شهادت حضرت علی رو تسلیت می گم!!
وقتی تی وی داره واسه امام علی می خونه نمی شه ندید و اشک نریخت!
دلم خواست هویجوری آپ کنم!! خیلی خیلی یهویی!!
دیشب مامان سر افطار زنگ زده و می گه " یهو دلم هواتو کرد...گفتم بهت زنگ بزنم " می خواستم بگم "مامان من که هر لحظه دلم هواتونو می کنه چی؟!! هر لحظه زنگ بزنم؟! " چون می دونستم ناراحت می شه چیزی بهش نگفتم! میگه بیا ببین بابات چه دخترم دخترم می کنه.... دلش برات لک زده! بازم می خواستم بگم " مامااااااانم انقدر بگو تا گریمو در بیاری خب گلم؟!! " اما خب بازم نگفتم!
*تازگی ها فهمیدم خدا به همین اندازه که بهم احساس لطیف زنانه داده، غرور ِ بیخود مردانه م داده!!
اون یکی خونه م برای بیان احساسم در حال ساخته!!!چاره ای نبود! بعضی وقت ها یه بغضی تو گلوم لونه می کنه و دلم می خواد هـــــر چی می خوام بریزم بیرون! اینه که اینجا نمی شد گفت!
طرفای ظهر گوشیم زنگ خورد...
ــ بله؟!!
+ خانم....؟!
ــ بله! شما؟!
+ خانوم... ما می خوایم شما رو به جرم پدر سوختگی دستگیر کنیم!!
ــ بله؟!
حرفش رو تکرار می کنه و آخرش خنده ش می گیره! می فهمم بــــــــله! این همون دیوونه ای ِ که از دوم راهنمایی با هم دوست شدیم و تا پیش دوستیمون طول کشید و بعد از اون نم نم بی رنگ شد!!می خندم و می گم
ــ آهــــــا!! شما که احتمالا خانوم....نیستین؟!!
+زهرمار! شماره خونه رو بده!
زنگ میزنه خونه و برای ۵ شنبه افطار دعوت می کنه! می خواد بره دُبی و دندون پزشکی بخونه! اینه که می خواد بچه ها دور هم جمع کنه... ! نمی دونم برم یا نه... خیلی وقته که از خونه بیرون نرفتم و یه جورایی کرخت شدم و حال بیرون رفتن ندارم!! از طرفی هم برای بار آخر که می بینمش و دیگه ایران نیس! نمی دونم هنوز.... بهش گفتم خبرش می کنم!
*می خوام ای دی اس ال بگیرم و راحت شم! ایشالله تا هفته ی دیگه جور می شه....
* خوشحالم مامان از کادوی تولدش خوشش اومده! یه انگشتر خیلی خیلی ناز بود! خواهر می گفت " هی می پرسه این کی از خونه رفته بیرون که من نفهمیدم؟!! این کی اینو برای من خریده؟!!" :دی .. اون اوایل عمل بود و من نمی تونستم از خونه بزنم بیرون و خواهری لطف کرد و برای مامان خرید و به مامان گفته که " از خیلی وقت پیش برات خریده و به من داده! "....
* چقدر می خندم به بعضی از سوتی های تابلو فیلم ها..... نشون میده شماره ی ۹۱۹ نرجس افتاده رو گوشی ِ حاج رضا، اونوخ از اون طرف نشون میده نرجس داره از خونه می زنگه!!... آخه من نمی دونم این یعنی چی؟!! آخه کارگردان...آدم.... چرا دقت نداری تو؟! هااااااان؟!
۱.باید دوباره تاکیید کنم که اینجا " وب شخصی " ِ بنده ست و به نوعی " دفترچه ی خاطرات ِ مجازی " اگه از یه سری چیزا می نویسم حتما دلم می خواد باقی بمونه! برای همیشه!...حتما اون لحظه دلم خواسته بنویسم! تا حالا به کسی نگفتم چی بنویسه و چی ننویسه و دوست دارم کسی هم به من یه همچین چیزی نگه! من این اولین وبی نیست که دارم! من از ۱۶-۱۷ سالگی وب داشتم و وب نویسی کردم! ۳ مهر هم می شم ۲۱ ساله! پس انقدر تجربه دارم که چه چیزی رو بنویسم! البته این حرف ها زیادم شامل وب خاطره نویسی نمی شه! خاطره که سانسور نمی خواد...خاطره ای که سانسور بشه به درد نمی خوره! من دلم می خواد هر چیزی شده بنویسم، اما نه برای دلخوشی ِ خوانندگان اینجا...صرفا برای ثبت وقایع! برای اون چیزی که قراره من در آینده بهش بگم " گذشته ی من "!!... پیشنهادم اینه هر جا که اذیتتون می کنه نخونین! اصلا اگه دوست ندارین نیاین بخونین! من برای فرد خاصی اینجا رو ثبت نکردم! اون اوایلم کامنت هام بسته بود...چون برام مهم نبود کی چی می گه! بعد از گذشت مدتی بازش کردم چون دوستانی داشتم که ازم خواستن! الانم کامنتینگمو می بندم و فقط برای دل خودم و خط خطی کردن دیوار ِ بن بستم می نویسم!!
۲.من اینجا از یه سری تیکه کلام ها استفاده کردم که اینا خونگی ِ!!یعنی با دوستان که صحبت می کنیم خود به خود وسط حرف هامون ظاهر می شه!! از جایی هم تقلید نکردم ... یه سری چیزا مث دایی " جانک " و " در حد بنز ( این مال شیدا بود البته! ) " و " منو اینجوری نبین، منو یه جور دیگه ببین " و " جیــــــــدا ؟! " و " آندرسنتدی؟! " و .... اگه استفاده کردی، نوش جونت! فقط دوست نداشتم اپیدمی شه!! اینجوریاست! اگر قرار باشه حرف دلمو بزنم...زدم دیگه!
۳.من می دونم کامنت یعنی نظر و هر کسی باید نظر شخصی خودش رو از مطلب بنویسه! اما خب اینجا یه سیستم تایید به کار رفته که خودش صریحا می گه " عزیـــــزم،ای مدیر وبلاگ، کامنتی که به مذاق (؟ )ت شیرین نیومد رو تایید نکن! به جان خودم اگه من گفته باشم! خودش علنا اومد به من گفت!! همین دیگه! اینم از این!
۴.من همچنان می نویسم و می نویسم و می نویسم! انتقاد و پیشنهادم به هیج وجه نمی پذیرم و اینا!
امروز تولد مامانم بود.
مامانی، امیدوارم همیشه سالم و سلامت برای من باشی و من بتونم تا عمر دارم صدات کنم.... دلم نمی خواد روزی برسه که صدات کنم و جوابی نشنوم! مامان خوشگلم، تولدت هزار هزار بار مبارک!!
رفتم داروخونه و میگم قرص کلسیم بده! بعد گفت " خارجی یا ایرانی خواهرم؟!! " منم یهو جو ِ مایه داریم گل کرد گفتم " فرقی نداره " بعد فکــــر کن! خب تابلو که بهت خارجی ش رو میده دیگه!!! سر خوش همرو بسته بندی می کنه و با یه ماسک و یه رژ لب میذاره تو پاکت و میگه " ۱۱ تومن "!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچی دیگه! همین!!! فقط خواستم نشون بدم مایه داریم!:دی
یهو شَستم گرفت!! من می دونم همه اینا عصبی ِ!! دیدی اینارو الکی می خوان بگن عصبی َن؟!!
* تا دلم براش تنگ شد آن شد! خواهری رو می گم! بنازززززم تلپاتی رو!!
دیروز بعد از دُکی رفتم خونه و بنا به یه سری دلایل تا بعد از افطار اونجا بودم! واسه افطار چیزی نداشتم بخورم و حال اینکه برم حلیم که هوسشو کرده بودم بخرم هم نبود! فقط یه بربری خریدم و نیمرو درست کردم و نشستم جلو تی وی!! هنوز افطارمو باز نکرده بودم که از تنهایی بغضم گرفت و همین بغض به گریه تبدیل شد و بعد هم همین گریه دلایل دیگه ای پیدا کرد...انگار خدا جلوت نشسته و هی به اشک هات نگاه می کنه و تو غُر غُر می کنی و گله می کنی و اون سرش رو تکون می ده...تا یه ذره آروم می شی هم برات دست تکون می ده و لبخند می زنه و میره!!! بعد از افطار هر چی منتظرش شدم نیومد! خدا رو نمی گم، پسر خاله رو می گم! قرار بود ۹ پیتزا به دست پیش من باشه! اما زهی خیال باطل! بهش گفته بودم زود بیا هاااااا...اما دریغ از یه کوچولو فهم و شعور! زنگ زده که الان میام! داد زدم سرش که نمی خوام! دارم میرم خونه مامانی! میگه چرا قهر می کنی؟!! قهر نبودم! عصبانی بودم! قطع کردم و حاضر شدم .... از کنار اتوبانه که داشتم رد می شدم با خودم حرف می زدم! خیلی دلم می خواست! دوستم نداشتم تو دلم حرف بزنم! ویرم گرفته بود که حتما لب هام تکون بخوره و کسی هم دید به جهنم که دید!فکر کنه خُلم! اگر اون نبود و به حرف هام گوش نمی داد و مسخره بازی در نمیاورد حالم بهتر نمی شد! کلی باهاش حرف زدم، گلگی کردم، گفتم که می خوام عوض شم! خسته شدم از این من! می خوام خیلی خیلی خوب بشم! اولش فکر می کرد شوخی می کنم و مثل همیشه سرتق صدام میزد! اما نم نم فهمید امشب مث اون شبایی نیس که پای کل کل ِ شم! گریه هامو با اون کردم! مسبب همه ی این گریه ها یه نفره! خودش خوب می دونه چه حسی بهش دارم...اما دیگه اونی نیس که به خاطر من کاری کنه! الان فقط فقط خودش رو می بینه و بس! اگر درک داشت اون حرف هایی که دیشب بهش زدم روش اثر می ذاشت! .... دیگه برام مهم نیس چه تصمیمی می گیره! من همه ی علاقه م رو ابراز کردم!... دیگه جای هیچ گلگی نیس! دیگه حوصله ی بحث تازه رو ندارم!...
از این اخلاق بدم میاد! بابااااااااا من که با شما تعارف ندارم! ۱ سال با شما زندگی کردم! وقتی می گم نمی خوام یعنی نمی خوام! هی می ریزه تو بشقابم!...انقدر خوابم میومد که چشمام باز نمی شد... با کلی بدبختی یه قاشق می خوردم و دوباره تا چشم باز می کردم جای همون یه قاشق کلی برنج ریخته بود...انگار اصلا هیچی نخوردی... با زور ماست و آب میدم پایین و سرم رو میذارم رو میز و می خوابم! دایی به پام میزنه و میگه " پاشو! رسیدیم "... می گم نکن... دوباره به پام میزنه و میگه " پاشو! جا می مونی هاااااااا " داد می زنم " نکـــــــــــن! خوابم میاد "... می خنده و دیگه چیزی نمی گه! قرص های تیروئیدم رو بر میدارم و می خورم و بابایی بهم انگور تعارف می کنه! حرصم می گیره! می گم بذارین این یه بشقاب تموم بشه ایشالله...بعد! اما تمومی نداره! حال بدی بهم دست میده! به گمانم اثر دارو هاست! مامانی می گه برو بخواب! دیگه نمی خواد بخوری.... انقدر خوشحال می شم که بی مکث می رم رو کاناپه و.........
* کاش دوست های بابا باهام کار نداشتن و می تونستم گوشی رو واسه یه هفته خاموش کنم!
گلایه نوشت: ای تو که آی دی اد می کنی.... حرفی ، سخنی، کلامی من باب آشنایی ما با خودت بزنی بدک نیس!!