هیچ چی نیستا....اینو هویجوری نوشتم... واسه همذات پنداری با یکی!!:دی
۱.من صوورتی م! ( بله! بله! من صوورتی م یعنی اسمم رو اینجا نوشتم! مثلا اگه می گفتم من قرمزم شما باید می گفتی نه!!دیدی چه آسون بود؟!!:دی)
۲. ۲۰ سالمه! ( اوهوم! )
۳.دانشجوی هنر ( باز اشک منو در نیارین! قرار بود بشم!! یعنی دلم می خواد واسه فوق برم هنر!:دی اگر خانواده دمپایی واسم کادو نفرستن!!)
۴.شاغلم! یه شرکت تبلیغاتی!! ( قراره بشم!! اما هنوز نشدم! تااااااازشم! )
۵. پدرم پزشکه! ( اوهوم! )
۶.مادرم سالها پیش فرهنگی بودن! ( نُچ! )
۷. جد و آبادم میرسه به جنوب کشور ( اُه یِس بابام جان!! )
۸.پوست سفید با چشمان قهوه ای پررنگ دارم! ( آخه من یه روز نیومدم گفتم من بلک آیزم؟!! نگفتم عمویی می گه " من چشم و ابرو و مو مشکی ت رو دوست دارم؟!! هان هان هان؟! پس چرا همه با هم اینو زدین؟!! ایش!! )
۹.بد اخلاقم! ( تو اصلا دلت میاد این گزینه رو بزنی؟!! نه من می خوام ببینم دلت میاد؟!! نیستم بابام جان! نیستم! )
۱۰.علاقه ی زیادی به آسمون و نجوم دارم! ( درسته من کشته مُرده ی شب و آرامششم! اما کی گفته به نجوم علاقه دارم؟!! اه اه اه!! به هیچ وجه! )
۱۱.ورزش مورد علاقه م شنائه!! ( هووووووووومم! اوهوم! )
۱۲. سر به زیرم! ( :دی! خدا قسمت کنه می شیم!! )
۱۳.خجالتی م! ( اوهوم! اینجا پرروبازی در میاریم کسی نمی شناسه! بقیه جاها..........من الان از فرط خجالت نمی تونم بحرفم!!:دی)
۱۴.آهنگ های غمگین دوس دارم! ( ببین اینو دوس دارم!آرشیو موزیکمم بیشتر غمگینه! اما خب دلم می خواد شاد گوش کنم و قِر و این حرفها!!:دی )
۱۵.از حیوانات خیلی خوشم میاد! ( اه اه! کی گفته؟!! به هیــــــــــچ وجه!)
۱۶. یکی از غذاهای محبوبم کرفسه! ( هووووووووووم! هر کی ناهار کرفس داشت صدام بزنه!)
۱۷.اصلا بازیگوش نیستم! ( :دی! وقتی هیچ کی اینو نزده! من این وسط بگم چی آخه؟!!:دی هستم بابام جان ! هستم!!:دی )
۱۸.فیلم دیدن رو به کتاب خوندن ترجیح می دم! ( اصلا و ابدا! اگر کتاب مورد علاقه م باشه به هیچ وجه اینطور نیس! )
۱۹. رویا پردازم! ( فک کن نباشم!! همین دیروز اتفاقا دختر خوشگلم به دنیا اومد و با باباش بردیمش خونه!!=(( آره گلم! تا همین حد!!!)
۲۰.عاشق تجملاتم! ( واسه خونه م اوهوم!!! )
۲۱. رنگ مورد علاقه م صورتی یواشه! ( شکی توش نیس!!! )
۲۲. از ظرف شستن خوشم نمیاد! ( از همین الان ماشین ظرفشویی جهازم رو خریدم گذاشتم کنار!! )
۲۳. یک مجله ی طنز رو به یک مقاله ی ادبی ترجیح می دم! ( دوستان صمیمی م هم اینو زده بودن! اما جدا اینطور نیس! من تو مجله ها اول به سراغ متن های ادبی شون می رم و بعد طنز!! )
۲۴. عاشق دف َم! ( نُچ! پیانو! )
۲۵.سخت دوست پیدا می کنم! ( نه نه نه! یعنی عُمری! می تونین تمام کره ی زمین رو دوستان من فرض کنین! چون روزی میرسه که با همشون دوس می شم! )
۲۶.شطرنج خوب بازی می کنم! ( جزو برنامه های ۵ سالمه که خوب یاد بگیرمش! فعلا توفیق نداشتم!!)
۲۷.عروسک دوست ندرم! ( داشتم! اما الان فقط از پشت ویترین! )
۱. من صوورتی م! ( فک کن اینو شمارشو نزنی!!:دی )
۲. ۲۰ سالمه!
۳. دانشجوی هنر
۴.شاغلم! یه شرکت تبلیغاتی!!
۵. پدرم پزشکه!
۶.مادرم سالها پیش فرهنگی بودن!
۷. جد و آبادم میرسه به جنوب کشور!
۸. پوست سفید با چشم های قهوه ای پررنگ دارم!
۹.بد اخلاقم!
۱۰.علاقه ی زیادی به آسمون و نجوم دارم!
۱۱. ورزش مورد علاقم شنا ئه!!
۱۲. سر به زیرم!
۱۳. خجالتی م!
۱۴. آهنگ های غمگین دوست دارم!
۱۵. از حیوانات خیلی خوشم میاد!
۱۶. یکی از غذا های محبوبم کرفسه!
۱۷.اصلا بازیگوش نیستم!
۱۸. فیلم دیدین رو به کتاب خوندن ترجیح میدم!
۱۹. رویا پردازم!
۲۰.عاشق تجملاتم!
۲۱.رنگ مورد علاقه م صورتی یواشه!
۲۲. از ظرف شستن خوشم نمیاد!
۲۳. یک مجله ی طنز رو به یک مقاله ی ادبی ترجیح می دم!
۲۴. عاشق دفَ م!
۲۵. سخت دوست پیدا می کنم!
۲۶.شطرنج خوب بازی می کنم!
۲۷. عروسک دوست ندارم!
** جایزه ی برنده ی خوشبخت،یک دستگاه خودروی ام وی ام!! ** :دی!
تِوِجُه فرمایید!! : پاسخ درست فردا شب اعلام می شود! تنها کسی برنده ست که همه ی شمارش های نام برده درست باشد!! بله بله!!
* اصلا اصرار نکن هااااااااا..... عُمری فردا یونی نمی رن!! دِ! می گم اصرار نکن!
* خدای من شکرت!!
خیلی جدی:
می خوام تک باشم! تو فیلم کنعان ترانه به فروتن گفت " واسه این می خوام ازت جدا شم،چون خسته شدم! دیگه دلم نمی خواد کسی نگرانم بشه، کسی پیشم باشه! می خوام تنها باشم! می خوام واسه خودم زندگی کنم! " منم دیگه این مدلی دوس دارم! می خوام واسه خود ِ خودم باشم! دلم نمی خواد کسی وجود داشته باشه که باهاش رفت و آمدمو چک کنم! دلم نمی خواد کسی باشه که مجبور بشم روزمو باهاش تقسیم کنم! از این مدل افرادی که بخوان زندگی م رو نصف کنم واسشون فعلا نیاز ندارم!!
خیلی نا جدی:
مریم و رزیتا و ستاره و آبی یه سوژه ن!! از همه بهترشون آبی یه! کسی که واقعا می شناستم و شوخی هاش ناراحتم نمی کنه!! کسی که واقعا با معرفته! توقع ازت نداره! همیشه حواسش به همه چیز هست! همه چیز... انقدری که یهو می مونی از خلق این بشر!! می شه روش به عنوان یه دوست حساب باز کرد! یه دوست خوب و نا متوقع!!
وای وای!
من برم یه لیوان آب بخورم،اعصابم بشینه سرجاش!!
خب به من چه من بدم میاد لباسی که دیروز پوشیدم فردام بپوشم؟!! خب به من چه که من عادت دارم مانتومو هر روز بشورم؟!! خب همینه که دیوونم و عادت دارم هر روز از خواب قشنگم بزنم و ۵ برم حموم!! خب به من چه اصلنشم که مانتومو نشسته بودم و مجبور شدم اون مانتو تنگمو بپوشم؟!! همونی که توش معذبم و هی گووله می کنم خودمو توش!! خب به من چه تازه خیلی هم بدن نماست؟!! به من چه همون دم همه میخ ِتنگی ش می شن؟! .... اصلا همینه که هس!! دهه!
*اصلا ستاره که نیس با اون بنفش خوش رنگ آدم دلش می گیره!! دقت کردی؟!!:دی ( توهم تا چه حد؟!!:دی )
اُم المرض صحبت می کنه:دی ::
یه مریضی م عود کرده! خیلی هم مریضی بی تربیتی یه! آبرمومونو تو یونی برده! چگذه که من آبروم رفته! اصلا نمی شه هم ازش حرف زد بدبختی!!:دی آدم از فشار درد چه ها که نمی کنه و تا کجاها که نمیره!!! فردا می رم سونو ببینم چگذه پیشرفت کرده که سور بدم!:دی اصولا من امراضم هیچ کدوم خوب نمی شه و هر کدوم جای کار داره!!:دی قربونْ تون برم!! تازه گلی می گه در شُرف ِ سرطان مغز نیز هستم! زیادی گوشیم پیشمه و اگه تو بگی یه مین می ذارمش کنار، جون تو ناراحت می شم! گفتم جون تو!!:دی
انقدر دل درد داشتم امروز که همه ی یونی فهمیدن! یهو انقدری تیر می کشید که مجبور می شدم بشینم و فقط خودمو وسط راهرو قوس بدم!
من تنها می شم!شیدا و گل آرا می رن وصایا! آبی با دوستش ستاره ( خنده م می گیره از این اسم های مستعار!!:دی ستاااااااااره! فکر کن!!! ) وایسادن جلو رووم! من به پله ها خیره شدم و آبی به من! منتظر برگردم و نگاش کنم تا شروع کنه به اذیت کردن! منم از قصد اصلا نگاه نمی کنم! متوسل می شه به گوشیش! می بینم که اس ام اس میده و زنگ میزنه و مطمئنم به منه! آما من که گوشیم تو کلاسه!!:دی با اخم میرم تو کلاس! می بینم میس ازش دارم و اس ام اسی که اینه! " چیه خاله؟!! قاشق نداری ناراحتی؟!! :دی " جواب می دم " نه دیوونه! حالم خوش نیس! " زنگ میزنه و بهش می گم که غذای یونی هم خوردم بدتر شدم! می گه پس منو ندیدی...سر کل کل غذا رو ریختم رو میز و خوردم!! بهش می گم که خااااااااااااک! حالش به هم نخورد که می خنده و می گه چرا!! داشته می خورده!
آنتراک تموم شد دوستان!!:دی فعلا!!
همین دیگه! امروزمون همین بود!!
چرا نمی فهمن من خودمم خسته ام از این وضع! دیگه دارم بالا میارم! هی میگم بیخیال...آروم باش! به درک که چیزایی می شنوی که نباید بشنوی! اما خب نمی شه!
من از بچگی گوش و چشمم به طور فوق العاده ای کار می کرده! اینم به بابا رفته! اما خب خیلی بده! من الان اعصابم خوورده! چیزی رو شنیدم که نباید می شنیدم! چقدر رعایت کنم و بازم توش حرف و حدیث باشه؟!!
خدایا! خستم! از این آدمای دور و برم که همه پر توقعن! همشون زیادی پرروَن! حالم از همشون به هم می خوره!...
عُق! ( هزار بار! )
انگار من الانه خیلی وضعم خوبه! شایدم مشکل از منه که مامان اینا کاری به کارم نداشتن تا حالا!!
اه!
مرض!
درد!
کوفت!
بدم میاد هی فرت فرت اشکام میاد! سرم مث توپ شده و درد می کنه! هر یه قطره اشکم انگاری دِریل رو برداشتی داری مغزمو سوراخ می کنی!!
ر ی د م بهت زندگی!!
هر وخ حال خوشی ندارم از این اتفاقا برام بیشتر میوفته! قربونت برم خدا که می خوای خوشی م رو تکمیل کنی!!!!
*سرم درد می کنه!!! چند روزه! من از چیزی ناراحت نیستم...حرص می خورم..نمی گم نمی خورم که تابلوئه! اما این سردرد ها از حرص خوردن نیس! از چه کوفتی ِ خدا میدونه!!
یهو یادم اومد نوشت:
دیشب دوست آبی یهو پیداش شد!...همون که مرموزه! همون که به نظر من دیوونس! ۲ ساعت تموم من یه چی می گفتم! اون یه چی می گفت...شیدا یه چی می گفت! انقـــــــــدر گفتیم و گفتیم که دیگه من به شخصه کم آوردم! آدم انقدر اعتماد به نفس بالااااااا.... دیگه این آخری شیدا فقط یه چی می گفت که اونم از طرف دوستاش تهدید شد!! یه ساعت بعد آبی اومده، می گه من نبودم چه خبر بوده؟!! و جواب همرو داده! می خواستم بگم بـــــــــــــــــرو! من که تو رو می شناسم! همه ی این کارا از قبل پیش بینی شدس!!:دی
از اونور تو اتوبوس دو تا دختره بودن تازه ازدواج کرده بودن! یکی شون به اون یکی گفت " کِی می خوای بچه بیاری؟!! " اون یکی گفت " ۳ سال دیگه ! " گفت " زوده که! من تو فکر ۱۰ سال دیگه م! " بعد یه خانمه فرتی خودشو انداخت وسط و گفت " بچه چراغ زندگی ِ! وقتی ازدواج کنی،بعد ۱ سال همه چی دلتو می زنه و دلت بچه می خواد! " داشتم به این فکر می کردم که گند بزنن زندگی رو که حتما باید با به وجود آمدن یه بچه تکمیل بشه! اصل دو تا زن و شوهرن! بچه رو بعدا هم می شه یه کاریش کرد! باید برن واسه خودشون خوش و خرم بچرخن و دنیا و درنوردن(!!!!) بعد اگه خواستن و شرایطش بود فکری به حال بچه کنن! مث مامان اینا که عشق و صفاشونو کردن و گشتنی هاشونو گشتیدن و بعد بچه دار شدن!دیدی اینارو از حالا به چیا فکر می کنن؟!!:دی
چند وقتیه یه دل سیر با مامان اینا حرف نزدم دلم گرفته! هر دفعه می رم بزنگم یا اشغاله،یا برنمیدارن! که البته مشکله مخابراته! اونام نمی تونن راحت تماس بگیرن! دیشبم زنگید و هُل هُلی قطع کردن! دلم می خواست همه ی اتفاقایی که افتاده رو برای مامان بتعریفم! اما نشد!:)
* واسه فردا سگ لرز دارم!!
* دیشب که رسیدم خونه بعد از آپ خوابیـــــــــــــدم تاااااااا ۱۱ اینا... بعد آبی زنگیده و منم خواااااباااالو!!هر چی می پرسید نمی تونستم جواب بدم! اصلا نمی فهمیدم چی می گه!! پرسید " خواب بودی؟! " که گفتم " اوهوم! " بابا من عادت ندارم به کسی بگم آره خواب بودم! مگر اینکه تازه بیدار شده باشم و اصلا نفهمم چی می گم! فوری گفت " آُه! پس ببخشید! برو بخواب " بهش می گم الان دیگه؟! و یه کوچمولو حرفید و از اونجایی که اونم مث من سر درد داشت زود قطع کرد و من رفتم پایین و قسمت آخر اون سریال مسخره رو دیدم! واقعا من نمی دونم اینا ما رو مسخره کردن یا خودشونو.... !
دیشب با وجود خستگی زیادم ۱۱ خوابم برد که ۱۱:۳۸ ( دیدی اینا رو گیر می دن دقیق بنویسن؟! :دی ) آبی زنگید و ۲ مین غم ِ نتونستن حذف و اضافه ش رو به من انتقال داد و قطع کرد!! حالا مگه خوابم می برد؟!!... با بدبختی خوابم برد... ساعت رو ۵ گذاشته بودم و یهو بیدار شدم دیدم ۵:۱۵ مینه! فهمیدم انگذه مست بودم زنگو خاموشیدم! هی رفتم به شیدا اس ام اس بدم که من نمیاام...اما گفتم نه!!! من این ترم باید همه کلاسا رو برم و حسااااااااااابی بخونم!! خیر سرم چشم اندازی دارم عالی منظر!!:دی با بدبختی از تخت بلند شدم و به تنها چیز خوبی که فکر می کردم کلاس آخری بود که داشتم! استادی که تا هست و درس ارائه بده خودم پایه شم!!:دی... تو اتوبوس واسه شیدا جا گرفته بودم که یهو راننده درو بست و شیدا مجبور شد با اتوبوس بعدی بیاد!... اولین کلاس شبکه بود! عاااااااااااالی! هم از درسش خوشم اومد هم استادش!! ( جوجه رو آخر پاییز می شمرن: دی خواستم یه ضد حال واسه خودم بیام!!:دی ) از این استادای اتو کشیده! خاااااانم! صدا آآآآآرووووممم! با سواد و رو هم رفته!! درسو زود تموم کرد ( آفرین! تو هم فهمیدی چون زود تموم کرد ازش تعریف کردم؟!!:(( :دی ) چون جلسه اول بود و سریع خسته نباشید گفت! وسطاش رفتیم سر طراحی که گلی نیومد! گفت شلوغه! راست می گفت! اصلا جا نبود! من و شیدام از کلاس بقلی صندلی برداشتیم و دم در نشستیم!! رزیتام بود! استادک عقشکمان همینجوری درس میداد و من و شیدا طبق معمول می خندیدم!اصلا مزه میده صبح به قصد خنده بری سر کلاس و بعد از ظهر به قصد درس گوش دادن!! ( چگذه م که بعد از ظهرش درس گوش دادیم!!! ) یهو یه سوالی پرسید و گفت هر کی جواب بده نیم نمره به پایان ترمش اضافه می کنم! مام که نفهمیدیم ماجرا چی بود فقط جواب آخر فهمیدیم اِن فاکتوریل بود! =(( زدیم بیرون و خوراکی اینا خوردیم و ساعت بعد هر کی رفت سر کلاس خودش و منم که تفسیر داشتم و استاد نیومد رفتم سر کلاس ریاضی ِ شیدا!! ناهار رو از قبل تصمیم گرفته بودیم بریم تو شهر و پیتزا بخوریم! به خاطر همین بعد از کلاس رفتیم آندوی داهاتمون و سفارش پیتزا دادیم! دو تا گرفتیم و آآآآآآآآآآآی خوردیم!! به حدی خورده بودم که سر این کلاس آخری ِ نفسم بالا نمیومد!! برگشتیم یونی و رفتیم سر کلاس! جلوی جلو! کلاس خیلی خلوت بود! استاد اومد و شروع کرد به تدریس! ما رو می شناسه دیگه! از ترم های اول همش با خودش بودیم! آآآآآآآی بیخود خندیدیم!! داشت می گفت ۱۰ مین زودتر بیایم که از اونور ۱۰ مین زودتر تموم کنه که یکی از بچه ها یه چی گفت ما حرصمون گرفت! برگشتیم عقب ببینیم کیه که یهو چشممون خورد به مریم!! :(( من به روی خودم نیاوردم اما شیدا فوری گفت " صووووورتـــــی!! " گفتم " دیدیم!!:دی " خنگ با رزیتا نشسته بود سر کلاس!! از همون اول هـــــــــــر چی استاد گفت این جواب میداد و اصلا هم ما نفهمیدیم این جزوه ی رزیتا که ساعت اول سر کلاسش بود جلو دستش بازه!! آخه از مریم واااااااااااااااقعا بعیده!! من یه مریم می گم ، شما یه خنگ تصور کن!! آقا منم از خوشی هول بودم! نه که نفسم بالا نمیومد و از کار مریم خندم گرفته بود! این بود که اعصابم رو مختل کرد و آآآآآآآآآآآآآی چرت و پرت گفتم! آآآآآآآآآآآآآآی سوتی دادم! یه جمع و ضرب معمولی رو هی اشتباه می گفتم و تازه روش پافشاری هم می کردم! بالاخره رسید به اون سواله که کلاس قبلش گفته بود نیم نمره میده! منو شیدا حاضر بودیم تا جوابو بدیم! استاد هنوز سوالش تموم نشده مریم هول هولی می گه " اِن فاکتوریل "!!! خیـــــــــــــــــلی تابلو بود!! آخه سوالی نبود که بشه بعد از طرحش فوری جواب داد! حداقل ۲ مین احتیاج به فکر داشت! استاد یه نگاهی کرد و گفت که تا من میرم بیرون شما فکر کنید! من و شیدام سرخوش از اینکه جوابو میدونیم رفتیم بیرون تا آب بخوریم! یهو دم در رزیتا رو دیدم که رفته بود بیرون و تازه داشت میومد توو کلاس! من نمی دونم چرا این بشر امروز اینجوری شده بود! هی می خندید و نیشخند تحویل بچه ها میداد!! اون رفت تو کلاس و ما رفتیم سمت آب که استاد سریع برگشت تو کلاس! مام بدو بدو برگشتیم دیگه!:دی وگرنه مریم نمره رو هپلی هپو می کرد!! اونم تهنا تهنا و اونم به نااااااااحق!! ( خب ما می خواستیم به حق بگیریم می دونی؟!!:دی :(( ) تا رسیدیم تو کلاس منم گفتم همون اِن فاکتوریل می شه استاد! ازم تحلیل ش رو خواست که منم یه چیزایی جوابشو دادم! اما نه خیلی واضح! در حدی که تابلو نشه از اول می دونستم جوابو!:دی... بعد از مریم پرسید! مریم تاااااااااااااااااااااااااااابلو اصلا نمی تونست توضیح بده که استدلالش چیه!! فقط یه چیزایی گفت و استادم ازش بیشتر خواست! بالاخره اسم جفتمون رو نوشت و گفت که یادش بندازیم نمرمون رو بهمون بده!! من نمی دونم این آبی چیزی به اینا گفته؟!! از روز اول اینا بد فوکوس کردن!! تابلو زیر نظر دارن! یعنی جوری که من برمی گردم می خندم مریم نگاه می کنه من به کدوم سمت دارم نگاه می کنم و چی خنده ی منو در آورده!! حافظه ی دو ثانیه ایم ساپورت نمی کنه!! الان یادم نمیاد دیگه به چیا خندیدیم سر کلاس شیدا!! تو اتوبوس هم مورد حمله ی چندی از وحشیان آبادیمان قرار گرفتیم و به شدت مورد اذیت واقع شدیم و گرداندیم!!:دی و صد البته سوژه ای بود برای خنده ی مان و صد البته سوژه ای برای اینکه نفهمیم چگذه باید وایسیم تا برسیم به مترو!!
* می دونم زیاد نوشتم اما خب باید ثبت می شد! کامنتینگشو می بندم چون می دونم حوصله کسی نمی رسه انگذه طولانی رو بخونه!
* اون قاشق که گفتم قصه ها داره!! آبی روز به روز اسم واسم عوض می کنه!! چندی ست بنده خاله ریزه م و اونم قاشق سحر آمیزم بوده که ایشون یافتن و می خوان برام بیارن!!:دی دیوونست دیگه! ازش بیشتر از این توقعی نیس!!
یعنی مثه چــــــــــی باید بریم کتاب بخریم!! شنبه کوییز سیستم داریم!! بفکــــــــــر!! همون درسی که من هی گوش دادمااااا، همون!!
رفتم یونی و تا پامونو گذاشتیم تو ساختمون چشمم به حضور انور( ؟ ) آبی خورد! با سر سلام کردم! و با شیدا از پله ها رفتیم باالا.... اس ام اس زده " آخی!! ریزه میزه!! :دی " همه ی این کاراش واسه حرص در آوردن منه!! کلاسمون کنار هم بود!! تو کلاس بودم که اس ام اس زد " کوشی؟! بیا بیرون ببینم! " رفتم بیرون و دیدم وایساده و نُچ نُچ می کنه! می گم " هوووووووم؟! " فقط سرشو تکون می ده و نُچ نُچ می کنه! حرصم می گیره از کارش!! می گه
ــ ببخشید یادم رفت بیارم!!! گُمش کردم!
+ وااااا؟! مگه دست استاد زبانت نبود؟!!
ــ چی؟!
+ لاست دیگه!
ــ نه! من قاشقتو می گم!!!
شروع می کنه اذیت کردن و همینجور نگاش می کنم! هیچی نمی گم! فقط می گم که جوابشو اس ام اس می کنم و میام تو کلاس!! از طرفی خندم گرفته و از طرفی کُفرم در اومده!!! جوابشو می دم و کلاس که تموم می شه هر بار که می بینمش، یه نگاهی می کنه و نُچ نُچ می کنه!!!
سر تمام کلاسا خواب بودم!! اما فقط سیستم رو نفهمیدم!الان فقط خواب می خوام!! فقـــــــــــــط!!
رزیتا و مریم رو بگو شیداااااااااااا :(( =(((!!!!!!!!!!!!
ــ لیزا میای مث قدیما بشیم؟!!
+ نه!
ــ چرا هی نه و نوو میاری؟!!
+ نه و نوو نمیارم!
ــ چرا زن ها هیچ وقت پیش قدم نمی شن؟!!
+ چون دوست دارن فکر کنن که این مردها بودن که اول اومدن جلو!
جدی چقدر قشنگ فهموند که زن یعنی ناز... دلش می خواد فقط ناز بکنه و حتما هم به ناز کردنش بها داده بشه!! هــــــی، توی آقایی که این چیزا رو نمی فهمی! بفهم!! تصمیم گرفتم این تئاتر رو بخرم چون موضوعش دعوای یه زن و شوهر بود...جفت یک شب نشستن و تمام حرف هاشونو زدن! از چیز هایی که آزارشون میداد حرف زدن! خیلی جالب بود! با هم مشکلاتشونو حل کردن! تک تک دیالوگ هاش رو دوست داشتم! وقتی زنه با تمام وجود می گه وقتی شوهرش با یه زن خوش و بش می کنه حسودی ش می شه و دلش می خواد برای خود خودش باشه...اما خب به روی خودش نمیاره و مدرن برخورد می کنه و به آزادی های شوهرش احترام میذاره، البته به ظاهر!! چون از درون اذیت می شه! اِهه! همین دیگه! چجوری باید بگم خوشم اومد؟!!!
*بعدش ساعت ۱ شبکه ۱ مستندی از دنیای حیوانات دریایی رو نشون داد! ماهی ها....خدایا! بزرگی و هنرمندی ت رو هزاران هزاران بار شکر!! اون تدبیرتو هزاران بار شکر.... توی این زیبایی های دریایی ، یه نوع ماهی رو نشون داد که نر و مادشون تو رنگشون تفاوت داشتن!! یادم نیست کدوم قرمز بود و کدوم بنفش! نشون میداد که این نوع ماهی می تونه بسته به شرایط جنسیتش عوض شه!! ماهی نر رو به دام انداخت و دید که یکی از ماهی های ماده سریع به یه حفره ای رفت و وقتی برگشت رنگش عوض شده بود و نر شده بود!!! انگار همیشه یه نری باید باشه تا مواظب ماده باشه! انگار نمی شه ماده بدون نر باشه!! درسته حرص آور بود، اما در عین حال حیرت انگیز بود!! من یه چی می گم، شما یه چی بهتر برداشت کنین!!
*امروز با شیدا رفتیم کافی شاپ! واسه تولد من که تو ماه رمضون بود فرصت نشده بود بریم بیرون! گلی حالش بد بود و نیومد و ما تنها رفتیم! کلی دیوونه بازی در آوردیم و عکس گرفتیم و من گیل گیلی که روی کافه گلاسه م بود آوردم خونه!! خب چیه؟!! خوشم اومد! باحال بود! بعدم با هم رفتیم و شیدا برام یه تابلوی نقاشی بزرگ خرید که خیــــــــــــــلی می دوستمش!! خیـــــــــــلی!! بعد سوار اتوبوس مسیر شدم که یهو یه خانمی بلند داد زد " پای منو له نکن! " دنبال صدا گشتم و دیدمش! یه خانم تقریبا مسن با یه تیپ معمولی! اتوبوس راه افتاد و خانم شروع کرد به حرف زدن..." برو دیگه! برووووووووو.... گاز بده! آروم ترمز بگیر... نفس نکش! فقط برو! اه شب شد! برو دیگه! از تو آیینه نگاه می کنی؟!!! نگاه نکن! راهتو برو! آهـــــــا، دور بزن! بروووووووو.... پدرتو در میارم! لهت می کنم! " نمی دونستم به خانمی که انگار مشکل داره بخندم یا نه! اما خیلی خودمو نگه داشتم تا به مریضی روانی این خانم و حرف هایی که میزد و دعواهایی که با راننده و مسافر ها می کرد نخندم!!! خیلی دلم به حالش سوخت! به پشت سری ها می گفتم نخندن! حرصم می گرفت! دلم می سوخت! داشتم فکر می کردم نشد من یه بار سوار اتوبوس بشم و اتفاق خاصی نیفته و بازم داشتم فکر می کردم که چقدر بزرگوار بود آقای راننده که با فحش های بد خانم باز هم به راهش ادامه داد و هیچ گونه حرفی نزد! هی تجسم می کردم که الانست که آقاهه از کوره در بره و بگه خانوم پیاده شو!! اما اینطور نشد! چه صبووور!!
مامان زنگیده و کلی اطلاعات از اونور میده! حالا منم خوااااااااااااااااب! اما دلم یه جوری بود...نمی تونستم بگم که مامان خوابم میاد! دلم خیــــــــــــــلی برای همشون تنگیده! شاید کسی تا توی موقعیتش قرار نگیره نتونه بفهمه چی می گم! اما خیلی سخته که بر گردی از یونی خونه و چهره ی مامانتو نبینی که همیشه ازت می پرسید " خب! چه خبر امروز؟!! " و تو تا فی خالدون ِ اون روز رو براش بتعریفی! وقتی یهو حوصلت سر می ره خواهری نیس که اذیتش کنی یا اینکه باهاش حرف بزنی یا اینکه باهاش تخته بازی کنی و مث همیشه جفت ۶ بیاری و اونم مث همیشه غُر بزنه که قبول نیس! تو جر زنی و تو توی دلت قربون صدقش بری!! یا بابایی و داداشی ت که دلت یه عالمه برای دیدنشون تنگ شده و دلت می خواد زودی اسفند شه تا توی بغل بابایی باشی!! :دی... دیدی اینا رو یهو دلشون بد هوایی می شه؟!
* دیشب بالاخره کـــ.رمم رو ریختم!!:دی... خوشم میاد بر عکس اون چیزی که نشون میده، کاااااااملا احمقه!!:دی
دارم کافه پیانو رو می خونم!!..... دقیقا هر چی به ذهنش می رسه نوشته! منم بیشتر وقت ها اینجوری با خودم و تو دلم و بیشتر تو مسیر حرف می زنم!! چقدر خوبه آدم یه کافه داشته باشه و روز و شب آدم های مختلف بیان اونجا و تو بتونی همشون رو واسه خودت تحلیل کنی....!! فعلا اولاشم! دلم می خواد آروم آروم بخونمش!...
دارم به این فکر می کنم که این ترم رو چقدر خوب می خوام تموم کنم!!!...خودم می دونم تلقین ِ! اما خب تلقین ِ خوبیه و تا باشه از این تلقینا باشه!!
+ برعکس! من اصلا باهات حال نمی کنم!:دی
ــ بهتر! این که من با تو حال کنم ایرادی نداره! اما اگه تو حال کنی، سیریش می شی خووب نیس!!:دی
+ مَـــــــــــــــــرض!!![]()
ــ خیلی ریزی بااابااااا....
+ یه بار دیگه بگی ریزی...از پشت بوم پرتت می کنم پایین! فهمیدی؟!!
ــ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی...این صدای پرت شدنم بود:دی!
+ فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه!
ــ خب کوچولویی آخه!!
ــ پشت ِ بوووووووووووووووووووووم!!!![]()
ــ الان بترس از من!
+ ای بابا!!! یه پوست و دو تا استخون که دیگه ترس نداره!
ــ همین دیگه! حسودی ت می شه!!
.... پشت بوووووووووووووووووم!!!![]()
* محض خاطره.... انگذه بدم میاد هی اینجوری می گه! می خوام از ارتفاع پرتش کنم پایین!پررو!
تخت جمشيد رو ديدين سرش شکل يه حيوونه؟!! بگو خب!! جون تو نگي بقيه شو نمي گم... :دي! بعد اين حيوونه رو تو آمريکا پيداش کردن!
همه با هم.... يا للعجب!!! يا للعجب!!
خُفه ها....!!
دايي جانک نشانمان داد و با دهان باز نظاره کرديم و گفتيم عکس ِ بي تربيتشو بذاريم اينجا تا عبرت سايرين بشه!!
:دي
دايي اومده ميگه "سريع بذار تو بلاگ هااااا...خُب؟! " :دي
طبق روال روزهای قبل با مترو به طرف صادقیه و بعد هم به طرف آبادی خودمون! طبق معمول من و شیدا و سولماز مثل تمام بچه های دیگه به طرف در هجوم بردیم و جا گرفتیم! تا وقتی شیدا نگفته بود دقت نکرده بودم که تمام صندلی ها رو دخترا گرفته بودن...جلو و پشت و پسرا همه ایستاده بودن!:دی مزه داد...خب اندکی هم دلمان برایشان ریش شد! میریم تو کلاس و اولین کلاس می شه کلاس ِاستراتژیک! اونم با استادی که همه می دونن ۱۰ مین ِ اول رو با تدریس اخلاق شروع می کنه و تهدیداشو می کنه و واضح اعلام می کنه که توقع داره هفته دیگه از جمع ۳۰-۴۰ نفره،۱۵ نفر باقی مونده باشه و بقیه حذف کرده باشن! اما....من کلاساشو با تمام استرس و سگ لرز هایی که بهم وارد می شه دوست دارم! این درس ها فقط برای دانشگاه و صرفا گرفتن ِ یه نمره نیس! درس ِ زندگی ِ! مدیریت تصمیم گیری و روش حل مسئله چیزی نیس که من فقط توی محیط دانشگاه و درس باهاش سر و کار داشته باشم! به خاطر همین یه دنیا اینجور بحث ها رو می دوستیم! وقتی یه سوالایی می کرد و جواب های پرتی می دادیم..انقدر حرف می زد تا برای خودمون و تو ذهن خودمون دنبال جواب درست بگردیم! اینا رو نوشتم تا فقط بدی های یه آدمو ندیده باشم! کلاس بعدی سیستم عامل و انقدر از بی خوابی دیشب کلافه بودم که اصلا نمی فهمیدم چی می گه و بدتر از من شیدا.... بعدم گرافیک که استادش دیر می کنه و تصمیم می گیریم بیایم خونه! تو راه پله می بینم دیوونه رو! اما خب به روی شریف نمیاریم و شیدا کنان به خارج ساختمون می ریم و غش غش می خندیم از اون حرکت یهویی که آبی انجام داد و ما به روی خودمان نیاوردیم! تو اتوبوس یه سوتی ِ دیگه! یه سوتی که باعث شد تا صادقیه سرمو بالا نگیریم و طرفو نگاه نکنم! آخه اتوبوس داشت ترمز می کرد و من بی هوا پشت ِ پسررو گرفتم تا نیفتم و یهو به خودم اومدم دیدم دستم جایی ِ که نباید باشه و یهو قرمز شدم در حد بنز و دیگه سر بلند نکردم! اینام ۸۷ بودن و کاملا با جنبه(!!!!!!!!!).
و باز هم شروعی از خُل و چِل بازی هامون!!
جدا من چگذه پیچیده م! از همه چی خوشم میاد.... از نویسندگی...کار توی مجله...مباحث فلسفی...طنز...مباحث روانشناسی....ریاضی....هنر.... خودمم نتونستم خودمو بشناسم! دیگه چه برسه به بقیه!
رفتم تو این سایت که از ساقی گرفتم و یه تست بود دادم! جوابشو نیگاه::::
(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)
|
تو یک تیپ "خیالباف" هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است. قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر... |
صبح رفتم بانک و بعد ۱ ساعت و خورده ای کارم رو راه انداخته! انگذه حرصم می گیره که نگاه به چسبم می کنن! خب اگه می خواستم جلب توجه کنم بلد بودم یه غلط دیگه ای بکنم! هی نگاه می کنن آدم معذب می شه خب!
چه برنامه ها که امروز نریختیم و چگذه خرابکاری بشه خدا عالمه!!
*کتاب کافه پیانو رو خریدم و دلم می خواد زودی تمومش کنم!
*خیلی دنبال " پتینه " و خط شکسته ی نستعلیق بودم! من خط ریزم خوبه اما درشت افتضاحه! یادمه تو دوران مدرسه که می بردنمون نمایشگاه قرآن از این چیزا دیده بودم و از اون موقع تو کفش بودم که بالاخره دیشب پیداش کردم و شماره ی پسره رو گرفتم که برم پیشش یاد بگیرم! شیدام گفت میاد! اونم خوشش اومد....بس که قشنگه.... احساس خوبی بهم دست میده...دستتو آروم می چرخونی و بی هوا هنری خلق می شه قابل ستایش که بهت آرامش میده! من عاااااااااااشقشم!!... الان زنگ زدم گفت بعد ماه رمضون بیا.... تو جنت آباد بود! فگط مشکلش راه دورشه که نه که من علاقه دارم، اینه که این معضلات برام هیچه!!:دی ( این جمله فگط محض انرژی دادن بود و بس!! )
*انقدر امروز با ساقی مث دیوونه ها تو خیابون خندیدم که....:دی! خب دیدی آدم میفته رو اون دنده و عمری بلند نمی شه؟!!! قضیه مام همینه!فردا میریم با هم سپه سالار که من کفش بگیرم و بعد میاد خونه ما،موهامونو درست کنیم واسه مهمونی که فردا دعوتیده شدیم!!
*دیدی اینا رو گردنشون خیلی درد می کنه؟!!! :دی...
*از همه ی دوستای گلم بابت تبریکاشون ممنون! یه دنیا ممنون!!
برای همه ی همه دعا کردم و امیدوارم قبول کنه خدا!
آنتراک رو کباب ترکی زدیم!!:دی
امشب احساس می کنم شبی ِ که قراره اتفاقی بیفته!...نمی دونم چه اتفاقی...شاید بعد ها خودشو تو زندگیم نشون بده...اما مطمئنم امشب یه شب معمولی نیس!
بلاگفای خیر ندیده! واااااااااقعا امروز رو اعصابم بودی! اول با لپ تاپ اومدم دیدم باز نمی کنه...عین دیوونه ها اومدم با این ذغالی دیدم تو این یکی هم باز نمی کنه...انقدر حرصم دادی که خوابم گرفت:دی
من نمی دونم این چسب مماخم کوش....اه! خب الان باید عنر عنر (؟) برم داروخونه و یکی دیگه بخرم!
الی عزیزم!...بابت اون پاراگراف یه دنیا ممنون! خوشحالم کردی! اگه گفتم نمی خوام کسی تو کارام دخالت کنه منظورم دوست های صمیمی م نبود! من این چند وقته کامنت های خصوصی خوبی نداشتم و دلم از همه ی اینها پر بود! دلم نمی خواد از دستم ناراحت باشین!...
فردا می رم یه سر بانک و شب هم قراره با شیدا بریم مصلی! انگذه که دوست دارم که!! خیلی!! بعد فرداش هم با ساقی میرم آرایشگاه و بعد قراره با شیدا بریم بیرون و خودمون رو هویجوری افطاری به دعوتیم و پس فردام که میریم خونه دوستکمان برای افطاری و خلاصه این چند روز سرمان به شدت گرم می باشد!!:دی...
از یه طرف خیلی عشقولیم که شنبه باید برم یونی و از طرفی نه زیاد!! حس اینکه ساعت ۶:۳۰ باید صادقیه باشم که ۷:۳۰ شروع کلاسمونه و اول صبحی هم همون استاد ِ خوش اخلاق ِ(!!! ) ترم پیش که کنترل باهاش داشتم رو داریم و من موندم چطور می خوام تحمل کنم! امیدوارم زیاد اذیتمون نکنه... می گن با ترم بالایی ها خوبه و زیاد می گه می خنده! دیگه خیر سرمون ترم بالایی محسوب می شیم! امیدوارم که شانسمون به ته دیگ نخوره!! خنده م می گیره شیدا با زور با این برداشته! :(( امیدوارم اذیت نشه! ( بیا شیدایی! اینم دعا...خوووفه؟!!:دی )
دیشب همه به صف شده بودن و موقع دعا کردنم خودی نشون می دادن!...ببین چی بوده که من استادای یونی مون هم دعا کردم! اونم کـــــــــی؟!! کسی که با ۴ نمره ی پروژه و ۲ نمره ی کلاسی و ۲ نمره ی میان ترم و ۲ نمره به قول خودش ارفاق و کلی بند و بساط به من داده ۱۳ .... آبی می گه " دعاش کردی یا نفرین؟! " :دی! حیف اون لحظه نفرینم نمی یومد!
همه دوستام گُلن!! همه ی همشون!!