تبليغاتX
!!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
جمعه 12 تیر1388
335
خدایا چی می شد بین همین جمعه ی خیلی خودمونی با ۱ شنبه ای که انگاری ۷ ماهه ست و عجله داره زودتر بیاد، یه چند روزی فاصله می ذاشتی؟!! آخه منی که ۱ شنبه امتحان دارم چطور اوووووووون همه رو بخونم در حالی که نه حوصله دارم و نه وقتشو؟!! وقتی ۱شنبه شب عروسی دعوت دارم و باید شنبه ش برم بانک و پول بگیرم و برم لباس بخرم و بعد برم آرایشگاه و .... باید یه مقاله در مورد تجــ.ارت هم آماده کنم و...! تازه اگه لطف کنی از اون بالای بالا یه مقدار زیادی حوصله بهم تزریق کنی، قول می دم دختر بهتری باشم!:دی

ساعت ۴ صبح! :

ــ یه قصه بگو می خوام بخوابم! یه قصه ی واقعی!

+ چه قصه ای آخه؟!! شنگول و منگول؟!!

ــ یه قصه ای که شنگول و منگولش واقعی باشن.

+ ممممممم... ول کن الان!

ــ بگو!

+ گریه م میگیره الان! ول کن!

ــ بگـــــــــو!

+...

ــ بگو!

+ اِه! بگیر بخواب دیگه! { بغض }

ــ تا کلاغه رو نفرستی خونشون نمی خوابم!

+...

ــ یا قصه می گی! یا قصه ت می کنم!

+ قصه م کن!

ــ یکی بود... یکی نبود! دو تا دختر بودن که خیلی دختر های خوبی بودن... از همه بهتر! اینا دانشگاه قبول می شن... با رئیس و آبی دوست می شن... روزهای خوبی رو با هم می گذرونن! یه در میون هم با هم قهر می کنن... تا اینکه یه شب رئیس یه چیزی می گه که نباید بگه... صووورتی و شیدا رو ناراحت می کنه! خودش هم نمی دونه چی گفته، فقط می دونه از اون شب دیگه باهاش مثل همیشه رفتار نمی کنن! دیگه انگار همون رئیس نیست... باهاش غریبه شدن! صووورتی تودار شده! دیگه باهاش رو راست نیست... اما اینو بدونه که هنوزم اونا خیلی دخترهای خوبین!.... بخوابیم؟!!

+ { گریه تا سر حد انسانیت } اوهوم!

ــ شب بخیر!

 

* منی دیگر  ----->  click *

پنجشنبه 11 تیر1388
334
۱.این روزهایی که از نم نم های ظهر که بیدار می شی، یه چشمت اشکه، یه چشمت خون! این روزها که توی خونه تون تـــ.خم دستمال کاغذی رو ملخ ها خوردن و با بدبختی یه چیزی پیدا می کنی فین کنی و باز یاد اون موضوع بیفتی و اشک هاتو حواله بدی بهش، همین روزهایی که اعصاب ِ خجسته ت از هزااااااااار و یک جهت داغانه و برات زندگی نذاشته! همین روزهایی که شده نزدیک به ۲ روز هیچ چیز،جز لیوانی آب نخوردی و باز همین روزهایی که دلت می خواست هیچ وقت نمیومدن، یهو شب حدودای ساعت ۹ برات اس ام اس میاد "۱۰ تیرماه سالروز آزاد سازی اس ام اس مبارک! اس ام اس را خدا آغاز کرد! " و تو غش غش سر همین موضوع می خندی و برای صدم ثانیه یادت میره قراره چی بشه!!!

۲. "بار صدمی یه که دارم بهت می گم" نوشت:

ــ سوالی نپرس که مجبور بشیم دروغ جوابتو بدیم!!

۳. این روزهای اشک آلود یهو از کجا پیداشون شد؟!! هوووم؟!!

 ۴. وقتی می بینم یه صووورتی ِ دیگه هم از هر جای دیگه پیداش می شه حرص می خورم! دلم نمی خواد صووورتی ها زیاد و زیاد و زیادتر بشن! این تکثیرشون ناراحتم می کنه!

سه شنبه 9 تیر1388
333
یه حس فوق العاده گندی دارم!

دلم می خواد تمام خاطرات خوبم رو از زندگی م پاک کنم که دیگه بهشون فکر نکنم!

که دیگه به این فکر نباشم که دارن تموم می شن!

کاش هیچ وقت این حس های خوب نبود!!

 

دوشنبه 8 تیر1388
332
بعد از جواب دادن به ۲۸ تا سوال تپل، سوار اتوبوس می شم تا برگردم خونه و بعد از یه خواب کوچولو دوباره برای امتحان فردا بخونم... اتوبوس هم حتی با من شوخی ش گرفته بود!... کلا گویا منتظر بود کارمندا هم بند و بساطشونو جمع کنن و یه باره همه با هم برگردیم خونه... دقیقا وقتی بی حوصله و خسته و کلافه ای، هزار و یک جور مورد برای ریز ریز شدن اعصابت پیدا می شه! نمی دونم... شاید هم توی یه همچین مواقعی پررنگ تر نشون میده!... بعد از سال های مدید(!!!) می رسم خونه و یه چند تایی تلفن می زنم و بعد یک چیزی می خورم و شروع می کنم به برنامه ریزی... همین که خودکارم رو می ذارم زمین، یهو تلویزیون و چراغا چشمک زنون خاموش می شن و به همین خوشمزگی برقامون میره! خب آره همیشه گفتم لـ.وک خوش شانس رو از روی من ساختن، منتها کسی باور نمی کرد!! خیلی هم جالب بود... توی کوچه یه تعداد از خونه ها برقاشون رفته بود و ما هم....! دیگه خودت بخوان حدیث مفصل را!! اومدیم توی این تاریکی دو مین استراحت کنیم و چشمی روی هم بذاریم که رئیس زنگ زد و با خودش برقا رو هم آورد!... بعد من یه سوالی خیلی ذهنم رو درگیر کرده! اینکه مگر این آقایون محترم نگفتند که امسال قطع برق و این حرف ها توی تابستون نداریم؟!!... یعنی چی که دیشب برقا رفته... دوباره صبح رفته؟!! من کشته ی این پیش بینی های دقیق و به جاشونم!!!
پنجشنبه 4 تیر1388
331
"دوست داشتم اطلاع رسانی کنم "نوشت:

امشب، شب ِ آرزوهـ.ا یا همون لیــ.لة الـ.رغائب ِ! نمی دونم باهاش آشناییت دارین یا نه... خودمم الان از طریق یه دوست متوجه شدم!... اولین شب جمعه ی ماه رجـ.ـب میشه شب آرزوها!... یه سری اعمال هم داره که می تونین از توی مفاتیح پیدا کنین و به جا بیارین!...

امیدورام استفاده کنیم از این شب!

پنجشنبه 4 تیر1388
330
یه تستی توی مجله ی همشهــ.ری جوان دیدم واسه میزان شاد کامی !... گفتم برای خالی نبودن عریضه این تستی که می گن خیلی هم معتبره و اونور آبی یه رو امتحان کنم! وقتی جواب رو دیدم، فهمیدم چه جالب واقعا! میزان شادکامی من از متوسط میزان حال و هوای همین مردم خودمون و کلا مردم دنیا خیلی بالاتره و کلا من یک آدم فول شادم!.... بعد جالبه که خودم اصلا یه همچین حسی ندارم... جدی، طفلی اونایی که جواب این تست براشون از متوسطم کمتر میاد... اونا دیگه چه حال و هوایی دارن؟!!!!
چهارشنبه 3 تیر1388
329
به نخوابیدن و کم خوابیدن خیلی خیلی زیاد عادت کردم!... دیروز بود... پریروز... پس پیروز!:دی تا صبح ساعت ۸ بیدار بودم و بعد با زور خوابیدم تا اگه بخوام درس بخونم کسل نباشم!... برای اولین بار درس خوندنم نتیجه داد و امتحان خوبی دادم! خدایی در خودم نمی بینم بعد از امتحان، بیام و بگم " امتحان خوبی بود!" اما خب با جرئت می تونم برای اولین بار بگم " امتحان خوبی بود! "

* اول صدای یه نفر میاد... بعد این یه نفر می شه دو تا و نم نم می شن چیزی حدود ۱۰-۲۰ نفر که با هم و یکی در میون فریاد می زنن " الله اکبر! "

* آنــ.دره ژیـد چه زیبا گفته که:

" همه چیز پیش تر گفته شده، اما چون کسی گوش نکرده، دوباره بر می گردیم و تکرارش می کنیم! "

چهارشنبه 3 تیر1388
328
این روزها انگار یه کیسه روی دوشم گذاشتم و هلک هلک اینور و اونور می کشونمش...! حتما به خاطر همین کیسه های سنگین توهمی یه که انقدر خسته و  کوفته م دیگه! وگرنه که مشکلی ندارم... همه چیز به اندازه و تمام و کمال برام فراهمه!... سکوت... آرامش... مواد غذایی... دوست! اما این وسط می مونه کمبود یه خوابی که بلند شدنی در کارش نیست... حالا نخوایم زیادی دپرسیانه ش کنیم، کمبود یه خوابی که بلند شدنش به طول بکشه!... چیزی حدود یه هفته!! بعد با یه اطمینان خاطر و در رفتن خستگی مفرط، بری پی خوش خوشانه ی هر روزت و مشغله ای برای فکر  ِ خجسته ت نداشته باشی! آخ که چقدر منتظر یه همچین روزی م من ِ همیشه خجسته!!!

+ساعت ها هنوز باورشان نمی شود که با گذشتشان، چند نفر را نابود می کنند!! ---->   clik

دوشنبه 1 تیر1388
328
ما آدم ها خوب یاد گرفتیم که هم خاطرات خوب رو حک کنیم و هم خاطرات بد رو!

تنفرم از ماه تیر، قابل بیان نیست!... فقط این پست رو میذارم، به نشونه ی اعتراض به خدا بابت آفرینش ماه ِتیر!!

دوشنبه 1 تیر1388
327
ـــ خدایی چقدر من ماه م!!!

+ آره خب! ماه شب های کسوف!

....

ـــ الان حرصم گرفته از دستت... الان می خوام لج ت رو در بیارم!

+ { صدای قه قه }

ـــ زهر مار!! من الان تلفن رو روت قطع می کنم و بعد تو ناراحت شو! خب؟!

+ باشه! فقط بعدش زنگ نزنی هاااا...

ـــ ایـــــــــش! فکر کن!!

+ آآآآره!... بعدش دیگه این مدلی حرف نمی زنیم! دیگه سلام چطوری { حالت لوسانه } نمی گیم!

ــ می گیم سلام چطوری؟! { حالت جدیانه!}

+ نه! می گیم خدافظ چطوی!

ـــ ایـــــــــش!!

 

* مچ دستم به طور افتضاحی درد می کنه!!