ساعت ۴ صبح! :
ــ یه قصه بگو می خوام بخوابم! یه قصه ی واقعی!
+ چه قصه ای آخه؟!! شنگول و منگول؟!!
ــ یه قصه ای که شنگول و منگولش واقعی باشن.
+ ممممممم... ول کن الان!
ــ بگو!
+ گریه م میگیره الان! ول کن!
ــ بگـــــــــو!
+...
ــ بگو!
+ اِه! بگیر بخواب دیگه! { بغض }
ــ تا کلاغه رو نفرستی خونشون نمی خوابم!
+...
ــ یا قصه می گی! یا قصه ت می کنم!
+ قصه م کن!
ــ یکی بود... یکی نبود! دو تا دختر بودن که خیلی دختر های خوبی بودن... از همه بهتر! اینا دانشگاه قبول می شن... با رئیس و آبی دوست می شن... روزهای خوبی رو با هم می گذرونن! یه در میون هم با هم قهر می کنن... تا اینکه یه شب رئیس یه چیزی می گه که نباید بگه... صووورتی و شیدا رو ناراحت می کنه! خودش هم نمی دونه چی گفته، فقط می دونه از اون شب دیگه باهاش مثل همیشه رفتار نمی کنن! دیگه انگار همون رئیس نیست... باهاش غریبه شدن! صووورتی تودار شده! دیگه باهاش رو راست نیست... اما اینو بدونه که هنوزم اونا خیلی دخترهای خوبین!.... بخوابیم؟!!
+ { گریه تا سر حد انسانیت } اوهوم!
ــ شب بخیر!
* منی دیگر -----> click *
۲. "بار صدمی یه که دارم بهت می گم" نوشت:
ــ سوالی نپرس که مجبور بشیم دروغ جوابتو بدیم!!
۳. این روزهای اشک آلود یهو از کجا پیداشون شد؟!! هوووم؟!!
۴. وقتی می بینم یه صووورتی ِ دیگه هم از هر جای دیگه پیداش می شه حرص می خورم! دلم نمی خواد صووورتی ها زیاد و زیاد و زیادتر بشن! این تکثیرشون ناراحتم می کنه!
دلم می خواد تمام خاطرات خوبم رو از زندگی م پاک کنم که دیگه بهشون فکر نکنم!
که دیگه به این فکر نباشم که دارن تموم می شن!
کاش هیچ وقت این حس های خوب نبود!!
امشب، شب ِ آرزوهـ.ا یا همون لیــ.لة الـ.رغائب ِ! نمی دونم باهاش آشناییت دارین یا نه... خودمم الان از طریق یه دوست متوجه شدم!... اولین شب جمعه ی ماه رجـ.ـب میشه شب آرزوها!... یه سری اعمال هم داره که می تونین از توی مفاتیح پیدا کنین و به جا بیارین!...
امیدورام استفاده کنیم از این شب!
* اول صدای یه نفر میاد... بعد این یه نفر می شه دو تا و نم نم می شن چیزی حدود ۱۰-۲۰ نفر که با هم و یکی در میون فریاد می زنن " الله اکبر! "
* آنــ.دره ژیـد چه زیبا گفته که:
" همه چیز پیش تر گفته شده، اما چون کسی گوش نکرده، دوباره بر می گردیم و تکرارش می کنیم! "
+ساعت ها هنوز باورشان نمی شود که با گذشتشان، چند نفر را نابود می کنند!! ----> clik
تنفرم از ماه تیر، قابل بیان نیست!... فقط این پست رو میذارم، به نشونه ی اعتراض به خدا بابت آفرینش ماه ِتیر!!
+ آره خب! ماه شب های کسوف!
....
ـــ الان حرصم گرفته از دستت... الان می خوام لج ت رو در بیارم!
+ { صدای قه قه }
ـــ زهر مار!! من الان تلفن رو روت قطع می کنم و بعد تو ناراحت شو! خب؟!
+ باشه! فقط بعدش زنگ نزنی هاااا...
ـــ ایـــــــــش! فکر کن!!
+ آآآآره!... بعدش دیگه این مدلی حرف نمی زنیم! دیگه سلام چطوری { حالت لوسانه } نمی گیم!
ــ می گیم سلام چطوری؟! { حالت جدیانه!}
+ نه! می گیم خدافظ چطوی!
ـــ ایـــــــــش!!
* مچ دستم به طور افتضاحی درد می کنه!!