یعنی هیچ وقت بارون عریان رو دوست نداشتم... همیشه عادت کردم بارون رو از پشت پنجره نظاره گر باشم... با اومدن بارون و خیس شدن ِ یه تیکه پارچه ای که روی سرم بوده همیشه سردرد گرفتم و این از نوجوونی دلیل خوبی بوده برای تنفرم از قطره قطره ی بارون. . .
* " راستش رو بخوای " نوشت:
همینجوری دلم خواست یه آپ ِ کوچیک کنم... از اینکه بعد از چند وقت بیام و اتفاقات روزمره م رو بنویسم بدم میاد. دلم تنگ شده بود برای پست زدن های این مدلی ...
* رئیس بالاخره ماشینش رو خرید. یه مزدا تیری ِ نوک مدادی! خیلی سعی کرد سوناتا شه، اما تو آخرین لحظه کیس ِ خوبی از آب در نیومده بود و اینو گرفته بود. همون روز اومد دنبالمون رو رفتیم باهاش بیرون... خیلی خنده دار بود... عین ِ این ماشین ندیده ها هر دکمه ای دم ِ دستمون بود ازش می پرسیدیم چیه و اونم چون خودش تازه گرفته بود و نمی دونست در جواب می گفت " رادیوشه فک کنم! " یعنی اونجوری که من فهمیدم دور تا دور ِ مزدا تیری رو رادیو کار گذاشتن!!:دی شب که شد اصرار کرد که بریم شام و مام که خیلی تعارف داریم باهاش ( :| ) هی نه و نو آوردیم، در صورتی که هممون ناهار نخورده بودیم و حسابی گرسنه بودیم. من که رسما صدای ِ شکمم در اومده بود و برای اینکه اینا نفهمن به شیدا گفتم هر وقت خبرت کردم تو یوهو شروع کن به آواز خوندن... :)) یوهو سکوت شده بود و به شیدا علامت دادم و شروع کرد به خوندن ... لای لالای لای .... اینام همکاری کردن و با اینکه نمی دونستند جریان چیه شروع کردن خوندن! من و شیدا که رسما اون پشت کبود شده بودیم از خنده!!:دی ... بالاخره شام رو رفتیم پاتوق ِ همیشگی خودمون و چون دکوراسیونش رو خیلی تغییر داده بود، خاطرات گذشته مون اصلا تجدید نشد!...
* امروز بعد از کلاس مون با شیدا رفتیم کتاب خریدیم! خیلی مزه داد... البته خب یه کم قیمت ها رو بیارن پایین تر بیشتر هم مزه میده! ...یه کتاب از نیچه گرفتم و یکی از بوبن!
* پایان نامه ی یکی از بچه ها رو گرفتم و قراره من روش کار کنم... احساس ِ مسئولیت ِ خرکی رو گلوم سنگینی کرده و می ترسم که از پسش بر نیام... فعلا پروپوزالش رو نوشتم و امیدوارم که خوب پیش بره..
* رئیس ( همون که دوستمه و رئیس اسم ِ مستعارشه و اینو صد بار گفتم!!!! :| ) می خواد ماشینش رو عوض کنه و گفت که می خواد مزدا تیری بگیره، منم حالا از مزدا تیری شاکیییی... کلا نتونست خودشو تو دل من جا کنه و خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم! خیلی جلف و جفنگه به نظرم! اینه که بهش گیر دادم سوناتا بگیره...!!!:دی ... حالا دیگه هر چی قسمت بشه، اما خدا کنه سوناتا باشه! نه که قراره به من کادو بده!!!! والا! نمی دونم چرا من حرصشو می خورم؟!!
"هفته ها زمانی ست " نوشت :
حوصله ی وب نویسی م اومده پایین و کمتر می تونم با این صفحه ی سفید ارتباط برقرار کنم!... آمآ وبلاگ های دوستانم رو می خونم... بی شوخی!
" نفست حق " نوشت :
شاعر خوب وصفم کرده وقتی می گه " هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار ... چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار " اما عجب شبی بود امشب ....![]()
* کلاس ِ تخصصی که با شیدا میریم آینده ی خوبی داره!... ۱۰-۱۱ نفریم و از بین ِ همه، فقط ما دو تا کم سن و سالیم! بقیه از ۲۸ شروع می شن و همینجور رشد صعودی دارن! این یعنی ما جلوییم؟! این یعنی ما خوب داریم پیش می ریم؟! این یعنی فرصت ِ کاری برای ما بیشتره؟! این یعنی دهه!! چه معنی می ده فضا رو برای رقابت آماده نمی کنن و کلاس ها رو خالی می کنن از هرگونه رنج ِ متوسط ِ انگیزه ای؟!
* پسر خاله تصمیم گرفته با دختری که مد نظر داشته ازدواج کنه ... این روزها بیشتر با هم از ازدواج و مشکلاتی که داره صحبت می کنیم و حالا که توی موقعیت ِ یکی دیگه قرار گرفتم می فهمم چه فشاری روی دو طرفین وجود داره! اینکه خانواده های طرفین چه برخوردی ممکنه داشته باشن و چطور می خوان با هم کنار بیان و اصلا می تونن با هم کنار بیان؟!، یه جورایی دیوانه کننده ست! می فهممش و برای خوشبختی ش دعا می کنم!
* لپ تاپم درست شد! از این به بعد بیشتر میام...
کتاب ِ بعدی " من گنجشک نیستم " ِ مصطفی مستور که چندی پیش از کتاب فروشی ِ سر ِ فاطمی گرفتم! خوب بود... کلا من نوشته های مصطفی مستور رو دوست دارم! " روی ماه خداوند را ببوس " شون که واقعا خوندنی بود! این کتابشونم نه به اندازه ی اون یکی، اما خب به دل نشست! یه جور روون می نویسن و قابل درک!
اینی هم که الان دارم می خونم " نون والقلم " جلال آل احمده! :دی خیلی بامزه نوشته شده! کلا نوشته هاشون عین ِ شنیدن یک قصه به لحن ِ کودکانه ست!
مثنوی ِ مولانا هم که جای خودش رو داره! گاها برش می دارم و بعضی از حکایاتش رو می خونم! به دل می شینه ... امتحانش بی ضرر!!!
* خوشم میاد برای مقابله با رئیس باید همیشه با سیاست رفت جلو ... اصلا صاف و ساده رفتن گناه کبیره ست! کلی با شیدا تصمیم گرفتیم که سه شنبه که میاد یونی به هیچ وجه نبینیمش و سرمون رو بندازیم پایین و از این کلاس بریم اون یکی و توی راه پله ها نچرخیم! صبح ... همین که سرمون پایین بود و اومدیم به سمت ِ طبقه ی سوم، جلومون ایستاده بود و سرش رو برگردوند و توی تخم چشممون نگاه کرد و با سر سلام کرد! بعد فک کن چقدر همونی شد که می خواستیم...!!!!!! روابط در حد دوستی ِ جاده خاکی و آسفالت! :|
* همچنان بی لپ تاپم!!
* دوستان سیم شارژر ِ لپ تاپ ِ اینجانب خیلی یوهو ازش دود بلند شد و به فنا رفت! اینه که دسترسی م به دنیا کلا قطعه! الانم از کافی نت حضور به هم رساندم!!! برای شفای همه ی لپ تاپ های دنیا بالاخص لپ تاپ ِ مذکور صلواتی ختم کنید!!
* یه ضبط برای آقا تقی گرفتم که هنوز وارد بازار نشده، توی انبار بوده و از طریق یه سری فعل و انفعالات ِ پارتی بازی بهش نایل شدم! یعنی خداااااا.... اینه که آقا تقی به مستر تقی ارتقا پیدا کردند! :دی
به این هم می گن زندگی . . .