تااااااااااااااااااااااازشم.... من این همه اومدم اینجا زنجیر ترکوندم بازم که خبری نیس؟!!!!!!!!!..... حالا اصلا به من رای ندین! اما این بن بست صوورتی هس؟!! اون خوبه ها!!! :دی
دلم شور می زنه! یه چیزی بهم می گه یه خبرایی قراره بشه! بسم الله!!!
واقعا می پرستمشون!!
درسته قضیه ی کارم کنسل شد...اما خدا بهم یاد آوری کرد که هر وقت خواستی کاری رو شروع کنی... حتما مشورت کن و سرت رو مثل بز ننداز برو جلو! خوشحالم دو رو برم آدمایی هستن که می تونم ازشون کمک بخوام! دیشب دیوونه بودم! یه دیوونه ی روانی! فقط گریه می کردم و داد می زدم! سر مامان کلی داد زدم که چرا فکر می کنین من هنوز بچم؟!! من بزرگ شدم و می دونم چی به چیه!! مامان ِ طفلک هم فقط می گفت آره مامان! تو خودتو ناراحت نکن! و با بابا بحث می کرد!
به هر حال....
عزیزای دلم لطفا این موضوع رو مث من خاک کنین و هیچی ازش نگین دیگه!!!
وبلاگ خواهر ِ عزیز من!!-----> دو تایی های من و بهار
کار کنسل شد!
هیچی دیگه نمی خوام.....
هیچی هم نمی خوام بشنوم!
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!
من فعلا دیگه اون صوووورتی نیستم!!!!!!
ــ صوورتی جان وقت خالی داری فردا؟!!
+ نه گلم! فردا تا ۴ یونی دارم!
ــ پس فردا چی؟!
+ پس فردام به همین منوال!!!:دی
ــ مرگ! دوشنبه چی؟!!
+ نه! دوشنبه یونی ندارم! چیزی شده؟!! خبریه؟!
ــ نه عزیزم! واست یه سورپیریز دارم! خبرت می کنم!
یعنی از اون موقع من موندم که این دوستمون چه سورپیریزی می تونه واسه من داشته باشه! خیلی فکر کردم! اما هنوز به نتیجه نرسیدم! نظرتون چیه؟!!! ![]()
*:دی من یه قالب ساختم واسه یه وب ِ دیگم! بعد یه چی تو مایه های کلبه ی عمو تُم از آب در اومد! یغنی خیلی خرابش کردم! نه که بیحال بودم! از اون لحاظ.....! حالا اگه مایلین من این قالبمم بزنم داغون کنم!:دی نظرتون چیه؟!!!!
* دوستان من نمی تونم واسه کسی بکامنتم!!گریه در حد بنز!!! این کد امنیتی هس؟! اون نیمیاد واسمم!
* پروفایل ما نیز راه اندازی شد!!!:دی (+)
* از خونه ی ساقی اینا زدم بیرون...کیف و پاکتی که دستم بود رو دادم این دستم و شالم رو درست کردم! نمی دونم چرا چشمام عادت کرده به دیدن! به بد دیدن... به همش دیدن! به کنکاش کردن...به کشف چیزی...به بی وقفه دیدن و بی وقفه کار کردن!... به منتظر صحنه ای خاص شدن!.... تو اون تاریکی یهو یه چیزی رو زمین دیدم!... عین دوربین چشمام رو زوم کردم... دقیق شدم... یهو دیدم به یه لاشه ی گربه ی بی سر دقیق شدم! لرزیدم و حس بالا آوردن داشتم! اینجاست که می گن لعنت بر چشمانی که همیشه قصد دیدن دارد!!!!
* این همه کشت و کشتار کردیم و وب زدیم همش ۵ تا رای؟!!!! ببندیم کازه کوزه مونو دیگه!!!:دی
* شنبه خیلی آتیش سوزوندم! به آبی گیر دادم که واسه پیدا کردن جی اف ش شیرینی مهمونمون کنه! اونم طفلی رفت چیپس گرفت! با جی اف ش هم حرفیدم! یک دختر فوق العاده خاکی و خوب! آبی زنگش زد و گوشی رو داد به من! تو برخورد اول خیلی خوب نشون داد و ۵ شنبه هم قراره با هم بریم بیرون! تولدشه و هم خودش،هم آبی دعوتمون کردن! این " مون " واسه اینه که شیدام میاد! یعنی شیدام دعوت شده! (:دی از اون دعوت ها که نه! از این دعوت ها!:دی )
* یه مدته شیدا مسنجرش خراب شده و من واقعا اعصاب ندارم! کلی اتفاق میفته که باید براش تعریف کنم و اینه که جفتی اعصاب درستی نداریم و الانه گوشه ی عُزلتی م!!
* چه کردم امرررررروووووز.... کلی خونه داری!!!! همه با هم : تو فوق العاده ی صورتی!!! :دی
* یه حس خاصی دارم!!! کلمه ها تو سرم وول می خورن اما نمی تونم انتخابشون کنم! یه حسی دارم بین خوشحالی و ناراحتی!!
* الهام جان گفته یه بازی کنم! اگه من نامرئی بودم....
ممممممم.... اگر نامرئی بودمم کار خیلی خاصی انجام نمی دادم! فقط نمره های بچه ها رو تو آموزش عوض می کردم و می رفتم شرکت ستاره اینا و اذیتشون می کردم و شبا ساعت های ۳-۴ که یهو هوس های دیوونه کننده می کنم می رفتم رستوران و ویارم رو نوش جان می کردم!!
* شما نیشا رو باز کنین تا من یه چی بگم پقی بزنین زیر خنده!!!:دی..... پسر خاله هه معلم احکام شده تو یه مدرسه ی راهنمایی!!=((=((=((
میدونم خیلی باور نکردنی یه اما همین گونه ست که گفتم!!!:دی
من واقعا موندم تو کار خودم!... یه روزی که صبحش می رم بیرون و خوشم و اون کارایی که می خوام رو انجام می دم و سی دی هایی که دنبالشم رو گیر میارم و می بینم به به چی چی گرفتم باقلوا و با مامان می حرفم و اینا....یهو بعد از ظهرش دپرس می شم چگــــــــــذه! یعنی اگه بگی من یه ذره حال و جون داشته باشم! بند و بساطمو جمع کردم ریختم دورم.... مانچی آتشین ، همشهری جوان ، کتاب شبکه ، جزوه هام ، سی دی زن ها فرشته اند ، گوشی م ، جا مدادی م ، آشغال بستنی م ، پتو م... من وسط اینا نشستم و نور لامپ مستقیم می خوره بهم! یهو به صورت خیلی یهویی اعصابم خوورد شد و الان فقط دلم یه دل سیر گریه می خواد! خیلی خوب داشتم پیش می رفتم! داشتم کار می کردم... اما الان حتی دلم شرکت و کار و این حرف هام نمی خواد!!!
یه مدت همین صوورتی بداخلاق ِ اخمو رو تحمل کنین!!! شرمنده!!!
متشکریم! آیکون اُس!!!!
ــ شیدا کدوم بود؟!!
+ آبی میدونه! از اون بپرس!
یهو آبی اس ام اس زده که " هااااا....این میدونه شیدا کدومه!:دی " منم خـــــــــنده! بهش می گم
ــ آبی ضایع ت کرد!=((
+شما با هم دست به یکی کردین! برین.....
آبی زنگیده و می خنده! می گم بیبن می گه " برین.... " داد می زنه " درست صحبت کن با بچه!! " ستاره هم پی ام می ده " بهش بگو ساکت شـــــه!! "
=((
یعنی من رسما داشتم از رو زمین تغذیه می کردم!!!
یهو اومد بالا سرشو گفت " قطع کن! می گم قطع کن! " آبی هم می گه " بااااااشه مامان جان! پس شب می بینمت دیگه! آره رئیسم کارم داره! " من دیگه نمی دوسنتم چجوری جلوی خندمو بگیرم تا دایی جانک که در حال درس خوندن بود و یهو ساکت شد ، حساس تر نشه!!! شروع کردیم حرف های جدی راجع به کار که باز آبی زنگید " چی می گین شما دو تا؟!!! بهش بگو کار داریم بابا!!!! " یهو اومد تو اتاقشو گفت " باشه مامان! باز رئیس صدا می زنه! " =(( رسما من دل درد گرفتم!!! اصلا دیوونه بازی!!! خلاصه که اون کاری که ازش گفتم در حال بررسی یه! باید اول من آماده شم! که این کارم دارم می کنم! می خوام خودمو نشون بدم! من آدمی هستم که از خودم توقع دارم!!! یا اینکارو انجام می دم به نحو احسنت...یا دیگه هیچی ازش نمی گم!!! اگر به نحو احسنت شد میام و کلی ازش می نویسم!!!
*یونی مون داره لوس می شه! همه ترم جدیدی َن و نمی شناسیمشون! این ترم بالایی ها برن جدا یونی غیر قابل تحمل می شه! امیدوارم که همه هر جا هستن موفق باشن! اینام همین طور!!! مام خدامون هنوز بالا سرمونه! هـــــــــــــــی!!! ( آیکون خودمو لوس کردم بابا!!!:دی )
** راهنمای مطالعه ی این پست **
آبی و ستاره دو تا از دوست های یونی ما هستن که منو شیدا واسشون اسم مستعار گذاشتیم!! اینجوری بهتر می تونیم صداشون کنیم و چشم های زیادی به طرفمون بر نمی گرده!! منو شیدام که معرف حضوریم! ممکنه ما بعد از طی مدارج عالیه بریم با اینا همکار شیم!!!
* تو کوچه داشتم می رفتم که یه پیرمرده به پسره گفت " یه مادر و دختر گیر بیار،مادر ِ مال تو،دختر ِ مال من!!! " :دی ای بابااااااااا...پیرمرد هم پیرمرد های قدیم!!! والا!!!
ــ بوس عادی یا تُفی؟!!![]()
ــ نه دیگه! عادی مال اوناست! تُفی هاش مال من و تو!!!
واقعا پر محتوا می چتیم من و خواهری!!!
یه چیزایی خیلی برام مهم شده و یه کارایی قراره بکنم!
وقتی یهو می شینی و زانو هات رو بغل می گیری و به این فکر می کنی که چی می شد فلان می شد و یهو یکی از دوستات که از قضا شرکت داره BUZZ می زنه و شروع می کنه باهات حرف زدن و یهو بهت می گه یه کارایی رو شروع کنی تا بتونی بری پیشش فقط لبخند رضایته که چهره ت رو پوشش میده!!!
خوبه که یکی هم پیدا بشه انرژی + و ــ بده و تو رو به شروع و ادامه ش تحریک کنه! من می خوام این کا رو و چند وقت هم بود دیوونه ش بودم! خدااااااااااااااایاااااااااااااا خواهش می کنم! خواهشا بهم نیرو بده بتونم از عهده ش بر بیام! برام مهمه!!!!
دعا...دعا...دعا!!!
* اگرم خواستین منو جزو روزمرگی ها اضافات کنین!!!
* راستـــــــــی... اهم اهم... روزمون مبارک باشه!! روز خانوم های گل و بلبل!!!:دی
* تا ۲ روز و نصفی نیستم! می تونین نفس راحت بکشین!!!:دی
* ناگهان چقدر زود دیر می شود... امروز سالگرد قیصر امین پور ِ!! خیلی خیلی زود گذشت!!!
* هیچ چیز مث این مزه نمیده که بابا بزنگه و بگه " سلاااااااااااااام صوورتی ِ من " !! به خدا دلنشین تر از این نیس!!
* از صبحی که با درد بد کمر از خواب بیدار شدم تا الان هیچ غلطی نکردم! چقدر دلم می خواس این چند روز تعطیلی با کمال آرامش بشینم پای درسم و هی به زندگی و به تیک کنار فصل های خونده شده نگاهی بندازم و بگم درود بر تو زندگی!! اما صد حیف که یه موقع هایی درست تو لحظه ی مورد نظر اتفاقایی میفته که گند می زنه به روزت!!! آآآآآآآآآآآره!!!
* یه موقع هایی من به هیچ وجه حوصله مهمون و مهمون داری ندارم! درست عین فردا که قراره رو سرم هوار شن!!!
*بعد از ظهر واسه خواب له له می زدم و دیگه چشمام واقعا خودش رو هم رفت بدون هیچ گونه زور و قل خوردن و فکر های دیوانه کننده ای! بعد خواااااااااابی دیدم باقلوا! آی مزه داد! آی مزه داد! تموم هم نمی شد که! خواب دیدم تو یونی م! بعد برو بچ واسم تولد گرفتن!:دی کیک و این صحبت ها! بعد فقط هم من یه دونه دختر تو کلاس بودم و به گمانم شیدا رو پیچونده بودم!!=(( ستاره استاد شده بود و من و آبی و دوستاشم نشسته بودم و به فرایض استاد خشمگینمون توجه می کردیم!!:دی البته آبی اصلا گوش نمی کرد و داش با کیفش بازی بازی می کرد و ازش نخ می کند! مام این نخ رو می گرفتیم و هی از این سر به اون سر می کشیدیم و در همین حین نیز به استاد توجه داشتیم! یهو ستاره خندش گرفت دیدنی و با همون مارموزی شروع کرد به نگاه کردن و ساکت شد!! منم حساااااااااس!!! پا شدم عصبی رفتم اون سر کلاس و سر نخ رو از یکی ز بچه ها گرفتم و باز نشستم و با آبی شروع کردیم بازی کردن!! عین عین احمق هاااا!!! بعدشم دیگه سانسوریه! شرمنده ی حضار! من باید جواب گوی مادر های شما باشم! نمی شه که!!:دی
* بجوم این" انتخاب برترین وبلاگ " بلاگفا را!! چگذه امکانات آخه؟!! قدر بدونید آنهایی که غر می زنین بلاگفا ال و بل و جینبله!! چگذه امکانات می خواین دیگه!! ( آیکون پاچه خواری )!!
دیدی اینا رو گیر میدن به یه چی ول هم نمی کنن؟!!! من الان گیر دادم به انجمن نویسندگان جوان!! همینجوری هی سرچ می کنم،هی آدرس نقد فلان کتاب رو می بینم و هی با خودم قرار می ذارم که برم هی حوصلم نمی کشه!!!
آبی دوره ی سگیتش تموم شده انگاری!!!:دی
+خوبه! سوژه واسه مشغول کردن ِ ذهن همیشه وجود داره!!!