|
+
جمعه 14 تیر1387 صورتی
*جیگر این همه درس خوندن منو از اون طرف نتیجه دادنش!... دقیق یادمه از انفقان کودکی خواندن درس من با نمره ی مطلوب آوردن رابطه عکس داشت!!!... یعنی عمرا نشد من یه بار خوب بخونم و نتیجه بده!... چقدر ناعدالتی آخه؟!... دیروز مثل اسب ِ خسته رفتم یونی و تو اون بادهای طاقت فرسا درس خوندم و بعد دوباره مثل اسب رفتم سر جلسه و دیدم همه ی سوالا به جز ۲ تاش آسون بود! آسوناشو نوشتم و رسیدم به اون دو تا سوال مذکور مثل اسب!!! گیر افتادم و شروع کردم به چرت و پرت نویسی و از روش ورق پر کن استفاده کردم و بسی امیدوارم نتیجه بده!... :دی!. چیکار کنم خب؟! همینه که هست! چقدر غصه ی امتحانو بخورم؟!!... زندگیم حروم شد! دیروز تو مترو با شیدا داشتیم از هدر رفتن زندگیمون می حرفیدیم!...از بچگی مثل اسب درس خوندیم تا الان و یه هنر دیگه ای یاد نگرفتیم! هیچی!!! فقط درس خوندیم! حالا هم که اینیم و فکر نکنم تا ۵ ساله دیگه هم چیز بهتری از آب در بیایم!.. جدی هاااا! در همین راستا،بعد از اون همه هی آه و اوه و غصه و ناله و ما نتوانستیم و اینا! نتیجه بر این شد که از مهر با هم بریم زبان و بعد سنتوری بهم SQL یاد بده و خودمونم کلاسای مختلف مربوط به رشته مون رو بریم و بعد یه کلاس ورزشی or هنری بریم و اینا.... جدی باید یه برنامه ریزی درست حسابی برای اینده ای که در پیش دارم بکنم! اینجوری بخواد پیش بره یه روزی به خودم میام و می بینم هیچ کارم!!!..
*دیشب خواب بدی دیدم! ): خواب دیدم بابا جانکم فوت کردن و بعد از ایشون مامان جانکم! انگذه من تو خواب زاااااااااااااااااااااااااار زدم که بیدار شدم حس کردم وزنه ی ۴۰۰ کیلویی زدم! بسکه ازم انرژی گرفت نامرد!!! تازه از اونجایی که بنده علم روز رو می خونم ...در خواب نیز با استفاده از تلفن با اون دنیا به صورت خیلی پیشرفته مکالمه می کردم و به پدری می گفتم که چقــــــــــدر دلم براش تنگ شده! دوستان عزیز! بنده از اونجایی که ۱۸ م یه امتجان دارم به اسم معماری ِ خدا نشناس و بسیار سخت می باشد و امتحانم open book می باشد و می خواهد ما را در تنگنا قرار دهد،و بعدش ۲۰ م دو تا امتحان دارم، یکیdata base و یکی دیگه معادلات!!! خرسندم که به حضورتون برسانم یه کوچولو کمتر میام!! البته اگه اتفاق خیلی خیلی خاص ( نه که همیشه از این اتفاقا برام می افته!!! واسه اون گفتم!) برام افتاد میام و می تعریفم! ( این دیگه از اون دروغ صورتی ها نبودااااا:دی) برام دعا کنید پیلیز! بعدا نوشت های صورتی: سنتوری عزیزم! امروز خیلی خوش گذشت! خیلی!... ممنون که وقتی تا سر حد مـــــــــــــرگ هوس ذغال اخته کردم... یه دو ساعتی گشتی و برام به همراه گردو خریدی!خیلی چسبید !
+
چهارشنبه 12 تیر1387 صورتی
|
حرف خاصی نیست... فگط اینکه من دلم یه کوچولو استراحت می خواد! یه کوچولو سینما می خواد! یه کوچولو خواب بی دغدغه می خواد! یه کوچولو مغز بی فکر می خواد! یه کوچولو هی پیاده روی و ول گشتن می خواد! یه کوچولو کتاب رمان خوردن می خواد! یه کوچولو رانندگی می خواد! یه کوچولو خرید کردن می خواد! یه کوچولو قهقهه می خواد! یه کوچولو کارنامه ی هیچی نیفتاده می خواد! )): الانه دارم می خونم! خدایی خوندم دیگه!...اگه امتحانو سخت بگیره،..... گرفته دیـــــــــــگه!!! )):
بفکــــــــــــر:دی!
+
دوشنبه 10 تیر1387 صورتی
|
من غلط بکنم!... چیز بخورم اگه ترم دیگه جزوه ننویسم!... هی تو طول ترم جیم زدیم و سینما رفتیم و خودمونو به مریضی زدیم و به بهانه ی درس خوندن می رفتیم کتابخونه و هـــــــــــر هـــــــــــــر و کرکر!!!... ای تُف به ذاتمون!!!... اگه سر کلاس بودیم که همش به مثلا درس گوش کردن می گذشت و همون جلسه یادمون بود و بعدش با نخوندن های مکررمون به فراموشی سپرده می شد!...چقدر ترم پیش گفتیم : از ترم بعد ایشالله! اما انگاری آدم شدنی در کار نیست!... مَنااااا! همین منی که الانه دارم غر می زنم بسیارند کسانی که می گن تا زور بالای سرم نباشه کاری از پیش نمی برم! جدا هم همینه!...اگر از همون روز اول یکی بالای سرم بود و خوندن هامو چک می کرد عمرا از این بساطا نبود و من الان تاپ استیودنت ِکلاس بودم! ( همون تریپ رویا و خیال بافی!!!)...هــــــــــــــــی!امان امان! الان دیگه این غر زدن ها هیچ نتیجه ای نداره! اون موقعی که باید می خوندیم، نخوندیم و گــــ.شاد بازی در آوردیم! الان دیگر چه سوووود؟!!! باز نیز تلپیم خونه شیدا اینا و من ۱۹ صفحـــــــــــــــــــه رو از روی جزوه ش عین این میرزا بنویس ها نوشتم! یعنی درجه ی گشادی در چه حد که دو روز مونده به امتحان تازه می گردم دنبال جزوه! به جان خودم من اینجوری نبودمااااا! آوازم تو کل مدرسه پیچیده بود! یه صوورتی می گفتن صد تا از بغلش میزد بیرون! مثل خر می خوندم! اما ..... امان امان!!! ممنون از بابت تسلیتت هاتون! سنتوری هم الانه در شرایط مطلوبی تقریبا به سر می بره و صبح مثل همیشه رفت شرکت! باز نیز میام! این دست گرمی بود:دی! بعدا نوشت های صوورتی: ۱. خدایااااااااا، خسته شدم از نگاه بعضی از مردهااا! این جماعت انگار با حجاب و بی حجاب... زشت و زیبا براشون فرقی نداره! نگاه نازیباشونو چنان بهت می نداازن و سر و پا تو برانداز می کنن که انگار قراره بخرنت!... انقدر دقیق چشماشون رو به هیکلت می اندازن که راحت می تونن بگن چند وجبی و چند کیلویی و ضخامتت چقدره و ....! خدایا! این جماعت چرا انقدر هیز تشریف دارن؟! ۲. فیلم اتوبوس شب رو دیدم!... چقدر برای عماد و زنش دلم سوخت!... چقدر اون لحظه که جواب آزمایشو داد به عیسی تا به دست عماد برسونه گریه کردم!... چقدر خوشم اومد از این فیلم!...از این فیلمایی بود که آخرش می رسه به ناکجا آباد!!!... ۳.الهی که هر چی مزاحم تلفنی وجود داره همین امشب سوسک بشه!!!.... آخه ساعت ۱۲:۳۰ شب وقتی که تو مُرده ی خوابی و خسته ی یه روز پر کار باید زنگ بزنه و بگه:" تو حرف بزن،من می شنوم " ؟!!... آخه خداااااااااااااااا چرا چک نکردی همه رو؟! چرا چک نکردی ببینی اینم تو صف هست یا نه! اون موقع که عقل و فهم و شعور می دادی خیلی هااااااااا جیم زده بودن! کاش یه شمارش می کردی!!! ۴.دارم درس می خونم!... ( جدی هااا! نخند...)
+
شنبه 8 تیر1387 صورتی
|
سنتوری عزیزم، فوت مادر بزرگت رو تسلیت می گم! امیدوارم غم آخرت باشه!
+
پنجشنبه 6 تیر1387 صورتی
|
*" سلامت یکی از واژه های است که بیشتر مردم با آنکه مطمئن هستند معنای آنرا می دانند ولی تعریف آن را دشوار می یابند. بر طبق تعریف سازمان بهداشت جهانی (WHO) سلامت عبارتست از رفاه و آسایش کامل جسمانی ،روانی و اجتماعی و نه فقط فقدان بیماری و معلولیت جسمی یا نقص عضو! " خدایی این متن بالا رو نگاه! با این اوصاف چند درصد احتمال میدین سالم و سلامت باشین؟! حالا ما جسمانی ش رو فاکتور می گیریم! هویجوری الکی!... بقیه شو نگاه!... آخه چطور ممکنه تو این اوضاع قاراشمیش که هیــــــــــچ احدی دل خوشی نداره و هر کی به فکر خودشه و اینا...از اوضاع بسامان سلامـ.ت اجتــ.ماعی برخوردار بود؟! مردم دل شادی دارن هااااا! خرسند گونه فقط کتاب می نویسن! اینجوری که همه ی موجودات کره ی زمین رو باید ناسالم معرفی کرد!!!... *می دونستی من همه گونه ش رو تحمل می کنم! الا بی معرفتی شو؟!... بعد میدونی هی محبت می کنم و زبون به دهن می گیرم اما.... ییهو خودمو مثل فنر خالی می کنم و تمام خشم و ناراحتی م رو از فرد مذکور بیرون می ریزم و به دلیل وجود کینه ی شتری که دارم به هیچ وجه از دلم بیرون نمی ره و نسبت به همون فرد مذکور حس ناخوشایندی پیدا می کنم و محل ..گ هم بهش نمی دم *دیروز امتحان وصیت داشتم و صبح سنتوری اومد دنبالم و رفتیم یونی و من تا ۳ خوندم فقط! خب درسته یه روز وقت داشتم اما فکر می کردم آسونه دیگه! واسه همین نخوندم! آآآآآمآآآآ از اونجایی که من میرم کنار دریا همیشه تو صندوق عقب یه آفتابه آب میذارم! اینه که تا این ترم من این وصیت رو برداشتم تستی برداشته شد و دیگه هیچ امتحانی حق تستی گرفتن نداره! ( جدا این شانس جای تشویق داره! )... خلاصه یه کوچولو خوندیم و با سلام و صلوات وارد کلاس شدیم! شمارم ۹۵۰ بود! اونم کجاااااااا؟!! گشنگ تو دیوار! یعنی به راحتی می شد تقلب کرد(!!!!) نامردا یه فضای خالی هم نذاشته بودن!...هیچی دیگه! گفتم شااااااید بقلی که میاد چیزی خونده باشه! با فیس و افاده نشست! ــ شما خوندی؟! ــ من؟! آره یه کم خوندم! ــ پس دستت رو باز بذار! ــ ( سری که بالا و پایین شد!) تو دلمون شاد و خرسند بودیم که سوالا رو دادن! ۳۰ تــــــــــــــــــــــا سوال تشریحی که من از این ۳۰ تا ۱۰ تاشو کامل یادم بود! بسم الله! مگه این دختره حرکتی می کرد؟!هیچی نرسوند.. دیگه در حال اشک ریزی بودم که یه دختررو آوردن اونور من نشوندن... ییهو دیدم طرف ورقشو باز گذاشت و گفت: بنویس!... این مصداق اینه که فرموده اند:گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری!... خدایا مهربونیتو شکر! هیچی دیگه چند تاشو نوشتم که ورقشو داد! یه چند تا سوال دیگه م مونده بود که با عقل سلیم ِ !!! خودم نوشتم میام بازم! الانه فوق العاده خستمه!... از صبح زیادی کار کردم!
+
چهارشنبه 5 تیر1387 صورتی
|
از وقتی بچه بودم یادمه انقـــــــــــــــــــــدر اذیتت کردم تآآآآآآآ حالا! یادمه انقدر مادری کردی و خم به ابرو نیاوردی! یادمه انقدر بی ادبی کردم! انقدر سرت داد زدم!( چیز خوردم! ببخش!!) انقدر پررو بازی در آوردم! انقدر بعضی جاها بی احترامی کردم که!... مامانکم! به اندازه ی یه دنیا که نه!...دو دنیا هم که نه.... به اندازه ی یه آسمون دنیا دوست دارم! می خوام همیشه پیشم باشی! می خوام همیشه سالم باشی! می خوام همیشه خندون باشی! مامانکم، تو محرم اسرار منی! خودت دیگه شاهدی دیگه...من برم بیرون و برگردم از فینی که همون اول پیرمرده تو جوب بکنه تـــــــــــــــــــــا دری وری هایی که شنیده باشم و...... خلاصه همشو برات می تعریفم! دلم می خواد تو همیشه باشی و شاهد پر حرفی های من! مامانکم! هر وقت از بچگی اذیتت کردم می گفتی: مادر شدی می فهمی چی سر من میاری!!! الانه مادر نشدم، اما یه کوچولو فهمیدم خیلی بیشعور بودم! منو ببخش!... می گی: خیلی دعا کردم تا خدا توی ۷ ماهه ی ۱ کیلویی رو بهم داد! انقدر کوچولو بودی که می ترسیدم جایی ببرمت! اما من ِ کوچولو رو به خرس ۲۰ ساله ی الان رسوندی!( به همراه پدر بزرگوار البته!:دی )... مامانکم تو همه چیز منی! محبتتو ازم دریغ نمی کنی! می دونم!.. اما بیشتر مواظب خودت باش! تو گل منی! نمی خوام گلم پژمرده بشه!...
مامان ِ من! روزت مبارک!...
+
دوشنبه 3 تیر1387 صورتی
|
*ببین بزار گلم برات شرح بدم الانه چِمه!... من الانه یک عدد صورتی نشسته بر روی تخت و کتاب نو و دست نخورده و تازه باز شده ی تنظییـــ.م به دست گرفته ی نالان و خسته می باشم!... این چند روز رو داشتم رو پروژه ی بی صاحاب ِ کوفتی کار می کردم!... الانه دلم برای غریبی خودم سوخت!!! هـــــــی،امان امان!!! یه پروژه ی کوفتی که ۹۰٪ وقتم رو گرفت و نرسیدم درست درس رو بخونم و هر چی خوندم مفیدش ۱ساعت و نیم بوده!!! بعد تــــــــــازه امتحانموم ساعت ۱۱:۳۰ بود...بعد از اون جایی که ما تو یه جایی درس می خونیم مُـــــــــــــــدرن!!! اینه که خیلی باکالاسیم(شیدا نیش رو برو تو کارش!!!:دی)حراست ما را پشت درب ها نگاه داشت و بعد از نیم ساعت،بلا نسبت گوسفند ول داد تو کلاس هاااااا! ما هم خوب سرخوش!!! همون یه کوچولو هم که خونده بودیم پرید!... بعد تا نشستم سر جلسه چنـــــــــان استرسی منو فشرد که نگو!!! خیلی بد فشرد:دی... هر چرتی بود نوشتم آمآآآ بر من مبرهن است که پاس نمی شم! آخه ۲ تا سوالم جواب ندادم!...(معلومه عالی دادم نه؟!:دی) ۴:۰۵ مین هم رسیدم خونه و ناهار و نماز و خواب شده ۶..بعدم که دیدم نُچ! به هیچ وجه با این سیستم پر سر و صدای خونه سازگاری ندارم! بنابراین بار و بندیل رو جمع کردم و باز برگشتم خونه ی مامانی:دی...الانم خوشم خوشم از این همه بی خیالی:دی! فردا امتحان تنظیــ.م دارم و تا به حال هیـــــــچی نخوندم! میرسم تموم کنم نه؟!...
*جدا این امر به من ثابت شده که نمی تونم در زمینه ی برنامه ریزی و پیشبرد اهداف مدیر خوبی باشم و گند می زنم به سازمان مربوطه!... جدیدا نیاز به داشتن یه همراه برای پیشبرد کارهامو بــــد جور حس می کنم!اما اعتراف می کنم سنتوری تو این زمینه بی نقص کار می کنه! برای کارش انرژی و وقت می ذاره! بی خیال نیست! سعی می کنه اگر داره کاری رو انجام میده به بهترین شکل انجام بده! اگر می خواد چیزی بخره بهترینشو بخره و مثل من به کم قانع نیست!( اون آب قند رو بیار بچمون فشارش افتاد:دی) خلاصه که همه چیز تحت کنترلشه و من این خصوصیتشو دوست دارم!...( الانه حس منزجر بودن از خویشتن به سراغم اومد ییهو!!!:پی)... *گفتم کوزت شدم و خونه رو لیسیدم بلکه تمیز شه؟! امروز رفتم خونه، می بینم مامان محترم اون همه ذوق منو بابت چیدمان پشیز به حساب آوردن و کلهُم تغییرات دادن!( مرسی تحویل! ) بعد تــــــــازه از ابتدا شروع به تمیز کاری نمودن!..خدایی توام باشی حرصت می گیره دیگه! خدایی!... برم درس بخونم دیگه! نم نم داره استرس منو می فِشُره!:دی ( گفتم چیز دیگه ای نخونی! آدمیزاده دیگه:دی) پ.ن های صورتی۱ : ممنونم جغدکم(:دی)...با اینکه تا صبح بیدار بودی ، روز اول امتحانا اومدی دنبالم و تا آبادی منو رسوندی و خواستی بهم روحیه بدی!... اُس! مهربونیت منو کشته!:دی پ.ن های صورتی۲: یه کوچولو سبک بشه حجم کاریم به همه سر می زنم! اُکَی؟!
+
شنبه 1 تیر1387 صورتی
|
دیدی اشکات می ریزه دوست داری یکی بغلت کنه؟!... من تا مامانمو دیدم یهو پریدم بغلش و تا گفت: صورتی من! جیگر من! چقدر لاغر شدی!!! بغلش کردم و دور چرخوندمش و گفتم: ببین مامانی! ببین عوضش زورم زیاده!...جلوش گریه نکردم! اما الانه که دارم می نویسم دوست دارم گریه کنم و دوست دارم بیاد و بغلم کنه!... بابایی عصری زنگید و گفت: مامانت اینا اومدن! ۱ ساعته پرواز کردن!... ـــ بابایی، گَمگینی؟! ــ آیه! تهنا شدم دیگه! ـــ بابایی غصه نخور...بوس بوس خودم میام پیشت! ـــ هووووم! من الانه تهنام!.. ـــ بابایی! مراقب خودت باااااش! غذا خوب بخور...بوشه؟! ـــ باشه بابا جان! کاری نداری؟! ـــ (من که فهمیدم صدات بغض داشت بابای مهربون من!) نه عزیزم! میسی زنگ زدی! من و بابایی زیادی بچه می شیم یه موقع هایی! بابایی ناز من الان تهناست و من می دونم الان چشمای قشنگش تو خونه دنبال مامان اینا می گرده!... بابایی من! میام پیشت!...بوس بوس! یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه کادوهایی گرفتــــــــــــــم! یه ســـــــــــــــــــوغاتی های خوشملی برام آوردن که! تازه هی چشم و ابرو میان بازم هست...بعدا نشونت میدیم! هـــــــــــــــــــــــــــووووم!... چشمام لوستر!...:دی! دلم براشون لک زده بود! برای خواهری گلم که همدیگرو خانومی صدا می کنیم و برای برادر گلم که نیومده آویزون آدم میشه:دی!... برای اون همه نگاه قشنگ مادرانه که تازگی ها می خواد صدات کنه میگه: کوشی عسلی؟!!!=((... قسمت کنه شمام دوری بکشین بفهمین من چی میگم!:پی همین دیگه! اومدم بگم از یه طرف بوس بوس!از طرف دیگه تُف تُف!... امتحانارو بگو!هیــــــــچ کاری نکردم! اولیش شنبه است و دومیش ۱ شنبه!...میریم که داشته باشیم گند زدن رو! یا علی!:دی خدااااااااا! کمکم کن!....
+
سه شنبه 28 خرداد1387 صورتی
|
|
یک عدد صورتی با تمامی امکانات!
اعم از خوب و بد!
همینم هست که هست!
اینجام یک عدد دفتر چه خاطرات یا به گونه ای دفترچه ی بازگو کردن احساسات و نظرات شخصی به زور کاملا مجازی!
20 و اندی ندارد ساله!( البته فعلا!)