که وارد یونی شدیم هویجور تو حال ِ خودم بودم و خوش خوشان نیگا یه اینور و اونور می کردم و حس ِ فضولی م رو ارضا می کردم که یهو دیدم یه میله جلو روم سبز شد و من در آغوشش گرفتم و پق! رفتم توش و سرم به سانِ ناقوس کلیسا دنــــــگ صدا داد!! ( آیکون هر کی بخنده خره! ) این کلیپ ها رو دیدن طرف میره تو میله ی مثلا چراغ راهنمایی؟!! هاااااا...آفرین! همینه!:دی!.... بادی کرد ها! حالا من دردددددد این شیدا می خنده! یعنی می خواستم بکشمش! هیچی دیگه امتحانو گند زدم! هر چی یادم بود با همین حرکت به آسانی پاکید! تو یه کلاسی هم افتادیم که مراقبش یکی از هم ورودی های خودمون و بسیار عقده ای موجود بود و فوکوسش به سمت ما بود! البته خیلی بی انصافی یه اگه نگم چگذه رزیتا و مریم در علم ِ تقلب متبحرانه عمل می کنن! من سر امتحان هی اینا رو می دیدم و قاه قاه! ( دقیقا همین مدلی ها!!:دی ) بعد امتحان دیدمشون که رفتن تو یه کلاس دیگه و انگاری امتحان سیستم داشتن!!! الهی! طفلک ها... فکر نکنم روز خوبی رو سپری کرده باشن! ستاره هم اومده بود یونی! خسته نباشن ایشون واقعا! چون امتحان داشته اومده وگرنه که فک کن رئیس پاشه بیاد یونی!!! به خاطر سردرد بدفرمم یه کلاس رو پیچوندیم و آمدیم خانه و تا به همین حالا یه در میون خواب بودم!

* واسه جمعه ی ۲۹ جایی قرار نذارین تا خبرتون کنم!!!:دی

جمعه 15 آذر1387
230
*این چند روزه تو موود درس خوندن بودم! یعنی بد فرم هاااااااا.... جزوه هام کنارم بود و کتابام کنارم و یه خط می خوندم،..... ( از بیان ِ بعد از یه خط چیکار می کردم عاجزم!!!:دی) اما خب همین که کتابام دورم جمع بود خیلی یه نه؟!! همین که لازم نیس من عنـــــــــــــــــر عنــــــــــــــــر برم تو اون یکی اتاق و کتابامو بیارم به نظرم خیلی یه!!! فردا شاید اون امتحانی رو داشته باشیم که هفته ی پیش نگرفت! کلا استاد رو هم رفته ایه و دوزم ( با تشکر از مهندس:دی ) داره یهو غافل گیرت کنه! با اینکه احتمالش هس فردا امتحان بگیره اما بازم اونو بی خیال و امشب!!!!:دی

*ظهر داشتم ظرف می شستم ( هوووووووووووووووووراااااااا...کف! سوت! :دی ) بعد دایی اومده خیلی خونسرد مایع ظرفشویی ریخته رو دستش و رو صوورت ِ من نقاشی می کنه! من فقط تونستم چشمامو ببندم و بگم " حالتو می گیرم! " همین! کاری هم باهاش نداشته باشی اذیت رو می کنه! ظرفا رو شستم داشت آب می خورد! زیر چشمی نگاش کردم و دستامو پر از آب کردم که فهمید! گفت " بریزی قابلمه رو پر آب می کنم روت خالی می کنم! حالا خود دانی! " خیلی مظلومانه رومو کردم اونور و حالت بغض گرفتم! بعد همین که از آشپزخونه داشت می رفت مشت ِ پر از آبمو ریختم پشتش!!!:دی برگشت که با جیغ ِ من مامانی سرش داد زد!!:دی کلا مزه میده نمی تونه کاری کنه! البته جدیدا پس گردنی میزنه خوش ندارم!! باید یه تدبیری بیاندیشم!!!

*قیافه ی من خیلی شبیه ِ آدم های ناله ی دنبال کار میزنه آیا؟!!! رفتم جزوه کپی کنم...دوست بابا زنگید و داشتم باهاش صحبت می کردم! اگر دقت کرده باشین افرادی که مشکی هستن وقتی نگات می کنن خیلی مشخصه! یعنی متوجه می شی یکی میخت شده! سرمو برگردوندم و دیدم همکارش میخ شده! خیلی هم طفلک چشم پاک و اینا...اصلا تو بگو نگاهشو انداخت رو زمین!!! اصلا هاااااااا.... تلفنم که تموم شد طرف به دوستش می گه " فرهاد من دنبال منشی می گردم! سراغ داشتی بهم ندا بده! " بعد اصلا بعد هر کلمه ش نیگا به من نمی کرد! می دونی؟!! باید یه پلاکارد به خودم آویزون کنم که بنده فعلا جویای کار نیستم! زنهار!!!!!

*چرا هر کی به من می رسه می گه جدیدا قیافت ناله ست!!! معلوم شد رفتنی َم؟!!!

پ.ن!!!

عزیزان دلبندم! فردا امتحان دارم! تموم شد میام به همه دوستای عزیزم سر می زنم!دعا پیلیز!

پنجشنبه 14 آذر1387
229
همیشه اولین ها برام جذاب بودن.... اولین هایی که منو به ذوق وادار کردن کم نبودن... اما خیلی پر دوام نبودن! نمی دونم! اما انگار شخصیتم کم ِ کم ۱۱۰ درجه تغییر کرده...شخصیت شاید کلمه ی مناسبی نباشه! شاید علاقه ها + هدف ها + رفتار ،بتونه بهتر حق ِ مطلب رو ادا کنه! برام جالبه که دارم عوض می شم و چیزهایی که خیلی برام مهم نبوده و خیلی ازشون لذت نمی بردم آرومم می کنه و می تونه حس های خوب بهم بده! اما خب در کنار همه این مثبت های احتمالی یه نقطه ی منفی پررنگ توی رفتارم به وجود اومده که سخت اذیتم می کنه! تازگی ها خیلی دمدمی شدم! خیلی سریع می رم تو رویا و یه کاری رو تجسم می کنم و بدون ِ فکر انجامش میدم و غالبا هم به وسط ِ کار نرسیده ولش می کنم به امون ِ خدا! خیلی سریع از یه فردی خوشم میاد و بعد شاید به یه هفته نرسیده، به کل دلمو می زنه و حتی ممکنه ازش متنفر هم بشم! دلم می خواد این مدلی نباشم اما انگار این هم یه دوره از زندگیمه! یه دوره که میاد و اگه خوش بینانه و تسبیح به دست به قضیه فکر کنی می ره!!! هدف ِ خاصی رو تو ذهنم جا ندادم! الان یه ذهن ِ آماده دارم که اگه فلانی گفت " بیا بریم کلاس به هم وصل کردن قطعات ِ کامپیوتری هم میرم! " درسته خیلی مسخرست! اما خب می خوام اینو بگم که مسیر ِهای لایت شده ای تو ذهنم نیس که بر طبق ِ اون برم جلو! دارم می بینم باد کدوم سمتی می گه برو و من بگم چشم!!! الان فقط چند تا موضوع مد نظر دارم! یکی اینکه درسمو تموم کنم و بخونم برا ارشد! ( این به این معنی نیس که الان براش برنامه ریزی خاصی انجام دادم! فقط دلم اینو می خواد!همین!) بعد گرافیک رو ادامه بدم و تو زمینه ی طراحی صفحات وب به یه مطلوبیتی دست پیدا کنم تا بتونم برای یه مدتی تو شرکت ِ این دوستمون کار کنم!  ( این به معنی نیست که من دلم می خواد اینکاره باشم! فقط می خوام تجربه کنم!  همین!) حتما یه لیسانس ِ هنر بگیرم تا ناکام از دنیا نرم! این ها تموم ِ کلیات ِ خواسته های منه!! شاید خیلی احمقانه به نظر برسه اما خب هست! کاریش هم نمی شه کرد! امروز اولینی بود که کلاس گرافیک رو رفتم! اولین روز!... تموم حس های خوب در من به وجود اومد.... اما خب الان یه دوگانگی دارم! اینکه آیا این حس های خوب، واقعی یه؟!! یا که نه! مربوط می شه به همون دوره از زندگیم؟!! یعنی ممکنه وسطش بزنم زیرش و ازش زده بشم؟!!....

دلم نمی خواد الان با قطعیت بگم " واقعی یه! " می خوام ازش بگذره و وقتی برای دومین بار این پستو خوندم از اینکه واقعی بوده ذوق کنم!!!!

* شاید من بارها و بارها بیام بنویسم از اینکه دخترانی رو می بینم با مادرشون میرن خرید دلم بگیره و بخوام، لطفا به من خرده نگیرین که تکراری یه !!! احساسم می گه دارم زمان ِ با خانواده بودن رو از دست می دم! شاید فرصت زندگی کردن کم باشه... نباید فرصت ها رو از خودمون بگیریم!!!

سه شنبه 12 آذر1387
228
حسش می کنم! درست کنار دندون ششمی از سمت راست، روی سقف دهنم! پوستش ور اومده بود و نمی تونستم چیزی بخورم...الان دو روزه که پوسته خودشو جمع کرده و سوزش داره! خب تقصیری هم نداره بیچاره..شب و روز باید طعم ِ ترش اون آب نبات چوبی های قرمز رو تحمل کنه! خب برای خلاصی از اعتیاد به مانچی آتشین باید یه خوراکی دیگه رو جایگزین می کردم! همیشه می گن اگه می خوای یکی رو فراموش کنی، سعی کن براش جایگزین پیدا کنی...یا دور و برت رو انقدر شلوغ کن که متوجه نباشی طرف دیگه نیس! اول با پچ پچ و چیپس کچاپ ِ چی توز شروع کردم! دیدم نه! بازم نم نم سرم می چرخه دنبال همون عشق ِ اول! بعد نم نم همه رو پس زدم و فکرم رو متمرکز کردم رو آب نبات ِ چوبی ِ جاست قرمز رنگ که باید هم ترش باشه!با اون آدامس گنده که تو دهنم جا نمی شه و مجبورم برای جویدنش حالت یه اُی ِ گنده به لبم بدم! حالا دیگه هر شب می تونم حداقل یه دونه رو تو کیفم پیدا کنم!... اما خب  سهم ِ امشب رو با زجر می خوردم! مجبور به خوردنش نبودم، اما انگار جزئی از زندگیم شده! جزئی از عادت ها.... هر یه مینی که تو دهنم بود سقف ِ دهنم،درست همون جایی که زخم شده می سوخت! انگار نمک به زخم پاشیده باشی...

* فردا کوچ می کنیم خونه شیدا اینا! شنبه و ۱شنبه امتحان داریم و ۵شنبه م کلاسمون شروع می شه! کلی برای رفتن به کلاس ذوق دارم!

دوشنبه 11 آذر1387
227
دقیق خاطرمه! بر می گرده به ۶ سال ِ پیش! رفته بودم خونه ی یکی از بچه ها تا بهش ریاضی یاد بدم! اون وقت ها ریاضی م خوب بود و بلد بودم چطور یاد بدم تا طرف حداقل از نمره ۱۰ خودشو برسونه به ۱۶! از بچگی معلم ِ پسر خاله بودن این مزیت رو برام داشت!... وسط ِ توضیح دادنم بودم که یهو یه تار مو ی خودشو کَند و گفت " نیگا! دو شاخه ست! همشون دو شاخه شدن!" همینطور که داشت می کَند اضافه کرد " همینطوری معلوم نیس! باید از وسط نصفشون کنی! این مدلی معلوم می شه! "... اون لحظه فقط خندیدم...اما خب همین یه کلمه حرف باعث شده من از ۶ سال ِ پیش تا به حال یه وقت هایی مو بکنم! از همون شبی که اومدم خونه شروع شد.... با کندن تار اول فهمیدم انگاری برای منم همین قضیه ست! نمی خواستم موهای تقریبا بلند و صافم دو شاخه بشه! یادش بخیر....موهای خوشگلی داشتم! انقدری که سر کلاس ِ اول دبیرستان یکی از بچه ها که پشت ِ من می نشست موهامو باز می کرد و می بافت! زیاد بلند نبود! اما صاف ِ صاف بود! یه حالت ِ درخشانیم داشت! از همون روز که شروع کردم به کندن نم نم اون حالت قشنگشو از دست داد! عادت بدی شد... شب ها موقع خواب دستمو می بردم به سمت مو ها و همینجور که میان انبوه موهام سرچ می کردم یکی رو انتخاب می کردم و فرت.... می کندم! مامان اعصابش داغون شده بود! بابا... بابا با دست سفت می زد رو دستم! خاله نصیحت می کرد....اما فایده نداشت! تو دوران کنکور بیشتر شد! موقع تست زدن...وقتی کلافه و گیج می شدم  شروع می کردم به کندن و وقتی به خودم میومدم ر میز پر موهای نصفه بود و تستی که دقیقه ها سرش مکث کرده  بودم! خودم شروع کردم به ترک... تا دستم می رفت به سمت ِ سرم به خودم میومدم و نهیب می زدم که " هی! بالاخره کچل می شیا!!! " چند شب روسری سرم می کردم می خوابیدم! انقدر هم جلو می کشیدم و سفت می کردم تا مبادا دستم بره زیرش و مویی کنده بشه! خونه پر مو شده بود و این خودمم اذیت می کرد! یه موقع هایی داداش کوچولو هم حتی با اون صداقت و رک بودنش می گفت " تو کچل نشدی پس چرا؟!! " انقدر شنیده بودم و ترس داشتم که حتی بعضی شب ها خواب می دم که رفتم دستشویی و سرم پایینه و دارم صورتمو زیر آب می شورم! همین که صورتمو میارم بالا و نگاه به آیینه می ندازم فرق ِ سرم به پهنای ۱۰ سانت بی مو ِ! الان دیگه این عادت خیلی خیلی کمتر شده! توی خوابگاه که بودیم ترم اول به خاطر اینکه تختم بد بود بعضی شب ها با یکی از بچه ها می خوابیدم و وقتی ناخود آگاه دستم می رفت سمت ِ سرم می زد روش و می گفت" نکن! " مامان ِ خوبی بود! یادش سبز!:دی چند شب پیش که بیدار موندم و استراتژیک بخونم که آخر هم نگرفت، هر یه سطری که می خوندم یه مو می کندم! نمی دونم چرا بهم آرامش میده!:دی خیلی خیلی کمتر شده این حرکتم،اما خب امیدوارم قطع بشه!

* اینم یکی از دیوونه گری هام! فک نکنین حالا کچل شدم ها.....عمرن! مو دارم بسی و فعلا از این خبرا نیس!!!

یکشنبه 10 آذر1387
226
سکوت اتاقمو برداشته! سکوت و تاریکی...فقط یک نور قرمز ِ لامپ داره به کل زندگیم رنگ میده! یه هاله رنگ قرمز... دور و برم پر کتاب و جزوه و ته مونده خوراکی و سی دی ِ!! نگاهشون می کنم و تو خیالم دارم جمعشون می کنم و هر کدوم رو میذارم سر جاشون! اما همین که چشم باز می کنم ، می بینم همون جان! بدون ِ ذره ای تغییر!... حتی اپسیلون که دلت شاد بشه! به کتابا نگاه می کنم.... به همه ی اونایی که فرت فرت خریدم و گذاشتم تا وقتی وقت بشه و بخونم!...به خودم فکر می کنم! به زمانی که دارم تلف می کنم! به همه ی اون افکاری که روزهای اولین ِ شروع ترم داشتم می خندم!...چه طرح هایی تو ذهنم بود و چه برنامه ریزی های پوچی کرده بودم! به تعداد کلاس هایی که نمی رم و بهانه م حوصله نداشتنه داره اضافه می شه!... به تعداد روز های کسل بودنم....به تعداد روزهایی که سردرد امونمو می بره....به تعداد آرزوهای کوچیکی که اگه همت کنم اصلا اسم ِ آرزو برازندشون نیس! یه پریود ِ زمانی که این مدلی داغونم کرده! حالا کِی از این حالت و از این غم و کسلی و بی حوصلگی بیام بیرون الله و اعلم!....

* دارم به این فکر می کنم که کاش می شد سایت بزنم و از دست ِ لوس بازی های بلاگفا راحت شم! دیگه الحق داره خیلی خودشو لوس می کنه!!!....

جمعه 8 آذر1387
225
مامانی و بابایی از مشهد اومدن! شروع کردن به تعریف.... رسیدن به قسمتی که سوار هواپیما شدن و اینجاش رو با آب و تاب واسه من و دایی که دست ِ روزگار و قسمت و سرنوشت و شانس و همه اینا با هم رو پیشونی مون نوشته " مجرد " تعریف کردن!

" یه زن و شوهر بودن....جوون! خوشگل! عین دو تا کبوتر عاشق با هم رفتار می کردن...همش این تو بغل اون بود...اون تو بغل این! غذا دهن هم می ذاشتن .... در گوش هم پچ پچ می کردن و می خندیدن!"

بعد شروع کردن به نصیحت دایی که داری پیر می شی و ازدواج کن و اینا.... اما خب نمی دونم چرا هیچ کی منو تحویل نمی گیره!!! خاله اومده می گه فلانی دختر خوبیه و ماشالله بزرگ شده و اینا.... بعد می گم چند سالشه؟! میگه ۱۹!!! بعد می گه راستی تو چند سالت بود؟!! می گم ۲۰! باورش نمی شه! اصلا یعنی چی که این مدلی با من رفتار می شه؟!!! اصلا خوشم نیومداااا....بگم!!! افتادم تو خط پرخوری بلکه یه نموره چاق شم! :دی این مدلی یه ذره آدم بزرگ نشون میده!!!:دی  ( آیکون احمق بازی!!)

فردا امتحان دارم و هیچیییییییی نخوندم! این استاده میان ترم براش مهم نیس! من می دونم برگه هامون تو سطل آشغاله دیگه! پس نمی خونم! همینه که هس!!!

من و دایی:

ــ داری زیاده روی می کنی! ازت می گیرم لپ تاپتو هااااا...

+ دُنت اسپیک!

ــ وقتی یه روز پا شدی دیدی لپ تاپت نیس! وقتی عر زدی، می فهمی!!!!

+:دی ! هیس بابا!

اینجاش دیگه میره رو دور ِ تند!!:دی کتک کاریه!

جمعه 8 آذر1387
224
در حال ِ دیدن ِ سیزن ۲ لاست بودم که همی اومدم کامنت هامو جواب بدم!

زلزله و سیری تبریک گفتن! رفتم تو وب سیری عزیزم و فهمستم جریان چه خبره!!!

از تک تک دوستای گلی که به من رای دادن ممنونم! خوشحالم دیدم وبم یه ذره بیشتر بازدید کننده داره! بچم داره یه سالش می شه!!!:دی

ممنونم از همتون!!! امید که روز عروسی تون یه دهن بخونم!!!:دی

سه شنبه 5 آذر1387
223
*هیچ فکر نمی کردم یه درد پای ِ ساده ی ۵ شنبه شبی می تونه این مدلی مشکل ساز بشه!!! دقیق از ۵شنبه شب پاشنه ی پام شروع به درد کرد... سعی کردم چیزی به کسی نگم! جمعه دردش بیشتر شد! به هر کی گفتم، گفت " منم این مدلی شدم! خوب می شه فردا... یهو گرفته!!! " فرداش شد! یونی داشتم...نه تنها خوب نشد،بات آلسو بدترم شد! یعنی وااقعا راه رفتن برام مشکل بود! یک شنبه شد و لنگون راه رفتنم بیشتر شد!... تازه تو این برهه از زندگی بود که فهمیدم اونایی که می شَلَن و راه میرن سکــ.سی ترن!! چون این چند روزه شماره زیاد دریافت کردیم! یک شنبه داشتم از دانشگاه میومدم! هوا تاریک بود و من لنگان لنگان از مترو اومدم بیرون و پیاده داشتم می رفتم خونه که فهمیدم یکی داره پشت سرم میاد! اهمیت ندادم... اومد جلو و آدرس پرسید! بهش جواب دادم! اون مدلی که من جواب دادم اون باید تاکسی می گرفت...اما همچنان سایه ش روی زمین و جلوی پای من بود! صدای راه رفتنش اذیتم می کرد! نه که نمی تونستم خوب راه برم...اینه که عصبی شده بودم! تصمیم گرفتم برم اون طرف خیابون... نگاه به سمت ِ چپ کردم که از خیابون رد شم! داد زد " نــــــه! نرو!! " واقعا شعور ِ بعضی آدم ها رو تحسین می کنم! دنبال ِ یه دختر ِ خسته ی رنگ پریده ی چُلاق کردن شعوری می طلبه ستودنی!!! اِنی وی ( تابلوئه فیلم خارجی زیاد می بینم؟!!:دی ) خواستم بگم بالاخره امروز رفتم دکتر....عکس گرفتم و گفت که نشکسته!! اتفاقا من شعور ِ ایشون رو هم تحسین می کنم!! فک کن شکسته باشه و من خودم نفهمم و تازه درد ِ شکستنم تشخیص ندم!! گفت باید مسکن بخورم و پام رو ببندم تا فردا یا پس فردا! اگر بهتر نشد برم ارتوپد! اینم از این!

* از این به بعد لقب ِ زبل خان رو من به جناب ِ پیشول خان اهدا می کنم!!! فوق العاده برازندشه!!:دی تو می تونی این بچه:دی رو تو هر جایی پیدا کنی! فقط کافیه عنوانی مثل ِ نمایشگاه یا جشنواره داشته باشه! بی شک همونجاست!!!:دی والا! با شیدا و گلی رفتیم الکامپ! هویجور که واسه خودمون تو یکی از غرفه ها بودیم یهو به یک عدد پیشول برخورد کردیم! می دونستم میره اما دیگه نه اون موقع!!! خب! باید بگم فوق العاده استفاده کردیم! از بدو ورود هی پلاستیک و کاتالوگ گرفتیم تا ۱۲...۱۲ همبرگر خوردیم و باز کاتالوگ جمع کردیم تا یه کم بعدش و برگشتیم خونه! امتیازی که من به عنوان یه دانشجوی آی تی به این نمایشگاه می دم در حد ۱ از ۵ ِ! اون ۱ هم واسه این که بخشی از کارهایی که توی دولت الکترونیک انجام شده رو دیدم و آشنا شدم تا اندازه ای! و یه کلاس ِ آموزشی دیدم که اگه مثل ِ بچه آدم می شستم و گوش می کردم شاید به در آینده م می خورد!!!

*اگه می بینین یه ذره نامرد شدم و کمتر سر می زنم واسه اینه که من از سویی معتاد شدم! از سویی عاشق!!:دی دارم سریال ِ لاســ.ت رو می بینم!!! وااااااااااااااااااااااااااییییی....من چی بگم تا بفهمین شما؟!! من خیلی دوست می دارمش! خیلی!!! تو یونی این فیلم توسط آبی داره می چرخه و همه تقریبا دیدن! بعد من عااااااااااااااااشق ِ یکی از این شخصیت ها شدم!! "sawyer" این موجود یکی از بست هاست! نه که یه ذره شیطون و مارمولک می زنه! نه که عشقش همراه با کرم ریختنه! من بدجوری ازشم خوشم اومده!

اصلا من الانه بغض دارم! نیم ساعته که فیلمو ندیدم! برم ببینم...بدجور بدن درد گرفتم!!!!:دی به محض ِ تموم شدنش میام! فک کنم بشه فردا شب!!:دی

*راستی اینم بگم که شنبه امتحان ِ اســ.تراتژیک دارم! هووووووووووووووورررررررررراااااااااا!!!!

یکشنبه 3 آذر1387
222
خــــــــــب:دی هیچ منتظر نباشین که بیام بگم امتحان خوووب بود! ببینم شما ها دعا می کنین فوت نمی کنین بره به سمت بالا؟!!! سرتون پایینه دعا می کنین؟!!! این مدلی که میره در اعماق زمین!!! این چه دعاهایی بود؟!! چرا عمق نداشت؟!! چرا نتونست خوب عمل کنه؟!! بی بی سی خبر داد که حتی بعضی ها نماز هم خوندن برامون!!! اما چرا نماز تاثیری نداشت؟!! چون از سر اجبار و به زور بود؟! صفای باطنی نداش؟!!

آیکون چنگ زدن به صووورت و گیس کشی و گلوپ گلوپ اشک ریختن و عجز و اینا....

تو سرویس با شیدا یه دوره کردیم جزوه رو...بعد صفحه ی آخر که از قضا من نبودم و شیدا جزوه ش رو داشت رو نخوندیم و گفتیم سر کلاس می خونیم حالااااااااااااا..... بعد! نخوندن همانا و هر چی سوال استاد داشت از همون ۱ صفحه دادن همانا......! یه بار من غیبت کردمااااا...هر چی بچه ها می پرسیدن می گفت " اینو جلسه ی آخر گفتم!!! یادتون نیس؟!! " این موقع ها فقط آدم دلش می خواد یه خرس گازش بزنه!!!

من از سرویس ِ حمل و نقل یونی یه صحبتی براتون بکنم که خوب واقف شین به این امر که من با چه مکافاتی پی ِ کسب علم و نه هرگز ثروت می رم!! نه تنها من! همه ی هم یونی های من!!!! جلوی در ِ ورودی دانشگاه تا ۱ کیلومتر آدم اعم از دختر و پسر نشسته ن رو جدول و بعضی هام مثل شیدا که هیچ وقت مگر با زور من نمی شینه ایستادند!!... از دور دست هاله ای از اتوبوس خودشو به ما می نمایاند.... یهو یکی فریاد می زنه" اوووووووووووووووووومـــــــــــــــــــــــد " و به ناگاه می بینی همه ی این اعم ها کیف به دست می دون تا خود ِ کوه! یعنی پیاده روی شروع می شه تا یا ما برسیم به اتوبوس...یا اون برسه به ما!!:دی... همین که یکی از ما می رسیم به هم و در باز می شه...همه هُُـــــــــــلُُُُُــــــــــــپی می ریزن تو اتوبوس و حتی یهو می بینی دست یکی از حلق ِ تو سر درآورد!!! همین که داریم با زور خودمونو جا می دیم تو اتوبوس...یه پسره داد می زنه " امیــــــــــر، یه وجب میله م واسه من بگیر " =(( یعنی ما برای اینکه دستمونم به میله بگیریم باید جا بگیریم!!! فلانی اینجا جائه دستتو یه جا دیگه بگیر.... ! بعد می رن به مردم عراق و اتیوپی کمک می کنن!!  تازه در این مسیر همه با هم خواهر برادر های دینی هستن و با یه ترمز یهو همه کف ِ اتوبوس می خوابن و خب بعد فک کن بلند شن!!!:دی این بود توضیح کلی در رابطه با یونی ِ مدرن ِ همی من!!!:دی

شنبه 2 آذر1387
221
تو خودمم! .... شادمهر داره می خونه!

" کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه.....اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه!"....

بدجور تو خودممم... حس ِ خوبی ندارم! درد دارم!..

" آخر یه شب این گریه ها سوی چشمامو می بره"...... هر یه جمله از آهنگ میره رو اعصابم! دلم غم می گیره!!!

"باید تو رو پیدا کنم....هر روز تنها تر نشی"

"راضی به با من بودنت ... جتی از این بیشتر نشی!"

صدای تیک تیک ِ موس ِ دایی میاد! داره با آهنگ می خونه...منم تو دلم می خونم! می رسه به اینجاش که می گه " پیدات کنم حتی اگه....پروازمو ...... " دایی با سوزی که خود شادمهر می خونه می گه " کنسل کنی!!!! "  یهو پقی می زنم زیر خنده و می گم " دیــــــــــــــووونه!!! " و می گه " چی گفـــــــــتی؟!!! " نیشمو باز می کنم و باز تکرار می کنم که بلند می شه و از پشت ِ گردن وشگون می گیره!!!

یعنی من سراسر تعادل ِ روحی روانی َم! می دونم خودم!!!:دی

فردا امتحان دارم! هر کی دعا نکنه من و دوستام ۲۰ شیم خره!!!:دی