تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
دوشنبه 2 آذر1388
433 : :دی
برنامه ی عمو پورنگ رو اگر دیده باشین، سهند نامی داره که من بدم نمیاد محض روی گل ایشون یه چند سالی رو توی فریزر زندگی کنم!!
یکشنبه 1 آذر1388
432 : پنچر
خیلی احساسم خوب نیست... یه جورایی احساس ِ پنچری ِ مفرط دارم!

* شاید در آینده حال و هوای این روزهای من، کتاب خوبی از آب در بیاد ... یه کتاب با تیراژ فوق العاده بالا!!

جمعه 29 آبان1388
431 : آخرین جمعه ی آبان ماه را چطور گذراندید؟!
بهش اس ام اس زدم و می گم " سه تا حیوون رو نام ببر " ، جواب داده " سه تا پلنگ! " ... از خنگی ش و لجبازی ش خنده م می گیره! بهش زنگ می زنم و می گم " دیوونه گفتم سه تا حیوون رو بگو، یعنی چی سه تا پلنگ؟!! "

+ خب از نظر من فقط پلنگ حیوونه!

ــ لوس نشو! بدو ...

+ پلنگ ، صووورتی ، شیدا

ــ هر هر هر، وای وای وای، خندیدم!! بدو اسم سه تا حیوون رو بگو!

+ خب من فقط پلنگ دوست دارم!

ــ اصلا من قهرم!

+ پلنگ ، اسب ، آهو

ــ اَاااااااااااای .... ببین اولیش اونیه که مردم در موردت فکر می کنن، دومیش اونیه که دوست داری در موردت فکر کنن ، سومی شم خودتی!! اَََاااااااااای ... خب بذار یه اعترافی بکنم! من آخریو گفتم " گوسفند "

صدای قه قه گوشی رو پر می کنه! به مدت ۲ دقیقه فقط بلند می خنده!

ــ زهــــــــــر مار!! به هر حال یه فانی بود گفتم تو هم بی نصیب نمونی!!

+ تو تست های روانشناسی هم من از تو بهترم!!

ــ هر هر!!

* طرف های ۵ بود که شیدا اومد دنبالم و رفتیم بیرون! این روزها نیاز داره زیاد فکر کنه ... خواستیم بریم بیرون تا یه بادی به سرش بخوره، خوش خوشان سر از فرحزاد در آوردیم و باقالی و آلو و گردو ما رو برد به اوج دیوونگی... وقتی اون آلو رو قاشق قاشق می جویدم انگار به صووورت موشک وار داشتم به آسمون پرتاب می شدم! سرم سوت می کشید... خیلی باحال بود قضیه ش! فردا، پس فردا یه پست راجع به اون قضیه ی فکر کردن می ذارم!! اتفاق مهمی یه!

پنجشنبه 28 آبان1388
430 : جلل خالق!!
خوبه که اطرافت پر از فانه و حوصله ت سر نمی ره! صبح که داشتم می رفتم دانشگاه، داداش کوچیکه قرص های سرما خوردگی ش رو آورده که مامان بهش بده! یه تیکه نون هم گرم کرد و آورد کنار دستش گذاشت... منم کنجکاااااو!! نشستم ببینم داره چیکار می کنه. نون رو گذاشت توی دهنش و ۵-۶ تا گاز که بهش زد، قرص رو گذاشت تو دهنش و با یه لیوان آب فرستاد پایین! من که تو بهت به سر می بردم، خانواده پیش قدم شدند و توضیح دادند که چون بلد نیست قرص بخوره اینه که این راه رو بهش پیشنهاد دادند. قدرت خدا رو می بینی؟! چه راه حل ها به مغزشون خطور می کنه!!! :|

* انقدر از خودم خوشم میاد که گاهی طبق برنامه ریزی می رم جلو ... فقط حیف که این گاهی ها زیاد نیست!

* از بس آخر هفته ها بیرون بودیم، خصوصا ۵ شنبه، الآن احساس می کنم یه چیزی این وسط اشتباهه!:دی

سه شنبه 26 آبان1388
429 : "در اوج بی سرعتی آپ شد" نوشت :
امروز نوبت ارائه ی من و شیدا بود! دیشب پیش هم بودیم و با هم شروع کردیم به کار کردن... یوهو ساعت ۱ شب بود که پاورپوینت هایی که درست کرده بودم پاک شد بدون اینکه سیو بشه... منو می گی شروع کردم با شیدا قه قه خندیدن... از اون خنده های عصبی که به خونریزی ِ داخلی منجر می شه! دوباره شروع کردم به کار کردن... ساعت ۲ بود که همین اتفاق برای شیدا افتاد! خوب شد همون موقع رئیس زنگ زد و فضا رو برد به سمت شوخی، وگرنه که همون وسط می زدیم زیر گریه...صبح خیلی خودمونو خسته کردیم تا زود برسیم... اما خب سعی مون نتیجه نداد و استاد سر کلاس رفته بود و دیگه رامون نمی داد...یه ساعتی دانشگاه رو متر کردیم که یهو دیدیم طبقه ی سوم دانشکده آی تی پر شد و همه گروه گروه ایستادن جلوی در آمفی تئاتر! از این بپرس، از اون بپرس فهمیدیم بچه ها تحصن کردند و از عملکرد دانشگاه ناراضی ن و خواستار تغییراتی ن! مام رفتیم داخل جمعیت تا یه جنب و جوشی به قضیه داده باشیم و جمع رو به ایستادگی و صبر صبر تا پیروزی ترغیب کنیم. منم کلا گویا قیافه م خلافه... اول اومد سر وقت گروه ما و خطاب به من گفت که بفرمایم! این بفرمایم هم یعنی " برو که دیگه اینورا نبینمت "! اما زهی خیال باطل! رفتیم کنار آبخوری و به بهانه ی تشنگی یه ۵۰ باری قورت قورت آب خوردیم! جالب این بود که نصف بچه هایی که تجمع کره بودن دلیلش رو نمی دونستند و فقط محض ارتباط عمومی و تفریح اومده بودند ببینن جریان چند چنده!! یهو از بین جمعیت یکی داد می زد " یا حسیــــن " یا مثلا " می کشیم،می کشیم، آنکه برادرم کشت " . . . کلا جو چیز خوبیه!!:دی... بعد از یک ساعت که نصف کلاس ها رو تعطیل کردند و همه ی حراست رو پخش کردند توی دانشکده آی تی، یکی از استادای خرسند اومد توی آمفی تئاتر و به سوالا بچه ها جواب داد... ما این وسط تنها مشکلمون پارکینگ بود که متاسفانه بهش رسیدگی نشد!!... تو راه برگشت بودیم که رئیس زنگ زد و باز سه پیچ شد که بریم سینما... قرار شد سانس ۶ کنار سینما باشیم! ساعت ۴:۳۰ زنگ زد که تصادف کرده و ممکنه که نتونه برسه... کُپ کردم! ماشین ِ نو، مزدا تیری... گویا به فنا رفته بود! قراره سینما کنسل شد ... برگشت سر کوچه قرار گذاشت تا ماشینش رو ببینیم و بخندیم! اما خدا شاهده وقتی دور ِ ماشین می گشتم تا تو رفتگی پیدا کنم قلبم توی دهنم بود! یوهو از ماشین پیاده شد و کنار جای تصادف ایستاد و با خنده گفت " تصادف نکردم! " و خودش رو کشید کنار... تنها کاری که اون لحظه از دستم بر اومد این بود که دستم رو بگیرم جلوی دهن ِ نیمه بازم و یه " هــــِ " گنده بگم! تو نگاهش ذره ای عصبی بودن و ناراحتی نبود! راننده تاکسی که بهش زده بود یه پیرمرده ۷۶ ساله بوده که گویا درست نمی شنیده و وضع مالی رو به راهی نداشته! اینه که رئیس هم می بخشتش! خیلی نگاه آرومی داشت... بهش غبطه خوردم! تئوری ش این بود که " برای یه همچین چیز کوچیکی نباید به خدا شکایت کرد " ! * تا آخر آذر ۳۶ تا بنزین بیشتر ندارم! فک کن!! ... کلا مصرف بنزینم از آب روزانه م بیشتره!!
دوشنبه 25 آبان1388
428 : رنگ شادی . . .
خدایا به آرزوهای این روزها مون رنگ واقعیت، رنگ تحقق ببخش...

ببخش خدایا... همین یه بار!

یکشنبه 24 آبان1388
427: غر غر نامه!

دیگه می خوام نم نم عُق ِ مبارکم رو خالی کنم سر این دنیای بی در و پیکر... من ِ طفلی بچه بودم، بچه های الان هم بچه ن!! والا از بچگی من خودم همه ی کارهام رو دوش ِ خودم بود... جدا احسنت به این شانس... البته اجباری نیست و کسی به کاری مجبورم نمی کنه، فقط این دل ِ بی صاحابه که عادت کرده پتروس باشه! ظهر رفتم کتاب ساغری رو عوض کنم و چاپ جدیدش رو بگیرم، هزار جور بلا سرم اومد... بزرگ ترینش این بود که گوشی ِ مامان که یه مدته دست ِ منه خیلی شیک قهوه ای شد!! گوشی مامان از این سامسونگ جدید هاست که تاچی  و از مسکو آورده، چند وقتی بود هی به من اصرار می کرد گوشی م رو عوض کنم... وقتی دید فایده نداره و من گوشی ِ جدید بخر نیستم، گوشی خودشو داد به من تا چند وقتی دستم باشه... حالا امروز گوشی ِ مذکور از دستم افتاد و بقلش عینهو جاده خاکی ناهموار شد و حسابی ضربه خورد. اصلا از اون موقع چنان سر دردی گرفتم که خلق به خودش ندیده... پس فردام پروژه ی این درس ِ عوضی رو دارم و هنوز هیچ غلطی ش رو نکردم و اعصابم ندارم... از اون طرف می خوام بیام اینجا بنویسم تا خالی بشم آما نتم قر و قمیش میاد...یعنی گند بزنن مخابرات رو! شرکتی که برای ای دی اس ال بهشون زنگ زده بودم، بعد از کلی امروز فردا زنگ زده و گفته که مخابراتتون با ما همکاری نمی کنه و گفته کابل برگردون داره و هزار جور حرف چرت.... از اون طرف به خاطر منطقه مون تمام آنتن ها زده شده و یکی بخواد به موبایلم زنگ بزنه وقتی که خونه م، باید یه تریپ قرص اعصاب مصرف کنه... چون بعد از نیم ساعت شنیدن ِ  " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد " تازه شاااااااااید آنتن داد!!! برای کارهای پروژه م هم نیاز به نت دارم و هی یه پام باید کافی نت باشه و یه پام یه ور دیگه!! تازه پولی رو که روش برای کارم حساب کرده بودم، وارد یه جریان خیر شد و فعلا ازش خبری نیست... منم که از این مدلا که بدم میاد از بابا پول بگیرم، یعنی اگر پول هفتگی م زودتر تموم بشه یا بابا یادش بره که باید پولم رو بده، با ۱۰۰ تا تک تومنی هم می گذرونم اما نمی گم پولم تموم شده... اینه که فعلا وضعیت اقتصادی م در حد تُف عمل می کنه!!

:)) باورم نمی شه گوشی خوشگل م ( خوشگل مامانم ) به فنا رفته... :))))))))))

حالا به نظر جمع کدوم وری برم بمیرم؟!!!

پنجشنبه 21 آبان1388
426 : طالع بینی
با شیدا رفتیم کتاب فروشی ِ سر تخت طاووس و یه چند تایی کتاب بار کردیم... از اینکه برم توی کتاب فروشی و دست تو هر کتابی ببرم و آرزو کنم یه روزی یکی شونو داشته باشم، لذت می برم!... وقتی خیلی ناگهانی نگاهمون رفت سمت ِ کتاب های طالع بینی ش نتونستیم دست و پامونو جمع کنیم و بی اختیار دسته رفت سمت ِ ماه تولد رئیس و شروع کردیم به خوندن و تطبیق دادن خلق و خوش با گفته های کتاب و خنده هامون رو نثار گوله گوله اتمسفر کردیم!! منو چوب هم بزنند از این عقیده نمی گذرم که " بیشتر این طالع بینی ها درسته " و قبولشون دارم!وقتی توی سال تولدش تمام مشاغلی که ازش نام برده به رئیس و ریاست ختم می شد و صراحتا گفته بود مشاغل این سال همه به فرمانروایی مربوط می شه، با پوست و گوشت و استخون و بند بند کوفت و زهرمارم حسش می کنم که طالب قدرته... وقتی برای شیدا از تردید توی ازدواج و با وجود دل پاک زبون تند داشتن و کنار نیومدن با کار ِخونه حرف می زنه می شه فهمید که این خصوصیت صرفا مربوط به این آدم نمی شه... بلکه بیشتر متولدین این ماه این خصوصیات رو دارند، حالا یکی یه ذره بیشتر، یکی یه ذره کمتر! طالع بینی ِ مهر رو برداشتم و شروع کردم به خوندن خصوصیات اخلاقی و رفتاری ِ خودم! اینکه خیلی سر سخت و سرتق ن... اینکه با وجود سرتق بودن روح لطیفی دارند و عمرا نمی تونی زمانی رو پیدا کنی که اون لبخند همیشه معروفشون کنار لبشون خونه نکرده باشه... یا اینکه همیشه به دنبال صلح ن و دوست دارن همرو به هم پیوند بزنند. مثلا می گه :

" متولدین‌ مهر ماه‌ نسبت‌ به‌ نیازها و خواسته‌های‌ دیگران‌ حساس‌ هستند، گاهی‌ اوقات‌از آن‌ چنان‌ درک‌ و قدرت‌ فراوانی‌ برخوردار می‌شوند که‌ به‌ راحتی‌ به‌ واسطه‌ خوش‌بینی‌ ذاتی‌شان‌ از نیازهای‌ عاطفی‌ و احساسی‌ دوستان‌ و هم‌ نشینان‌ خود مطلع‌ شده‌ وبه‌ یاریشان‌ می‌شتابند، در حقیقت‌ این‌ جمله‌ دقیقا وصف‌ حال‌ آنهاست‌: متولدین‌ مهرماه‌ همیشه‌ کاری‌ می‌کنند که‌ شما از هم‌ نشینی‌ و بودن‌ در کنارشان‌ حال‌ خوبی‌ پیداکرده‌ و با نشاط شوید. آنها خیلی‌ اجتماعی‌ و خونگرم‌ هستند و از بی‌رحمی‌، قساوت‌،سنگدلی‌، خشونت‌، ستمکاری‌، آزار و اذیت‌، تندی‌، پرخاش‌ جویی‌، هرزگی‌،بی‌نزاکتی‌، دعوا و اصطکاک‌ بیزار هستند، در نتیجه‌ نهایت‌ سعی‌ و تلاش‌ خود را به‌ کارمی‌بندند تا با اطرافیان‌ خود تشریک‌ مساعی‌ و مصالحه‌ کرده‌ و با همه‌ کنار می‌آیند. درواقع‌ کمال‌ مطلوب‌ و نمونه‌ ایده‌ آل‌ آنها در کل‌ جامعه‌ و در دایره‌ زندگی‌ خودشان‌اتحاد، سازگاری‌ و اتفاق‌ است‌.  "

برای من جدا همینه... یعنی جدا با همه قشر آدمی کنار میام... متاسفانه برای خودم زیاد زمان نمی ذارم و کاری که دارم انجام میدم مهم نیست..اگر ببینم یکی از دوستان کاری داره حتما اون رو توی اولویت قرار می دم!

 "یکی‌ از خصوصیات‌ منحصر به‌ فرد متولدین‌ مهر ماه‌کنجکاوی‌ و علاقه‌ سیری‌ناپذیرشان‌ به‌ هر مسأله‌ جدید است‌ که‌ همین‌ خصوصیت‌آنها را وسوسه‌ می‌کند تا در مورد هر شایعه‌ اجتماعی‌ به‌ تحقیق‌ و پرس‌ و جو بپردازند "

این مورد در مورد من بسیار بسیار تو چشم می زنه!! :-"

یه چیز دیگه ای که نوشته بود این بود که از بی ادبی متنفرند. راستش با اینکه خودم با دوستانم گاها از لغاتی استفاده می کنیم که نباید، اما از این حرکت خوشم نمیاد و همیشه دوست داشتم وقتی دوتا شدم با کمال احترام با هم برخورد کنیم و به قولی حرمت ها رو زیر پا نذاریم... این خیلی برام شیرینه! نمی گم صمیمی نباشیم... می گم همدیگر رو با الفاظ ِ بد خطاب نکنیم!

خلاصه که اگه هزار بار... هزار جور طالع بینی رو ببینم ذهنم به این سمت نمیره که ممکنه اشتباه باشه و قلبا (!!!) دوستشون دارم!

سه شنبه 19 آبان1388
425 : رفتیم تو باقالی ها . . .
من عاشق تجربه های جدیدم... ریسک و خطر رو هم دوست دارم... یعنی اگر چیزی باعث بشه جونم به خطر بیفته هم ازش مضایقه نمی کنم! کلا زیادی خرسند گونه عمل می کنم. توی رانندگی هم که هزار الله اکبر! روز به روز تجربه های جدید و اتفاقات هیجان انگیز! فقط هنوز " له شدن توسط کامیون " رو تجربه نکردم که اونم به زودی ِ زود!!:دی... شنبه ی هفته ی پیش از عوارضی که رد کردم دیدم یه ماشین پلیس داره اونورا مانور میده، سرعت ِ ۱۴۵ تایی م رو کردم ۱۲۰ تا و خیلی محتاطانه حرکت می کردم و با خنده به شیدا گفت " فک کن بگه پراید فلان ایست، ایست " ، پلیس هم نه گذاشت، نه برداشت، هنوز حرف من تموم نشده علامت داد که کنار بایست!! منم عصبی که مگه من چیکار کردم؟! طلبکارانه پیاده شدم و رفتم جلو که گفت " مدارک خانم! " منم ابتدا از پاچه شلوارش شروع کردم به گازگیری که " چرا؟!! ببخشید میشه بگین من چیکار کردم؟!! " گویا راهنما نزده بودم و عین ِ انسان های یابو سوار رفته بودم لاین ِ ۳! منم جاتون خالی کیف پولم رو یادم رفته بود ببرم و گواهینامه م همراهم نبود! خیلی زیرکانه گواهینامه ی شیدا رو با کارت ماشین برداشتم و به شیدا گفتم توی ماشین بشینه و بیرون نیاد! رفتم بهش نشون دادم و خیلی احمقانه برخورد کردم تا بهم گیر نده... وقتی گفت معاینه ی فنی ماشینم نشونش بدم، با اینکه می دونستم چیه، کعینهو انسان های نخستین سر کج کردم که " ببخشید چی هست؟! " طرفم وقتی منو دید گفت " برو ، برو فقط مراقب باش! " :دی! بالاخره ۲۱ سال از خدا عمر الکی که نگرفتم!:دی ... این هفته هم به عوارضی که رسیدم، دیدم ترمز سخت میگیره! یه ذره ترسیدم و سرعتم رو کم کردم و برای امتحان ترمز گرفتم که دیدم واویلا اصلا نمی گیره! گویا ترمز خالی کرده بودم... آقا یوهو قالب تهی گرفتم... کشیدم کنار و وایسادم... از این امداد خودرو ها اومد و گفت که وسیله نداره درست کنه و باید ببرم مکانیکی و تا دم خونه بُکسُرم (؟) کرد!! اما چه تیکه ها که من و شیدا تو طول راه نشنیدیم! یعنی واقعا فکرشو نمی کردم دیدن یه پراید که داره بکسر می شه تا این حد خنده دار باشه!! ملت خسته ن گویا!!... خلاصه که این دفعه منتظرم چرخم وسط راه بترکه یا ماشینم چپ کنه یا برم زیر کامیون یا بیفتم توی دره!!! هر چی قسمت باشه!

انقدر سرم شلوغه که وقعا موندم باید چیکار کنم... هیچ روز که هیچ... هیچ ساعتی ندار که بیکار باشم!  پروژه از سر و کوله م داره بالا میره و از اون طرف پایان نامه ای که قبول کردم... کاش هفته یه ۲-۳ روزی بهش اضافه می شد! اما خوبه... همین درگیر بودن و بیزی بودنم رو هم دوست دارم... از این که کار داشته باشم و حرص بخورم که وقت ندارم بیشتر خوشم میاد تا علافی! ( دیدی اینا رو مازوخیسم دارن؟! من صوورتی شونم!! )

چهارشنبه 13 آبان1388
424 : یکی از اون پست های هویجوری!!!
این بارون های تندی که یه روز در میون سعی می کنه بارشش رو نشونمون بده و بهمون یاد آور بشه پاییز اومده رو دوست ندارم.

یعنی هیچ وقت بارون عریان رو دوست نداشتم... همیشه عادت کردم بارون رو از پشت پنجره نظاره گر باشم... با اومدن بارون و خیس شدن ِ یه تیکه پارچه ای که روی سرم بوده همیشه سردرد گرفتم و این از نوجوونی دلیل خوبی بوده برای تنفرم از قطره قطره ی بارون. . .

* " راستش رو بخوای " نوشت:

همینجوری دلم خواست یه آپ ِ کوچیک کنم... از اینکه بعد از چند وقت بیام و اتفاقات روزمره م رو بنویسم بدم میاد. دلم تنگ شده بود برای پست زدن های این مدلی ...