تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
پنجشنبه 30 آبان1387
220
اگه امروز می رفتم یونی چون یه کلاس داشتم دیگه فوق فوقش ۱ خونه بودم! بعد حالا چی؟! دیشب زنگیدم به شیدا که " شیدااااااااا بیا فردا نریم یونی! بشینیم درس بخونیم! " اون از من پایه تر...من از اون پایه تر! قبول کرد و خوش خوشان از اینکه فردا قراره بترکونم مشغول به صحبت با دوستان شدیم!!!:دی بععععععد صبح ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شدم! ( یعنی وقتی کلاسمون تموم می شه! ) و بعد از صبحونه و  با شیدا حرف زدن و جواب کامنت ها دادن، ۲ صفحه درس خوندم که یهو دیدم صدای داد میاد! یواش یواش پله ها رو رفتم پایین که دیدم صدای مامانی و داره با تلفن می حرفه! منم که کنججججججکاوو! گوشی م دستم بود و داشتم به حرف هاش گوش می کردم! می خواستم ببینم چی باعث شده انقدر عصبی بشه! یهو فهمستم گوشی م رو سایلنت نیس... سریع سایلنتش کردم که یه وخ صدا نده آبرومونو ببره! همش هم می ترسیدم یهو در رو باز کنه!  از کار ِ خودم بدم اومد! اومدم تو اتاق و سعی کردم نشنوم چه خبره!!!:دی اما کماکان درس نخوندم!!! می خونم! می دونم! این اولین امتحانمه! دلم می خواد خیلی خوب بدم...اگه تا شنبه کامنت ها تایید نشد شرمنده!!!

تااااااااااااااااااااااازشم.... من این همه اومدم اینجا زنجیر ترکوندم بازم که خبری نیس؟!!!!!!!!!..... حالا اصلا به من رای ندین! اما این بن بست صوورتی هس؟!! اون خوبه ها!!! :دی

چهارشنبه 29 آبان1387
219
زنگ می زنه و برای یک ساعته دیگه تو مترو قرار می ذاریم! با دوستانش میاد و سعی دارن که بفهمن چی شده که قضیه ی کار رو کنسل کردم... برام دلیل و مدرک میاره! دستم تو جیب سویی شرتمه و دارم ناخنم رو به انگشتم فشار می دم تا مبادا عصبانی بشم! دارم سعی می کنم خونسرد جواب بدم! همین که داره صحبت می کنه از خدا کمک می خوام تا جوری صحبت کنم که قضیه فیصله پیدا کنه! تا دوباره تو رو در بایسی قرار نگیرم! جدیدا کمتر...اما قدیم خیلی تو رودر بایسی می موندم و خیلی کارا کردم که به ضررم بوده! خدا رو شکر! بالاخره دستشو میاره جلو و با لبخند می گه " باشه! ایشالله هر جا هستی موفق باشی! " یه لحظه دستم رو از سویی شرت در میارم و دست می دم....بعد فوری دوباره می برمش تو! با همون نیشخند که باعث می شه گوشه ی لب عین لبخند های کارتونی بشه پله های مترو رو میام بالا... یه پسر ژولیده جلوم ایستاده و داره نگام می کنه.... برام مهم نیس چی فکر می کنه! شاید فکر کنه دیوونه شدم! درست مثل دیشب که رفتم خرید ِمواد غذایی و داشتم واسه خودم آواز می خوندم با صدای حد وسط که " باید تو رو پیدا کنم!  شیاد هنوزم دیر نیس! ... " سرمو میارم بالا و می بینم آقاهه از پشت شیشه داره با دهنی باز نگام می کنه! یهو عین دیوونه ها از حالت چهرش خندم می گیره و حالا بیا درستش کن! از اون خنده ها گیر می ده و عمرا ولت نمی کنه! تا خونه هی قیافه ی طرف یادم میفتاد و پقی می زدم زیر خنده و طبیعی یه که متلک بشنوم "دیوونه"!!! یه تاکسی می گیرم و می رم خونه ی خودمون! ویرم می گیره یه ذره آشپزخونه رو تمیز کنم! حسابی درس دارم! بیخیال ِ تمیز کردن می شم و کتاب۸۳۲ صفحه ای ِ شبکه رو باز می کنم! سرویس های اتصال گرا و غیر متصل!! نه! نمی شه درس بخونم! وسایلمو جمع می کنم و میام خونه ی مامانی! خودمم می فهمم که تعادل روانی م رو یه جایی خاک کردم!  وسایلمو دورم می ریزم... چیپس فلفلی م رو می ریزم تو کاسه و با قاشق شروع می کنم به خوردن! این که جزوه ها  کتابم کنارمه و هنوز خیلی مونده بخونم رو به هیچ جا حساب نمی کنم و با لذت چیپسمو می خورم!!! دوست دارم وقت هایی که از خوردن یه چیزی احساس لذت می کنم با یه خاطره ی خوب که یادش لبخند میاره لذتم رو بیشتر کنم!!یاد ِ اون ۵ شنبه ای افتادم که رفتیم بازارچه! یه صحنه هاییش میومد جلو چشم و آآی هه هه می خندیدم! دایی مثل همه شب ها برگشته می گه " یه روانپزشک ِ آشنا سراغ دارمااااا.... وضعیتت خیلی اورژانسیه!! " =(( خب به من چه؟!! یهو احساساتم خنده داره!!:دی

دلم شور می زنه! یه چیزی بهم می گه یه خبرایی قراره بشه! بسم الله!!!

سه شنبه 28 آبان1387
218
کی می گه صوورتی سر کلاس درس گوش نمی ده و به نقاشی می پردازه هااااااااااااااااااا؟!!! نه هااااااااااااا؟!!!:دی

+ و + .... نمی دونم شاهکارای کیه!:دی فقط میدونم یکی ش شیداس! اون یکی هم استاد!!!

من نکشیدمااااااا.....اصلا!!! من داشتم درس گوش میدادم!!!:دی

سه شنبه 28 آبان1387
217
تمام ِ زندگیم رو مدیون ِ کلمه ی مادر و پدر هستم!!!

واقعا می پرستمشون!!

درسته قضیه ی کارم کنسل شد...اما خدا بهم یاد آوری کرد که هر وقت خواستی کاری رو شروع کنی... حتما مشورت کن و سرت رو مثل بز ننداز برو جلو! خوشحالم دو رو برم آدمایی هستن که می تونم ازشون کمک بخوام! دیشب دیوونه بودم! یه دیوونه ی روانی! فقط گریه می کردم و داد می زدم! سر مامان کلی داد زدم که چرا فکر می کنین من هنوز بچم؟!! من بزرگ شدم و می دونم چی به چیه!! مامان ِ طفلک هم فقط می گفت آره مامان! تو خودتو ناراحت نکن! و با بابا بحث می کرد!

به هر حال....

عزیزای دلم لطفا این موضوع رو مث من خاک کنین و هیچی ازش نگین دیگه!!!

وبلاگ خواهر ِ عزیز من!!-----> دو تایی های من و بهار

دوشنبه 27 آبان1387
216
نمی دونم چی شد......

کار کنسل شد!

هیچی دیگه نمی خوام.....

هیچی هم نمی خوام بشنوم!

هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!

من فعلا دیگه اون صوووورتی نیستم!!!!!!

شنبه 25 آبان1387
215
ترم پیش معادلات داشتم و از اونجایی که تنها بودم با یکی از بچه ها گرم گرفتم! با هم دوست شدیم و از ترم پیش هر موقع همو تو یونی می بینیم خوش و بشی می کنیم! چندی پیش این دوستکم اس ام اس داد که  " وقت خالی داری صوورتی جان؟!! " منم جواب می دادم " نه گلم! الان یونی م و اینا! "  بعد دوباره دیروز اس ام اس داده

ــ صوورتی جان وقت خالی داری فردا؟!!

+ نه گلم! فردا تا ۴ یونی دارم!

ــ پس فردا چی؟!

+ پس فردام به همین منوال!!!:دی

ــ مرگ! دوشنبه چی؟!!

+ نه! دوشنبه یونی ندارم! چیزی شده؟!! خبریه؟!

ــ نه عزیزم! واست یه سورپیریز دارم! خبرت می کنم!

یعنی از اون موقع من موندم که این دوستمون چه سورپیریزی می تونه واسه من داشته باشه! خیلی فکر کردم! اما هنوز به نتیجه نرسیدم! نظرتون چیه؟!!!

پنجشنبه 23 آبان1387
214
دیروز با شیدا رفتیم و واسه دوست جون کادو خریدیم! از اونور برگشتیم خونه ما و دیدیم آه! سقف آشپزخونه داره می ریزه! انگاری لوله ها ترکیده بود .... آب چلک چلک داشت از سقف روی یخچال و کابینت و لامپ میریخت! بعد ما همی اول نفهمیدیم که...خوشان خوشان داشتیم رو گاااااز ( خدایا توبَه! مامان این پست رو نخونه!!!) جوجه کباب می کردیم که یهو صدا اومد! مام جفتی شجاااااااع! اصلا نه جیغی زدیم،نه حتی تو بگی یه کوچولو ترسیده باشیم! اصلا اگه تو بگی در همین راستا یهو گاز خاموش شد ناراحت می شم!!!:دی طی یه عملیات انتحاری ( نپرس چیه که نمی دونم! اسمش فقط دهن پرکُنه!:دی ) نگاهی به سقف انداختیم و دیدیم وااااااااوووو... چه آبشار نیاگاریی!! نمی خوام مصیبت نامه بگم... فقط بگم بالاخره شب به پایان رسید و صبح به کمک دوستان و یاری خدا و توسل به ائمه آب قطع شده بود! هی می گم شیـــــدا، بیا نریم یونی خب؟! هی می گه نه! بریم! پاشو! انقدر هی گفت پاشو پاشو...که من حاضر و آماده جلو در وایساده بودم و اون هنوز رو تخت،چشم بسته، می گفت پاشو! سوار اتوبوس شدیم که دیدیم هــِی بابام هـــِی دزدیده شدیم! رانندهه اشتباه پیچیده بود تو یه جاده دیگه! خب معلومه که جاده ی یونی ِ ما خیلی صاف و مستقیم و هموار ِ و اصلا احتمال گُم کردنش صفره!!! هی غر زدم دیدی؟! من می دونستم دیگه! می دونستم که این مدلیه! رسیدیم یونی و دیدیم چگذه جاااالب! حتی استادم نیومده! بعد تو منو مجسم کن! من خوااااااااااب...چشا نیمه باز.... گوشا قرمز از عصبانیت...بعد نیشم بازه و به اقبال ِ خودم می خندم!!! خلاصه یه ۵ مین به آخر ( خوشم میاد اغراق کنم! وب خودمه!!!) استاد اومد و درس داد و بعدم ما نه که همین یه دونه کلاسو داریم برگشتیم تهران!! ۱۱:۳۰ تهران بودیم و تا برسیم به بازارچه ی خیریه ای که احتمالا خیلی هاتون شنیدید شد ۲:۳۰ اینطورا! بعد در لحظه ورود از اونجایی که من هر جای ناشناخته بخوام برم استرس دارم ... یه استرس ِ همی غول نشان منو گرفت! انگاری شیدام گرفته بود که البته دُزش کمتر بود! رفتیم تو و در چشم ِ اول من پیشول رو شناختم! اما گفتم خب یه کوچولو برم بگردم ببینم چه خبره و اینا.... بعد هر کی به ما رسید یه چی واسه تست داد دستمون! خیلی تنوع غذا داشت و جدا آدم می موند چی بخوره!! ما تو یه دور ِ اول یه کوچمولو پیتزا خوردیم و ترشی ذغال اخته و بعد سالاد و شیدام قرمه سبزی!!!! بعد فکر نکین حالا اینا پُرسی بوداا...از این ظرف های کوچیک ِ سس و اینا! بعد گفتیم بریم یه سلامی خدمت اسپانسر محترم داشته باشم! منم رسیده و نرسیده، سلام کرده و نکرده برگشتم می گم " شما یه میگو باید به من می دادینا!!!! :دی " بعد از کمی گفتمان و اطلاعاتی همی از بازارچه و اینا ...یهو دیدیم بله بله! گیلی جانم اومدن! خیلی بامزه ست که آدم دست دراز کنه و بگه " سلام گیلاس جان،من صوورتی م!!! " کلا اگه کسی از بغلمون رد می شد حتما در مورد من فکرای خوبی نمی کرد!!!:دی... با گیلی و پیشول و شیدا یه دوری زدیم و یه چیزی تو مایه های سالاد ماکارونی که از قضا خیلی خارجکی بود اسمش و منم اون لحظه تو اون وادیا نبودم مهمون ِ گیلی شدیم! من که به مذاقم خوش نیومد! شیرین می زد! منم ترش و شور دوست دار!!( کلا خیلی فارسی صحبت می کنم! می دونم خودم!!!:دی ) هویجوری می گشتیم که آبی و دوستانشان وارد شدن و با اونم دوباره یه دوری زدیم و در همین حین من خریدامو به پیشول نشون دادم که نگه صورتی ال و بل و جینبل!!!:دی! بعد این دوستان گیـــــــــــــــر در حد بنز که بریم بازم بیرون غذا بخوریم! من که بوی این همه غذا سیرم کرده بود! اما خب چون تازه با دوست ِ آبی آشنا شدم نخواستم دعوتشون رو رد کنم! آقا تو این سرما اینا ما رو بردن هی اینور خیابون...هی اونور خیابون! هی بریم سوپراستار...هی بریم جام جم! هی بریم درکه ( تو همین لحظه من از درون داشتم گریه می کردم!!) هی بریم فلا جا....آخرش به پارک رضایت دادن! رفتیم ملت و با اندک شرایط کیک خوردیم و عکس گرفتیم و هر کی نخود نخود.... من فقط اینو بگم رسیدم خونه جنازه ای بیش نبودم! سرم تیــــــــر می کشید و حالت تهوع داشتم و رو پام بند نبودم! از اونورم صدام خووووشگل!!! یعنی یه چی تو مایه های این عروسکه هس با بابا جون سُلیمون برنامه کودک؟!! همون!! وسایلو جمعیدم و زنگیدم آژانس و اومدم خونه مامانی.... تا اومدم وسایلو پخش کردم و قرص خوردم و خوابیدم! ۱۰ بود که بیدار شدم و دیدم سرم خوبه! فقط گلویی دارم که....  بیخیال! گریم می گیره!!!

*:دی من یه قالب ساختم واسه یه وب ِ دیگم! بعد یه چی تو مایه های کلبه ی عمو تُم از آب در اومد! یغنی خیلی خرابش کردم! نه که بیحال بودم! از اون لحاظ.....! حالا اگه مایلین من این قالبمم بزنم داغون کنم!:دی نظرتون چیه؟!!!!

* دوستان من نمی تونم واسه کسی بکامنتم!!گریه در حد بنز!!! این کد امنیتی هس؟! اون نیمیاد واسمم!

* پروفایل ما نیز راه اندازی شد!!!:دی  (+)

سه شنبه 21 آبان1387
213
وقتی با هر حرکتم یاد مادرم میفتم چرا نیام و نگم؟!!... با هر اتفاق کوچیک و بزرگ یادش برام پررنگ تر میشه! اینی که من الان هستم حاصل تلاش دو نفره! مامان و بابا! من از بچگی رو پای خودم بودم...خیلی کار هامو خودم انجام دادم...یعنی سیاست ِ پدر و مادرم بود! از بچگی زیاد تو کارهام کمکم نکردن! کمک کردن اما نه که کل کار رو انجام بدن...گذاشتن خودم برم جلو! خودم تلاش کنم... اما الان بچه های فامیل رو که نگاه می کنم و می بینم مثلا دختر خاله پنجم دبستان ِ م هنوز مامانش تو خشک کردن ِ موهای بلندش کمکش می کنه یه جوری می شم!! یا این که مامانش لباسش رو اتو می کنه! من از یه سنی که دقیق یادم نیس بیشتر کارهام با خودم بوده! طوری که دیگه عادت کردم خودم خریدامو بکنم...خودم برم دکتر...خودم کارهای بانکی م رو انجام بدم و....  اما الان حس می کنم دلم می خواد وقتی می رم دکتر مامانم هم همراهم باشه! یعنی وقتی میرم اورژانس و خودم تنهام و برام آمپول می زنه و این همه راه رو پیاده می رم تا برسم به ماشین های خطی دلم می گیره! دلم می خواد بابا یا مامان همراهم باشه! وقتی آمپول می زنم کنارم باشه و دستمو بگیره تا بتونم بلند شم و کمکم کنه دکمه ی شلوارم رو ببندم! دلم می خواد باشه تا غر بزنم که آخ! درد داشت!... اما این مدلی باید برای خودم غر بزنم و تنها کسی که صدامو می شنوه خودمم!!... نمی خواستم بحث بکشه به اینجا...اما خب کشید دیگه!!! .... به هر حال یادم باشه بچه م رو طوری تربیت کنم تا من رو پله نکنه برای موفقیت خودش.... خودش پله بسازه! خودش بره بالا...خودش موفق بشه و من فقط نقش ِ یه مشاور رو داشته باشم و نظاره گر موفقیتش!!!

* از خونه ی ساقی اینا زدم بیرون...کیف و پاکتی که دستم بود رو دادم این دستم و شالم رو درست کردم! نمی دونم چرا چشمام عادت کرده به دیدن! به بد دیدن... به همش دیدن! به کنکاش کردن...به کشف چیزی...به بی وقفه دیدن و بی وقفه کار کردن!... به منتظر صحنه ای خاص شدن!.... تو اون تاریکی یهو یه چیزی رو زمین دیدم!... عین دوربین چشمام رو زوم کردم... دقیق شدم... یهو دیدم به یه لاشه ی گربه ی بی سر دقیق شدم! لرزیدم و حس بالا آوردن داشتم! اینجاست که می گن لعنت بر چشمانی که همیشه قصد دیدن دارد!!!!

* این همه کشت و کشتار کردیم و وب زدیم همش ۵ تا رای؟!!!! ببندیم کازه کوزه مونو دیگه!!!:دی

دوشنبه 20 آبان1387
212
روابط و تعداد دوستی هام روز به روز داره بیشتر می شه! یه روزی گفتم دلم می خواد با تمام کره ی مریخ دوست بشم و از این دوستی لذت ببرم...اما الان که دارم به این حرفم فکر می کنم می بینم من خیلی چیزا رو ندیدم! من اون بُعد ماجرا رو درک نکردم! این که هر دوستی یه سری شرایط داره! یه سری قانون داره! یه سری حرمت ها داره! دید و بازدید داره! من فقط اینو می دم که دوس دارم با همه دوس بشم و از همه چیزهایی بدونم! یه جورایی دارم کم میارم! حس می کنم اون جوری که می خوام نمی تونم به دوستام سر بزنم! حس می کنم ازم ناراحت می شن! اما جدا یه وقت هایی وقتش نیس! یه وقت هایی که وقت نمی کنم به دوستانم سر بزنم و اس ام اس بزنم و حالشونو بپرسم از خودم بدم میاد! عذاب وجدان می گیرم! درسته کارم بچه گانه ست و یه موضوع بدیهی که آدما نمی تونن همه ی وقتشون رو برای دوستی هاشون بذارن! اما خب من دلم می خواس قدرتی داشتم که این مدلی می تونستم کار کنم! خلاصه اگر کمبودی دیدین از من ببخشین!!!

* شنبه خیلی آتیش سوزوندم! به آبی گیر دادم که واسه پیدا کردن جی اف ش شیرینی مهمونمون کنه! اونم طفلی رفت چیپس گرفت! با جی اف ش هم حرفیدم! یک دختر فوق العاده خاکی و خوب! آبی زنگش زد و گوشی رو داد به من! تو برخورد اول خیلی خوب نشون داد و ۵ شنبه هم قراره با هم بریم بیرون! تولدشه و هم خودش،هم آبی دعوتمون کردن! این " مون " واسه اینه که شیدام میاد! یعنی شیدام دعوت شده! (:دی از اون دعوت ها که نه! از این دعوت ها!:دی )

* یه مدته شیدا مسنجرش خراب شده و من واقعا اعصاب ندارم! کلی اتفاق میفته که باید براش تعریف کنم و اینه که جفتی اعصاب درستی نداریم و الانه گوشه ی عُزلتی م!!

* چه کردم امرررررروووووز.... کلی خونه داری!!!! همه با هم : تو فوق العاده ی صورتی!!! :دی

* یه حس خاصی دارم!!! کلمه ها تو سرم وول می خورن اما نمی تونم انتخابشون کنم! یه حسی دارم بین خوشحالی و ناراحتی!!

 

جمعه 17 آبان1387
211
مامانی اینا رفتن مشهد و من و دایی جانک به مدت امروز و فردا و پس فردا و پس اون فردا قراره با هم زندگانی کنیم!! از صبح رفته بود کتابخونه که درس بخونه و منم اینجا درس خوندم!!!!!!!!!!!!!! ( اونا که می دونن نخوندم به اونای دیگه نگن!!:دی ) ظهر اومده و غذا رو گرم کردیم و کلی مخلفات آوردیم و با هم شروع کردیم به خوردن! آآآآآآآآی بخور بخوری بود!! ماست درست کردیم این هواااااا...بعد با کرفس و سبزی و اینا آوردیم وسط و یهو حملـــــــــــــــــــه!! غذا که تموم شد من جزوه هامو دستم گرفتم و مدادمم برداشتم و خیلی یواشکیانه رفتم گوشی مم بردارم که برم بالا کــــــــــــه...... ( آیکون موش نخوره منو با این یواشکی بازیام!!! ) گوشی رو از دستم در آورد! گفت ظرفا رو که شستی بیا بگیر ازم!! منم گوشی ش رو برداشتم و خواستم دو در کنم که نذااااااشت و دونه دونه انگشتام رو که دور گوشی ش حلقه کرده بودم باز کرد و گرفت!!! منم در همین راستا یک عدد گااااااااااااااز از بازوی ایشان همی گرفتم که خندید و من حرصم بیشتر گرفت و مشت را همی در شکمش فرود آوردم!!! هیچی نمی گفت!!!اومدم بالا و اونم گرفت خوابید و گوشی منم تو بغلش بود و تو جرئت داری وقتی یه شیر خوابیده چیزی رو از بین دست هاش در بیاری!!!! بعد از تقریبا یه ساعت بیدار شد و من رفتم پایین! داشت جِم می دید! هی می گم شروع که می شه منو صدا کنااااااااااااا.... تا من رسیدم تموم شد!!! هر چی گشتم گوشی م نبود! با خنده ای که در پس آن نهفته بود " دایی جون جونکم بده تا گازت نگرفتم " گفتم کو گوشیم؟!! که گفت تا ظرف ها شسته نشه گوشی بی گوشی!!! کمی لج بازی کردیم که یهو بلند شد از پشت گردن گرفت و برد دم سینک!! می گه تو بشور منم تشویقت می کنم!! یک و یک و یک ،دو و دو و دو.............( آیکون خدایا توبه!! ) هر چی جیــــــــــــغ زدم که نه! نمی شورم! و هر چی آب بهش پاشیدم افاقه نکرد!  اِشَه کنان شروع کردم شستن که می گه ! آآآفرین...آآآآفرین!!! منم دااااااااااااااااااااااد که هیس! دنت اسپیک! می گه بابا منم اینجا ها رو جمع و جور می کنم! جمع و جورشم چیه؟!!! سویی شرتش که دیشب رفته بوده بیرون و رو صندلی انداخته بوده جمع می کنه و سوییچ رو از میز بر می داره و میذاره تو جیبش و می شینه تی وی می بینه!!!..... آیکون کی دوشنبه میاد؟!!

* الهام جان گفته یه بازی کنم! اگه من نامرئی بودم....

ممممممم.... اگر نامرئی بودمم کار خیلی خاصی انجام نمی دادم! فقط نمره های بچه ها رو تو آموزش عوض می کردم و می رفتم شرکت ستاره اینا و اذیتشون می کردم و شبا ساعت های ۳-۴ که یهو هوس های دیوونه کننده می کنم می رفتم رستوران و ویارم رو نوش جان می کردم!!

* شما نیشا رو باز کنین تا من یه چی بگم پقی بزنین زیر خنده!!!:دی..... پسر خاله هه معلم احکام شده تو یه مدرسه ی راهنمایی!!=((=((=((

میدونم خیلی باور نکردنی یه اما همین گونه ست که گفتم!!!:دی

چهارشنبه 15 آبان1387
210
یهو دپرس شدن شاخ و دم نداره!!

من واقعا موندم تو کار خودم!... یه روزی که صبحش می رم بیرون و خوشم و اون کارایی که می خوام رو انجام می دم و سی دی هایی که دنبالشم رو گیر میارم و می بینم به به چی چی گرفتم باقلوا و با مامان می حرفم و اینا....یهو بعد از ظهرش دپرس می شم چگــــــــــذه! یعنی اگه بگی من یه ذره حال و جون داشته باشم! بند و بساطمو جمع کردم ریختم دورم.... مانچی آتشین ،  همشهری جوان ، کتاب شبکه ، جزوه هام ، سی دی زن ها فرشته اند ، گوشی م ، جا مدادی م ، آشغال بستنی م ، پتو م... من وسط اینا نشستم و نور لامپ مستقیم می خوره بهم! یهو به صورت خیلی یهویی اعصابم خوورد شد و الان فقط دلم یه دل سیر گریه می خواد! خیلی خوب داشتم پیش می رفتم! داشتم کار می کردم... اما الان حتی دلم شرکت و کار و این حرف هام نمی خواد!!!

یه مدت همین صوورتی بداخلاق ِ اخمو رو تحمل کنین!!! شرمنده!!!

دوشنبه 13 آبان1387
209
من یک عدد صورتی می باشم که صبح با صدای زنگ موبایلش ۷ از خواب همی جست و همی زود مسواک را چپاند در حلق و همی شال مشکی اش را بر سر نهاد و روی به بانک همی رفت!! شیدا را همی بیدار کرده و از او خواست به سایت موسسه رفته و قیمت کلاس مذکور را همی سریعا به او اس ام اس دهد! همی شیدا چشم گویان!!!! بدون ذره ای فحش و حس خواب آلودگی به سایت رفته و مبلغ مورد نظر را اس ام اس فرمود! همی بعد وارد بانک ملی گشته و پشت اون باجه ای که آقاهه مهربونه می باشد و هر دفعه ما را به گلوله ی سوال می بندد ایستاده که فرمودیم این پول ها را بریزید در حلق موسسه ی مذکور.... ایشان که در دفعه ی پیش گیر داده بودن شما در هواپیمایی کار می کنید آیا؟!! این بار گیر دادن این چه موسسه ای می باشد و من با اطمینان می توانم بفرمایم که ایشان همی تنها اسم عمه ی پسر خاله ی شوهر خاله ی ما را نمی داند و بس!!! از بانک که به طرف خانه روانه شدیم یک عدد نانوایی دیدیم و بسی هوس بربری!! با آب دهنی که روانه گشته بود همی یک کنجدی طلب نموده و به سوی خانه روانه گشتیم و عنر عنر همی پای اف اف نشسته ایم تا پیک ِ ای دی اس ال ِ خراب شده همی بیاید و صد البته گندش بزنن!!! همی ما امروز خیلی کار داریم و قرار است همی بعد از ظهر بریم اسم نویسی و بشویم یک عدد صوورتی ِ طراح و بعدش نیز برویم خرید تولد زن دایی ِ مکرمه که گویا دیروزش تولدش بوده است و ما همی چون یک عدد صورتی فقط نگاهش کردیم و آه اّه! هیچ نگفتیم! چون از یادمان برفته بود! و بعد نیز همی باید بگم که بعدش می خواهیم برای خواهری خرید کنیم ... اینها را تنها برای افرادی به زبان آوردم که می گویند صورتی ال و بل و جینبل و تنبل! همی دیدید که من ۷ صبح از خواب همی برخواستم و به امور روزمره ام پرداخته ام!!!

متشکریم! آیکون اُس!!!!

یکشنبه 12 آبان1387
208
از صبح وقتی رزیتا رو ببینی که موهاشو کوتاه کرده و عین این سربازای آمریکایی شده معلومه که گند می کشه به روزت دیگه!! کلا امروز تو یونی خیلی گند بود! بعدِ شبکه یهو شیدا فهمید که انگشترش که خواهرش براش آورده تو انگشتش نیست! تمام راه هایی که اومده بودیم رو برگشت زدیم اما پیداش نکردیم!! شیدام دددددددپ! اون رفت سر کلاسش و منم رفتم سر کلاسم! بعد از کلاس بدون حرفی برگشتیم تهران! چون استاد طراحی نیومده بود! تو سرویس انگشتر منو از دستم در آورد و گفت بذارم تو کیفم! خب بچه حرص می خورد که انگشترش گم شده دیگه! هی یادش میفتاد!!!   بعد از ظهر با آیدیم اینویز بودم که ستاره پی ام ِ جک داد!! براش زدم " آیکون خدایی؟!! " که گفت " یعنی چی؟! " گفتم " هیچی! بیخیال! " گفت " نه! بگو! من که ستاره نیستم! من آبی ام!!! " =(( آقا بعد اینا دیــــــــوانه بازی در آوردن! یهو آبی اس ام اس زد " خره! من نیستمااااا...ستاره ست! " منم گیـــــــج!! اینا اصلا همش در حال گیج داد ِ منن! خلاصه از طرز حرف زدنش فهمیدیم ستاره ست! شروع کردم به حرف زدن! سر کار بود و از اونجایی که سر کار خیلی جدیه و رئیس بازی در میاره آبی ساکت بود!!:دی یهو پرسید

ــ شیدا کدوم بود؟!!

+ آبی میدونه! از اون بپرس!

یهو آبی اس ام اس زده که  " هااااا....این میدونه شیدا کدومه!:دی "  منم خـــــــــنده! بهش می گم

ــ آبی ضایع ت کرد!=((

+شما با هم دست به یکی کردین! برین.....

آبی زنگیده و می خنده! می گم بیبن می گه " برین.... " داد می زنه " درست صحبت کن با بچه!! " ستاره هم پی ام می ده " بهش بگو ساکت شـــــه!! "

=((

یعنی من رسما داشتم از رو زمین تغذیه می کردم!!!

یهو اومد بالا سرشو گفت " قطع کن! می گم قطع کن! " آبی هم می گه " بااااااشه مامان جان! پس شب می بینمت دیگه! آره رئیسم کارم داره! " من دیگه نمی دوسنتم چجوری جلوی خندمو بگیرم تا دایی جانک که در حال درس خوندن بود و یهو ساکت شد ، حساس تر نشه!!! شروع کردیم حرف های جدی راجع به کار که باز آبی زنگید " چی می گین شما دو تا؟!!! بهش بگو کار داریم بابا!!!! "  یهو اومد تو اتاقشو گفت " باشه مامان! باز رئیس صدا می زنه! " =(( رسما من دل درد گرفتم!!! اصلا دیوونه بازی!!! خلاصه که اون کاری که ازش گفتم در حال بررسی یه! باید اول من آماده شم! که این کارم دارم می کنم! می خوام خودمو نشون بدم! من آدمی هستم که از خودم توقع دارم!!! یا اینکارو انجام می دم به نحو احسنت...یا دیگه هیچی ازش نمی گم!!! اگر به نحو احسنت شد میام و کلی ازش می نویسم!!!

*یونی مون داره لوس می شه! همه ترم جدیدی َن و نمی شناسیمشون! این ترم بالایی ها برن جدا یونی غیر قابل تحمل می شه! امیدوارم که همه هر جا هستن موفق باشن! اینام همین طور!!! مام خدامون هنوز بالا سرمونه! هـــــــــــــــی!!! ( آیکون خودمو لوس کردم بابا!!!:دی )

** راهنمای مطالعه ی این پست **

آبی و ستاره دو تا از دوست های یونی ما هستن که منو شیدا واسشون اسم مستعار گذاشتیم!! اینجوری بهتر می تونیم صداشون کنیم و چشم های زیادی به طرفمون بر نمی گرده!! منو شیدام که معرف حضوریم! ممکنه ما بعد از طی مدارج عالیه بریم با اینا همکار شیم!!!

شنبه 11 آبان1387
207
امروز امروز امروز....از زور سردرد دارم می میرم...نمی خواستم بنویسم اما دیدم حیفه ثبت نشه!!!دیشب رو اصلا خوابم نبرد...هی روی تخت غلت می خوردم و به فردا هایی فکر می کردم که قراره بیان...البته واسه امروز هم استرس داشتم! یه استرس سگی که ولم نمی کرد و هی خودمو به خواب می زدم و مثلا می دیدم ۴ ِ! دوباره به خواب می زدم بلند می شدم می دیدم ۴:۱۰ مینه! یعنی همه ی شب رو این مدلی خوابیدم! یه ربع به ۵ رسما بلند شدم و مانتو و مقنعه رو اتو کردم و رفتم حموم و بعدم یونی!!!.. تو راه همش از دیروزش و اتفاقای باحالی که افتاده بود واسه شیدا گفتم! از ستاره و آبی!!..رسیدیم یونی...به حدی سرد بود که به وضوح صدای ناله ی تک تک سلول هام رو می شنیدم! بارون و سرما بیداد می کرد...آخه سرما چرا انقدر بیتابی می کنه؟!! ۷ ماه ست گویا!! رفتیم تو و من هی هی آستین سویی شرتم رو میبردم جلو دهنم و ها می کردم توش تا یه خرده گرم شم!!...کلاس اول استراتژیک بود ... یه کلاس کاملا سرد! اما خب خشک نبود و زیادی هم طولانی نشد! بعد از استراتژیک رفتیم بوفه تا چیزی بخوریم که.....واااااااااااااوووووو....بوفه رو!!!!! انگاری مدیریتش عوض شده بود و حسابی کولاک کرده بود! آش رشته و عدسی و ذرت مکزیکی و ساندویچ های تمیز تمیز...چون خودم به شخصه دیدم خانمه داشت چه تمیزانه کار میکرد!!! دیگه تو این هوا که ها می کنی ابر می زنه بالا خوردن عدسی مثل شیره ی بهشتی می مونه!! خب الحمدالله که هر وقت من چیزی خواستم تموم شده بود....عدسی تموم شده بود! ذرت مکزیکی هم نیم ساعت دیگه آماده می شد و دقیق هم نیم ساعت بعد آماده شد! نشون به اون نشون که ما هی ساختمون ۱ رو رفتیم ۴...۴ رو رفتیم ۱...۱ رو رفتیم ۴ و همینجور الی آخر و ا ساعتی شد و ذرت مکزیکی حاضر بود جون عمه و عمو هاشون!!!!!!!!!! یه چیپس و سه تا چای گرفتیم و رفتیم ساخنمون خودمون! ستاره و ابی رو دیدم! آبی مثل همیشه تا دید سرشو بالا پایین کرد و از بغلش که رد شدم سلاااام کرد!! منم که اصلا تو بگو این لبا جمع بشه نمی شه که! هی بیخود نیشم بازه!!! ایش! یه گوشه ایستادیم و با سولی مشغول حرفیدن بودیم که به آبی اس ام اس زدم " کی جایزتو بهت بدم؟!!!  " جواب داد " همین الان! چون دارم میرم! " آبی همیشه اس ام اس هاش تکراری بود...بهش گفتم اگه اس ام اسی بدی که من ندیده باشم جایزه داری....انقدر اس ام اس داد تا بالاخره همون شب یکی شو نشنیده بودم! براش زدم " جایزت محفوظ " و خواست جایزش سرکه نمکی باشه! خلاصه رفتم پیشش که ستاره م بود...سلام کردم و چیپسشو دادم! اینام دو تایی شروع کردن به اذیت کردن و سر به سر من گذاشتن! منم تکــــــــــی....از پسشون بر نمی اومدم که! یکی از بچه ها از ستاره پرسید " تو نمی خوری چیپس؟!!" که گفت " من دوست ندارم! " منم در جواب همه ی اون اذیت هایی که کرده بودنم گفتم " اصلا واسه شما خوبم نیس!!!!!! " مربوط به هیکلش!! که یه ابرو انداخت بالا و گفت" آآآآآآآره؟!!! " منم که باز نیشم باز و گفتم  " آآآره!!"... خلاصه همین که ما دو مین از کنار اینو اومدیم اینور یهو دیدم یکی از بچه ها چیپس رو از آبی قاپید و اینام تو طبقه ۳ بدووووووووو بدوووووووو دنبال همو و دعوااااااا.....آآآآآآآآآی دیوونه بازی در آوردن که نگو! این به اون پاس میداد ...اون به این! من نمی دونستم اینا انگذه سرکه نمکی دوس دارن و در مضیقه ن! وگرنه بیشتر می گرفتم!!!:دی خلاصه یهو آبی از پشت چیپس رو گرفت که یهو پکید و ریخت کف راهرو!!! آآآآآآآی تابلو بازی بود! آآآآآآآی ضایع بازی بود! آآآآآی ندید بدی بازی بود!! خلاصه بهش اس ام اس زدم " دیگه جایزه بی جایزه " که گفت "تلاش کردم خب!!! " :دی داشتیم می زدیم بیرون یونی که باز دیدیمشون! من و گلی و شیدا بویم و شیدا واسه اولین بار بهش سلام کرد!!!:دی یه ذره دیوونه بازی و بعد هم ستاره کارتشو از جیبش در اورد و بهمون داد! کارت همین شرکت مذکور!!! یه ۲۰-۳۰ تایی کارت تو جیبش بود و هی که یادم میوفته خندم می گیره!! ۲ تا کلاس بعدی رو به نوعی پیچوندیم و این اولین پیچش این ترممون بود! رفتیم سینما فیلم دعوت!!! آآآآآآآخه خدا من چی بگم؟!!! فیلم خوبی بود و من ازش خیلی خوشم اومد! اپیزود دوم ش رو خیلی دوس داشتم!!! خیلی به نظرم قشنگ کار شده بود و قصه ی زیباایی داش! گرچه تونستم حدس بزنم اما خب به نظرم معرکه بود! اپیزود سوم وچهارمش رو اصلا دوست نداشتم!!! اصلاااااااااا.... نه که قصه قصه ی بدی باشه یا که بازیگرا بد بوده باشن! نـــــــــــه! فقط واسه اینکه حالم از مردا به هم خورد!!! بابا یه غلطی می کنی و یه زن رو با هزار مشکلاتش ۹ ماه تنها میذاری....آخه این انصاف نیست! یه پیرمرد؟!!! سر پیری و معرکه گیری آیا؟!!! اما جدا دوست داشتم و به قولی حاتمی کیا بوس بوس! ( آیکون جو گیری تا چه حد؟!!!  ) بعدم شیدایی از زور سرما رف خونه و من و گلی رفتیم سفره خونه ی خودمون و جوجه ای تناول فرمودیم!!! روز خیلی خوبی بود...اما خیلی بیشتر از شنبه هایی که یونی بودم و سر کلاس،خسته شدم!!!

* تو کوچه داشتم می رفتم که یه پیرمرده به پسره گفت " یه مادر و دختر گیر بیار،مادر ِ مال تو،دختر ِ مال من!!! " :دی ای بابااااااااا...پیرمرد هم پیرمرد های قدیم!!! والا!!!

جمعه 10 آبان1387
206
ــ خانومی مامان اینام خیلی ببوس!!!

ــ بوس عادی یا تُفی؟!!

ــ نه دیگه! عادی مال اوناست! تُفی هاش مال من و تو!!!

 واقعا پر محتوا می چتیم من و خواهری!!!

جمعه 10 آبان1387
205
هر کسی یه چیزایی خیلی براش مهمه....دلش می خواد به جاهایی برسه ... خب منم که قطعا جزو اون هر کسی به حساب میام!!

یه چیزایی خیلی برام مهم شده و یه کارایی قراره بکنم!

وقتی یهو می شینی و زانو هات رو بغل می گیری و به این فکر می کنی که چی می شد فلان می شد و یهو یکی از دوستات که از قضا شرکت داره BUZZ می زنه و شروع می کنه باهات حرف زدن و یهو بهت می گه یه کارایی رو شروع کنی تا بتونی بری پیشش فقط لبخند رضایته که چهره ت رو پوشش میده!!!

خوبه که یکی هم پیدا بشه انرژی + و ــ بده و تو رو به شروع و ادامه ش تحریک کنه! من می خوام این کا رو و چند وقت هم بود دیوونه ش بودم! خدااااااااااااااایاااااااااااااا خواهش می کنم! خواهشا بهم نیرو بده بتونم از عهده ش بر بیام! برام مهمه!!!!

دعا...دعا...دعا!!!

 

 * اگرم خواستین منو جزو روزمرگی ها اضافات کنین!!!

 * راستـــــــــی... اهم اهم... روزمون مبارک باشه!! روز خانوم های گل و بلبل!!!:دی

سه شنبه 7 آبان1387
204
روزهایی که خونه می مونم رو خیلی دوست ندارم! امروز هم یه روزی مثل روزهای دیگه!از همونایی که توی خونه موندم و صبح ساعت ۸ موبایلم دیلینگ دیلینگ صدا می ده و یادم میندازه که باید برم آزمایش بگیرم و من نا ندارم از جام پاشم چه برسه به آزمایشگاه و خون دادن های مداوم!! همینطور که پتو رو سفت دور خودم می پیچم ، چشمام هم باز نگه میدارم تا مامانی صدام بزنه و بگه " آزمایــــــــش داری! پاشو!!! " و انگار امروز یادش رفته! جواب اس م اس یه جغد دیگه رو میدم ( :دی )  و با یه لبخند مارمولکی  چشمام رو می بندم و اینبار با زنگ مامانم از خواب بلند می شم! نگاه به ساعت می ندازم و می بینم ۲۰ دقیقه به ۱۱ ست و وقتی مامان می پرسه " خواب بودی؟!! " می گم "آره " و برای دلیلش سردرد رو بهانه می کنم .... بهش می گم که دیشب مثل همیشه دیر خوابیدم و این بهانه ی خوبیه تا بره سراغ سوال های بعد!!! چقدر خوب می شد همیشه با صدای تلفن مامان از خواب بیدار می شدم! چقدر بعد تلفن فول انرژی بودم!! انقدر که همه ی گریه های دیشبم یادم رفت! دیشبم رو یادم اومد که رو تخت خوابیده بودم و چراغ اتاق روشن بود و ساعت هم ۱۲ رو نشون میداد! در ها بسته و منم در حال صحبت با یه دوست! یهو برق ها میره و من می مونم و نوری که از مانیتور که از قضا جاش همیشه روی شکممه... همه جا ساکت و تاریک! خاطره ی بد بچگی م همیشه باعث شده از تاریکی و تنهایی وهم داشته باشم و ناخود آگاه صورتم رو اشک های ناخواسته پر می کنه! تصمیم می گیرم بخوابم،اما خودمم می دونم که نمی تونم مانیتور رو بذارم کنار که اگه اینکار رو بکنم نوری که می خوره تو صورتم تموم می شه و من می مونم و تاریکی مطلق!! بعد از ۱۰ـ۱۵ دقیقه برقا میاد و نیشم که باز می شه مزه ی شور اشک هامو حس می کنم و جای اشک ها مثل ردّ ِ شمع سفت باقی مونده!از فکر دیشب میام بیرون و میرم بانک! مجبورم پولی رو که بابا برای بدهی ش به دوستش فرستاده رو بگیرم... ۵۰ تومن هم تراول به متصدی بانک می دم و می گم که به جاش بهم پول بده! امضام رو چک می کنه و می گه " مطابقت نمی کنه! " با خنده بهش می گم که اذیت نکنه! یه جوری که انگار متصدی بانک هم با من شوخی داره! جدی می گه " نمی خواد اذیتت کنم! امضات نمی خونه! دوباره امضا کن! " دوباره امضا می کنم! باز می گه  "مطابقت نداره " می گه که برم اون طرف باجه و خودم ببینم! راست می گه! خیلی فرق داره! من نمی دونم اون روز چشمام چپ می دیده یا که سرم کج کرده بودم یا که خیلی حس میر عماد بودن بهم دست داده بوده که امضا رو کجکی کرده بودم! عجیبه که تا به حال کسی بهم ایراد نگرفته بود و قطعا این کارشون نشون دهنده ی حس وظیفه شناسی بالاشونه!! می گه که " امضا ت رو عوض می کنم و از این به بعد عین همین امضا کن! " ... میام اینور باجه و خانمی ازم می خواد براش فرم واریز رو پر کنم! نگاهی به تیپ و قیافه ش می کنم ، انگار که این سوال خیلی به تیپ و قیافه ی آدم ها مربوطه! خودش متوجه می شه و می گه که سکته کرده و نمی تونه دست راستش رو تکون بده! از فکر خودم خجالت می کشم و خاک تو سرت گویان شروع به پر کردن فرم می کنم و یواشکی نگاهی هم به خانم متصدی می کنم تا ببینم خدایی نکرده کارم رو انجام داده یا نه!! کارم تموم می شه و پولم رو می گیرم و می زنم بیرون.... بعد از ناهار و استراحت (!!!! ) برنامه ریزی می کنم و می بینم می تونم همه ی کارهامو تو دو روز انجام بدم و از الان زوده شروع کنم به درس خوندن! پس کتابمو می ذارم کنار و شروع می کنم به مجله خوندن و مانچی ِ آتشین خوردن و یه صفحه ی دوم نرسیده تمومش می کنم! خیلی از این کارم بدم میاد که همیشه خوراکی هام به صفحه ی دوم نرسیده تموم می شه! انگار مسابقه گذاشتم تند تند تمومش کنم!!!...همینجوری که دارم مجله رو می خونم یهو " هی " گویان نگاهی به کیفم می کنم و پولی نمی بینم و می فهمم که بله بله!!! اون ۵۰ تومن تراول رو که دادم نقد کنه متصدی عزیز یادش رفته بهم بده و منم از اون عزیز تر یادم رفته بگیرم!!! فقط خدا خدا می کنم فردا بامبول در نیاره و پولم رو بده!!!

* تا ۲ روز و نصفی نیستم! می تونین نفس راحت بکشین!!!:دی

* ناگهان چقدر زود دیر می شود... امروز سالگرد قیصر امین پور ِ!! خیلی خیلی زود گذشت!!!

دوشنبه 6 آبان1387
203
وقتی یهو تصمیم می گیری بزنی بیرون و خودتم ندونی کجا قراره بری خیلی مزه میده!!! همینجوری از رو تخت بلند می شی و با وسواس شروع می کنی به انتخاب لباس! اصلا هم قرار نیست جای خاصی بری،فقط گیر دادی همه چیز تمیز باشه و اتو شده! شالت رو اتو می کنی! اون مانتویی که دوست داری رو می پوشی و یه آرایش کوچولو!انقدری که یکی از بقلت رد می شه هی نگاه نگاه نکنه و تو هی چندشت نشه!! تو آیینه نگاه می کنی و تا مطمئن نشدی همه چی اونه که می خوای نمی زنی بیرون!! وقتی باد سرد بهت می خوره زیر لب شروع می کنی به فحش دادن که چرا لباس گرم نپوشیدی و وقتی موهات تو هوا باد می خوره و باد هو می کنه تو تنت می فهمی که باید یه نموره اون شال رو سفت تر ببندی!!! می رسی به بانک و مث همیشه یه چند تومنی می گیری تا دستت خالی نباشه و بی خیال و دست تو جیب آروم آروم راهتو می کشی و میری..... شروع می کنی مغازه ها رو دیدن و یهو هوس می کنی کفشی که مدت هاست دلت می خواد بگیری و وقت نمی شه رو بگیری!!  همین که داری می پوشی بازی استقلال و پیکانم نگاه می کنی! هیچ وقت واست انقدر فوتبال جذاب نبوده،اما از وقتی که سر پرسپولیس و استقلال با آبی و ستاره کل کل کردی، روش حساس شدی!! گل رو که آبی ها می زنن یهو دپ می گیرتت و می مونی که حالا چجوری حال اونا رو بگیرم؟!!! کفشو می خری و نایلون به دست میای بیرون و به این فکر می کنی که چقدر امروز سیستم خوندی!! الانم تو کیفت گذاشتیش که یه وقت احساس عذاب وجدان نگیرتت! چند قدم جلوتر یه سویی شرت چشمتو میگیره و مثل همیشه تا چیزی چشمتو می گیره باید بخریش! حتی اگه دو مین بعد بگی اَخه!! خودتم می دونی داری طرف رو کلافه می کنی...آقا اون رنگشم بیار! اون یکی هم بیار...... آخر هم همونی که چشمتو گرفته می خری و  به قیافه ی " وا گویان " ِ فروشنده می خندی!!! دیگه کاملا تاریک شده و تو هنوز تو خیابونی و همین بهت مزه میده! این که تنها زدی بیرون و تا حالاشم کسی کاری به کارت نداشته و داری از بیرون بودنت لذت می بری.... اما سرما دیگه داره اذیتت می کنه! پیشونی و شقیقه هات داره تیر می کشه! به جد و آباد سرما فحش میدی و همینجور بی هدف میری.........

یکشنبه 5 آبان1387
202
از همون طفولیت من به خاطر دارم که بارون میومد حالم بد می شد! صبح با چشمانی قرمز به خاطر دو ساعت خواب رفتم یونی و صبح استاد شبکه نیومد!! رفتیم سر طراحی و دو بار دوبار درس رو گرفتم! کلاس بعدی تفسیر بود و باید می رفتم اون ساختمون! یهو چناااااااااااان بارونی شروع شد که!! منم کلا منتظر بهانه که سرم منقبض شه و به سلول های مغزم خبر بده که داره شروع می کنه به سر درد! بعد من هویجور که کیفم رو شونم بود و کلاسورم به دست و تو بغلم فشارش میدادم و در حال کوچیک بودن بودم و دندونام از سرما به هم می خورد پسره از کنارم رد می شه و به دوستش میگه " حال کن! هوا اروپایی ِ! برو بگو پاریس درس می خونی!!!  " یعنی همه دیوونننننن!!! همه هااااا!!! رفتم سر کلاس! آی خوابیدم! این استاده اون دفعه م گفت " بعضی ها یا دارن با گوشی شون ور می رن، یا می خوابن و به درس گوش نمی دن! من همه ی اینا مد نظرم هست!  " :دی منم که خب همه می دونن! حسااااااااس!! گرفتم خوابیدم و تا بیدار شدم آنتراک داده بود! استاد می خواست بره نماز آنتراک داده بود! خوبیش این بود همن اول حضور غیاب کرد! رفتم سر کلاس شیدا و بعد با یه بیـــــــــــــچارگی برگشتیم خونه! منم آآآآآی حالم بد شد!! یعنی منو اینجوری نبین! منو یه جور دیگه ببین! اُه اُه! اومدم خونه و ناهار رو خوردم و تخت خوابیدم تا ۹:۳۰! با اینکه بارون رو خیلی دوس دارم چون تو رو یادم میاره هاااا، اما حسابی ر ی د ه می شه به حالم!! یعنی عین مُرده ی متحرک می شم!! خوشحالم روز گندی مث امروز تموم شد!!

* هیچ چیز مث این مزه نمیده که بابا بزنگه و بگه " سلاااااااااااااام صوورتی ِ من " !! به خدا دلنشین تر از این نیس!!

شنبه 4 آبان1387
201
* دیشب من و پسر خاله باز عین سگ و گربه به جون هم افتادیم و اون حس سادیسمی مون رو خالی کردیم!!! طی یک عملیات خوفناک یهو همینجور که دستمو پیچونده بود و من داد می زدم " بیشعور " اسپری آکات رو تو دهنم خالی کرد!!! عین عین دو تا احمق!!!! از دیشب هر چی می خورم با طعم اسپری آکات بوده و لاغیر! دعوامون فقط سر گوشی بود! هی می گم گوشی ت رو بده ببینم هی افه میاد! منم با زور گرفتم و رفتم بالا که خب می دونی....من زورم بهش نمی رسه!!! جلو اون نمی تونم بگم،اینجا که می تونم بنویسم!! هوووم؟!!

* از صبحی که با درد بد کمر از خواب بیدار شدم تا الان هیچ غلطی نکردم! چقدر دلم می خواس این چند روز تعطیلی با کمال آرامش بشینم پای درسم و هی به زندگی و به تیک کنار فصل های خونده شده نگاهی بندازم و بگم درود بر تو زندگی!! اما صد حیف که یه موقع هایی  درست تو لحظه ی مورد نظر اتفاقایی میفته که گند می زنه به روزت!!! آآآآآآآآآآآره!!!

*  یه موقع هایی من به هیچ وجه حوصله مهمون و مهمون داری ندارم! درست عین فردا که قراره رو سرم هوار شن!!!

*بعد از ظهر واسه خواب له له می زدم و دیگه چشمام واقعا خودش رو هم رفت بدون هیچ گونه زور و قل خوردن و فکر های دیوانه کننده ای! بعد خواااااااااابی دیدم باقلوا! آی مزه داد! آی مزه داد! تموم هم نمی شد که! خواب دیدم تو یونی م! بعد برو بچ واسم تولد گرفتن!:دی کیک و این صحبت ها! بعد فقط هم من یه دونه دختر تو کلاس بودم و به گمانم شیدا رو پیچونده بودم!!=((  ستاره استاد شده بود و من و آبی و دوستاشم نشسته بودم و به فرایض استاد خشمگینمون توجه می کردیم!!:دی البته آبی اصلا گوش نمی کرد و داش با کیفش بازی بازی می کرد و ازش نخ می کند! مام این نخ رو می گرفتیم و هی از این سر به اون سر می کشیدیم و در همین حین نیز به استاد توجه داشتیم! یهو ستاره خندش گرفت دیدنی و با همون مارموزی شروع کرد به نگاه کردن و ساکت شد!! منم حساااااااااس!!! پا شدم عصبی رفتم اون سر کلاس و سر نخ رو از یکی ز بچه ها گرفتم و باز نشستم و با آبی شروع کردیم بازی کردن!! عین عین احمق هاااا!!! بعدشم دیگه سانسوریه! شرمنده ی حضار! من باید جواب گوی مادر های شما باشم! نمی شه که!!:دی

* بجوم این" انتخاب برترین وبلاگ " بلاگفا را!! چگذه امکانات آخه؟!! قدر بدونید آنهایی که غر می زنین بلاگفا ال و بل و جینبله!! چگذه امکانات می خواین دیگه!! ( آیکون پاچه خواری )!!

جمعه 3 آبان1387
200
یعنی من مُرده ی این همه خلاقیت و نو آوری مسئولینم!! ببین چگذه به فکر مان!! بد هی بیا بگو اینا فلان و بهمان! سریال ساختن...مامان!! یعنی انگذه که سر این سریال اوقات مفرحی برات پدید میاد و از ته دل قه قه می زنی سر پاورچین نزده بودی!! کلا من عااااجق جمعه شب هام! اصولا جمعه شب ها همه فامیل خراب می شن رو سر مامانی و بابایی و تا پاسی از شب رو به خنده و بخور بخور و تی وی دیدن می گذرونن و از وقتی این یوزارسیف شروع شده دیگه بدتر!! همه خوراکی هاشونو جمع می کنن و مامانی تازه اون موقع میوه و بند و بساط میاره و آی ملت می خورن و می خندن! یعنی نصف دیالوگ ها رو نمی فهمیم که! هی این به اون می گه ساکت ...اون به این! منم آّه! بسط می شینم تو تی وی...به طوری که بگن موی دماغ فلانی چند تاست می تونم واضح براش بشمرم!! همچینی تا شروع می شه همه تو جایگاه خودشون قرار می گیرن و نیشارو باز می کنن تا آمادگی لازم رو داشته باشن! دیگه شروع که می شه من و دایی و پسر خاله بزرگرو باید از رو زمین جمع کرد!! انقــــــدر خندیدیم که سرخ شدیم! تازگی ها البته خاله کوچیکه هم به جمعمون پیوسته و جزو اهداف هفته ی بعدمون اینه که کل فامیل رو بیاریم تو کار! وسط فیلم یهو پسرخاله می گه " بیخیال! خاموش کنیم خودمون بگیم و بخندیم!! " :دی!! یعنی به قول مامانی همه دیوونن!!! این پروسه ی خداحافظی رو که دیگه نگو! ۲ ساعت دم در وای می سن! آی بگو بخند! بابایی هم خوااااااااااب...می گه خب بیایین تو حرفاتونو بزنین! :دی یه ۲ ساعت طول می کشه خاله بزرگه رو همراهی کنیم و با سلام و صلوات هُلش بدیم تو ماشین! بعد نوبت خاله وسطیه که هویجوری که بچه ش گریه کنان آویزونشه که " مامان امشب رو اینجا بخوابیم " راهنمایی کنیم به خارج خونه و بعدم خاله کوچیکه! آی می خندیم از دستش! تا میری در رو ببندی که آآآآآآآآره خدافظ و اینا یهو یادش می افته که " صوورتی چه خبر اون جریان؟!! " بسم الله! حالا باید بشینی براش تعریف کنی!! کلا خانواده ی خنده ای داریم!! همه با یه مَن نیش ِباز محفل رو ترک می کنن! خلاصه که این همه خوشی و سرگرمی دارین....دیگه چی می خواین؟!! این همه رفاه ِ عمومی! این همه سرگرمی و پخش فیلم های طنز !! این همه یوزارسیف.... دیگر شما را چه می شود؟!!!:دی
پنجشنبه 2 آبان1387
199
دیشب ۳ خوابیدم و صبح ساعت ۵ بیدار شدم واسه یونی!! وقتی می خواستم برم پایین و برم حموم چشمام بسته بود و به در و دیوار می خوردم!...یعنی همش منتظر بودم شیدا اس ام اس بده که نریم یونی! اونم منتظر من بوده گویا!!:دی با بدبختی حاضر شدم و خوابالو رفتیم یونی! منتظرم بودم شخص ِ شخیص بیاد که اونم دیشب دیر خوابیده بود و نیومد! هی کنار نرده ها ایستادیم و هی ایستادیم و هی ایستادیم آما استادی ندیدیم! یعنی شما استاد ما رو دیدی،مام دیدیمش!!! رفتیم تو اون خراب شده ی استادا...می گیم این نیکو صفت اومده یا نه؟!! که می گن عوض شده و یکی دیگه قراره بیاد! اون استادم به خیالش روز اول مهر ِ و ناز فرمودن!!! ترم تموم شد ما هنوز رخ این نیکو صفت رو ندیدیم!! بعد عین همه ی ۵ شنبه های گذشته نیکو نیکو برگشتیم خونه!! ( می دونم! امروز بد گیر دادم به نیکو!!:دی )...  رفتم خونه و بعد ناهار گفتم یه ساعتی بخوابم و برم پیش ساقی! آآآآآآآآآآآره!!! دقیق من ۱۲:۳۰ خوابیدم تااااااااا ۴:۰۵ مین! دقیق یه ساعت شد نه؟!!!:دی ولی خیلی مزه داد!! بعدم که دیدار مجدد دوستی ها!!!

دیدی اینا رو گیر میدن به یه چی ول هم نمی کنن؟!!! من الان گیر دادم به انجمن نویسندگان جوان!! همینجوری هی سرچ می کنم،هی آدرس نقد فلان کتاب رو می بینم و هی با خودم قرار می ذارم که برم هی حوصلم نمی کشه!!!

آبی دوره ی سگیتش تموم شده انگاری!!!:دی

چهارشنبه 1 آبان1387
198
یه وقت هایی همین بی دلیل نوشتن مزه میده! البته بی دلیل ِ بی دلیلم که نه! یه وقت هایی واسه دلیل ِ مسخرت نوشتن هم مزه میده! مثلا همینطور که داری یه کوه لباس که جمع شده رو می شوری به این فکر می کنی که امروز چندم می تونه باشه؟!! بعد هر چی فکر می کنی اصلا یادت نمیاد و حتی به اینکه امروز چهارشنبه ست هم شک میکنی! همینجور که داری به کوه ِ لباسا نگاه می کنی ، یهو عین جن زده ها میری بالا و می شی پای لپ تاپت و میری تو نت تا ببینی امروز چندمه! اصلا هم نمی خوای به این فکر کنی که راه های دیگه ای هم ممکنه وجود داشته باشه...فقط دلت می خواد بیای و بهانه ای باشه برای اینکه به این و اون سر بزنی و به روی خودت نیاری دیشب چه برنامه ای ریختی و امروز کلی کار داری و بیرونم باید بری! می بینی اول آبانه و هوس می کنی وبت برای  روز ِ اول ماه یه پست داشته باشه! البته هیچ بعید نیس بری بیرون و برگردی بازم پست بزنی... دوباره میری پایین و لباسارو می شوری و وقتی قراره آویزون کنی چیزی می بینی که اصلا باورت نمی شه! همینجور لباس به دست زل زدی به صحنه ی قتلی که داره صورت می گیره! یه زنبور افتاده روی سوسکی که به پشت افتاده و داره زنده زنده می خورتش و اونم پاهاشو تکون می ده! یعنی واااااقعا زنبور سوسک میخوره؟!!!  همینجور که داری فکر می کنی نم نم بهش نزدیک می شی ...اما می ترسی و یه پات رو می ذاری عقب! یهو مامانی از راه می رسه و میگه" نترس! برو جلو! اون الان مهمونی گرفته و حالیش نیس! زنبورا عاشق سوسکن! " با اینکه مامانی گفته که اون الان تو باغ نیس اما با این حال ترجیح می دی از همون فاصله نگاه کنی!! می بینی که چطور دست و پاشو می کنه و می خوره! دیگه نزدیک ِ عُق زدنته! زود لباسا رو پهن می کنی و میری تو کار فلسفه بافی!!

+خوبه! سوژه واسه مشغول کردن ِ ذهن همیشه وجود داره!!!