تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
سه شنبه 30 مهر1387
197
چقدر جالبه که آدم ها ظاهر و باطنشون دنیا دنیا تفاوت داره!! بعضی وقت ها یه جایی، فردی رو می بینی و از ژستش و رفتارش با این و اون خوشت میاد، اما وقتی با خود طرف صحبت می کنی و دوست می شی و جیک و پیکش دستت میاد می فهمی یه دنیا با اونی که تو می خواستی و تو ذهنت بوده فرق داره! اون وقته که به قولی کوه آمالت رو سرت خراب می شه!! هی هی!!

هیچ چی نیستا....اینو هویجوری نوشتم... واسه همذات پنداری با یکی!!:دی

 

دوشنبه 29 مهر1387
196
دوشنبه ست و باید برم جواب اون آزمایش ادراری که دادم بگیرم...می رسم زیر پل سد خندان و بقیه راه رو پیاده می رم! تو کیفم پول دارم اما بازم می ایستم کنار ای تی ام و منتظر می شم خانومی که اونجاست کارش تموم شه ... نگاه به اونور خیابون می کنم و کتاب فروشی که بیشتر اوقات ازش خرید می کنم رو می بینم! درش بسته ست! منتظرم یکی از اون عابرینی که داره ویترین رو نگاه می کنه بره تو تا بفهمم بازه و بیخود تا اون طرف نرم! خانومه کارش تموم می شه و من به اندازه ی دلخواهم پول بر میدارم و می رم اون دست خیابون! یه تکونی به در می دم و تا می بینم که تکون می خوره و می فهمم بازه با ذوق می پرم تو! دو تا خانوم و یه آقا پشت میز نشستن و دارن قرمه سبزی می خورن و بوی غذاشون کل مغازه رو پر کرده! معذرت خواهی می کنم و می گم عقاید یک دلقک که اون دفعه ای تموم کرده بودن رو آوردن؟!! یکی از اونها از سر میز بلند می شه و برام از تو کتاب خونه میارتش! خوشحال و ذوق زده از اینکه این دفعه دست خالی برنمی گردم از مغازه میام بیرون و هی نگاهی به پاکتی که کتابم توشه می کنم و نیشم رو باز می کنم و با اینکارم سعی دارم جلب توجه کنم! دلم می خواد نگاه عابرین به کتابم بیفته و هوس بکنن اونام بخرن و بخونن! واقعا چقدر من فرهنگ سازم!!!! تو خیالات خودمم که یهو یه مردی قد بلند با یه کت و شلوار ساده و کیف قهوه ای ساده جلو روم می بینم! به طرف خیابون ایستاده و خیلی متفکرانه داره روبروش رو که مسجده نگاه می کنه! نیمرخ مرد برام آشناست! حاتمی کیا! باورم نمی شه! قدم هامو آروم می کنم و زیر چشمی نگاهش می کنم! نمی دونم چرا بقیه عابرین اصلا نیم نگاهی هم بهش نمی اندازن و بی تفاوت رد می شن! شاید نمی شناسن و شایدم قدرت این رو ندارن که فردی رو از نیمرخش بشناسن! با خودم خیلی کلنجار می رم! این پا و اون پا می کنم ...دلم می خواد برم جلو و بهش سلام کنم! اما رووم نمی شه! هی دو قدم میرم جلو و دوباره بر می گردم نگاهش می کنم و باز به راه خودم ادامه می دم! می رسم سر خواجه عبدالله! واسه خودم متاسف می شم که نتونستم حتی بهش یه سلام کنم! یه لحظه دست هامو مشت می کنم و تموم راهی که اومدم بر می گردم! دعا دعا می کنم همون جا باشه! هنوز ایستاده! آروم آروم بهش نزدیک می شم! انقدر که اگه یهو دیدم خودش نیس ضایع نشم! داره با موبایلش ور می ره! به نظرم داره اس ام اس میده! حالت چهرش خیلی متفکرانه ست! یه دستشو به چونش گرفته و با اون یکی داره اس ام اس میده! می رم جلو و آب دهنمو قورت می دم و نفس عمیق می کشم و میگم " آقای حاتمی کیا؟!! " خیلی تابلوئه که همه ی راهو بدو بدو کردم! حرف هام نصفه نیمه ست! هنوز نفسم کامل جا نیومده! واسه این ازش می پرسم که اگه یه وقت گفت نه و من خیلی شبیه ایشونم و اتفاقا همه اشتباه می گیرنم ضایع نشم!! یه نگاه بهم میندازه و می گه " بفرمایید! " دوباره مشغول اس ام اس دادنش می شه! می گم " آقای حاتمی کیا من دیدمتون اما رووم نشد بیام جلو....تا این سر رفتم ،اما دوباره برگشتم که بگم ..... " تمام نفسمو میدم بیرون و حالا دیگه حاتمی کیا داره چشم تو چشم نگام می کنه و می خنده! نفس که گرفتم دوباره می گم " اومدم بگم که همه ی کاراتون رو دوس دارم و امیدوارم همیشه مثل همین حالا موفق باشین! " خیلی آروم نگاهش رو از چشمم برمیداره و یه نگاهی به اطراف می ندازه! نمی دونم چی رو داره نگاه می کنه اما حس می کنم حالا دیگه مردم دارن نگاش می کنن! چون من آرامشش رو به هم زدم! می گه " ممنون! شمام موفق باشین! " یه لبخند تحویلش میدم و برمی گردم که برم! می بینم که همه دارن نگام می کنن و نمی دونم چرا این نیشم تا یه 5 مین همینجوری باز می مونه!میرم بیمارستان و جواب آزمایشم رو می گیرم! یه لیوان آب هم پر می کنم و می زنم بیرون! همیجور که دارم جرعه جرعه از لیوانم آب می خورم جواب آزمایشم رو هم نگاه می کنم! یه جوری که هر کی ندونه فکر می کنه من الان خیلی حالیم می شه! از این همه چیز میزی که هیچ جوره حالیم نمی شه دست می کشم و با لیوان یه بار مصرفم شروع به بازی می کنم! تو دستم مچاله ش می کنم و انقدر فشارش می دم تا بشکنه! انگاری لیوان از من لجباز تره! حال کرده اینبار حال من یکی رو بگیره! همینجور جواب به دست چپ و لیوان به دست راست از پیاده رو رد می شم ... یه همچین فیگوری واسه من تداعی کننده ی آدمایی که تازه دکتر بهشون گفته دیگه شانسی برای زندگی ندارن! برام جالبه که هر کسی از بغلم رد می شه به لیوانی که دیگه تو دستم پاره پاره شده نگاه می کنه ...چیش براش جذابه نمی دونم...اون جای رژ  ِ لبم که روش مونده یا تیکه هایی که دارم با دقت برش می دم؟!! باز حواسم میره به سمت حاتمی کیا!! این که هر دیگه جای من بود حداقل ازش یه امضا می گرفت! یا این که ازش یه عکس می گرفت! کاش ازش می خواستم کمکم کنه! بعضی وقت ها با یه اتفاق ساده سرنوشت آدم عوض می شه و به جاهایی کشیده می شه که هیچ وقت حتی بهش فکر هم نمی کرده یا حتی براش یه آرزو بوده! من تئاتر رو دوست دارم! دلم می خواست ازش کمک می گرفتم! یهو به خودم میام و می بینم یه موتور جلو پام ایستاده و داره بد نگام می کنه! فکر کنم نزدیک بوده بزنه بهم و من حواسم نبوده! گیج گیج نگاش می کنم و سوار ماشین می شم!! حالا دیگه خیلی خوب می تونم برم تو توهم و کسی کاری به کارم نداشته باشه! من یه روز این کارو می کنم! مطمئنم! اونم اینه که برای یک روز آژانس می گیرم و ازش می خوام دور تهران بچرخه تا شب و من فرصت داشته باشم هم به خیابون ها نگاه کنم و هم تو توهمات خودم غرق شم!!

دوشنبه 29 مهر1387
195
دیشب دسترسی به نت نداشتم! مهمون برام اومده و منم که کدبااااااااااااانو!!!:دی اینه که فعلا آیم سو ساری!! و اما مسابقه!! =(( از همتون متشکرم و یه خسته نباشید می گم چون رقابت تنگاتنگی رو داشتین و اینا!!! هیچ کدوم هم تمام گزینه ها رو درست نزنید و باید بازم بگم که خسته نباشید! بدین گونه ست که اون ام وی ام جاش تو همون پارکینگ خوبه! باشه واسه مسابقه بعدی ایشالله!! و حالااا...

۱.من صوورتی م! ( بله! بله! من صوورتی م یعنی اسمم رو اینجا نوشتم! مثلا اگه می گفتم من قرمزم شما باید می گفتی نه!!دیدی چه آسون بود؟!!:دی)

۲. ۲۰ سالمه! ( اوهوم! )

۳.دانشجوی هنر ( باز اشک منو در نیارین! قرار بود بشم!! یعنی دلم می خواد واسه فوق برم هنر!:دی اگر خانواده دمپایی واسم کادو نفرستن!!)

۴.شاغلم! یه شرکت تبلیغاتی!! ( قراره بشم!! اما هنوز نشدم! تااااااازشم! )

۵. پدرم پزشکه! ( اوهوم! )

۶.مادرم سالها پیش فرهنگی بودن! ( نُچ! )

۷. جد و آبادم میرسه به جنوب کشور ( اُه یِس بابام جان!! )

۸.پوست سفید با چشمان قهوه ای پررنگ دارم! ( آخه من یه روز نیومدم گفتم من بلک آیزم؟!! نگفتم عمویی می گه " من چشم و ابرو و  مو مشکی ت رو دوست دارم؟!! هان هان هان؟! پس چرا همه با هم اینو زدین؟!! ایش!! )

۹.بد اخلاقم! ( تو اصلا دلت میاد این گزینه رو بزنی؟!! نه من می خوام ببینم دلت میاد؟!! نیستم بابام جان! نیستم! )

۱۰.علاقه ی زیادی به آسمون و نجوم دارم! ( درسته من کشته مُرده ی شب و آرامششم! اما کی گفته به نجوم علاقه دارم؟!! اه اه اه!! به هیچ وجه! )

۱۱.ورزش مورد علاقه م شنائه!! ( هووووووووومم! اوهوم! )

۱۲. سر به زیرم! ( :دی! خدا قسمت کنه می شیم!! )

۱۳.خجالتی م! ( اوهوم! اینجا پرروبازی در میاریم کسی نمی شناسه! بقیه جاها..........من الان از فرط خجالت نمی تونم بحرفم!!:دی)

۱۴.آهنگ های غمگین دوس دارم! ( ببین اینو دوس دارم!آرشیو موزیکمم بیشتر غمگینه! اما خب دلم می خواد شاد گوش کنم و قِر و این حرفها!!:دی )

۱۵.از حیوانات خیلی خوشم میاد! ( اه اه! کی گفته؟!! به هیــــــــــچ وجه!)

۱۶. یکی از غذاهای محبوبم کرفسه! ( هووووووووووم! هر کی ناهار کرفس داشت صدام بزنه!)

۱۷.اصلا بازیگوش نیستم! ( :دی! وقتی هیچ کی اینو نزده! من این وسط بگم چی آخه؟!!:دی هستم بابام جان ! هستم!!:دی )

۱۸.فیلم دیدن رو به کتاب خوندن ترجیح می دم! ( اصلا و ابدا! اگر کتاب مورد علاقه م باشه به هیچ وجه اینطور نیس! )

۱۹. رویا پردازم! ( فک کن نباشم!! همین دیروز اتفاقا دختر خوشگلم به دنیا اومد و با باباش بردیمش خونه!!=((  آره گلم! تا همین حد!!!)

۲۰.عاشق تجملاتم! ( واسه خونه م اوهوم!!! )

۲۱. رنگ مورد علاقه م صورتی یواشه! ( شکی توش نیس!!! )

۲۲. از ظرف شستن خوشم نمیاد! ( از همین الان ماشین ظرفشویی جهازم رو خریدم گذاشتم کنار!! )

۲۳. یک مجله ی طنز رو به یک مقاله ی ادبی ترجیح می دم! ( دوستان صمیمی م هم اینو زده بودن! اما جدا  اینطور نیس! من تو مجله ها اول به سراغ متن های ادبی شون می رم و بعد طنز!! )

۲۴. عاشق دف َم! ( نُچ! پیانو! )

۲۵.سخت دوست پیدا می کنم! ( نه نه نه! یعنی عُمری! می تونین تمام کره ی زمین رو دوستان من فرض کنین! چون روزی میرسه که با همشون دوس می شم! )

۲۶.شطرنج خوب بازی می کنم! ( جزو برنامه های ۵ سالمه که خوب یاد بگیرمش! فعلا توفیق نداشتم!!)

۲۷.عروسک دوست ندرم! ( داشتم! اما الان فقط از پشت ویترین! )

شنبه 27 مهر1387
194
یه سری چیز میز می نویسم! شما هر کدمومو فک می کنی درسته شمارشو بگو!!

۱. من صوورتی م! ( فک کن اینو شمارشو نزنی!!:دی )

۲. ۲۰ سالمه!

۳. دانشجوی هنر

۴.شاغلم! یه شرکت تبلیغاتی!!

۵. پدرم پزشکه!

۶.مادرم سالها پیش فرهنگی بودن!

۷. جد و آبادم میرسه به جنوب کشور!

۸. پوست سفید با چشم های قهوه ای پررنگ دارم!

۹.بد اخلاقم!

۱۰.علاقه ی زیادی به آسمون و نجوم دارم!

۱۱. ورزش مورد علاقم شنا ئه!!

۱۲. سر به زیرم!

۱۳. خجالتی م!

۱۴. آهنگ های غمگین دوست دارم!

۱۵. از حیوانات خیلی خوشم میاد!

۱۶. یکی از غذا های محبوبم کرفسه!

۱۷.اصلا بازیگوش نیستم!

۱۸. فیلم دیدین رو به کتاب خوندن ترجیح میدم!

۱۹. رویا پردازم!

۲۰.عاشق تجملاتم!

۲۱.رنگ مورد علاقه م صورتی یواشه!

۲۲. از ظرف شستن خوشم نمیاد!

۲۳. یک مجله ی طنز رو به یک مقاله ی ادبی ترجیح می دم!

۲۴. عاشق دفَ م!

۲۵. سخت دوست پیدا می کنم!

۲۶.شطرنج خوب بازی می کنم!

۲۷. عروسک دوست ندارم!

 

 

** جایزه ی برنده ی خوشبخت،یک دستگاه خودروی ام وی ام!! ** :دی!

تِوِجُه فرمایید!! : پاسخ درست فردا شب اعلام می شود! تنها کسی برنده ست که همه ی شمارش های نام برده درست باشد!! بله بله!!

پنجشنبه 25 مهر1387
192
یه خاک! یه کشور بزرگ... یه شهر بزرگ... یه شهری به اسم پایتخت! سمبل : برج! یکی از برج های تک دنیا! برج میلاد!یه شهر با هزاران هزار آدم و خونه و ماشین و جک و جوونور! چی بگم از این شهر و آدم هاش که هر کدوم یه دیوانی ِ! اگه بخوای یه روز همینجوری از خونه بزنی بیرون و واسه خودت صاف صاف بچرخی،امکان نداره حوصلت سر بره! انقدر آدمای بامزه می بینی...انقدر حرکات جالب می بینی...انقدر خونه های اونچنانی می بینی که بخوای بری تو کفِش...انقدر مغازه می بینی که مدل مدل لباس و کفش و کیف و شمع های عجق وجق تو ویترینشون جا دادن و انقدر پارک ها پر سوژه ست که امکان نداره از بی حوصلگی قوطی رانی پرتغالتو شوت کنی و خیالی ت نباشه که هی!انگاری داری میری زیر ماشین!... همینجوری اول تصمیم می گیری واسه پیدا کردن درد کوفتی ت یه آزمایش ادرار بدی و وقتی مسئول مربوطه شیشه های ادرار از دستشویی برمیداره تا ببره آزمایشگاه عُق می زنی و به این فکر می کنی کار از این هم بدتر؟! چقدر روحیه می خواد واقعا!! آزمایشو میدی و از بیمارستان می زنی بیررون و از سر ِ مایه داری(!!!) میری طرف این همه مجله که رو زمین پخشه و مث همیشه چلچراغ و همشهری جوان رو می خری و راتو می کشی و میری به سمت خونه! قاعدتا باید ماشین سوار شی! اونم دو مسیر... یه روز رو به ماهیچه هات خستگی میدی و میذاری از این تن ِلش بازی دست بردارن و یه کمی هم محض ضای خدا کار کنن! همینجوری راه میری و لقمه هایی که مامانی صبح با اصرار و بعضا داد و هوار برات گرفته می خوری! راه میری و به پسر دختر های جوون نگاه می کنی! از این نگاها که نه! از اون نگاهای مادر بزرگانه! از اونا که پشت بندش " هی بابام جووونی کجایی که یادت بخیر " ئه! از اونا!!!! نگاه به پارک که می ندازی...بدت نمیاد روی یه نیمکت بشینی و به آدما خیره شی! به نظر من که از این هیجان انگیز تر وجود نداره! خب سوژه م پیدا می شه! ۵-۶ تا دختر جوون که انگاری کنکوری ن! دستشون از این نایلون های قلم چی ِ! از همونا که یه روزی ما رو باهاش خر کردن! به این فکر می کنی که " هی بابام هی! چه خوشن اینا! که چی بیاین یونی؟!! خبری نیس! روز به روز داره از بار علمی کم می شه و به بار معنوی ( دوست یابی ) تبدیل می شه!! " وقتی یونی شریف که یه زمانی به قولی یه آرزو بود با رتبه ی ۱۶ هزار هم دانشجوی برق گرفته، تو دیگه چیو می خوای واسه خودت آرزو کنی؟! روز به روز داره آرزوها می خوابه و من موندم بچه های من و تو به چی می خوان دل خوش کنن و به کجا می خوان برسن؟!! از این فکر ها خوشت نیومد! بلند می شی و با دهن کجی به افکارت می ری به سمت کفش فروشی هایی که زرق و برقش خیلی ِ اما در نگاه جزئی که می ندازی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمی شه! ... یه جفت کفش چشمتو می گیره که اونم یه خورده گرونه! اصلا می دونی چیه؟! تو کفش بخر نیستی برو بذار باد بیاد! می رسی به تاکسی های خطی! یه آقای ژولیده منتظره تو سوار شی تا بیاد بشنه! با توسل به این و اون سوار می شی و هی ازش فاصله می گیری... به آقای ژولیده و کثیف... چهره ش آرومه! خیلی راحت و خوب نشسته..انقدری که فکر می کنی تازه از مدیریت گوگل استعفا داده! اما خب....نه! این سِمت زیادی براش گشاده! همون شرکت های درپیت خودمان فیتِ تنشه! به خونه می رسی و همسایه نزدیک خونه برات چشم و ابرو بالا میندازه! یهو فکر می کنی نکنه هفته ی پیش که پدرش به رحمت خدا رفت من ارث ش را بالا کشیدم و با یه نگاه به مانتوی سفید ارزانت می فهمی که نه!بیخیال ِ قصه می شی و کلید می ندازی و فکر می کنی " چه روز الا بختکی داشتم من!! "

چهارشنبه 24 مهر1387
191
بابا اینا زنگ زدن... اول با مامان حرف می زنم و کلـــــــــــی حرف هام که قُلمبه شده بود رو پرت می کنم بیرون! همرو گوش میده و بعد یه حرفی واسه خالی نبودن عریضه می زنه! می دونه همیشه دلم می خواد اول حرفم رو بزنم و مخاطبم گوش بده کامل بعد اظهار موافقت یا مخالفت یا حتی اوهوم کنه! گوشی رو می ده بابا...تا صدامو می شنوه می زنه زیر خنده و ادامو در میاره! می گم " باااااااااابااااااااا دارم برات!! بذار سرما بخوری!! هر هر می خندم! " خندش بلند تر می شه و باز ادامو در میاره و می گه " سرما خولدی؟!! " از خندش خندم می گیره! می گم "باز بدون من چیکار دارین می کنین شما؟!!" در حالی که صدای تلق تولوق در میاره می گه " نارگیل گرفتیم داریم بازش می کنیم! تازه یه میوه ی دیگه م گرفتیم که بلد نیستیم چجوری بخوریمش!! " قه قه می زنم و می گم " وااااااااا؟!! خب یا پوست کندنیه یا شکستنی دیگه! " می گه " نه! عینهو سنگه! نمی شه کاریش کرد! با بچه ها گرفتیمش آوردیم گذاشتیم وسط و داریم نگاش می کنیم! " می دونم بازم گذاشتتم سر کار.... می گم " برووووووووووووو! " که می خنده! ... گوشی رو میده داداشی و اونم از میوه ی سنگی می گه! می گه بابا اسمشو گذاشته میوه سنگی! چه خانواده ی با استعدادی دارم من،ببین ترو خدا!... بعدم خواهری و یه دنیا بچه بازی و بوس های تُف تُفی!!!

* اصلا اصرار نکن هااااااااا..... عُمری فردا یونی نمی رن!! دِ! می گم اصرار نکن!

 

چهارشنبه 24 مهر1387
190
صبح می رم دکتر! منشی بهم وقت نمی ده! می گه باید زودتر میومدم...بهش می گم انقدر اوضاعم وخیمه که نمی تونم هفته بعد بیام...مهربونه! قبول می کنه! برمی گردم طرف صندلی ها و خانوم های قُلمبه رو می بینم که یه لبخند خاصی تو نگاهشونه و واسه هم از بچه هاشون و اینکه این آخریه یا اولی حرف می زنن! اصلا انگاری گرد زندگی پاشیدن اینجا... یه گوشه رو گیر میارم و می شینم و پام رو پام می ندازم و مثل همیشه خیره می شم به این همه زندگی!! تو خیالات خودم غرقم که بعد از ۱ ساعت و نیم صدام می زنه و می رم تو!! برام سونو می نویسه و ازم می خواد جواب آزمایش ها رو ۵ شنبه براش ببرم! میرم خونه...غذا رو می خورم و دوباره راه می افتم به  سمت سونو! دکتر تاکید می کنه باید مثانه پر باشه! یه لیوان آب...دو تا... ۵ تا....۱۰ تا!بالاخره پر می شه! جالبه یه وقت هایی هویجوری دستشویی ت میاد و یه وقت هایی که نیاز داری ناز می کنه! خوابیدم و دکتر داره تو مانیتور نگاه می کنه و همزمان اون مایع لزج رو که حاااااااااااااااالم ازش به هم می خوره به حرکت در میاره! می گه نیست! چیزی نیست! با بُهت بهش نگاه می کنم و می گم " مگه می شه؟!!دو سال پیش آزمایش دادم بود! یعنی چی نیس؟!! پس این درد ها مال چیه؟!! " می گه " ممکنه تو خودش خونریزی کرده باشه و از بین رفته باشه! آخرین دردت شدید نبود و بعد خودش خوب نشد؟!! "  می گم " چرا ، اما بازم درد داشتم بعدش! " می گه " همه چیز نرماله! باید بقیه آزمایشات رو بدی! " دستمال رو بردارم و پاک می کنم و با هزاران هزار سوال از بیمارستان می زنم بیرون! حواسم به حرف های دکتر که یهو پله های جلو بیمارستان رو به هیچ جام حساب نمی کنم و همرو دو تا یکی با کمر می یام پایین! مَرده میاد بالا سرم و می گه " اورژانس رو صدا کنم؟!! " در حالی که چشم هامو بستم و قیافمو نوچ کردم می گم " نه! ممنون! " دست به باسـ ن رامو می کشم و میرم! میرم پیش دکتر بینی م و می گه که " عااااااالیه! دیگه م چسب نزن! " یاد حرف مامان میافتم که می گه " هیچ ماست فروشی نمی گه ماست من تُرشه! " تو دلم اینو می گم و رامو می کشم و میام خونه! دیگه شب شده! یه ذره کلافگی و خستگی تو صدام و حرکاتم موج می زنه! سرم رو که رو بالشت می ذارم میرم... می رم تو خلسه! ساعت ۱۰ ناخود آگاه بیدار می شم و تا ۲ علافی می کنم تا یادم بره که انگاری سرما هم خوردم و گلوم می سوزه و تب هم دارم! انقدری وول می خورم تا همه ی همه شون یادم بره!!

* خدای من شکرت!!

دوشنبه 22 مهر1387
189
صبح زود بیدار می شم و به گوشیم نگاه می ندازم! فقط نگاه! اصلا تو ذهنم نمی شینه که ساعت چنده!! باز می خوابم و عجیبه که وقتی مامانی داااااااااااااد زد که صورتی بلند شو برو دکتر مث همیشه اون اَه ِ غلیظ رو نگفتم!عین یه لِیدی ِ با شعور بلند شدم و اول رفتم تو نت! بعد هم رفتم پایین و زنگ زدم دکی! گفتن که امروز دکترشون مرده!!( :دی مُرده که نه، مَرده! ) از لحن آهان گفتنم خودش فهمید که باید بگه کِی دکتر زنش میاد! گفت فردا بعد از ظهر بیا!! تو دلم قند می سابیدن...با اینکه خوابم نمی یومد اما اصلا حس اینکه بخوام برم نبود و حتما هم برای نرفتنم باید دلیل میاوردم که اینم شد بهترین دلیل یا بهترین بهانه!! یه نیمرو درست کردم و با فلفل قرمز تند خوردمش! هنوز یادمه که یه بار دختر خاله پیشم مونده بود چند روز و وقتی رفته بود خونه خودشون به همه گفته بود " این دیوونست! تو همه چی فلفل می ریزه! حتی تو ماست و چایی ش!!! ) یه عادته! از زمان حول و حوش ِ پنجم دبستان! واسه این می گم پنجم که ما هنوز به خونه جدید اسباب کشی نکرده بودیم و من تا اول راهنمایی اون خونه بودم! همون که ذکر خیرش (!!!) تو پست های قبل بود! بعد از صبحانه که مفصل خوردم می رم سراغ کارام! به خیلی چیزا فکر می کنم.... به اینکه من و خواهری و پسر خاله ها که نوه قدیمی ها حساب می شیم همه از دم مامان بزرگ و بابابزرگ یاد گرفتیم و به این کلمات عادت کردیم...اما نوه های جدید به مامانی و بابایی! خیلی به نظرم بچه گونس! حالا این وسط هر کی یه چی می گه!! خاله ها به ما نوه های قدیم می گن " کو مامان بزرگ؟!! " و به نوه های جدید " کو مامانی!! " یعنی رسما خُل بازی! و از همه خُل تر من که می شینم چه موضوعی رو واسه خودم تحلیل می کنم!!!:دی   بعد به مامانم اینا می فکرم! به اینکه از یونی که به بابا زنگ زدم یهو با خوشحالی گفت " صوووووووووورتی!! چطوری بابا؟!! " و من یهو همه ی اون کیلومتر ها فاصله رو حس کردم!! گفت که الان با خواهری اینا رفتن فروشگاه و جای منم خالی می کنن! آخه فروشگاه رفتنشون خیـــــــــــلی حال میده! اون موقع که منم رفته بودم با خواهری وایمیستادیم روی این چرخ ویژ ویژی ها و تو اون فروشگاه های بزرگ سُر می خوردیم و بعضی ها نگاهمون می کردن و می خندیدن و بعضی ها یُبس بازی در میاوردن و بد نگاه می کردن... هر کی هم می رفت سر وقت هر چی خودش می خواست و همشو می ریخت تو چرخ! اما در آخر از گیت خروجی باباجانک می گذشت و بیشتر اون چیزایی که نیاز نبود برداشته می شد و من و خواهری با اخم بهش نگاه می کردیم و بابا وقتی می دید ناراحتیم الکی سر به سرمون میذاشت!! هی!! منو یهو برد تو سال های ۴۰-۴۲....!!    بقیه افکارم هم نوشتنی نیس!

خیلی جدی:

می خوام تک باشم! تو فیلم کنعان ترانه به فروتن گفت " واسه این می خوام ازت جدا شم،چون خسته شدم! دیگه دلم نمی خواد کسی نگرانم بشه، کسی پیشم باشه! می خوام تنها باشم! می خوام واسه خودم زندگی کنم! "  منم دیگه این مدلی دوس دارم! می خوام واسه خود ِ خودم باشم! دلم نمی خواد کسی وجود داشته باشه که باهاش رفت و آمدمو چک کنم! دلم نمی خواد کسی باشه که مجبور بشم روزمو باهاش تقسیم کنم! از این مدل افرادی که بخوان زندگی م رو نصف کنم واسشون فعلا نیاز ندارم!!

خیلی نا جدی:

مریم و رزیتا و ستاره و آبی یه سوژه ن!! از همه بهترشون آبی یه! کسی که واقعا می شناستم و شوخی هاش ناراحتم نمی کنه!! کسی که واقعا با معرفته! توقع ازت نداره! همیشه حواسش به همه چیز هست! همه چیز... انقدری که یهو می مونی از خلق این بشر!! می شه روش به عنوان یه دوست حساب باز کرد! یه دوست خوب و نا متوقع!!

دوشنبه 22 مهر1387
188
یعنی حرص خوردن تا چه حد!!! این دفعه پرشین بلاگ برام کامنت داد اما نرفتم!گفتم مث اون دفعه ست دیگه!...آخ آخ! چه حرصی که الانه من دارم می خورم!! آخ آخ! وب گیلاسی رو خوندم و دیدم فرزاد حسنی هم اتفاقا اومده! آخ آخ من از این موجود یه زمانی خوشم میومد که!! تازشم همشون رفتن رو سن!! آخ آخ! چرا هی با احساسات پاک من بازی می شه آخه؟!! خیـــــــــلی نامردیه! منم دلم خواست! دلم می خواس همه دوستامو می دیدم!!!اون دفعه که با شیدا رفتیم اصلنشم خوش نگذشت و فقط آنی رو دیدیم و هی ووهوو و گیلی کنان از بغل همه رد شدیم تازشم! اما می بینم که اینبار همه رفتن رو سن و تازشم خوش خوشانشون بوده!!

وای وای!

من برم یه لیوان آب بخورم،اعصابم بشینه سرجاش!!

یکشنبه 21 مهر1387
187
یهو می رم تو اون موود ها!! تا چند مین پیشش داشتم قه قه تو راه پله ها می خندیدم هاااا... اما با یه حرکت از یکی که به نظر شیدا قصدی نداشته چنااااااان یهو بی حوصله شدم که اصلا با کلاس استاد محبوبم حال نکردم!!  خب بدم میاد هی یکی رووم فوکوس کنه !! اصلا بدم میاد تو جمع کسی باشم که ازش حرف می زنن و در موردش اظهار نظر می کنن!! ( تابلوئه امروز روو موود ِ غُر  زدنم؟!!... خدایی؟!!)

خب به من چه من بدم میاد لباسی که دیروز پوشیدم فردام بپوشم؟!! خب به من چه که من عادت دارم مانتومو هر روز بشورم؟!! خب همینه که دیوونم و عادت دارم هر روز از خواب قشنگم بزنم و ۵ برم حموم!! خب به من چه اصلنشم که مانتومو نشسته بودم و مجبور شدم اون مانتو تنگمو بپوشم؟!! همونی که توش معذبم و هی گووله می کنم خودمو توش!! خب به من چه تازه خیلی هم بدن نماست؟!! به من چه همون دم همه میخ ِتنگی ش می شن؟! .... اصلا همینه که هس!! دهه!

*اصلا ستاره که نیس با اون بنفش خوش رنگ آدم دلش می گیره!! دقت کردی؟!!:دی ( توهم تا چه حد؟!!:دی )

اُم المرض صحبت می کنه:دی ::

یه مریضی م عود کرده! خیلی هم مریضی بی تربیتی یه! آبرمومونو تو یونی برده! چگذه که من آبروم رفته! اصلا نمی شه هم ازش حرف زد بدبختی!!:دی آدم از فشار درد چه ها که نمی کنه و تا کجاها که نمیره!!! فردا می رم سونو ببینم چگذه پیشرفت کرده که سور بدم!:دی اصولا من امراضم هیچ کدوم خوب نمی شه و هر کدوم جای کار داره!!:دی قربونْ تون برم!! تازه گلی می گه در شُرف ِ سرطان مغز نیز هستم! زیادی گوشیم پیشمه و اگه تو بگی یه مین می ذارمش کنار، جون تو ناراحت می شم! گفتم جون تو!!:دی

شنبه 20 مهر1387
186
الان آنتراک بین خوابمو می گذرونم! انقــــــــدر خستم و سردرد و دل درد بیشعور دارم که فقط خواب درمونمه که اونم انگاری به من حرومه!!!

انقدر دل درد داشتم امروز که همه ی یونی فهمیدن! یهو انقدری تیر می کشید که مجبور می شدم بشینم و فقط خودمو وسط راهرو قوس بدم!

من تنها می شم!شیدا و گل آرا می رن وصایا! آبی با دوستش ستاره ( خنده م می گیره از این اسم های مستعار!!:دی ستاااااااااره! فکر کن!!! ) وایسادن جلو رووم! من به پله ها خیره شدم و آبی به من! منتظر برگردم و نگاش کنم تا شروع کنه به اذیت کردن! منم از قصد اصلا نگاه نمی کنم! متوسل می شه به گوشیش! می بینم که اس ام اس میده و زنگ میزنه و مطمئنم به منه! آما من که گوشیم تو کلاسه!!:دی با اخم میرم تو کلاس! می بینم میس ازش دارم و اس ام اسی که اینه! " چیه خاله؟!! قاشق نداری ناراحتی؟!! :دی " جواب می دم " نه دیوونه! حالم خوش نیس! " زنگ میزنه و بهش می گم که غذای یونی هم خوردم بدتر شدم! می گه  پس منو ندیدی...سر کل کل غذا رو ریختم رو میز و خوردم!! بهش می گم که خااااااااااااک! حالش به هم نخورد که می خنده و می گه چرا!! داشته می خورده!

آنتراک تموم شد دوستان!!:دی فعلا!! 

جمعه 19 مهر1387
185
صبح از سردرد در حال مرگ بودم! به شیدا زنگیدم که بگم نمیام و مث همیشه می دونستم زنگ زدنم هیچ توفیری نداره و شیدا می گه بیا و استدلال میاره!!:دی خلاصه عنر عنر لپتاپ به دست رفتیم یونی و دست خالی برگشتیم و استادکماان این همه آدم رو پشیزی هم حساب نکرد! اومدیم خونه و خوابیدیم و بعد از ظهر با هم رفتیم خرید! مواد لازم واسه سوپ و سالاد ماکارونی رو خریدیم و تا ساعت حدود ۱۰ دیگه  شام آماده شد! خب تقصیر من چیه رشته هه خورد بود و من هویجوری ریختم و اصلا حواسم نبود که زیاد شده!!:دی آما خوب شده بود! خوشمزه شده بود! فقط یه کمکی همش رشته بود!!:دی سالاد ماکارونی هم خوب شده بود فقط اینکه تا همین الان شکمامون صدا از خودش در میاره!!::دی نمی دونم چرا... معده هامون داره می ترکه! این همه صدا از شکم فقط واسه سه تا بشقاب سالاد ماکارونی آخه؟!!:دی!بعدم قهوه خوردیم که نخوابیم و درس بخونیم که آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآرررررررررررره!! اصلا الانه ما رو تخت نیستیم و جنازه نیستیم!! تازشم برنامه ریزی کردیم فردا درس بخونیم که اونم اتفاقا آآآآآآآآآآآآآآآآررررررررره!!!:دی....

همین دیگه! امروزمون همین بود!!

چهارشنبه 17 مهر1387
184
کی میگه من تازه آپ کردم نمی تونم بازم آپ کنم؟!!

چرا نمی فهمن من خودمم خسته ام از این وضع! دیگه دارم بالا میارم! هی میگم بیخیال...آروم باش! به درک که چیزایی می شنوی که نباید بشنوی! اما خب نمی شه!

من از بچگی گوش و چشمم به طور فوق العاده ای کار می کرده! اینم به بابا رفته! اما خب خیلی بده! من الان اعصابم خوورده! چیزی رو شنیدم که نباید می شنیدم! چقدر رعایت کنم و بازم توش حرف و حدیث باشه؟!!

خدایا! خستم! از این آدمای دور و برم که همه پر توقعن! همشون زیادی پرروَن! حالم از همشون به هم می خوره!...

عُق! ( هزار بار! )

انگار من الانه خیلی وضعم خوبه! شایدم مشکل از منه که مامان اینا کاری به کارم نداشتن تا حالا!!

اه!

مرض!

درد!

کوفت!

بدم میاد هی فرت فرت اشکام میاد! سرم مث توپ شده و درد می کنه! هر یه قطره اشکم انگاری دِریل رو برداشتی داری مغزمو سوراخ می کنی!!

ر ی د م بهت زندگی!!

چهارشنبه 17 مهر1387
183
سد خندان می گم و پژو واسم وایمیسه! یه آقای تقریبا ۴۰ ساله! سوار می شم...بدبختی هم عادت دارم جلو سوار شم! نه که هی باید پیاده شی تا دیگران سوار و پیاده بشن و احیانا آقای چاقی کنارت نشسته باشه و یه میلی هم خودشو نکشه اونور تر و به روی مبارکش نیار الانه روون ِپاش از ماشینم می زنه بیرون...واسه همینا و راحتی ش جلو می شینم! از یه خُرده که بیشتر می ره میگه " گفتی کجا ؟!!! " می گم " سدخندان دیگه!! " می خنده و میگه " نـــــــه! من فکر کردم می گی هفت تیر! " عصبانی می شم و می خوام پیاده شم که می گه " باش، تا هفت تیر بیا! اونجا دوباره سوار ماشین دیگه شو! " درو می بندم و نگامو می دوزم به خیابون! دوباره می گه " تازه ازتم پول نمی گیرم! اصلا خدا رو چه دیدی، شاید تا سد خندانم رفتیم!! " آب دهنم و قورت میدم و به روی خودم نمیارم! تو ترافیک گیر کردیم.... باز می پرسه " محل کارت اونجاست؟!!! "   ( واقعا عجیبه که این یکی منو دبیرستانی خطاب نکرد!! ) با ابروهای پیچ خورده و سگی ِ خاص می گم " خیر! " می پرسه " پس واسه چی می خوای بری؟!! " تو دلم می گم " ترو خاک کنم ایشالله! " بدون کوچیکترین حرفی پیاده می شم و صدای غُر زدناشو می شنوم! خدا بگم ایشالله چی نشه که من کلی راه رو باید پیاده برگردم به همون جای مذکور!!!

هر وخ حال خوشی ندارم از این اتفاقا برام بیشتر میوفته! قربونت برم خدا که می خوای خوشی م رو تکمیل کنی!!!!

*سرم درد می کنه!!! چند روزه! من از چیزی ناراحت نیستم...حرص می خورم..نمی گم نمی خورم که تابلوئه! اما این سردرد ها از حرص خوردن نیس! از چه کوفتی ِ خدا میدونه!!

یهو یادم اومد نوشت:

 دیشب دوست آبی یهو پیداش شد!...همون که مرموزه! همون که به نظر من دیوونس! ۲ ساعت تموم من یه چی می گفتم! اون یه چی می گفت...شیدا یه چی می گفت! انقـــــــــدر گفتیم و گفتیم که دیگه من به شخصه کم آوردم! آدم انقدر اعتماد به نفس بالااااااا.... دیگه این آخری شیدا فقط یه چی می گفت که اونم از طرف دوستاش تهدید شد!! یه ساعت بعد آبی اومده، می گه من نبودم چه خبر بوده؟!! و جواب همرو داده! می خواستم بگم بـــــــــــــــــرو! من که تو رو می شناسم! همه ی این کارا از قبل پیش بینی شدس!!:دی

سه شنبه 16 مهر1387
182
امروز با شیدا و دوستکش فری انقلاب قرار داشتیم! اول رفتیم و کتابایی که لازم داشتیم رو خریدیم... ۲۵ تومن هم بابتشون پیاده شدم! بعد هم رفتیم سینما فیلم کنعان! دوستان ترو خدا پول هاتون رو مث ما نریزین تو جوب آب! یعنی گلی به جمال روز حسرت خودمون! یعنی روز حسرت لاو یو! میس یو! هاگ!... آخه این چـــــــــی بود؟!! نه! می خوام ببینم چی بود؟! اه اه! خیلی من از این افسانه جون خوشم میاد، زرتی یهو پیداش شد! بعد من موندم چرا اسم فیلم رو گذاشتن کنعان؟!! هیــــچ نکته ی انحرافی یا هیجانی یا شوکی، هیچی نداش! روال عادی یه زندگی رو نشون داد و ۵ مین ِ آخر یهو داستانو جمع کرد! فقط محمد رضا فروتن توش قابل تحمل بود! با اون کراوات صورتی ش!کلی می دوستیداشتمش! بعد واسه من سواله! این افسانه جان چرا یه نگاه به تاریخ تولدش نمی ندازه! ۹۰ رو همین دیروز رد کرده اونوخ با یه من آرایش فکر کرده دختر ۲۰ ساله س و تازه خوش خوشانشه! دیدی اینا رو از یکی بدشون میاد دوست دارن گند بزنن بهش؟!! همین دیگه! خواستم بگم نرید! خیلی بد بود! خیلی!!!

از اونور تو اتوبوس دو تا دختره بودن تازه ازدواج کرده بودن! یکی شون به اون یکی گفت " کِی می خوای بچه بیاری؟!! " اون یکی گفت " ۳ سال دیگه !  " گفت " زوده که! من تو فکر ۱۰ سال دیگه م! " بعد یه خانمه فرتی خودشو انداخت وسط و گفت  " بچه چراغ زندگی ِ! وقتی ازدواج کنی،بعد ۱ سال همه چی دلتو می زنه و دلت بچه می خواد! " داشتم به این فکر می کردم که گند بزنن زندگی رو که حتما باید با به وجود آمدن یه بچه تکمیل بشه! اصل دو تا زن و شوهرن! بچه رو بعدا هم می شه یه کاریش کرد! باید برن واسه خودشون خوش و خرم بچرخن و دنیا و درنوردن(!!!!) بعد اگه خواستن و شرایطش بود فکری به حال بچه کنن! مث مامان اینا که عشق و صفاشونو کردن و گشتنی هاشونو گشتیدن و بعد بچه دار شدن!دیدی اینارو از حالا به چیا فکر می کنن؟!!:دی

چند وقتیه یه دل سیر با مامان اینا حرف نزدم دلم گرفته! هر دفعه می رم بزنگم یا اشغاله،یا برنمیدارن! که البته مشکله مخابراته! اونام نمی تونن راحت تماس بگیرن! دیشبم زنگید و هُل هُلی قطع کردن! دلم می خواست همه ی اتفاقایی که افتاده رو برای مامان بتعریفم! اما نشد!:)

* واسه فردا سگ لرز دارم!!

دوشنبه 15 مهر1387
181
خب البته که خواب یه مقوله ی خیلی مهمه! به طوری که من اگر خونه باشم و یونی نداشته باشم و اون روز هم جایی نخوام برم تا ۱۱ خوابم! بعد بلند می شم و کارای متفرقه می کنم و احیانا همون اول به شیدا می زنگم یا اون می زنگه! بعد از ناهار در راس ساعت ۲ باز می خوابم تا ۵ و احیانا ۶ و بیدار که شدم به بقیه ی کارام می رسم و حدودای ۲ شب هم می خوابم! امروزم از اون روزا بود که اینجانب کار بخصوصی نداشتم! با اس ام اس شیدا که زده بود " بیداری گوجه؟! " بیدار شدم! می دونستم دیگه خوابم نمی بره پس نوشتم " اوهوم " و تا بیام پایین زنگید! یه کوچمولو ( :دی ) حرف زدیم و تصمیمات کبری هایی گرفتیم! شاید برم کلاس زبان! معلوم نیس! بسته به حالش داره! زنگیدم به همون موسسه و پرسیدم آریوپی دارن که گفت آره! فقط پیش نیازش یو ام اله! که هر کدوم از این دوره هام چیزی حدود ۱۵۰ تومنه! حالا قراره شنبه از استاد بپرسیم و اگر تصدیق کرد بریم! فردام می ریم اول سینما و بعدم می ریم کتاب هایی که این ترم معرفی شده بخریم که کارمان زار است!!! این تصمیمات رو اتخاذ فرمودیم و اومدیم نت! سرچ هایی که باید می کردم رو کردم! یه سری سرچ بود در مورد پروژه های جامع! واسه بحث استراتژیک! یه سرچی زدم واسه تفاوت ال سی دی و پلاسما که استاد گرافیکه خواسته بود و رفتم تو سایتش و اسلایداش رو دانلود کردم!! بعد ناهار خوابیدماااااااااا....اصلا انگار یه وزنه ی دو تُنی روم بود و اجازه نمی داد بلند شم! چشم هام هم که به هر کدومش یه تریلی وصل شده بود و عمری باز نمی شد! صدای دایی رو شنیدم که از مامانی پرسید " هنوز خوابه؟!! " رگ غیرتم باد کرد و از جام بلند شدم و خودم رو مشغول کردم و صدا مدا در آوردم تا متوجه بشه بیدارم!!!:دی

* دیشب که رسیدم خونه  بعد از آپ خوابیـــــــــــــدم تاااااااا ۱۱ اینا... بعد آبی زنگیده و منم خواااااباااالو!!هر چی می پرسید نمی تونستم جواب بدم! اصلا نمی فهمیدم چی می گه!! پرسید " خواب بودی؟! " که گفتم " اوهوم! " بابا من عادت ندارم به کسی بگم آره خواب بودم! مگر اینکه تازه بیدار شده باشم و اصلا نفهمم چی می گم! فوری گفت " آُه! پس ببخشید! برو بخواب " بهش می گم الان دیگه؟! و یه کوچمولو حرفید و از اونجایی که اونم مث من سر درد داشت زود قطع کرد و من رفتم پایین و قسمت آخر اون سریال مسخره رو دیدم! واقعا من نمی دونم اینا ما رو مسخره کردن یا خودشونو.... !

یکشنبه 14 مهر1387
180
همش دارم فکر می کنم امروزی که انقدر منو شیدا خندیدیم و زیاد حس خستگی بهم دست نداد رو چطور بنویسم!! راستش اصلا نمی خواستم بنویسم...اما با شیدا که صحبت کردیم و گفتیم " بفکر فارغ التحصیل شیم اینا رو بخونیم کلی ذوق می کنیم " و شیدا گفت که همه ی اتفاقات امروز رو بنویسم! بی کم و کاست! تصمیم گرفتم بنویسم! نپرسین کی به کیه! همشون دوست های یونی َن!!

دیشب با وجود خستگی زیادم ۱۱ خوابم برد که ۱۱:۳۸ ( دیدی اینا رو گیر می دن دقیق بنویسن؟! :دی ) آبی زنگید و ۲ مین غم ِ نتونستن حذف و اضافه ش رو به من انتقال داد و قطع کرد!! حالا مگه خوابم می برد؟!!... با بدبختی خوابم برد... ساعت رو ۵ گذاشته بودم و یهو بیدار شدم دیدم ۵:۱۵ مینه! فهمیدم انگذه مست بودم زنگو خاموشیدم! هی رفتم به شیدا اس ام اس بدم که من نمیاام...اما گفتم نه!!! من این ترم باید همه کلاسا رو برم و حسااااااااااابی بخونم!! خیر سرم چشم اندازی دارم عالی منظر!!:دی با بدبختی از تخت بلند شدم و به تنها چیز خوبی که فکر می کردم کلاس آخری بود که داشتم! استادی که تا هست و درس ارائه بده خودم پایه شم!!:دی... تو اتوبوس واسه شیدا جا گرفته بودم که یهو راننده درو بست و شیدا مجبور شد با اتوبوس بعدی بیاد!... اولین کلاس شبکه بود! عاااااااااااالی! هم از درسش خوشم اومد هم استادش!! ( جوجه رو آخر پاییز می شمرن: دی خواستم یه ضد حال واسه خودم بیام!!:دی ) از این استادای اتو کشیده! خاااااانم! صدا آآآآآرووووممم! با سواد و رو هم رفته!! درسو زود تموم کرد ( آفرین! تو هم فهمیدی چون زود تموم کرد ازش تعریف کردم؟!!:(( :دی ) چون جلسه اول بود و سریع خسته نباشید گفت! وسطاش رفتیم سر طراحی که گلی نیومد! گفت شلوغه! راست می گفت! اصلا جا نبود! من و شیدام از کلاس بقلی صندلی برداشتیم و دم در نشستیم!! رزیتام بود! استادک عقشکمان همینجوری درس میداد و من و شیدا طبق معمول می خندیدم!اصلا مزه میده صبح به قصد خنده بری سر کلاس و بعد از ظهر به قصد درس گوش دادن!! ( چگذه م که بعد از ظهرش درس گوش دادیم!!! ) یهو یه سوالی پرسید و گفت هر کی جواب بده نیم نمره به پایان ترمش اضافه می کنم! مام که نفهمیدیم ماجرا چی بود فقط جواب آخر فهمیدیم اِن فاکتوریل بود! =(( زدیم بیرون و خوراکی اینا خوردیم و ساعت بعد هر کی رفت سر کلاس خودش و منم که تفسیر داشتم و استاد نیومد رفتم سر کلاس ریاضی ِ شیدا!! ناهار رو از قبل تصمیم گرفته بودیم بریم تو شهر و پیتزا بخوریم! به خاطر همین بعد از کلاس رفتیم آندوی داهاتمون و سفارش پیتزا دادیم! دو تا گرفتیم و آآآآآآآآآآآی خوردیم!! به حدی خورده بودم که سر این کلاس آخری ِ نفسم بالا نمیومد!! برگشتیم یونی و رفتیم سر کلاس! جلوی جلو! کلاس خیلی خلوت بود! استاد اومد و شروع کرد به تدریس! ما رو می شناسه دیگه! از ترم های اول همش با خودش بودیم! آآآآآآآی بیخود خندیدیم!! داشت می گفت ۱۰ مین زودتر بیایم که از اونور ۱۰ مین زودتر تموم کنه که یکی از بچه ها یه چی گفت ما حرصمون گرفت! برگشتیم عقب ببینیم کیه که یهو چشممون خورد به مریم!! :(( من به روی خودم نیاوردم اما شیدا فوری گفت  " صووووورتـــــی!! " گفتم " دیدیم!!:دی " خنگ با رزیتا نشسته بود سر کلاس!!  از همون اول هـــــــــــر چی استاد گفت این جواب میداد و اصلا هم ما نفهمیدیم این جزوه ی رزیتا که ساعت اول سر کلاسش بود جلو دستش بازه!! آخه از مریم واااااااااااااااقعا بعیده!! من یه مریم می گم ، شما یه خنگ تصور کن!! آقا منم از خوشی هول بودم! نه که نفسم بالا نمیومد و از کار مریم خندم گرفته بود! این بود که اعصابم رو مختل کرد و آآآآآآآآآآآآآی چرت و پرت گفتم! آآآآآآآآآآآآآآی سوتی دادم! یه جمع و ضرب معمولی رو هی اشتباه می گفتم و تازه روش پافشاری هم می کردم! بالاخره رسید به اون سواله که کلاس قبلش گفته بود نیم نمره میده! منو شیدا حاضر بودیم تا جوابو بدیم! استاد هنوز سوالش تموم نشده مریم هول هولی می گه " اِن فاکتوریل "!!! خیـــــــــــــــــلی تابلو بود!! آخه سوالی نبود که بشه بعد از طرحش فوری جواب داد! حداقل ۲ مین احتیاج به فکر داشت! استاد یه نگاهی کرد و گفت که تا من میرم بیرون شما فکر کنید! من و شیدام سرخوش از اینکه جوابو میدونیم رفتیم بیرون تا آب بخوریم! یهو دم در رزیتا رو دیدم که رفته بود بیرون و تازه داشت میومد توو کلاس! من نمی دونم چرا این بشر امروز اینجوری شده بود! هی می خندید و نیشخند تحویل بچه ها میداد!! اون رفت تو کلاس و ما رفتیم سمت آب که استاد سریع برگشت تو کلاس! مام بدو بدو برگشتیم دیگه!:دی وگرنه مریم نمره رو هپلی هپو می کرد!! اونم تهنا تهنا و اونم به نااااااااحق!! ( خب ما می خواستیم به حق بگیریم می دونی؟!!:دی :(( ) تا رسیدیم تو کلاس منم گفتم همون اِن فاکتوریل می شه استاد! ازم تحلیل ش رو خواست که منم یه چیزایی جوابشو دادم! اما نه خیلی واضح! در حدی که تابلو نشه از اول می دونستم جوابو!:دی... بعد از مریم پرسید! مریم تاااااااااااااااااااااااااااابلو اصلا نمی تونست توضیح بده که استدلالش چیه!! فقط یه چیزایی گفت و استادم ازش بیشتر خواست! بالاخره اسم جفتمون رو نوشت و گفت که یادش بندازیم نمرمون رو بهمون بده!! من نمی دونم این آبی چیزی به اینا گفته؟!! از روز اول اینا بد فوکوس کردن!! تابلو زیر نظر دارن! یعنی جوری که من برمی گردم می خندم مریم نگاه می کنه من به کدوم سمت دارم نگاه می کنم و چی خنده ی منو در آورده!! حافظه ی دو ثانیه ایم ساپورت نمی کنه!! الان یادم نمیاد دیگه به چیا خندیدیم سر کلاس شیدا!! تو اتوبوس هم مورد حمله ی چندی از وحشیان آبادیمان قرار گرفتیم و به شدت مورد اذیت واقع شدیم و گرداندیم!!:دی و صد البته سوژه ای بود برای خنده ی مان و صد البته سوژه ای برای اینکه نفهمیم چگذه باید وایسیم تا برسیم به مترو!!

* می دونم زیاد نوشتم اما خب باید ثبت می شد! کامنتینگشو می بندم چون می دونم حوصله کسی نمی رسه انگذه طولانی رو بخونه!

* اون قاشق که گفتم قصه ها داره!! آبی روز به روز اسم واسم عوض می کنه!! چندی ست بنده خاله ریزه م و اونم قاشق سحر آمیزم بوده که ایشون یافتن و می خوان برام بیارن!!:دی دیوونست دیگه! ازش بیشتر از این توقعی نیس!!

یعنی مثه چــــــــــی باید بریم کتاب بخریم!! شنبه کوییز سیستم داریم!! بفکــــــــــر!! همون درسی که من هی گوش دادمااااا، همون!!

شنبه 13 مهر1387
179
دیشب حذف و اضافه داشتیم و تا ساعت ۲ اینا بیدار بودم!! بعدم  که ۵ رفتم حموم و بعدم با کلافکی به سمت داهاتمون حرکت کردیم!! یعنی الان که دارم می نویسم تازه از یونی اومدم و به حد مـــــــــــــــــرگ خوابم میاد!!...

رفتم یونی و تا پامونو گذاشتیم تو ساختمون چشمم به حضور انور( ؟ ) آبی خورد! با سر سلام کردم! و با شیدا از پله ها رفتیم باالا.... اس ام اس زده " آخی!! ریزه میزه!! :دی " همه ی این کاراش واسه حرص در آوردن منه!! کلاسمون کنار هم بود!! تو کلاس بودم که اس ام اس زد " کوشی؟! بیا بیرون ببینم! " رفتم بیرون و دیدم وایساده و نُچ نُچ می کنه! می گم " هوووووووم؟! " فقط سرشو تکون می ده و نُچ نُچ می کنه! حرصم می گیره از کارش!! می گه

ــ ببخشید یادم رفت بیارم!!! گُمش کردم!

+ وااااا؟! مگه دست استاد زبانت نبود؟!!

ــ چی؟!

+ لاست دیگه!

ــ نه! من قاشقتو می گم!!!

شروع می کنه اذیت کردن و همینجور نگاش می کنم! هیچی نمی گم! فقط می گم که جوابشو اس ام اس می کنم و میام تو کلاس!! از طرفی خندم گرفته و از طرفی کُفرم در اومده!!! جوابشو می دم و کلاس که تموم می شه هر بار که می بینمش، یه نگاهی می کنه و نُچ نُچ می کنه!!!

سر تمام کلاسا خواب بودم!! اما فقط سیستم رو نفهمیدم!الان فقط خواب می خوام!! فقـــــــــــــط!!

رزیتا و مریم رو بگو شیداااااااااااا :(( =(((!!!!!!!!!!!!

پنجشنبه 11 مهر1387
178
*دیشب کانال ۴ یه تله تئاتر نشون دارد به نام " خرده جنایت های زن و شوهری " به بازیگری نیکی کریمی و محمد رضا فروتن! خیلی دوست داشتم! خیـــــــلی! یه تیکه هایی از دیالوگ ها خیلی قشنگ بود و به دلم نشست! می خوام زنگ بزنم و از سروش بخرم!

ــ لیزا میای مث قدیما بشیم؟!!

+ نه!

ــ چرا هی نه و نوو میاری؟!!

+ نه و نوو نمیارم!

ــ چرا زن ها هیچ وقت پیش قدم نمی شن؟!!

+ چون دوست دارن فکر کنن که این مردها بودن که اول اومدن جلو!

جدی چقدر قشنگ فهموند که زن یعنی ناز... دلش می خواد فقط ناز بکنه و حتما هم به ناز کردنش بها داده بشه!! هــــــی، توی آقایی که این چیزا رو نمی فهمی! بفهم!! تصمیم گرفتم این تئاتر رو بخرم چون موضوعش دعوای یه زن و شوهر بود...جفت یک شب نشستن و تمام حرف هاشونو زدن! از چیز هایی که آزارشون میداد حرف زدن! خیلی جالب بود! با هم مشکلاتشونو حل کردن! تک تک دیالوگ هاش رو دوست داشتم! وقتی زنه با تمام وجود می گه وقتی شوهرش با یه زن خوش و بش می کنه حسودی ش می شه و دلش می خواد برای خود خودش باشه...اما خب به روی خودش نمیاره و مدرن برخورد می کنه و به آزادی های شوهرش احترام میذاره، البته به ظاهر!! چون از درون اذیت می شه! اِهه! همین دیگه! چجوری باید بگم خوشم اومد؟!!!

*بعدش ساعت ۱ شبکه ۱ مستندی از دنیای حیوانات دریایی رو نشون داد! ماهی ها....خدایا! بزرگی و هنرمندی ت رو هزاران هزاران بار شکر!! اون تدبیرتو هزاران بار شکر.... توی این زیبایی های دریایی ، یه نوع ماهی رو نشون داد که نر و مادشون تو رنگشون تفاوت داشتن!! یادم نیست کدوم قرمز بود و کدوم بنفش! نشون میداد که این نوع ماهی می تونه بسته به شرایط جنسیتش عوض شه!! ماهی نر رو به دام انداخت و دید که یکی از ماهی های ماده سریع به یه حفره ای رفت و وقتی برگشت رنگش عوض شده بود و نر شده بود!!! انگار همیشه یه نری باید باشه تا مواظب ماده باشه! انگار نمی شه ماده بدون نر باشه!! درسته حرص آور بود، اما در عین حال حیرت انگیز بود!! من یه چی می گم، شما یه چی بهتر برداشت کنین!!

*امروز با شیدا رفتیم کافی شاپ! واسه تولد من که تو ماه رمضون بود فرصت نشده بود بریم بیرون! گلی حالش بد بود و نیومد و ما تنها رفتیم! کلی دیوونه بازی در آوردیم و عکس گرفتیم و من گیل گیلی که روی کافه گلاسه م بود آوردم خونه!! خب چیه؟!! خوشم اومد! باحال بود! بعدم با هم رفتیم و شیدا برام یه تابلوی نقاشی بزرگ خرید که خیــــــــــــــلی می دوستمش!! خیـــــــــــلی!! بعد سوار اتوبوس مسیر شدم که یهو یه خانمی بلند داد زد " پای منو له نکن! " دنبال صدا گشتم و دیدمش! یه خانم تقریبا مسن با یه تیپ معمولی! اتوبوس راه افتاد و خانم شروع کرد به حرف زدن..." برو دیگه! برووووووووو.... گاز بده! آروم ترمز بگیر... نفس نکش! فقط برو! اه شب شد! برو دیگه! از تو آیینه نگاه می کنی؟!!! نگاه نکن! راهتو برو! آهـــــــا، دور بزن! بروووووووو.... پدرتو در میارم! لهت می کنم! " نمی دونستم به خانمی که انگار مشکل داره بخندم یا نه! اما خیلی خودمو نگه داشتم تا به مریضی روانی این خانم و حرف هایی که میزد و دعواهایی که با راننده و مسافر ها می کرد نخندم!!! خیلی دلم به حالش سوخت! به پشت سری ها می گفتم نخندن! حرصم می گرفت! دلم می سوخت! داشتم فکر می کردم نشد من یه بار سوار اتوبوس بشم و اتفاق خاصی نیفته و بازم داشتم فکر می کردم که چقدر بزرگوار بود آقای راننده که با فحش های بد خانم باز هم به راهش ادامه داد و هیچ گونه حرفی نزد! هی تجسم می کردم که الانست که آقاهه از کوره در بره و بگه خانوم پیاده شو!! اما اینطور نشد! چه صبووور!!

چهارشنبه 10 مهر1387
177
قاعدتا حوصله م باید سر بره!و قتی هیچ بنی بشری نزدیکم نیست تا من دو کلوم باهاش حرف بزنم... خب معلومه میرم دنبال بهانه هایی دیگه واسه پر کردن اوقات فراغت!!!
نگاه به ساعت می ندازم و تا شروع پشت صحنه ی فیلمی که می خواد نشون بده خیلی مونده...اصولا من پشت صحنه ی فیلم ها رو از خود فیلم ها بیشتر دوست دارم! بیشتر باهاشون حال می کنم...خب برمی گرده به همون علایق آدم دیگه...اصلا هم دلم نمی خواد الان بگم واسه چی پشت صحنه ها رو بیشتر دوست دارم و از اینکه برای هر چیزی هم دلیل داشته باشم خوشم نمیاد!می گم خوشم میاد یعنی میاد! والسلام! یهو بدجور هوس خانواده ی قهوه و نسکافه می کنم! اما خب باید یه نیرویی منو از این تختی که 24 ساعته  که خیلی غریبه اما 19 ساعته روشم و کارامو انجام میدم بکنه! با خودم می گم تو می تونی و بلند می شم! یهو بی هوا! همه جا تاریکه! تاریکه تاریک....از اینکه چراغی رو روشن کنم بدم میاد! همیشه تاریکی بهم یه آرامشی می ده که وصف ناپذیره و مامان که همیشه بهم لطف داره می گه " خوش به حالت! تو قبرت راحتی! "  از راه پله به سمت پایین دارم میرم که دایی یهو جلو روم ظاهر می شه و اسمم رو میاره! بی اختیار دو متری می پرم هوا و نمی دونم چرا از ترسیدن من خوشحاله! به جرات می تونم بگم اگه تو کنکور رتبه یک رو میاورد انقدری خوشحال نمی شد که منو ترسوند! چراغ رو روشن می کنه و میره سمت پشت بوم تا اون شبکه ای رو که می خواد درست کنه! می گه حواست باشه اومد بگو بهم! خب منم مثلا حواسم نیست و هر چی صدا میزنه هیچی نمی گم و مجبور می شه خودش بیاد پایین! خب یه موقع هایی کیف میده خودتو بزنی به نشنیدن و یکی ازت سوالی می پرسه با اینکه شنیدی باز هم بگی " چی؟! نشنیدم " و تو این فرصتی که اون داره سوالشو تکرار می کنه تو وقت داشته باشی برای فکر کردن ...پودر قهوه رو می ریزم تو لیوان گنده ی سبزم که دیگه خیلی معروف شده و رفیق شب های سرد سال پیشمه و  آب رو می ذارم تا جوش بیاد! سیخ وایمیسم تا آب جوش بیاد و نگاهم به قرص های تیروئیدم میوفته...همونایی که تو کمد بود اما مامانی از ترس اینکه نخورم آورده بیرون تا جلوی چشمم باشه و من باز بهونه ای نداشته باشم! یه حساب کتاب دو دو تا چهار تا می کنم تا ببینم چند روز دیگه تا 1 آبان مونده و من چند روز دیگه باید این قرص هایی که دیگه حالا نسبت بهش عُق دارم رو تحمل کنم! راستش خوردنشون سخت نیست و مزه ی بدی هم نداره...فقط یه موقع هایی آدم دلش می خواد غر بزنه و ناز کنه و امان از وقتی که نازت خریدار نداشته باشه..اونوقته که غر غر ها تمومی نداره و تا جای ممکن می زنی تا خریدارش پیدا بشه! البته اونم یه چیزی تو مایه های حد یک روی بی نهایت که صفر تلقی می شه!  خوبیه این ذهن ِ همیشه درگیر من اینه که اینجور موقع ها انقدر واسه خودش می بافه که وقت زود می گذره و آب جوش میاد ... کم می ریزم تا یه جورایی غلیظ باشه و تلخیش رو حس کنم! به نظرم کار احمقانه ای که شکر بهش اضافه کنم چون خودش به حد مطلوب شکر داره و بیش از اون یه چیزی در میاد تو  مایه های شربت!! چون وقتی دارم کتاب می خونم یه موقع هایی حواسم نیست و سرد می شه و طعمشو از دست میده!  یه دور کانال ها رو سریع می زنم تا ببینم چیزی داره که باز مثل همیشه مایوسانه می رم سمت اتاق خودم!! همیشه دوست داشتم اتااقم یه تراس داشته باشه و شیشه هاش از اینا باشه که تا پایین میاد و  پرده های خوشگل بهش آویزونه...تا من بتونم وقتی داره بارون میاد وایسم جلوشو از قطره قطره ش لذت ببرم! نه! اصلا دوست ندارم برم زیر بارون... همیشه و هر وقت که من خواسته و نا خواسته رفتم زیر این دونه دونه ی بارون و ایستادم به تماشاش سر درد گرفتم! می دونم که سر درد گرفتنم به چُسی بنده ..پس بهانه دستش نمی دم! من اصولا هر چی خواستم همون موقع بهش نرسیدم! یه ماه...یه سال...دو  سال بعدش بهش رسیدم...گاهی یه روزم شده...اما همون روز اصلا! قضیه ی این تراس هم همینه! اینجا خونه ی مامانی اتاقم تراس داره و پنجره هاش تا پایین میاد و می تونی جلوش وایسی و نظاره گر بارون باشی یا اینکه هیز بازی در بیاری و پسر ِتی شرت آبی رو  که خیلی ازت دوره و تو قد یه گربه کوچولوئه می بینیش دید بزنی!!...همینجور که داری قُلپ قُلپ از لیوانت سر می کشی ممکنه یه دل دردی به سراغت بیاد و تو واسه اینکه این همه خوشی ت یهو خراب نشه حواله ش بدی به همون چیز ِ نداشته ت که یه زمانی شده بود تیکه کلامه یکی از بچه های  دانشگاه!!
 یه سری میرن مسافرت و خوشن و یه سری میرن خونه فک و فامیل مهمونی و خوشن و یه سری با دوست جماعت می رن بیرون و خوشن و یه سری هم مثل من به اینکه بیان و از روزهای همینجوری سپری شدشون حرف بزنن خوشن! ای بابااااااا
چهارشنبه 10 مهر1387
176
اگه فلسطین نبود، اخبار ما چی می خواست نشون بده و از چی می خواست بگه فقط خدا می دونه!!
چهارشنبه 10 مهر1387
175
فردا عید شد بالاخره و مامانی و بابایی میرن شهرستان و من و دایی جانک می مونیم و این همه غذا که مامانی درست کرده و تاکید فرمودن که شربت و میوه هم زیاد بخوریم و همچنین چای!! وقت هایی که منو دایی تنها می شیم رو دوست ندارم! هر کی پی کار خودشه و کمتر با هم حرف می زنیم... شاید یه شام رو با هم بخوریم که اونم من به دروغ می گم خوردم! البته این دفعه تعطیله و می خواد خونه درس بخونه! دیدین که مردا می شینن تو خونه چگذه بده؟!! فقط می خوان غُر بزنن! انگذه بدم میاد! حالا از فردا هی می خواد بگه " هی نشین پای پی سی...هی کتاب نخون.... هی نخواب ! پاشو یه کاری کن " من نمی دونم خب روز ِ تعطیلی چه غلط دیگه ای باید بکنم؟!! فیل هوا کنم؟! خب هنوز کلاس ملاس نرفتم! یونی هم کلاساش درست حسابی برگزار نشده که درس بخونم! کار دیگه ای هم نمی مونه! اما رو هم رفته بچه خوبیه! از اون موقعی که کادوی تولدی که واسش خریدم هی می پوشه بیشتر باهاش حال می کنم!!:دی... دوستش میداریم!

مامان زنگیده و کلی اطلاعات از اونور میده! حالا منم خوااااااااااااااااب! اما دلم یه جوری بود...نمی تونستم بگم که مامان خوابم میاد! دلم خیــــــــــــــلی برای همشون تنگیده! شاید کسی تا توی موقعیتش قرار نگیره نتونه بفهمه چی می گم! اما خیلی سخته که بر گردی از یونی خونه و چهره ی مامانتو نبینی که همیشه ازت می پرسید " خب! چه خبر امروز؟!! " و تو تا فی خالدون ِ اون روز رو براش بتعریفی! وقتی یهو حوصلت سر می ره خواهری نیس که اذیتش کنی یا اینکه باهاش حرف بزنی یا اینکه باهاش تخته بازی کنی و مث همیشه جفت ۶ بیاری و اونم مث همیشه غُر بزنه که قبول نیس! تو جر زنی و تو توی دلت قربون صدقش بری!! یا بابایی و داداشی ت که دلت یه عالمه برای دیدنشون تنگ شده و دلت می خواد زودی اسفند شه تا توی بغل بابایی باشی!! :دی... دیدی اینا رو یهو دلشون بد هوایی می شه؟!

سه شنبه 9 مهر1387
174
ماه رمضون ِ امسال بدجور برکت کرد! سحر که بیدار شدیم و منو دایی خواب آلود غذا می خوردیم فقط به این می فکریدیم که امروز تموم می شه! بس که تا صبح بیداریم و خوابمون نمی بره...اینه که سحر ها واسمون زجره! خیلی خوشحالم تموم شد... راحت شدم از دست انگور های سحری! بابایی گرام عادت دارن با غذاشون میوه میل کنن و کل ماه رمضونم با انگور حال کردن! بعد تازه از تک خوری خوششون نمیاد و حتما باید باهاشون همراهی بشه! آقا بابایی انگور میذاشت کنار بشقاب من و دایی جانک، ما هم یه دونه شو می خوردیم و بقیه شو می ذاشتیم تو ظرف ِ انگور! دوباره بابایی شاکی میذاشت برامون! خلاصه که بساطی داشتیم این ماه رمضونی!!چقدر سحر ها این رادیو رو مسخره می کردیم و می خندیدیم!!:دی... یه روز در میون هم نوبتمون بود واسه ظرف شستن و یه وقت هایی دایی مراعات منو می کرد و یه وقت هایی من مراعات دایی رو! هر چی بود تموم شد! ایشالله که خدا قبول کنه! عیدتون مبارک!

* دیشب بالاخره کـــ.رمم رو ریختم!!:دی... خوشم میاد بر عکس اون چیزی که نشون میده، کاااااااملا احمقه!!:دی

دوشنبه 8 مهر1387
173
امروز رو روزه گرفتم یه فسقلی داره تشنه م می شه!! یه فسقلی سر درد دارم و خیلی بیشتر از فسقلی خوابم میاد!! دیروز بعد یونی رفتم خونه و کارامو کردم و رفتم دُکی! خیـــــــــــــــلی ترافیک بود! یه مسیری که همیشه ۲۰ مینه اونجام ۴۵ مینی طول کشید!! یارو رانندهه انگذه با خیال راحت می رفت و حس انسان دوستیش گل می کرد که به همه راه میداد! انـــــــــــگذه حرصم می گرفت! خب دُکی می رفت!... یه ذره با مماخ ور رفت که از دردش اشکم اومد و داد زدم" دکتـــــــــر،بسه! مُردم " که فقط جواب داد " زهر مار "!!!  برگشت سوار یه پیکان ( ایـــــــش ) شدم که طرف دیگه مسافر نزد و یهو نزدیکِ پل بند کرد به یه راننده ی خانوم و با وجود من شروع کرد فحش دادن و اذیت کردن و متلک گفتن! می خواستم کله شو بکنم! تازه حااااااالم از این بوی بد آقاهای راننده ی محترم به هم می خوره! به حدی بوی عرق می دن و لباساشون کثیفه که می خوای عُق بزنی!!

دارم کافه پیانو رو می خونم!!..... دقیقا هر چی به ذهنش می رسه نوشته! منم بیشتر وقت ها اینجوری با  خودم و تو دلم و بیشتر تو مسیر حرف می زنم!! چقدر خوبه آدم یه کافه داشته باشه و روز و شب آدم های مختلف بیان اونجا و تو بتونی همشون رو واسه خودت تحلیل کنی....!! فعلا اولاشم! دلم می خواد آروم آروم بخونمش!...

دارم به این فکر می کنم که این ترم رو چقدر خوب می خوام تموم کنم!!!...خودم می دونم تلقین ِ! اما خب تلقین ِ خوبیه و تا باشه از این تلقینا باشه!!

دوشنبه 8 مهر1387
172
ــ خیلی باحالی! کلا خیلی باهات حال می کنم!

+ برعکس! من اصلا باهات حال نمی کنم!:دی

ــ بهتر! این که من با تو حال کنم ایرادی نداره! اما اگه تو حال کنی، سیریش می شی خووب نیس!!:دی

+ مَـــــــــــــــــرض!!

 

ــ خیلی ریزی بااابااااا....

+ یه بار دیگه بگی ریزی...از پشت بوم پرتت می کنم پایین! فهمیدی؟!!

ــ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی...این صدای پرت شدنم بود:دی!

+ فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه!

ــ خب کوچولویی آخه!!

ــ پشت ِ بوووووووووووووووووووووم!!!

 

ــ الان بترس از من!

+ ای بابا!!! یه پوست و دو تا استخون که دیگه ترس نداره!

ــ همین دیگه! حسودی ت می شه!!.... پشت بوووووووووووووووووم!!!

 

* محض خاطره.... انگذه بدم میاد هی اینجوری می گه! می خوام از ارتفاع پرتش کنم پایین!پررو!

دوشنبه 8 مهر1387
171
یه چي بهت بگم فَکت بچسبه به سقف!!

تخت جمشيد رو ديدين سرش شکل يه حيوونه؟!! بگو خب!! جون تو نگي بقيه شو نمي گم... :دي! بعد اين حيوونه رو تو آمريکا پيداش کردن!

همه با هم.... يا للعجب!!! يا للعجب!!

خُفه ها....!!

دايي جانک نشانمان داد و با دهان باز نظاره کرديم و گفتيم عکس ِ بي تربيتشو بذاريم اينجا تا عبرت سايرين بشه!!

:دي

دايي اومده ميگه "سريع بذار تو بلاگ هااااا...خُب؟! " :دي

اينه ها...بنگر! -------> + و  +

یکشنبه 7 مهر1387
170
روز اول یونی بود...

طبق روال روزهای قبل با مترو به طرف صادقیه و بعد هم به طرف آبادی خودمون! طبق معمول من و شیدا و سولماز مثل تمام بچه های دیگه به طرف در هجوم بردیم و جا گرفتیم! تا وقتی شیدا نگفته بود دقت نکرده بودم که تمام صندلی ها رو دخترا گرفته بودن...جلو و پشت و پسرا همه ایستاده بودن!:دی مزه داد...خب اندکی هم دلمان برایشان ریش شد!  میریم تو کلاس و اولین کلاس می شه کلاس ِاستراتژیک! اونم با استادی که همه می دونن ۱۰ مین ِ اول رو با تدریس اخلاق شروع  می کنه و تهدیداشو می کنه و واضح اعلام می کنه که توقع داره هفته دیگه از جمع ۳۰-۴۰ نفره،۱۵ نفر باقی مونده باشه و بقیه حذف کرده باشن! اما....من کلاساشو با تمام استرس و سگ لرز هایی که بهم وارد می شه دوست دارم! این درس ها فقط برای دانشگاه و صرفا گرفتن ِ یه نمره نیس! درس ِ زندگی ِ! مدیریت تصمیم گیری و روش حل مسئله چیزی نیس که من فقط توی محیط دانشگاه و درس باهاش سر و کار داشته باشم! به خاطر همین یه دنیا اینجور بحث ها رو می دوستیم! وقتی یه سوالایی می کرد و جواب های پرتی می دادیم..انقدر حرف می زد تا برای خودمون و تو ذهن خودمون دنبال جواب درست بگردیم! اینا رو نوشتم تا فقط بدی های یه آدمو ندیده باشم! کلاس بعدی سیستم عامل و انقدر از بی خوابی دیشب کلافه بودم که اصلا نمی فهمیدم چی می گه و بدتر از من شیدا.... بعدم گرافیک که استادش دیر می کنه و تصمیم می گیریم بیایم خونه! تو راه پله می بینم دیوونه رو! اما خب به روی شریف نمیاریم و شیدا کنان به خارج ساختمون می ریم و غش غش می خندیم از اون حرکت یهویی که آبی انجام داد و ما به روی خودمان نیاوردیم! تو اتوبوس یه سوتی ِ دیگه! یه سوتی که باعث شد تا صادقیه سرمو بالا نگیریم و طرفو نگاه نکنم! آخه اتوبوس داشت ترمز می کرد و من بی هوا پشت ِ پسررو گرفتم تا نیفتم و یهو به خودم اومدم دیدم دستم جایی ِ که نباید باشه و یهو قرمز شدم در حد بنز و دیگه سر بلند نکردم! اینام ۸۷ بودن و کاملا با جنبه(!!!!!!!!!).

و باز هم شروعی از خُل و چِل بازی هامون!!

جمعه 5 مهر1387
169
دیدی اینا رو خیلی از تست های روانشناسی خوششون میاد؟!!

جدا من چگذه پیچیده م! از همه چی خوشم میاد.... از نویسندگی...کار توی مجله...مباحث فلسفی...طنز...مباحث روانشناسی....ریاضی....هنر.... خودمم نتونستم خودمو بشناسم! دیگه چه برسه به بقیه!

رفتم تو این سایت که از ساقی گرفتم و یه تست بود دادم! جوابشو نیگاه::::

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ "خیالباف" هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.

قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر...

جمعه 5 مهر1387
168
دیروز... از صبح که بانک بودم و بعد رفتم خونه خودمون و هویجوری بسط نشستم تا ساقی بیاد...اس ام اس داد که یه مشکلی براش پیش اومده و نمی تونه بیاد! قرار شد بعد از ظهر با هم بریم واسه شوکا کادو بخریم و بعد از اونور بریم خونه ما که موهامونو درست کنیم! ( دیدی اینا رو جو می گیرتشون فکر می کنن حالا کـــــــجا دعوت شدن؟!!:دی) رفتیم زیر پل سد خندان و از اونجایی که من تازه از بانک پول گرفته بودم این بود تا قرون آخر رو یه جوری باید تموم می کردم... واسش کادو گرفتیم و سر این کادو آی خندیدیم...آی خندیدیم! یارو پسره از این احمق های خشگل بود! از این بیبی فِیس ها! یعنی عمری بلد نبود کادو کنه! با از این کاغذ کشی ها شکلاتی کرده..بد سرشو داره با چسب می بنده!! یه نگا به ساقی کردم...یه نگا به پسره! می گم " آمممممم روبان ندارین نه؟! " می گه "نه! " می گم " اینجوری که ضایع ست! اصلا بذارش تو ساک "...بعد رفتیم یه چند تایی ( دیدی اینا رو بزرگش می کنن؟! فگط دو تا بود!! ) دی وی دی فیلم گرفتیم و رفتیم خونه ساقی اینا تا وسایلو برداریم و بریم خونه ما! خلاصه موهامونو سشوار کشیدیم و زنگ زدم آژانس که گفت یه ربع دیگه میاد! حالا افطار دعوت بودیم و یه نیم ساعتی هم ازش گذشته بود! بالاخره آژانسی هم اومد و رسیدیم خونه شوکا اینا! اونجام خب انگذه غذاهای خوشمزه بود که من ِ همیشه کم خوراک از هر چی خوردم! حالا همه غذاشون تموم شده ، منو ساقی تازه خوردنمون گرفته!! انقدرم دلمون می خواست غیبت کنیم که....:دی. فقط کافی بود یه مین کسی دور و برمون نباشه! سریع از حرکت لوس یکی از بچه ها می گفتیم و خالی می شدیم!!:دی.. سحر بعد از ۲ ساعت اومد و با اونم یه کوچمولو حرف زدیم و یادی از گذشته کردیم... ۹:۳۰ بود که راه افتادیم به سمت خونه و نصفشو پیاده اومدیم! نمی دونم چرا تو راه برگشت من و ساقی دل ِ پُری داشتیم! شروع کردیم از چیزایی گفتن که داره آزارمون میده! درسته که جفتی اشکمون دم ِ مشکمونه! اما گریه نکردیم و گریمونو حواله دادیم به آخر شب و تنهایی مون! اومدیم خونه ما و دیگه آروم حرف نمی زدیم! یکی ساقی می گفت، یکی من! نمی تونستیم همو دلداری بدیم! تا اون موقع خیلی خوب پیش رفته بود...اما یهو تا از خونه شوکا اینا اومدیم بیرون انگار غم ِ دلمون سر باز کرد!! لپ تاپ ِ سنگینمو کول گرفتم و با ساقی تا یه جایی رفتم و بعد از اونجایی که تا خونه مامانی یه طرفه ست، همه ی راهو پیاده برگشتم! تو راه با یه پسره دعوام شد! بوق زد رفتم کنار... می گه : حواست هست داری می ری زیر ماشین؟! " گفتم " بوق زدی رفتم کنار دیگه! "  یهو یه ذره جلو تر وایساد و یه چیزی گفت و منم بی اختیار دهنم باز شد!! دیگه تا خونه رو با بدبختی اومدم! وسط راه فهمیدم گوشی و بند و بساطمو خونه جا گذاشتم! رسیدم خونه مامانی و گفتن " خوش گذشت؟! " زذم زیر گریه و اومدم تو اتاق خودم و آی گریه کردم! آی گریه کردم و مامانی آرومم کرد! باهام حرف زد تا نم نم بند اومد!... دایی دلش سوخت و بردتم خونه و وسایلمو برداشتم! دوباره شب با گریه خوابم برد! همه ی این گریه ها واسه این بود که دلم پر بود! از بعضی حماقت ها و از بعضی بد شانسی ها و از دوری خانواده م! یه چیزایی رو به هم ربط می دادم که الان خودمم تعجب می کنم! اما به خدا قسم حق داشتم!... الان دیگه اونقدر ها اعصابم خوورد نیس! زدم به بیخیالی!...یعنی دارم می زنم! یه جورایی می خوام غم و غصه مو حواله بدم به ناکجا آباد!...خوشحالم فردا می رم یونی!! از با چسب رفتن خوشحال نیستم..اما از دیدن دوستام و یونی م خوشحالم! امیدوارم خوشی ش گند نزنه بهم!!

پنجشنبه 4 مهر1387
167
دیشب خیلی سردرد داشتم! از این مدلا که ماهی یه بار پاچتو می گیره و اشکتو در میاره تا خوب شی!! عصبی بود و خودم دلیلشو می دونستم! ساعت ۲ خوابم برد و ۳ با اس ام اس بیدار شدم! اس ام اس تولدت مبارک از کسی که اصلا فکرشو نمی کردم یادش باشه و اصلا فکر نمی کردم حتی اگه یادش باشه تبریک بگه!!من تولدشو یادم بود...اما چیزی بهش نگفته بودم.چون می ترسیدم که باز هوایی بشه...دیشب با اس ام اسش قاعدتا باید عصبی می شدم! اما نشدم...یعنی اصلا هیچ حس خاصی نداشتم! حتی از اینکه یادش هم بود خوشحال نشدم!

صبح رفتم بانک و بعد ۱ ساعت و خورده ای کارم رو راه انداخته! انگذه حرصم می گیره که نگاه به چسبم می کنن! خب اگه می خواستم جلب توجه کنم بلد بودم یه غلط دیگه ای بکنم! هی نگاه می کنن آدم معذب می شه خب!

چه برنامه ها که امروز نریختیم و چگذه خرابکاری بشه خدا عالمه!!

چهارشنبه 3 مهر1387
166
*از صبح یه جورایی کرخت بودم! نه که خیلی دیر خوابیدم ( حدودای ۶ ) این بود که می شنیدم تلفن می زنگه اما حال نداشتم برم پایین و گوشی رو بردارم! از خواب که بیدار شدم یه چند تایی اس ام اس تبریک جواب دادم و بعدم هویجور بیکار چرخیدم تا ساقی بزنگه و با هم بریم آرایشگاه! ۲:۳۰ زیر پل سد خندان بودیم و از اونورم رفتیم یه سری چیز میز خریدیم .... ساعت ۵ زنگیدم به شیدا که بریم با هم افطاری بیرون که دیگه دیر شده بود و گفت باشه واسه بعد!...

*کتاب کافه پیانو رو خریدم و دلم می خواد زودی تمومش کنم!

*خیلی دنبال " پتینه " و خط شکسته ی نستعلیق بودم! من خط ریزم خوبه اما درشت افتضاحه! یادمه تو دوران مدرسه که می بردنمون نمایشگاه قرآن از این چیزا دیده بودم و از اون موقع تو کفش بودم که بالاخره دیشب پیداش کردم و شماره ی پسره رو گرفتم که برم پیشش یاد بگیرم! شیدام گفت میاد! اونم خوشش اومد....بس که قشنگه.... احساس خوبی بهم دست میده...دستتو آروم می چرخونی و بی هوا هنری خلق می شه قابل ستایش که بهت آرامش میده! من عاااااااااااشقشم!!... الان زنگ زدم گفت بعد ماه رمضون بیا.... تو جنت آباد بود! فگط مشکلش راه دورشه که نه که من علاقه دارم، اینه که این معضلات برام هیچه!!:دی ( این جمله فگط محض انرژی دادن بود و بس!! )

*انقدر امروز با ساقی مث دیوونه ها تو خیابون خندیدم که....:دی! خب دیدی آدم میفته رو اون دنده و عمری بلند نمی شه؟!!! قضیه مام همینه!فردا میریم با هم سپه سالار که من کفش بگیرم و بعد میاد خونه ما،موهامونو درست کنیم واسه مهمونی که فردا دعوتیده شدیم!!

*دیدی اینا رو گردنشون خیلی درد می کنه؟!!! :دی...

 *از همه ی دوستای گلم بابت تبریکاشون ممنون! یه دنیا ممنون!!

چهارشنبه 3 مهر1387
165
بابای شیدا میاد دنبالمون و میریم مصلی...یه عالمه جمعیت...یه عالمه شلوغی....تو اون گیر و دار دعا شیدا هی به ساعتش نگاه می کنه و دقیق راس ساعت ۱۲ وسط دعا منو می بوسه و میگه " تولدت مبارک "... دقیقا اولین کسی که تبریک می گه!:دی ممنون شیدا جان! حالا خندش اینه که تا من میرم حس بگیرم بچکم تولدت مبارک می گه و من از اون حالت عرفانانانه (!!!!!!!) بیرون میام!

برای همه ی همه دعا کردم و امیدوارم قبول کنه خدا!

آنتراک رو کباب ترکی زدیم!!:دی

سه شنبه 2 مهر1387
164
این بو رو دوست دارم! بوی ماه مهر رو.... از بچگی اینطور بودم! دیشب که بچه ها اینجا بودن و سر افطار دایی اذیتشون می کرد و به شوخی نوحه می خوند و می گفت " مدرسه شروع شـــــده....  " و بعد می زد زیر گریه ... بچه ها هم می گفتن اه اه حــــــــــالمون به هم می خوره از فردا! واقعا اینجور حرف زدن برام غریب بود! تا حالا نشده بود اینجور بگم! من برای تک تک سال هایی که خواستم برم مدرسه ذوق داشتم! روز اول ِ مدرسه ها که خودم زودتر از همه حاضر شدم و روپوشم رو تنم کردم و بعد صدای مامانم زدم که پاشو دیگه! دیرم می شه....وقتی هم رسیدیم مدرسه قیافه ی بچه هایی که گریه می کردن برام خنده دار بود!... برا خودم همینجور می چرخیدم و کاری نداشتم مامانم دو دقیقه ای باز با کی دوست شده! خودم رفتم و یه دوست پیدا کردم... پگاه! پگاه اولین دوست مدرسه ای من بود و ما سالها با هم دوست بودیم و یهو همه چی تموم شد!! دوست دارم بدونم الان کجاست و چیکار می کنه....حتی فامیلیش هم یادم نمیاد! خلاصه دیشب تنها کسایی که از شروع مهر و شروع مدرسه خوشحال بودن من و زن دایی بودیم! همینجوری الکی الکی :دی... واسه خودمون " باز آمد بوی ماه مدرسه "رو می خوندیم...

امشب احساس می کنم شبی ِ که قراره اتفاقی بیفته!...نمی دونم چه اتفاقی...شاید بعد ها خودشو تو زندگیم نشون بده...اما مطمئنم امشب یه شب معمولی نیس!

بلاگفای خیر ندیده! واااااااااقعا امروز رو اعصابم بودی! اول با لپ تاپ اومدم دیدم باز نمی کنه...عین دیوونه ها اومدم با این ذغالی دیدم تو این یکی هم باز نمی کنه...انقدر حرصم دادی که خوابم گرفت:دی

من نمی دونم این چسب مماخم کوش....اه! خب الان باید عنر عنر (؟) برم داروخونه و یکی دیگه بخرم!

الی عزیزم!...بابت اون پاراگراف یه دنیا ممنون! خوشحالم کردی! اگه گفتم نمی خوام کسی تو کارام دخالت کنه منظورم دوست های صمیمی م نبود! من این چند وقته کامنت های خصوصی خوبی نداشتم و دلم از همه ی اینها پر بود! دلم نمی خواد از دستم ناراحت باشین!...

دوشنبه 1 مهر1387
163
۶ صبح خوابیدم و ۹:۳۰ بیدار شدم... یعنی تو بگو من یه کوچولو خواب داشته باشم! هِچ! ظهر مودم ای دی اس ال رو وصلیدییم و از خوشحالی تو پوستمون نمی گنجیدیم و هویجور محض خالی نبودن عریضه یه ویندوزی هم عوض کردیم و هویجور دیگه م محض خالی نبودن عریضه اتاقی تمیز کردیم و خلاصه هی از خودمون اکتیواسیون در کردیم!!:دی...

فردا می رم یه سر بانک و شب هم قراره با شیدا بریم مصلی! انگذه که دوست دارم که!! خیلی!! بعد فرداش هم با ساقی میرم آرایشگاه و بعد قراره با شیدا بریم بیرون و خودمون رو هویجوری افطاری به دعوتیم و پس فردام که میریم خونه دوستکمان برای افطاری و خلاصه این چند روز سرمان به شدت گرم می باشد!!:دی...

از یه طرف خیلی عشقولیم که شنبه باید برم یونی و از طرفی نه زیاد!! حس اینکه ساعت ۶:۳۰ باید صادقیه باشم که ۷:۳۰ شروع کلاسمونه و اول صبحی هم همون استاد ِ خوش اخلاق ِ(!!! ) ترم پیش که کنترل باهاش داشتم رو داریم و من موندم چطور می خوام تحمل کنم! امیدوارم زیاد اذیتمون نکنه... می گن با ترم بالایی ها خوبه و زیاد می گه می خنده! دیگه خیر سرمون ترم بالایی محسوب می شیم! امیدوارم که شانسمون به ته دیگ نخوره!! خنده م می گیره شیدا با زور با این برداشته! :(( امیدوارم اذیت نشه! ( بیا شیدایی! اینم دعا...خوووفه؟!!:دی ) 

دیشب همه به صف شده بودن و موقع دعا کردنم خودی نشون می دادن!...ببین چی بوده که من استادای یونی مون هم دعا کردم! اونم کـــــــــی؟!! کسی که با ۴ نمره ی پروژه و ۲ نمره ی کلاسی و ۲ نمره ی میان ترم و ۲ نمره به قول خودش ارفاق و کلی بند و بساط به من داده ۱۳ .... آبی می گه " دعاش کردی یا نفرین؟!  " :دی! حیف اون لحظه نفرینم نمی یومد!

همه دوستام گُلن!! همه ی همشون!!